چرخ می زنم در دنیا هر روز شعله ها کشیده تر... فریادها بلندتر و سنگ ها بی تاب تر می شوند دخترکی صدایم می زند: _مامان؟ نسترنم را کجا بکارم؟ _روی دامنت!
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زندهام ور چه آزادم ترا تا زندهام من بندهام مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل نیست روی رستگاری زو مرا تا زندهام از هوای هر که جز تو جان و دل بزدودهام وز وفای تو چو نار از ناردان آگندهام عشق تو بر دین و دنیا دلبرا بگزیدهام خواجگی درراه تودرخاک راه افکنده ام تا بدیدم درج مروارید خندان ترا بس عقیقا کز دریغ از دیده بپراکندهام تا به من بر لشگر اندوه تو بگشاد دست از صلاح و نیکنامی دستها بفشاندهام دست دست من بد از اول که در عشق آمدم کم زدم تا لاجرم در ششدره درماندهام "سنایی غزنوی"
ماه ها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی شد آه منت بدرقه راه و خطا شد کز بعد مسافر نفرستند سیاهی آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز سازم به قطار از عقب قافله راهی آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید بازآئی و برهانیم از چشم به راهی دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی تقدیر الهی چو پی سوختن ماست ما نیز بسازیم به تقدیر الهی تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم افسانه این بی سر و ته قصه واهی. "شهریار"
همان روزهای اول باید روی ماهت را میبوسیدم خداحافظی میکردم و میرفتم برای همیشه میرفتم نمی دانستم اما با چه لحنی با چه دلی با چه جراتی ... ماندهام با تو کسی شده ام دو نیمه نیمی عشق میورزد نیمی میهراسد نیمی با تو زندگی میکند نیمی از خودش میگریزد به من بگو فرسنگها دور از خودم چگونه تو را همچنان بی دریغ دوست بدارم؟ .
چرا تا شكفتم چرا تا تو را داغ بودم،نگفتم چرا بي هوا سرد شد باد چرا از دهن حرفهاي من افتاد.... قيصر_امين_پور