خاطرهها مانند تیر میمانند و چه بی واحمه این تیرهارا به جان میخرم هر بار که در ذهن مرورت میکنم صدبار میمیرم و زنده میشوم کاش این تیر ها و مردنها واقعی بود (اینا حرفای دلم بود معذرت اگه قافیه و وزن نداشت )
... من و تو کودکان سالخورده ای بودیم که فکر می کردیم عشق پروانه ای میان انگشتهایمان است که هر گاه مشتمان را به رویش وا کنیم دوباره بر دست هایمان خواهد نشست... من و تو فرصت زندگی هم بودیم! ما همدیگر را از دست داده ایم ...
برف آمد به درک.. همه جا سپید پوش مثل عروس شد به درک.. آدم ها برف بازی کردند؟ آدم برفی درست کردند؟ سلفی گرفتند؟ به من چه؟ آخر این دانه های پنبه ای چه قدرتی داشتند که از دیدنت مرا محروم کردند؟ #زکیه_مریدی
آرامش یعنی : - بدونی احساست درست و تکِ آرامش یعنی: - بدونی منطق و احساست با هم سر جنگ ندارن... #زکیه_مریدی