1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تمام این مسافرخانه‌

    از عطر دست‌های تو

    پر خواهد شد

    دهان اگر باز کند

    این چمدان...


    "حافظ موسوی"
     
    *Mitra* و Sanazz از این پست تشکر کرده اند.
  2. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    اندوه من اینست که در دفتر شعرم
    یک بیت به زیبایی چشم تو ندارم
    ...
     
    Mehdi.Samiya، lord of dakness، OnlineBoy و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏15/12/15
    ارسال ها:
    96
    تشکر شده:
    387
    امتیاز دستاورد:
    53
    الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
    گله ای هست اگر حوصله ای نیست عزیز
    یاد دادند به ما نخل کمر تا نکنیم
    آنچه داریم زبیگانه تمنا نکنیم
     
    z!ma، .AffectioN.، Ariana و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    . شـــاید تمام قصـــه ی ما این سه جمله بود:
    آشوب بـودی آمــــدی و رد شـدی ، همـــین!

    من سطحی از تـــرک شـده بودم که بشکنم
    تو آخـریـن تلنگر ایــن سـد شـدی ، همـــین!

    هـــرگـز تـو انـتـــخاب نکــــردی مـرا ، فـقـط
    گاهــی بر این دو راهه مردد شدی ، همین!

    حـذف بـیــــای قـافــیه هـا کــــــار تـو نـبـود
    تو بـاعـث ردیـف نـیـامـد شــــدی ، همـــین!

    حـرفـی کـه در دقــایـق زخــمی انـتـــظـــار
    تـیــر خــلاص را بــه دلم زد شدی، همـــین!

    بـا ایـــن هـمـه شـکایـتـی از تـو نـمی کــنـم
    تنها قبول کن که کمـی بد شدی...همـــین !
     
    Mehdi.Samiya، *Mitra*، کاتیا و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏15/12/15
    ارسال ها:
    96
    تشکر شده:
    387
    امتیاز دستاورد:
    53
    میگویند تنهایی پوست آدم را کلفت می کند
    میگویند عشق دل آدم را نازک می کند
    میگویند درد آدم را پیر می کند
    آدمها خیلی چیزها می گویند
    و من امروز
    کرگدن دل نازکی هستم, که پیر شده است!
     
    *AliReza*، z!ma، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    پیدایم اگر کردی

    پشت این همه

    نقاب و روبند...

    اینجا هنوز زنی ،

    خیالش ...

    هوای
    تازه ای کرده!
    ...
     
    *AliReza*، Mehdi.Samiya، z!ma و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏12/10/15
    ارسال ها:
    231
    تشکر شده:
    1,510
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    هوشنگ ابتهاج


    روزگارا قصد ايمانم مكن
    زآنچه مي‌گويم پشيمانم مكن
    كبرياي خوبي از خوبان مگير
    فضلِ محبوبي ز محبوبان مگير
    گم مكن از راه پيشاهنگ را
    دور دار از نامِ مردان ننگ را
    گر بدي گيرد جهان را سربسر
    از دلم اميد خوبي را مبر
    چون ترازويم به سنجش آوري
    سنگ سودم را منه در داوري
    چون‌كه هنگام نثار آيد مرا
    حبّ ذاتم را مكن فرمانروا
    گر دروغي بر من آرد كاستي
    كج مكن راه مرا از راستي
    پاي اگر فرسودم و جان كاستم
    آنچنان رفتم كه خود مي‌خواستم

    هر چه گفتم جملگي از عشق خاست
    جز حديث عشق گفتن دل نخواست
    حشمت اين عشق از فرزانگي‌ست
    عشقِ بي فرزانگي ديوانگي‌ست
    دل چو با عشق و خرد همره شود
    دستِ نوميدي ازو كوته شود
    گر درين راه طلب دستم تهي‌ست
    عشقِ من پيشِ خرد شرمنده نيست
    روي اگر با خونِ دل آراستم
    رونقِ بازارِ او مي‌خواستم
    ره سپردم در نشيب و در فراز
    پاي هِشتم بر سرِ آز و نياز
    سر به سودايي نياوردم فرود
    گرچه دستِ آرزو كوته نبود
    آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم
    تا چنين بي‌خواهشي آموختم
    هر چه با من بود و از من بود نيست
    دست‌و دل تنگ‌است‌و آغوشم تهيست
    صبرِ تلخم گر بر و باري نداد
    هرگزم اندوهِ نوميدي مباد

