گاهي دوري آدمها از مکان مي گذرد و به زمان مي رسد مثل ما که اين روز ها داريم خيلي از هم "دير" مي شويم...
همه میگویند: چه مهربان است این مَرد! و کسی نمیداندلبخند تو است روی لبهام وقتی آنسوی دریاها یادم میکنی... "رضا کاظمی"
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زندهام ور چه آزادم ترا تا زندهام من بندهام مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل نیست روی رستگاری زو مرا تا زندهام از هوای هر که جز تو جان و دل بزدودهام وز وفای تو چو نار از ناردان آگندهام عشق تو بر دین و دنیا دلبرا بگزیدهام خواجگی درراه تودرخاک راه افکنده ام تا بدیدم درج مروارید خندان ترا بس عقیقا کز دریغ از دیده بپراکندهام تا به من بر لشگر اندوه تو بگشاد دست از صلاح و نیکنامی دستها بفشاندهام دست دست من بد از اول که در عشق آمدم کم زدم تا لاجرم در ششدره درماندهام "سنایی غزنوی"
مرا برای روز مبادا کنار بگذار! مثل مسافرخانه ای متروکه ام در جاده ای سوت و کور یک روز خسته از راه می رسی و جز آغوش من برایت پناهی نیست...