امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک در «تو» خلاصه کردم ای کاش می شد یک بار تنها همین یک بار تکرار می شدی! تکرار… قيصر_امين_پور
دچار باید بود و گرنه زمزمه یِ حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند. "سهراب سپهری"
سُر می خورد ز مشت گره کرده بارها لیز است ماهی دل بی اختیارها قلبی که مثل قالب صابون فراری است می لغزد از کف همه بی قرارها این زود دل سپردن ما دست دیده نیست این فتنه ایست زیر سر گلعذارها هریک میان تور کسی گیر کرده ایم تمبریم در تملک مجموعه دارها هرقدر حرفه ای بشوی نابلدتری در عشق خوش به حال دل تازه کارها
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد نه، هیچ اتفاقی نمی افتد روزها همان طور به روودِ شب می ریزند که شب ها به سپیده ی روز… نه پرده ای به ناگهان کشیده می شود نه سرانگشت شاخه ای به هوای ماه می جنبد نه تو از راه می رسی! * قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد مثلن این که: تو با شاخه ای گل سرخ در دست هات از راه برسی و …! نه، عین روز روشن است، تو رفته ای بازنگردی و من مانده ام پشت این همه کاغذسیاه تا هر لحظه به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد فکر کنم!
اى ظريف ترين درد كه بر سمت چپ سينه ام نشسته اى اين چنين بى تفاوت نباش ! چيزى كه اينجا مى سوزد فانوس نيست دل من است...