نبودی و من قصه های زیادی بافتم، برای بودن تو. هه! به چه می خندی!؟ می دانم، قصه هایم را خوب بلدی بهانه می خواستم تا چیزی برایت ببافم. من، اندازه ی تنت را خوب بلدم. " حامد طبری"
عاشقم، اهل همین کوچه ی بن بست کـناری که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟ من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟ تو به لبخند و نگاهی منِ دلداده به آهی بنشستیم. تو در قلب و منِ خسته به چاهی گُنه از کیست ؟ از آن پنجره ی باز ؟ از آن لحظه ی آغاز ؟ از آن چشم ِ گنه کار ؟ از آن لحظه ی دیدار ؟ کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت، همه بر دوش بگیرم جای آن یک شب مهتاب، تو را تنگ در آغوش بگیرم. شاعر : "رحمان نصر اصفهانی فریدون مشیری"
گر چه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود موج موج دل مـــن تشـــنه پیوســتن بــود یک دم آرام ندیـدم دل خـود را همـه عمــر بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما خواستنها همه موقوف توانستن بود کاش از روز ازل هیــچ نمی دانستـــم که هبوط ابدم از پی دانستن بود چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت همه طول سفر یک چمدان بستن بود "قیصر امین پور"
و خبر نداشتي مخفيانه به شهر آمدم تمام نشانه هاي تو را بوسيدم جاي پاهايت گلهاي سوخته گذاشتم شمعي كنار اتاقت روشن كردم وبه ابديت برگشتم تو ازاين سفرها خبر نداري ..
... به احتمال ِ نبودنم فکر کن به اینکه چند بوسه از زمین کم خواهد شد؟ و چند واژه از زمان؟ پیش از آنکه چشم ببندی فکر کن؛ که مرگ یک زن تا چه اندازه تعادل ِ جهان را در هم خواهد ریخت...؟