امان از ســـالهای دلتـــنگی سالـــهای ســـیه پوش و بـــی بــهار ســـالهای بی کـــوچ پـــرســتو تا همیــشه ســرد و ســیاه امــان از ســالهای اشــک و آه ...تراوشــات هذیــان گوی ِ بـی ثبـــات امــان از لحـــظه های خاکســتری ســـالهای بی نــور وُ بـــی نــگاه امـــان از شبــهای بی تــرانه غـــزلهای ســربریده از بـُــغض انتــظار ســال های جدایی و فاصله سالــهایی که تــو نبودی در کنـــــار . . نیلوفر ثانی
من صبورم اما به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم میبندم من صبورم اما چه قدَر با همه ی عاشقی ام محزونم و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یك شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما بی دلیل از قفس كهنه ی شب می ترسم بی دلیل از همه ی تیرگی رنگ غروب و چراغی كه تو را از شب متروك دلم دور كند من صبورم اما آه، این بغض گران صبر چه می داند چیست «حمید مصدق»
بعد از من هر کسی که به تو می رسید در موج موهایت غرق می شد و من این طرف بعد از تو دستم به هیچ کاری نمی رفت دل من دریا بود اما تو آنقدر ناگهان رفتی که من دست هایم را لای موهایت جا گذاشتم...! "مصطفی زاهدی"
سنتورها، عودها، ویلن ها، عودها در دلشان ساز می زنند تا به محض رسیدنت خود به صدا درآیند. ای بهار سرمنشأ بی پایانت کجاست تا نوشان نوشان بیایم و در منزلت آرام گیرم پل هایت کجاست تا از تلاطم این برف بگذرم. جاده ها به نیت دیدنت راهی شهرها می شوند نمی یابندت، دور می شوند. کندویت کجاست تا زنبورانم از شکوفه گیلاست پر کنند. سوزن بارانت کجاست تا زخم زمستام را بدوزم. من به بوی تو برخاستم و از حرارت بیداری دارم کور می شوم. شادی هایت را بر صورت من بریز فروردین من! و اضافه هایش را پست کن برای کسی که بهاری ندارد. ... "شمس لنگرودی"
جاري هستم در شعري از سيلويا پلات "چشم هايم را مي بندم و همه جهان ميميرد" هر روز زني در من خودكشي مي كند با گاز دي اكسيد كربن خدا مي بخشد تو را من را و زن ي كه هر روز مي كشد در من خود را..
ما گدايان خيل سلطانيم شهربند هواي جانانيم بنده را نام خويشتن نبود هرچه ما را لقب نهند آنيم گر برانند و گر ببخشايند ره به جاي دگر نميدانيم چون دلارام ميزند شمشير سر ببازيم و رخ نگردانيم دوستان در هواي صحبت يار زر فشانند وما سر افشانيم هرگلي نو كه در جهان آيد ما به عشقش هزاردستانيم تنگ چشمان نظر به ميوه كنند ما تماشا كنان بستانيم تو به سيماي شخص مي نگري ما در آثار صنع حيرانيم هرچه گفتيم جز حكايت دوست در همه عمر از آن پشيمانيم سعديا ، بي وجود صحبت يار همه عالم به هيچ نستانيم ...
من خراب نگه نرگس شهلای توام بی خود از بادهٔ جام و می مینای توام تو به تحریک فلک فتنهٔ دوران منی من به تصدیق نظر محو تماشای توام میتوان یافتن از بی سر و سامانی من که سراسیمهٔ گیسوی سمنسای توام اهل معنی همه از حالت من حیرانند بس که حیرتزدهٔ صورت زیبای توام تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است بس که شوریدهدل از لعل شکرخای توام مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست من که افتادهٔ بالای دلارای توام سر مویی به خود از شوق نپرداختهام تا گرفتار سر زلف چلیپای توام بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد مو به مو با خبر از عالم سودای توام زیر شمشیر تو امروز فروغی میگفت فارغ از کشمکش شورش فردای توام فروغ بستامی