من که ترک عشق کردم پس چرا دیوانه ام این چنین هرگز نبودم گوییا بی خانه ام من گذشتم از تو اما فکر تو هرگز نرفت تو نرفتی از خیالم ای مه در دا نه ام ترک تو گفتم دعا کردم که مهرت هم رود گرچه میدانم نخواهد رفت از کاشانه ام دلبری ها میکنی دل را سبب ساز غمی غم چه شیرین میشود با بغض تو جانانه ام بعد عمری عاشق زلف شرابت من شدم من غلط کردم بسازم روی طوفان خانه ام میروم اما دلم پیش تو میماند گلم بر دلم دستی کشم دستی دگر بر چانه ام
بردم دل دیوانه خود بر سر بازار گفتم بفروشم مگر این عاشق بیمار هرکس که نظر کرد به من گفت شکسته است دردا که ندارد دل بشکسته خریدار گفتم که ندیمی بخرم بهر دل خویش دیوانه ندیدم چو دلم در همه بازار گویا که ز تقدیر ازل کار چنین است هر کس که شد عاشق،شود او بیکس و بی یار هر چیز که خواهی به کف آری تو در عالم جز دوست که پیدا نتوان کرد به دینار
ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم زخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم چون صدف مانده تهی سینه ام از گوهر عشقی ساز کن ساز غم امشب، که سراپا همه گوشم کم ز مینا نیم ای دوست که گردش بزدایی دست مهری چه شود گر بکشی بر بر و دوشم من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم تا به وقت سحرم چون گل خورشید برویی دیده صد چشمه فرو ریخت به دامن شب دوشم بزمی آراسته کن تا پی تاراج قرارت تن چون عاج به پیراهن مهتاب بپوشم چون خم باده دراین شوق که گرمت کنم امشب همه شادی همه شورم، همه مستی همه جوشم تو و آن الفت دیرین، من و این بوسه شیرین به خدا باده پرستی، به خدا باده فروشم. "سیمین بهبهانی"
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم سایهای بودم از اول بر زمین افتاده خوار راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم میمپرس از من سخن زیرا که چون پروانهای در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم چون همه تن دیده میبایست بود و کور گشت این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی تا کجاست آنجا که من سرگشتهدل آنجا شدم چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم "عطار"
هر گوشــه یِ شهر را که نگاه میکنی دِلــی اُفتـاده انگار ، بازیِ مرگ آورِ باد با موهایِ بـازِ تو نمی خواهد تمامی داشته باشد ...! "محمد رضا صالحی"
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر می کردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آوردند به مادرم که در آینه زندگی می کرد و شکل پیری من بود و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد می آیم می آیم می آیم با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک با چشمهایم: تجربه های غلیظ تاریکی با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم می آیم می آیم و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها که دوست می دارند و دختری که هنوز آنجا در آستانه پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد "فروغ فرخزاد"
درختان پر شکوفه بادام را دیگر فراموش کن، اهمیتی ندارد در این روزگار آنچه را که نمی توانی بازیابی به خاطر نیاور موهایت را در آفتاب خشک کن عطر دیرپای میوه ها را بر آن بزن عشق من، عشق من فصل پاییز است... "ناظم حکمت" از کتاب: تو را دوست دارم چون نان و نمک