سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد من و تو پنجرههای قطار در سفریم سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد ببر به بیهدفی دست بر کمان و ببین کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد خبرترین خبر روزگار بیخبریست خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد مرا به لفظ کهن عیب میکنند و رواست که سینهسوخته از «می» حذر نخواهد کرد. "فاضل نظری"
بر باد می دهم همه بودِ خویش را یعنی تو را به دست خودت می سپارمت باران بشو،ببار به کاغذ،سخن بگو وقتی که در میانِ خودم می فشارمت پایانِ تو رسیده گلِ کاغذیِ من حتی اگر خاک شوم تا بکارمت اصرار می کنی که مرا زودتر بگو گاهی چنان سریع که جا می گذارمت پاییزِ من،عزیزِ غم انگیزِ برگریز یک روز می رسم و تو را می بهارمت..
من رفتم... می روم جایز نیست! من رفتم! من رفتم و حدیث گفتم: چوپان به از گوسفند! آزادی به از بند ! چه با لبخند چه بی لبخند آزادی ، به از بند !
شعر زیبای حمید مصدق توبه من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك وتو رفتي و هنوز، سال ها هست كه در گوش من آرام،آرام خش خش گام تو تكراركنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا ، خانه كوچك ما سيب نداشت جواب بسیار زیبای فروغ فرخ زاد : من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده خود پا پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...
زندگی مثل بازی "حکمه " حتما لازم نیست دست خوبی داشته باشی اگه "یار "خوبی داشته باشی با بدترین دست هم برنده ای . . .
بخشش لازم نیست ، اعدامش کنید ! بخشش ، لازم نیست اعدامش کنید ! یه نقطه و یه کاما .... چه ها که می کنه .. بعضی وقتا این مکث های زندگی و حرف نزدن ها هم چه ها که با دل می کنه .....