نه از روم , نه از اقوام چینم دهاتی زاده چادر نشینم . ترکهای عمیق زخم داس است شیارهای دست خوشه چسنم کمی خوبم ,کمی خندان ,کمی بد. نه هابیلم,نه قابیلم همینم. وبا اینکه در این شهر غریبم . میان مردمان تنها ترینم . اگر دستی مرا یاری رساند . چه دنیای خوشی می آفرینم. بهروز ياسمي
شنیدم که مردی غم خانه خورد که زنبور بر سقف او لانه کرد زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکن که مسکین پریشان شوند از وطن بشد مرد نادان پس کار خویش گرفتند یک روز زن را به نیش زن بی خرد بر در و بام و کوی همی کرد فریاد و میگفت شوی: مکن روی بر مردم ای زن ترش تو گفتی که زنبور مسکین مکش کسی با بدان نیکویی چون کند؟ بدان را تحمل، بد افزون کند چو اندر سری بینی آزار خلق به شمشیر تیزش بیازار حلق سگ آخر که باشد که خوانش نهند؟ بفرمای تا استخوانش دهند چه نیکو زدهست این مثل پیر ده ستور لگدزن گرانبار به اگر نیکمردی نماید عسس نیارد به شب خفتن از دزد، کس نی نیزه در حلقهٔ کارزار بقیمت تر از نیشکر صد هزار نه هر کس سزاوار باشد به مال یکی مال خواهد، یکی گوشمال چو گربهنوازی کبوتر برد چو فربه کنی گرگ، یوسف درد بنائی که محکم ندارد اساس بلندش مکن ور کنی زو هراس چه خوش گفت بهرام صحرانشین چو یکران توسن زدش بر زمین دگر اسبی از گله باید گرفت که گر سر کشد باز شاید گرفت ببند ای پسر دجله در آب کاست که سودی ندارد چو سیلاب خاست چو گرگ خبیث آمدت در کمند بکش ورنه دل بر کن از گوسفند از ابلیس هرگز نیاید سجود نه از بد گهر نیکویی در وجود بد اندیش را جاه و فرصت مده عدو در چه و دیو در شیشه به مگو شاید این مار کشتن به چوب چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب قلم زن که بد کرد با زیردست قلم بهتر او را به شمشیر دست مدبر که قانون بد مینهد تو را میبرد تا به دوزخ دهد مگو ملک را این مدبر بس است مدبر مخوانش که مدبر کس است سعید آورد قول سعدی به جای که ترتیب ملک است و تدبیر رای سعدی
تو را آن گونه میخواهم که باغی باغبانش را شبیه مادر پیری که میبوسد جوانش را تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که نمیدانم زمانش را، نمییابم مکانش را من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر که بالای سرش میبیند امشب دشمنانش را تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم از آن پس بارها گم کردهام فصل خزانش را پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی ترسد بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را من آن مستم که در میخانهای از دست خواهد رفت اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را
ای کاش مانده بودی.... اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا میرساندم اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها میکشاندم اگر با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم اگر مانده بودی زتو می نوشتم تو را می سرودم مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر هم سفر داشت هستی ام را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم بهترین شعر هستی را با تو مانده بودی اگر می سرودم
تلخ تلخم،گریه دارم،مهربان! طوری م نیست حال من خوب است مثل حالتان طوری م نیست باز مردم آب پاکی روی دستم ریختند ناگهان،حالم بد است و ناگهان،طوری م نیست در درونم زخم های کهنه لب وا کرده اند شعر! ای آتش میان استخوان،طوری م نیست آن تویی،ببر بیابانی که در چنگال تو این منم،زخمی غزال نیمه جان،طوری م نیست قارچ ها از نوک انگشتان من قد می کشند سمی ام در خویش اما باغبان،طوری م نیست درد دارد قطره قطره نوش جانم می کند قهوه ای هستم درون استکان،طوری م نیست دست می افشانم و هی پای می کوبم به خاک قرص تب بر،قرص هذیان،قرص نان، طوری م نیست من اوستا خوانده ام،تکفیرم ای زرتشت پیر کفر می ورزم به چشم این و آن،طوری م نیست شهر می گوید جنون شعر دارم ای جنون کاش می دادی به این مردم نشان،طوری م نیست
خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی ای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانی سرفرازی جاوید در کلاه درویشی است تا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانی تا به کوی میخانه ایستاده ام دربان همتم نمیگیرد شاه را به دربانی تا کران این بازار نقد جان به کف رفتم شادیش گران دیدم اندهش به ارزانی هر خرابه خود قصریست یادگار صد خاقان چون مدائنش بشنو خطبههای خاقانی عقده سرشک ای گل بازکن چو بارانم چند گو بگیرد دل در هوای بارانی از غبار امکانت چشمه بقا زاید گر به اشک شوق ای دل این غبار بنشانی برشدن ز چاه شب از چراغ ماه آموز تا به خنده در آفاق گل به دامن افشانی شمع اشکبارم داد در شب جدائی یاد با زبان خاموشی شیوه خدا خوانی از حصار گردونم شب دریچه ای بگشا گو رسد به حرگاهت ناله های زندانی گله اش به پیرامن زهره ام چراند چشم چند گو در این مرتع نی زنی و چوپانی ساحل نجاتی هست ای غریق دریا دل تا خراج بستانی زین خلیج طوفانی وقت خواجه ماخوش کز نوای جاویدش نغمه ساز توحید است ارغنون عرفانی روی مسند حافظ شهریار بی مایه تا کجا بیانجامد انحطاط ایرانی شهریار
ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی شد آه منت بدرقه راه و خطا شد کز بعد مسافر نفرستند سیاهی آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز سازم به قطار از عقب قافله راهی آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید بازآئی و برهانیم از چشم به راهی دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی تقدیر الهی چو پی سوختن ماست ما نیز بسازیم به تقدیر الهی تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم افسانه این بی سر و ته قصه واهی
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی در مدار روزگار و گردش چرخ فلک عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی کودکی چون بادبادک با نسیمی میرود خویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنی عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود در غروب جمعه ای دلگیر پیدا میکنی میرسی روزی به آن چیزی که میخواهی ولی در رسیدنهای خود تغییر پیدا میکنی چشم میدوزی به او از دور و میپرسی چرا نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند . . . .