ال م یه روز صبح با وزش نسیم بی اختیار هواتو کرد شاید همان روز صبح دل تو هم بی اختیار هوامو کرد و نسیم واسطه بود بین من و تو * چرت و پرت گو
به باران چشم بسپارم میایی ...؟ دو فنجان عشق بگذارم میایی ...؟ خدا ...! یک صندلی خالیست اینجا.. برایت جا نگه دارم میایی ...؟
آرام باش عزیز من، آرام باش دوباره سر از آب بیرون می آوریم و تلالو آفتاب را می بینیم زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود. لنگرودی
دلم تنگ شده ! برای یک حادثه ... حادثه ای شبیه کوبیدن باران به پنجره ... شبیه باز شدن شکوفه ای در دل سنگ ... من دلم تنگ حادثه ایست... حادثه ای شبیه آمدن تو ... "نادر باقری"