آتشی در سینه دارم جاودانی عمر من مرگیست نامش زندگانی رحمتی کن کز غمت جان می سپارم بیش از این طاقت هجران دارم
و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله نورها دراز كشید و هیچ فكر نكرد ! كه ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یك سیب چه قدر تنها ماندیم ....
شعرم همهمه هاى پنهان توست گل شب بوى من ! مى خواهم تو را در عبور عطر شبانه ام بشناسند. . "شمس لنگرودى"
حدیث عشق در طومار دانایی نمی گنجد جنون قطره در بحر شكیبایی نمی گنجد سراپا بی سرو پایی است رندان بلاجو را كه رندی جز به وصف بی سرو پایی نمیگنجد نیستان در نیستان ناله ام از سینه می جوشد نوای بیدلان در نغمه ی نایی نمیگنجد گریبانگیر جانم شد بلای سرو بالایی كه تصویر قدش در ذهن زیبایی نمیگنجد هزاران نكته غیراز حسن باید خوبرویان را درین دفتر قیاس حسن و گیرایی نمیگنجد خط بی خط و خالی پرتو ناز دگر دارد صفای كودكی در وهم برنایی نمیگنجد بپوش از خودپرستان رمز و راز بت پرستی را كه در دیر و حرم این مایه رسوایی نمیگنجد دماغ عافیت جو شور عرفان بر نمی تابد به چشم سوزن این آفاق بینایی نمیگنجد حمیدا پای وحدت بر سر دنیا ی كثرت زن كه در جمعیت ما غیر تنهایی نمیگنجد.. مرحوم حمید سبزواری (یادش گرامی و راهش مستدام باد.)
تو مرا آزردی که خودم کوچ کنم از شهرت.. تو خیالت راحت! میروم از قلبت.. میشوم دورترین خاطره در شبهایت تو به من میخندی! و به خود میگویی: باز میآید و میسوزد از این عشق ولی برنمیگردم، نه! میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد عشق زیباست و حرمت دارد سهراب سپهری
... خنده های تو دل ضربه های فراموش شده ی من است مجبور نیستی بخندی مجبور نیستی دلم را هر بار از جا بکنی ببین! خنده های تو مرا پرت می کند توی گردباد دوست داشتن... من از این گردباد می ترسم بی زحمت نخند! لبخند هم نزن! اصلا چرا زل زده ای به دلهره های من!؟ خنده های تو بذر شعر است تو که شعرهای گره خورده به مرا نمی بینی... نمی خوانی... نمی دانی... لبخند هایت را توی دامنم می ریزی که چه!؟ هر چه آتش است از گور همین شعرهاست! من نمی خواهم از نو شاعر شوم! بی زحمت نخند!
کاش می شد که پریشان تو باشم یا نباشم یا از آن تو باشم آن چنان ابر طربناک بباری من همه تشنه باران تو باشم سلمان هراتی