    پاره پاره از تنِ خود مي‌بُرم
    آبي از خونِ دلِ خود مي‌خورم
    من درين بازي چه بردم؟ باختم
    داشتم لعلِ دلي، انداختم
    باختم، اما همي بُرد من است
    بازيي زين دست در خوردِ من است
    زندگاني چيست؟ پُر بالا و پست
    راست همچون سرگذشتِ يوسف است
    از دو پيراهن بلا آمد پديد
    راحت از پيراهنِ سوم رسيد
    گر چنين خون مي‌رود از گُرده‌ام
    دشنه‌ي دشنامِ دشمن خورده‌ام
    ***
    سرو بالايي كه مي‌باليد راست
    روزگارِ كجروش خم كرد و كاست
    وه چه سروي! با چه زيبي و فَري!
    سروي از نازك‌دلي نيلوفري
    اي كه چون خورشيد بودي با شكوه
    در غروبِ تو چه غمناك است كوه
    برگذشتي عمري از بالا و پست
    تا چنين پيرانه‌سر رفتي ز دست
    خوشه خوشه گرد كردي، اي شگفت
    رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت
    توبه كردي زانچه گفتي اي حكيم
    اين حديثي دردناك است از قديم
    توبه كردي گر چه مي‌داني يقين
    گفته و ناگفته مي‌گردد زمين
    تائبي گر زانكه جامي زد به سنگ
    توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
    شبچراغي چون تو رشك آفتاب
    چون شكستندت چنين خوار و خراب؟
    چون تويي ديگر كجا آيد به دست
    بشكند دستي كه اين گوهر شكست
    كاشكي خود مرده بودي پيش ازين
    تا نمي‌مردي چنين اي نازنين!
    شوم‌بختي بين خدايا اين منم
    كآرزوي مرگِ ياران مي‌كنم
    آنكه از جان دوست‌تر مي‌دارمش
    با زبانِ تلخ مي‌آزارمش
    گرچه او خود زين ستم دلخون‌تر است
    رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است
    آتشي مُرد و سرا پُر دود شد
    ما زيان ديديم و او نابود شد
    آتشي خاموش شد در محبسي
    دردِ آتش را چه مي‌داند كسي
    او جهاني بود اندر خود نهان
    چند و چونِ خويش بِه داند جهان
    بس كه نقشِ آرزو در جان گرفت
    خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
    آن جهانِ خوبي و خير بشر
    آن جهانِ خالي از آزار و شر
    خلقت او خود خطا بود از نخست
    شيشه كي ماند به سنگستان درست
    جانِ نازآيينِ آن آيينه رنگ
    چون كند با سيلي اين سيلِ سنگ؟
    از شكستِ او كه خواهد طرف بست؟
    تنگي دست جهان است اين شكست
    ***
    پيشِ روي ما گذشت اين ماجرا
    اين كري تا چند، اين كوري چرا؟
    ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
    زخم‌ها را ديد و فريادي نكرد
    پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
    از چه افسونش چنين افتاد حال؟
    سينه مي‌بينيد و زخمِ خون‌فشان
    چون نمي‌بينيد از خنجر نشان؟
    بنگريد اي خام‌جوشان بنگريد
    اين چنين چون خوابگردان مگذريد
    آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
    از ندامت خارها در جان خلد
    چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
    سر فرو افكنده از شرمِ جواب
    آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
    سينه‌ها از كينه‌ها انباشتن
    آن چه بود؟ آن جنگ و خون‌ها ريختن
    آن زدن، آن كشتن، آن آويختن
    پرسشي كان هست همچون دشنه تيز
    پاسخي دارد همه خونابه‌ريز
    آن همه فرياد آزادي زديد
    فرصتي افتاد و زندانبان شديد
    آن‌كه او امروز در بند شماست
    در غم فرداي فرزندِ شماست
    راه مي‌جستيد و در خود گم شديد
    مردميد، اما چه نامردم شديد
    كجروان با راستان در كينه‌اند
    زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند
    آي آدم‌ها اين صداي قرنِ ماست
    اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست
    ديده در گرداب كي وا مي‌كنيد؟
    وه كه غرقِ خود تماشا مي‌كنيد...
     
    *Mitra* و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏12/10/15
    ارسال ها:
    231
    تشکر شده:
    1,510
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    هوشنگ ابتهاج


    روزگارا قصد ايمانم مكن
    زآنچه مي‌گويم پشيمانم مكن
    كبرياي خوبي از خوبان مگير
    فضلِ محبوبي ز محبوبان مگير
    گم مكن از راه پيشاهنگ را
    دور دار از نامِ مردان ننگ را
    گر بدي گيرد جهان را سربسر
    از دلم اميد خوبي را مبر
    چون ترازويم به سنجش آوري
    سنگ سودم را منه در داوري
    چون‌كه هنگام نثار آيد مرا
    حبّ ذاتم را مكن فرمانروا
    گر دروغي بر من آرد كاستي
    كج مكن راه مرا از راستي
    پاي اگر فرسودم و جان كاستم
    آنچنان رفتم كه خود مي‌خواستم

    هر چه گفتم جملگي از عشق خاست
    جز حديث عشق گفتن دل نخواست
    حشمت اين عشق از فرزانگي‌ست
    عشقِ بي فرزانگي ديوانگي‌ست
    دل چو با عشق و خرد همره شود
    دستِ نوميدي ازو كوته شود
    گر درين راه طلب دستم تهي‌ست
    عشقِ من پيشِ خرد شرمنده نيست
    روي اگر با خونِ دل آراستم
    رونقِ بازارِ او مي‌خواستم
    ره سپردم در نشيب و در فراز
    پاي هِشتم بر سرِ آز و نياز
    سر به سودايي نياوردم فرود
    گرچه دستِ آرزو كوته نبود
    آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم
    تا چنين بي‌خواهشي آموختم
    هر چه با من بود و از من بود نيست
    دست‌و دل تنگ‌است‌و آغوشم تهيست
    صبرِ تلخم گر بر و باري نداد
    هرگزم اندوهِ نوميدي مباد

