حد اعلايي و با حداقل ها همنشين آه مرواريدِ اصلِ با بدل ها همنشين از معمّا ماندن ات چندي ست لذت مي بري اي سؤال مشکلِ با راه حل ها هم نشين من به لطفِ دوستانت رفتم امّا سعي کن بعدِ من کمتر شوي با اين دغل ها همنشين دل به مفهوم سياهي کم کم عادت مي کند چشم وقتي مي شود با مبتذل ها همنشين گردن آويزي چنين را پاره کن، آزاد شو آه مرواريدِ اصلِ با بدل ها همنشين کاظم بهمنی
باران که شدی مپرس این خانه ی کیست سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست باران که شدی، پیاله ها را نشمار جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست باران! تو که از پیش خدا می آیی توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست بر درگه او چونکه بیفتند به خاک شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست با سوره ی دل، اگر خدارا خواندی حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست این بی خردان، خویش خدا می دانند اینجا سند و قصه و افسانه یکیست از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست گر درک کنی خودت خدا را بینی درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست.. مولانا
بعدِ مرگم در غزلهایم مرا پیدا کنید آیه های عشق را در شعر من معنا کنید مرغ عشقم در حصار واژه ها زندانی است پشت پلک پنجره بال و پرش را وا کنید کوچه گردی گاه وبیگاه شعر بنجل می خرد شاه بیتی از مرا با روی خوش اهدا کنید قایقم در ساحل حسرت اگر جامانده بود نیمه ی شب قایقم را راهی دریا کنید گاه گنجشکی کنار شعرمن پر می زند طفلکی را کم کمک از حال من جویا کنید شعر بارانم کنید ای دوستدارانِ غزل یا شبِ شعری درون خانه ام غوغا کنید محضِ حفظ ظاهر و لافِ رفاقت هم شده... چند بیتی از غزلهای مرا نجوا کنید آنچه بامن کرد دنیا با کسی دیگر نکرد بی وفایی های دنیا را کمی افشا کنید من که از نا مهربانی هایتان دِق کرده ام لا اقل با شعر هایم مهربان تر تا کنید
من که هر وقت عجلهای در کار بود کلید را در جیبم پیدا نمیکردم، طبیعی بود اگر جملهی "دوستت دارم" را به موقع در دهانم پیدا نکنم. تو مثل تمام معشوقههای دنیا دیرت شده بود و باید میرفتی، رفتی،و من بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم، بارها و بارها ... مثل دیوانهای که رو به خیابان ایستاده، و کلید را مدام در قفلی میچرخانَد که نیست... "کیانوش خان محمدی"
همه چیز از جایی شروع شد که گفتی دوستم داری، گاهی برای یک عمر بلاتکلیفی بهانه ای کافیست !!! "لیلا کرد بچه "