برای فرار از دوست داشتن ِ کسی به تا دیر وقت کار و... کار و کار پناه می برند آدم ها گاهی ... تکلیف من چیست؟ که فرار از من فرار می کند وقتی "تو را دوست داشتن" شغل من است! "مهدیه لطیفی"
برای زیستن ، پوششی یگانه و برای مردن کفی خاک مرا بس بود . اینک خیال تو چنان در برم می گیرد که برهنگی ام را جمله جامه های جهان کفاف نمی دهد . و چون بر این حال بمیرم چنان می گسترم در جهان که تمامت خاک هم کفایت نمی کندم . از تمام آسمان ماه نقره گون مرا بس بود در حیرتم چگونه گرد نقره گون گیسویت ماه را برده از خاطرم . جهان بس فراخ بود و من پروانه ئی بهت خورده شگفتا در تنگنای عشق تو چه بی کرانه می یابم خود را . "فرشته ساری" (از کتاب پژواک سکوت)
خدا پشت و پناهت زود برگرد فدای شکل ماهت زود برگرد هوا سرد است،شالت را بینداز بگیر این هم کلاهت،زود برگرد ببین این گونه نگذاری بماند دو چشمانم به راهت زود برگرد دلم را تو شکستی ای مسافر به جبران گناهت زود برگرد برایت نیست جایی مثل خانه بسوی زاد گاهت زود برگرد بیا از زیر قرآنم گذر کن خدا پشت و پناهت،زود برگرد...
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است بتن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است شهریار
رخ خوب خویشتن را بچه پوشی از نظرها؟ که به حسرت تو رفتن بدو دیده خاک درها برت آمدیم یک دم، ز برای دست بوسی چو ملول گشتی از ما، ببریم درد سرها تو به ناز خفته هرشب، ز منت خبر نباشد که زخون دیده گریم ز غمت به رهگذرها عجب آمدم که: بعضی ز تو غافلند، مردم مگر از ره بصارت خللیست در بصرها؟ نتوانم از خجالت که: بر تو آورم جان که شنیدم: التفاتی نکنی به مختصرها ز لبت نبات خیزد، چو خنده برگشایی بهل این شکر فروشی، که بسوختی جگرها بر آن کمان ابرو دل اوحدی چه سنجد؟ که به زخم تیر مژگان بشکافتی سپرها