ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم زخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم... من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم... تو و آن الفت دیرین ،من و این بوسه شیرین به خدا باده پرستی ، به خدا باده فروشم... "سیمین بهبهانی"
يا من مغلوبترين فاتح جهانم يا مرزهاي تن تو دستنيافتنيست... دارم عقبنشيني ميكنم، اين يعني عاشقت شدهام، يعني ازينجاي شعر دستور، دستور زبانِ توست... "کامران رسول زاده"
در میکده ام چون من بسی اینجا هست مِی حاضر و من نبرده ام سویش دست باید امشب ببوسم این ساقی را اکنون گویم که نیستم بیخود و مست در میکده ام: دگر کسی اینجا نیست و اندر جامم دگر نمی صهبا نیست مجروحم و مستم و عسس می بردم مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست؟ مهدی_اخوان_ثالث
بیخیالش بشو ای ذهن خیالاتی من خودکشی کردن تو دغدغه ای کوچک بود آه یکعمر فقط با کلمه جنگیدی کاغذ شعر فقط عاقبتش موشک بود محسن_امیری_مقدم
از مست نپرسید به میخانه چرا هست ترسم که بگوید که به آن خانه خدا هست قاضی بزند هم سر وهم دست و زبانش بر دار بگوید که به خمخانه شفا هست جاهل نرود در پی آن خانه ی عشّاق زیرا پدرش گفته که در مکه صفا هست او نیز چو آن عابد بی دین بگردد بیچاره نداند که در آن خانه دوا هست آن کس که کند سجده به دلدار خیالی دیوانه نداند که در این کار خطا هست من نیز شدم عاشق و در میکده رفتم دیدم که بجز یار خداهست و بقا هست از باده بنوشیدم و گفتم که رضایم زیرا که به میخانه ی عشاّق خدا هست مولانا
تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم بگذار در جدا شدن از یار جان دهم همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش چون بوته زار دست برایش تکان دهم دل برده از من آنکه ز من دل بریده است دیگردر این قمار نباید زیان دهم یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود چون نیستم صبور چرا امتحان دهم یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم فاضل نظری
هیچ چیز با تو شروع نشد همه چیز با تو تمام میشود کوهستانهایی که قیام کردهاند تا آمدنت را پیش از همگان ببینند. اقیانوسها که کف بر لب میغرند و به جویبار تو راهی ندارند. باد و هوا که در اندیشهاند چرا انسان نیستند تا با تو سخن بگویند و تو سوسن خاموش! همه چیزت را در ظرفی گذاشته به من دادهای تا بین واژگان گرسنه قسمت کنم همه چیز با تو شروع نشد همه چیز با تو تمام میشود جز نامم. "شمس لنگرودی"