بالشم را که می تکانم گرد و خاکِ گریه بلند می شود؛ گوشِ بالش هم از شنیدن گریه های من پُر است! رها کرده اند مرا "همه" ای که هیچ کَسم نبودند هرگز...
که هستم؟قالبی حسرت کش و درد آشیانم من شکسته بال و پر افسرده ای آزرده جـانم من بهارم رنگ پایـیزی گرفـت از ابر ناکـامی هزاران فصل گل آمد ولیکن در خزانم من... به زیر بار رنـج زندگی ، درمانـده فرهادی که با صد بیستون رنج و غم، هم داستانم من نیِ چوپانِ دل گشتم،به هر کوه و به هر دشتی چه عمری بی هدف در ناله و آه و فغانم من... نمیترسم ز مردن،مرگ خود را دیده ام ای دل که عـمری در درون تُنـگِ تابوت زمـانم من گذشته کارم از هر چاره و درمان و دارویی چه غم هایی به دل دارم،ز شادی در امانم من... ز اشک و ناله و داغ و نوای دلکش ضجه محیا میکـنم بزمی به رغـم دوستانم من کنونم نیست امیدی به امروز و به فردایی که تا باشم همان حسرت کش و درد آشیانم من....
گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی من، ز برای این سخن شهره عاشقان شدم جان و جهان ز عشق تو، رفت ز دست کار من من به جهان چه می کنم چونکه از این جهان شدم "مولانا"