زندگی مثل یک استکان چای است به ندرت پیش می آید که هم رنگش درست باشد هم طعمش اما هیچ لذتی با آن برابر نیست "روح انگیز شریفیان"
یواشکی صورتم را می گذارم روی صورتت می دانم دیوارها حرفت را نمی فهمند می دانم حق با توست اما نه به اندزه ی دلتنگی من آه عزیزکم... صورتت خیس شده! ابرهای بهانه ات راه چشمانم را خوب یاد گرفته اند... حالا برت می دارم می گذارمت سر جات کنار قرآن. "محسن حسینخانی"
... نمی توانم با " کمی دوست داشتن " زندگی کنم من " دوست داشتنِ زیاد " می خواهم دوست داشتنِ تمام و کمال یک جور غرق شدن... یک جور دیوانگی محض... مثل تسلیم تنی تشنه، به خُنکای قطره های باران مثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراری مثل یک موج سواری داغ، درآشوب دریایی طوفانی مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد... من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم ! با کمی دلخوشی، با کمی لذت من یک التهابِ داغِ نفس گیر می خواهم یک آغوشِ گرم در سردترین فصل سال... چرا نمی فهمی ؟؟؟ آنهایی که با " کمی دوست داشتن " زندگی کرده اند، مرده اند...
میرفت و به کبر و ناز میگفت: "بیما چه کنی؟" به لابه گفتم: "بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم..."
ای نفس ، قدس تو ، احیای من چون تویی امروز مسیحای من حالت جمعی تو پریشان کنی وای به حال دل شیدای من من ز تو دوری نتوانم دیگر جانم وز تو صبوری نتوانم دیگر علی اکبر شیدا
حاصل بوسه های تو اکنون منم شعری که از شکوفه های بهاری سنگین است و سر به سجده بر آب فرود آورده دعا می خواند. "شمس لنگرودی"