    پاره پاره از تنِ خود مي‌بُرم
    آبي از خونِ دلِ خود مي‌خورم
    من درين بازي چه بردم؟ باختم
    داشتم لعلِ دلي، انداختم
    باختم، اما همي بُرد من است
    بازيي زين دست در خوردِ من است
    زندگاني چيست؟ پُر بالا و پست
    راست همچون سرگذشتِ يوسف است
    از دو پيراهن بلا آمد پديد
    راحت از پيراهنِ سوم رسيد
    گر چنين خون مي‌رود از گُرده‌ام
    دشنه‌ي دشنامِ دشمن خورده‌ام
    ***
    سرو بالايي كه مي‌باليد راست
    روزگارِ كجروش خم كرد و كاست
    وه چه سروي! با چه زيبي و فَري!
    سروي از نازك‌دلي نيلوفري
    اي كه چون خورشيد بودي با شكوه
    در غروبِ تو چه غمناك است كوه
    برگذشتي عمري از بالا و پست
    تا چنين پيرانه‌سر رفتي ز دست
    خوشه خوشه گرد كردي، اي شگفت
    رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت
    توبه كردي زانچه گفتي اي حكيم
    اين حديثي دردناك است از قديم
    توبه كردي گر چه مي‌داني يقين
    گفته و ناگفته مي‌گردد زمين
    تائبي گر زانكه جامي زد به سنگ
    توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
    شبچراغي چون تو رشك آفتاب
    چون شكستندت چنين خوار و خراب؟
    چون تويي ديگر كجا آيد به دست
    بشكند دستي كه اين گوهر شكست
    كاشكي خود مرده بودي پيش ازين
    تا نمي‌مردي چنين اي نازنين!
    شوم‌بختي بين خدايا اين منم
    كآرزوي مرگِ ياران مي‌كنم
    آنكه از جان دوست‌تر مي‌دارمش
    با زبانِ تلخ مي‌آزارمش
    گرچه او خود زين ستم دلخون‌تر است
    رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است
    آتشي مُرد و سرا پُر دود شد
    ما زيان ديديم و او نابود شد
    آتشي خاموش شد در محبسي
    دردِ آتش را چه مي‌داند كسي
    او جهاني بود اندر خود نهان
    چند و چونِ خويش بِه داند جهان
    بس كه نقشِ آرزو در جان گرفت
    خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
    آن جهانِ خوبي و خير بشر
    آن جهانِ خالي از آزار و شر
    خلقت او خود خطا بود از نخست
    شيشه كي ماند به سنگستان درست
    جانِ نازآيينِ آن آيينه رنگ
    چون كند با سيلي اين سيلِ سنگ؟
    از شكستِ او كه خواهد طرف بست؟
    تنگي دست جهان است اين شكست
    ***
    پيشِ روي ما گذشت اين ماجرا
    اين كري تا چند، اين كوري چرا؟
    ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
    زخم‌ها را ديد و فريادي نكرد
    پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
    از چه افسونش چنين افتاد حال؟
    سينه مي‌بينيد و زخمِ خون‌فشان
    چون نمي‌بينيد از خنجر نشان؟
    بنگريد اي خام‌جوشان بنگريد
    اين چنين چون خوابگردان مگذريد
    آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
    از ندامت خارها در جان خلد
    چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
    سر فرو افكنده از شرمِ جواب
    آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
    سينه‌ها از كينه‌ها انباشتن
    آن چه بود؟ آن جنگ و خون‌ها ريختن
    آن زدن، آن كشتن، آن آويختن
    پرسشي كان هست همچون دشنه تيز
    پاسخي دارد همه خونابه‌ريز
    آن همه فرياد آزادي زديد
    فرصتي افتاد و زندانبان شديد
    آن‌كه او امروز در بند شماست
    در غم فرداي فرزندِ شماست
    راه مي‌جستيد و در خود گم شديد
    مردميد، اما چه نامردم شديد
    كجروان با راستان در كينه‌اند
    زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند
    آي آدم‌ها اين صداي قرنِ ماست
    اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست
    ديده در گرداب كي وا مي‌كنيد؟
    وه كه غرقِ خود تماشا مي‌كنيد...
     
    *Mitra* و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    درد می کند هنوز

    جای دوست داشتنت!​
     
    Mehdi.Samiya، aygin، z!ma و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    [​IMG]




    مادرت تو را می بیند

    خواهرت، پدرت، مردم غریبه

    هزار نفر تو را می بینند

    همه تو را می بینند

    آن وقت، من که دوستت دارم

    من که از همه بیشتر دوستت دارم

    تنهایم!​
     
    m naizar، ☀❀Hadi$eh ❀☀، S o H a و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.