گنجشکانی که رد تو را دیروز درخت به درخت و خیابان به خیابان دنبال کردهاند خدا میداند چه دیدهاند که جیکشان دیگردر نمیآید! "عباس صفاری"
من و تو کودکان سالخورده ای بودیم که فکر می کردیم عشق پروانه ای در میان انگشت هایمان است که هر گاه مشتمان را به رویش وا کنیم دوباره بر دستهایمان خواهد نشست... من و تو فرصتِ زندگیِ هم بودیم ما همدیگر را از دست داده ایم... "مصطفی زاهدی"
شاه ِهمه خوبان سخنگوی غزل ساز اما به در خانه ی عشق تو گدا من یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم! آهوی گرفتار به زندان شما من سیمین بهبهانی
مگر امشب ، کسی با آسمان ، با برگ ، با مهتاب ، دیداری نخواهد داشت؟ به این مرغی که کوکو میزند تنها ، مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟ مگر آن طبع شورانگیز ، خورشیدی نخواهد زاد؟ کسی اینگونه خاموشی ندارد یاد . . .
اگر شعرهای من زیباست دلیلش آن است که تو زیبایی. حالا هی بیا و بگو چنین است و چنان است. اصلاً مهم نیست تو چند ساله باشی من همسن و سال تو هستم مهم نیست خانهات کجا باشد برای یافتنت کافی است چشمهایم را ببندم. خلاصه بگویم حالا هر قفلی که میخواهد به درگاه خانهات باشد عشق پیچکی است که دیوار نمیشناسد. "گروس عبدالملکیان"