ماه آمد و هی دور تو چرخید...دلش ریخت با دیدن این منظره خورشید دلش ریخت نزدیک زمین شد، همه جا آتشی افتاد از سوختنت ابر که ترسید، دلش ریخت باران زد و لیلای درختان شدی آنروز باران زد ومجنون تو شد بید... دلش ریخت آشفته که در باد سوی خانه دویدی یک شهر-فقط بوی تو پیچید- دلش ریخت در راه ترا دیدم و افتادم و هرکس- آن بغض مرا دید که ترکید دلش ریخت یکسو زدی از صورت خود موی خودت را تا آینه چشمان تو را دید دلش ریخت
از همین حدود ِ شاعرانه تا جغرافیای ِ بودن ِ تو شعر دستاویز تسخیری عاشقانه ست تاریخ تکرار میشود ،امــا باتو میتوان همیشه فاتح بود. "نیلوفر ثانی"
دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبـــدار با پنجره داشت یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد چک چک،چک چک،چکار با پنجره داشت؟ قیصر امین پور
* بر ماسه ها نوشتم : دریای هستی من از عشق توست سرشار این را به یاد بسپار * بر ماسه ها نوشتی : ای همزبان دیرین این آرزوی پاکیست اما به یاد بسپار - فریدون مشیری-
میان من و تو به همان اندازه فاصله هست که میان ابرهایی که در آسمان و انسانهایی که بر زمین سرگردانند شاید روزی به هم باز رسیم روزی که من به سان دریایی خشکیدم و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی هر کس آنچه را که دوست دارد در بند میگذارد و هر زن مروارید غلتان خود را به زندان صندوقش محبوس میدارد بگذار کسی نداند که چگونه من به جای بوسیده شدن و نوازش شدن گزیده شده ام بگذار هیچ کس نداند ، هیچکس و از میان این همه ی خدایان ، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد ... "شاملو"
تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد تا که دیدم روی خندانت،نمیدانم چه شد عشق بود آیا ؟ جنون ؟ هرگز ندانستم چه بود تا سپردم دل به دستانت،نمیدانم چه شد تا که افتادم به دامت،رشته ی صبرم گسست تا که خوردم تیرِ مژگانت،نمیدانم چه شد تا گرفتی دستهایم را،دلم دیوانه شد تا نهادم سر به دامانت،نمیدانم چه شد گم شدم چون قایقی کهنه،میان موجها در شبِ زلفِ پریشانت،نمیدانم چه شد بی وفا...رفتی و من با خاطراتت مانده ام آن قرار و عهد و پیمانت...نمیدانم چه شد گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد،ولی تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شد