امروز صبرم تمام شد ! توانستم دو گل را از بوته های شمعدانی جدا کنم دو گل را از بوته های شمعدانی جدا کردم در لابلای صفحات کتاب گذاشتم تا برای پیری ام اندوخته باشد ... این صفحات کتاب با عقاید کهنه و پوسیده در پیری به من کمکی نخواهد کرد ! در پیری فقط امیدم به این دو گل شمعدانی است .... "احمدرضا احمدی" زادروز شاعر شمعدانی ها گرامی باد..
دیگر فراموش میکنم برگه ی تقویم را ورق بزنم یک بار چشمهایم را بسته بودم که لحظه ای تو را به یاد بیاورم باز کردم دیدم میان پلک هایم یک سال را گم کرده ام!
من امشب دوست دارم از تو بنویسم تویی که حال مجنون را نمی فهمی تویی که آسمان سینه ات ابری سیاه از تیره ی رگبار و توفانست من امشب درد دل با کوه خواهم کرد و از درد جنون با کوه خواهم گفت چه می دانی که هر شب بعد از آن دیدار شوق انگیز ! هزاران بار افسون نگاهت را ، در این دیوانه دل سرمشق می کردم نمی دانم چرا امشب تفأل می زنم بر خواجه ی شیراز ؟!! و او می گوید از سوز دل فرهاد و او می گوید از شرح دل شیرین ، واینک من همان دیوانه ی تنهای دلسردم چگونه از تو بنویسم؟ تویی که آسمان سینه ات ابری است ومن زیباترین احساس پاک آفرینش را درون این دل دیوانه ی خود جای دادم نمی دانم تومی دانی؟ !! چگونه عشق را پرواز خواهم داد ؟!! تو که آیینه را هر بار می بوسی ومی گویی به زیر لب ، که از روح پریهایی ومن از آن همه زیبائیت پروا نخواهم کرد . و شرم این دل خود را به دست خویشتن در روزبارانی کنار کوچه ی بن بست سینه، ذبح خواهم کرد و خواهم گفت آن دم دوستت دارم
نفسم دست تو بوده به کجایش بردی؟ این دلم دست تو بوده به کجایش بردی؟ آخر این رسم وفا داری و ایام نبود باور زندگیم را به کجایش بردی؟ پشت در پشت تو بودم سر هر پیچ و خطر گرمی سینه من را به کجایش بردی؟ مرگ هر لحظه همین جاست،پشت این پنجرها زندگی دست تو بوده به کجایش بردی؟ چقدر سخت شده شعر نوشتن بی تو واژه ها دست تو بوده به کجایش بردی؟ بعد از اینم من و دلتنگی و بی حوصلگی نفسم دست تو بوده به کجایش بردی؟
ترا من كرده ام پنهان ميان تارهاي ساز خاموشم و نت هاي همايوني به شوق بودن يادت نوايِ شور مي خوانند. ترا من كرده ام پنهان و صدها برگ ناخوانده از آن سيمين و رعنا قامتت، هر شب، درونِ كلبه يِ تنهائيم پرواز دارند. ترا من كرده ام پنهان ميان شعرهاي شاعريْ شيدا چو مي خوانم ترا هر دم به هر بوسه به هر غمزه خدايان پاي مي كوبند. ترا من كرده ام پنهان بمان با من در اين كلبه در اين تنهاييِ با تو، كزين پنهانْ نوازش ها چه مهتاب و چه اخترها به نور عشق مي تابند.
آمدنت آمیزه ی خزیدن و پرواز است تا سیب روی هوا معلق بماند و غار و غریزه در رویای کام جویی یگانه شوند. در بی وزنی نامی نداریم جز مردی و زنی دو ساقه نیلوفریم در هم گره می خوریم و گل می دهیم. "حسین منزوی"