اگر قرار بود هر کسی بزرگترین غمشو برداره و ببره تحویل بده ،با دیدن غمهای دیگران اهسته غمشو میزاشت تو جیبش و به خونه برمیگشت
گفتی که: چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی می کشم از پنجره سر اندوه ... که خورشید شدی ... تنگ غــــروب! افسوس ... که مهتاب شدی ... وقت ســــــــحر! "فریدون مشیری"