من از عطرِ آهستهی هوا میفهمم تو بايد تازهگیها از اينجا گذشته باشی. گفتوگویِ مخفی ماه وُ پردهپوشیِ آب هم همين را میگويند. ديگر نيازی به دعای دريا نيست گلدانها را آب دادهام ظرفها را شستهام خانه را رُفت و رو کردهام دنيا خيلی خوب است، بيا! علامتِ خانهبودنِ من همين پنجرهی رو به جنوبِ آفتاب است، تا تو نيايی پرده را نخواهم کشيد ..
شاخه ای تنها بودم نه می فهمیدم زمین چیست نه آسمان! آمدی، مثل گنجشکی که قرار بود برای لحظه ای مرا از تنهایی در آورد. کاش نمی آمدی کاش نمی فهمیدم. بین زمین و آسمان گیر افتاده ام...! "محسن حسینخانی"