... در خانه نشستهام زانوهایم را در آغوش گرفتهام تا تنهاییام کمتر شود تنهاییام کمد پر از لباس ... تنهایی ام اتاقی که درش قفل نمیشود ... تنهایی حلزونی است که خانهاش را با سنگ کُشتهاند ...
تو دوری مشکلی نیست من همانم که برای دیدن لبخندت دنیا را قلقلک میدهم بگذار جهان به من بخندد تماشای لبخندت آبروی من است... آماده باش! "چیستا یثربی"
قبل از طلوع آفتاب هنگامی که رنگ دریا هنوز سفید است باید به راه افتاد... شهوت گرفتن پاروها در کف دستان ات و شادمانی رفتن درون ات خواهی رفت از پی تورهای ماهیگیری و ماهیانی که سر راهت سبز خواهند شد خوشنود خواهی بود با هر تکان تور دریا، پولک وار در دستان ات خواهد آمد در قبرستان های روی صخره ها هنگامی که روح مرغان دریایی به سکوت فرو می رود لحظه ای در سمت و سوی افق قیامتی برپاخواهد شد تو حدس خواهی زد؛ دختران دریا بودند ؟ یا مرغان دریایی؟ عید و آیینی برپاست؟ یا جشن و پایکوبی؟ عروس می برند؟ یا حنا می بندند؟ چیزی نگو خود را به دریا بیانداز کسی ، جایی ، در گذشته در انتظار توست نمی بینی آزادی همه جا را فرا گرفته است؟ بادبان باش پارو باش ماهی باش آب باش برو ، تا جایی که توان رفتن داری...
به ساعت نگاه می کنم حدود سه نصف شب است چشم می بندم که مبادا چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه ی کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا می پَرم، چون کودکی ام و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است آری، از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم سال هاست که مرده ام...!
... همیشه یک "توی" لعنتی ای هست که آدم ها را کلافه کند. که چشم و گوش شان را به روی همه چیز ببندد و ادای زئوس را درآورد و بخواهد که سجده های عاشقانه به درگاهش سرازیر شوند. یک "تویی" که فقط آمدن را بلد است و هیچ چیز دیگری از بودن نمی داند همینکه بیاید و کسی را برای وقت های بیکاری اش پیدا کند، کافیست! همینکه خیالش راحت باشد که کسانی را دارد تا به وقت نیاز تیمارش کنند برایش بس است "تویی" که انتظار وفا دارد و خودش نمی تواند وفادار بماند... ! که نه رسم عاشقی می داند و نه می خواهد تنها بماند. "تویی" که همه چیز و همه کس را برای خودش می خواهد و همیشه هم حق به جانب است. یک "توی" لعنتی ای که فقط می آید تا هوای رابطه را آلوده کند و وقت عشق را بگیرد و آدمیزاد را از هر چه اعتماد و دونفره بودن است بیزار کند... تازگی ها هر کجا را که می بینی یکی از این "تو" های لعنتی معطل و بی هدف ایستاده و منتظر شکار است!!! چنین آدم هایی را باید همان اول آشنایی دور ریختشان... باید کنارشان گذاشت...... تا از ما افرادی بیرحم و انتقام گر نساختند. باید رهایشان کرد و رفت...
اگر باران بودم ؛ می زدودم از تنْ غبارِ سالهای رفته ... اگر باد بودم به نسیمی می پیچیدم ، در دل کوهها و دشت ها به نوازش.. اگر زمان بودم .. هر از گاهی راکِد می مانَدم تا سراغی گیرَم از تنهاترین تنها مانْده..... هیهات اگر قلم بودم.. مزامیرِ جنگ را در جَریده ی ماندگار "صلح" جاودانه می ساختم.... به لبخند کودکی به آغوش گرم مادری ..