سالهاست كه از جزیره ی متروك نامه ای را در بطری روانه ی آبهای عالم كرده ام اگر كسی عاشق باشد میتواند كلماتم را بخواند به هر زبانی در هر سرزمینی گاهی فكر میكنم كسی می آید و با همان شیشه برایم شراب می آورد ... "عمران صلاحی"
خلخالی از بوسه می بستم به پایت اگر اینجا بودی و طعم تازه می گرفت زنده گی ام با دو شاه بلوط چشمانت ... اگر اینجا بودی تقویم رومیزی ام را دور می انداختم و می گذاشتم ساعت دیواری به خواب رود پس میزان می کردم زنده گی ام را با نفس های تو و هیچ عزا و عید و جمعه ای تعطیل نمی کرد علاقه ی مرا ... اما تو اینجا نیستی و تقویم من از عزا لبریز است! تو اینجا نیستی و زنگ ساعت دیواری ناقوس مرگ را تداعی می کند! پس می پژمرند بوسه هایی که برایت می فرستم در فاصله میان خانه هامان چرا که تو اینجا نیستی ... کاش می دانستی که نبودن تو نابودی من است! "یغما گلرویی" از کتاب: باران برای تو می بارد
سالهاست درک درستی از کسانی که باران را دوست ندارند پیدانمی کنم ! مگر میشودانسان باشی و بوی باران مستت نکند ؟ مگر میشود گوش شنوایی داشته باشی و صدای باران دل تنگت را نلرزاند ؟ مگر میشود عاشق باشی و یک قطره ابرببارد و صد قطره تو نباری ؟ مسئله بی احساسی آدم های سنگ دل نیست ! مسئله این است که آن طرف پنجره یک باران است و این طرف باران ها !....... "شادی شیخ رضایی"
دلبری دارم که نامش ساغر دردانه است خانه اش گلخانه جایش گوشه میخانه است تاسحر ازباده ها مست وغزلخوان می شود بوی عطرش چون نسیمی از گل و گلخانه است یک شبی رفتم که گویم مست و ساکت گشته ام دیدمش با می خدا گردیده و مستانه است او بگفتا مدعی درکنج هرمیخانه است رو که مارا همنشینی باسردیوانه است گفتمش از هجرتو من هم پریشان گشته ام جای من هم، روز و شب درخلوت ویرانه است گفت که هرکه عاشق است درکوه بیستون می رود گفتمش آن کوه برایم خانه وکاشانه است پس بگفتاجان من! آخرتو هم عاشق شدی؟ جام می بستان که یارت ساغر میخانه است #مولانا
من خود دلم از مهر تو لرزید, وگرنه تیرم به خطا می رود اما به هدر, نه! دل خون شده وصلم و لب های تو سرخ است سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر, نه با هرکه توانسته کنار آمده دنیا با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه! بد خلقم و بد عهد زبانبازم و مغرور پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟ یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد یک بار دگر, بار دگر, بار دگر ... نه! "فاضل نظری"
دلم گرفته تر از پیله کرم ابریشم کوچکیست که به تاری آویزان است بر تک درخت تنهایی... نور می خواهد، دستان گرم تو را تا بشکافد ازدحام دهشتزای بی کسی را بال پروازم را بگشا...
ناگفته شعرم گم شده آنرا ندیدی سایه جان یک گل ز گلها کم شده آنرا تو چیدی سایه جان نقشی درون ذهن من زیباتر از رویا شده نقاش ذهن من توایی آنرا کشیدی سایه جان
هان ، ای شب شوم وحشت انگیز ... ! تا چند زنی به جانم آتش ... ! یا چشم مرا زجای برکن ، یا پرده ز روی خود فروکش ... ! نيمايوشيج