ز جام آینه گون پرتو شراب دمید خیال خواب چه داری ؟ که آفتاب دمید درون اشک من افتاد نقش اندامش به خنده گفت : که نیلوفری ز آب دمید ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید کشید دانه امید ما سری از خاک که برق خنده زنان از دل سحاب دمید بباد رفت امیدی که داشتم از خلق فریب بود فروغی که از سراب دمید غبار تربت ما بوی گل دهد گویی که جای لاله ازین خاک مشک ناب دمید رهی چو برق شتابنده خنده ای زد و رفت دمی نماند چو نوری که از شهاب دمید رهی معیری
ای آرزوی من، زکجا باز جویمت تا همچو نی نوازم و چون گل ببویمت تا بنگری چه می کشم از دوری ات دمی بگذار پا به دیده ی من تا بگویمت در خون خویش غوطه ورم تا به کوی تو تا چون قلم طریق محبت بپویمت گفتی که منتهای امید تو چیست؟ آه ای منتهای آرزوی من، چه گویمت؟ از هرچه هست در همه عالم تو را گزید خاطر، اگر که از همه عالم بجویمت در چشم من یکی ز ره مردمی در آی تا گرد ره به اشک ز دامن بشویمت
تو صدایم میزنی و فصلی عوض می شود و در این چرخه ی ابدی من هنوز به دنبال سیاه چاله ای برای پرت شدن به جهان تو میگردم...
بارها دوستت داشتم، بارها از نو عاشقت شدم، بارها تو را خواستم از خدای خودم، از آسمان این شهر، از هر کسی که ممکن بود گمشده باشد، از هر کسی که ممکن بود گم کرده ای داشته باشد. اگر فردا بیایی، با آدمی چنان سرشار از عشق که از شوق آغوشی که نیست، چنین دیوانه وار می نویسد، چه خواهی کرد؟ با غریقی که چشمانش پر از جای خالی توست، چه خواهی کرد؟ اگر فردا بیایی، با خودم، با خدایی که بارها و بارها راندمش، چه خواهی کرد؟..... "نیکی فیروزکوهی"
همه چیز کنار تو لطیف است پونههای لب رودخانه سنگی که در آب می اندازی و کلمات بی رحمی که بر زبان می آوری صدایت شب آرامی ست که جنگل را در بر می گیرد و آخرین شعله های آتش را در من خاموش می کند…
ای آرزوی من، زکجا باز جویمت تا همچو نی نوازم و چون گل ببویمت تا بنگری چه می کشم از دوری ات دمی بگذار پا به دیده ی من تا بگویمت در خون خویش غوطه ورم تا به کوی تو تا چون قلم طریق محبت بپویمت گفتی که منتهای امید تو چیست؟ آه ای منتهای آرزوی من، چه گویمت؟ از هرچه هست در همه عالم تو را گزید خاطر، اگر که از همه عالم بجویمت در چشم من یکی ز ره مردمی در آی تا گرد ره به اشک ز دامن بشویمت
آغاز عشق..! اگر چه صبح سرآغاز عشق انسان هاست ولی حکایت تلخی برای چوپان هاست میان دل بستن بر نگاه هرزه ی میش به فکر حمله ی خونبار تیز دندان هاست به گرگ قصه بگو جنگ را شروع کند که نیزه های اهالی اسیر قرآن هاست که ماه هرزه ی اینجا هنوز شوال است و جای فردوسی ها درون میدان هاست! به پای کوچک کوچه شبانه قفل زدند و شهر جای عبور -فقط- خیابان هاست! نگاه خیره ی ماهی به تنگه ها خشکید خبر نداشت که جفتش اسیر جریان هاست تو را میان خرافات و فال گم کردم ولی هنوز امیدم به عمق فنجان هاست حامد بهاروند
شکستن دل به شکستن استخوان دنده میماند ازبیرون همه چیزروبراه است اما هرنفسی که میکشی دردی ست که میچشی...
ای تمام شعرهایت مثل دریا خواندنی خاطراتت در دلم مانند رؤیا ماندنی! چهره ات در پرتو آیینه ها بس دیدنی گیسوانت در مسیرِ بادها رقصاندنی از کمانِ ابروانت هر زمان تیری رها آهوانِ چشم هایت ناگهان ترساندنی! چشمه ها در جست وجو از کوه ها جاری شدند سنگ هم در دوری از دیدارِ تو گریاندنی هست از آیینه، ذاتِ صاف تو شفّافتر از خیالِ آه حتّی قلب تو رنجاندنی! ماندنی تر از همه در قلب من تنها تویی در میان این همه تصویرهای ماندنی! * دکتر یدالله گودرزی
ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟ یا خرمن عبیری یا پار سوسنی؟ سوسن نهای که بر سر خورشید افسری گیسو نهای که بر تن گلبرگ جوشنی زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی بستی به شب ره من مانا که شبروی بردی ز ره دل من مانا که رهزنی گه در پناه عارض آن مشتری رخی گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی دامی تو یا کمند؟ ندانم براستی دانم همی که آفت جان و دل منی از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی همرنگ روزگار منی ای سیاه فام مانند روزگار مرا نیز دشمنی ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر ما را به جان گدازی چون برق خرمنی ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه؟ دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی؟ از : رهی معیری