ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه تو من نیست شدم در تو ... از آنم همه تو مولانا
اگر پاییز نبودهیچ اتفاق شاعرانه ای نمی افتاد نه موسیقی باد بود نه سمفونی کلاغها نه رقص برگ و من هیچ بهانه ای برای بوسیدن تو در این شعر نداشتم .. "بهرام محمودی"
زندگی چون قفس است قفسی تنگ پر از تنهایی و چه خوب است دم غفلت ِ آن زندانبان و سپس بال و پر عشق گشودن بعد از آن هم پرواز...
در هیچ متر مربعی از قلب این شهر حوصله ای برای شنیدن نیست صدای هیچ حرفی به کرسی گوش ها نمی نشیند هیچ دستی این قصه را ورق نخواهد زد در مطلق برگه های این تقویم توی تابستان حواس پرتی دل هیچ ثانیه ای برای آدم برفی ها تنگ نمی شود در منطق آدم ها این فرضیه ی دلتنگی محال ترین ممکن دنیاست وقتی تمام یک اتفاق برای نیفتادن است...
یک صندلی آنطرف تر لبخند می زنی و در سوی دیگری از دنیا ژکوند را در یک حراجی پیدا می کنند کافه های پاریس از سکه می افتند وقتی فنجان به دست می گیری من در برزخ این طرف میز مثل صنوبرم به دست باد وقتی تیتر روزنامه عصر را می خوانند یک نفر با چشم هایش مردی را کشت... "میلاد کاشانی"