دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشتهی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنهی شناسنامههایشان درد میکند من ولی تمام استخوان بودنم لحظههای سادهی سرودنم درد میکند انحنای روح من شانههای خستهی غرور من تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است کتف گریههای بیبهانهام بازوان حس شاعرانهام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنهی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچهی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد میزند ورق شعر تازهی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف میزنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
من اگر عاشقانه می نویسم… نه عاشقـم !، نه شکست خورده … فقط می نویسم تا عشق یاد قلبم بمانـد …! در ایـن ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها ، فقـط تمـرین آدم بـودن میکنم …
چند وقتیست هر چه می گردم هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم نگاهم اما گاهی حرف میزند گاهی فریاد می کشد و من همیشه به دنبال کسی میگردم که بفهمد این نگاه خسته چه می خواهد بگوید …
تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست یا نگاهم بکند چشم تو، مجبور که نیست شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی ؟ با توام ...! خانه ی تنهایی من دور که نیست آنکه با دسته گلی حرف دلش را میزد پردرد است،ولی مثل تو مغرور که نیست عشق که نه، اخم شما قسمت ماست عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی تو نگو نه٬ دل دیوانه ی من کور که نیست ! خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد لعنتی غیر تو با هیچ کسی جور که نیست مشکل اینجاست نگفتی تو به من٬ می دانم تو نمی خواهی عزیزت بشوم ،زور که نیست ...
دلتنگ نباش، دنیا همین است بوی بغض میدهی بانو، بوی اشکهایی که مدتهاست جلویشان را گرفته ای تا ریخته نشوند، هنوز هم مقاومت کن بانو، هنوز هم خودت را بزن به آن راه، انگار ندیدی، انگار نشنیدی، نبینم اشکهایت را حرام کسانی کنی که بی ارزشند، این اشکها مقدسند، این روح بارانی مقدس است، بانو، احساست را خرج آنهایی کن که قدر بدانند، روحت را اسیر آدمها نکن، این آدمها، آدمهای سابق نیستند، بوی گرگ میدهند، روحت را میدرند، احساست را زخمی میکنند، و جنازه ات را گوشه ای پرت میکنند، راستی بانو، چرا کسی نپرسید که چرا یکباره تنها شدی؟ چرا کسی تمنای انتهای نگاهت را نخواند؟ بانو، به چشمانت قسم، این همه بارانی که روانه کردی، دل هیچکس را نمی لرزاند، شعرهایت را میدزدند بانو، احساست را به غارت می برند، و تو می مانی، تنها و بیکس، بانو، آدمهای اینجا امین نیستند، روحت را به امانت نزدشان نگذار، دلت گرفته بانو، چاره ای نیست، باید صبر کرد، باید خدا را صدا کرد باید دلت را از غیر او خالی کنی، آنوقت طعم شیرین عشق را خواهی چشید... *دل است دیگر، میگیرد، میشکند، ناراحت میشود. * به جان چشمانت قسم، اینبار آنچنان رفتنیم که کاسه های آب را هم قسم دهی، نه آن روزها باز میگردند و نه من...
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! فریدون مشیری
عشق های جریمه اشتباه اول من و تو یک نگاه بود عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود می دویدم و میان کوچه جار می زدم های های گریه بود و اشک و درد و آه بود گاه گریه می شدیم و گاه خنده مثل شوق این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب سیب بی گمان در این میانه بی گناه بود هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم ردی از عبور سرد آفتاب و ماه بود آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا با حضور آفتاب، روز من سیاه بود؟ اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب بر غریبی من و تو بهترین گواه بود هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم مانده ام کجا، کجای کار اشتباه بود محمدحسین بهرامیان
تو آمدی ز دور ها و دور ها ز سرزمین عطر ها و نور ها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاج ها... ز ابر ها... بلور ها مرا ببر ..... امید دلنواز من! ببر به شهر شعر ها شعور ها کنون که آمدیم تا به اوج ها مرا بشوی با شراب موج ها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیر پا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب میشود صراحی دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب میشود نگاه کن ! تو میدمی و آفتاب میشود. فروغ فرخزاد
به آنهایی که عاشقشان نیستم خیلی مدیونم. احساس آسودگی خاطر میکنم وقتی میبینم کسِ دیگری به آنها بیشتر نیاز دارد. شادم از این که خوابشان را پریشان نمیکنم. آرامشی که با آنها احساس میکنم، آزادی که با آنها دارم، عشق، نه میتواند بدهد، نه بگیرد. برای آمدنشان به انتظار نمینشینم، پای پنجره، جلوی در. مثل یک ساعت آفتابی صبورم. میفهمم آن چه را عشق نمیتواند درک کند، و میبخشایم به طوری که عشق ، هرگز نمیتواند. از دیدار، تا نامه فقط چند روز یا هفته است، نه یک ابدیت. مسافرت با آنها همیشه راحت است، کنسرتها شنیده میشوند، مناظر به چشم میآیند. و وقتی هفت کوه و دریا بینمان قرار میگیرند، کوهها و دریاهایی هستند که در هر نقشهای پیدا میشوند. از آنها متشکرم که در سه بعد زندگی میکنم، در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی، با افقی که تغییر میکند و واقعی است. آنها خودشان هم نمیدانند که چه کارهایی میتوانند انجام دهند. عشق دربارهی این موضوع خواهد گفت: «من مدیونشان نیستم» ..