گفته بودم می روی دیدی عزیزم آخرش ! سهم ما از عشق هم شد قسمت زجرآورش زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست ! رفتنت یعنی مصیبت،زجر یعنی باورش یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش حال من بعد از تو مثل دانش آموزی ست که خسته از تکلیف شب،خوابیده روی دفترش جای من این روزها میزی ست کنج کافه ها یک طرف من با خیالت،قهوه سمت دیگرش مرگ انسان در جهان گاهاً نبود نبض نیست مرگ یعنی حال من با دیدن انگشترش
به تاراج برده ای تمام حواسم را... می خندم تویی... می گریم تویی... می خوابم تویی... انگار نقاشی ات را پشت پلکم کشیده اند...!! اکنون..... برایت مینوسیم.... کاش میفهمیدی... دلتنگی سخت است... ویران کرده ای .. منه آباد را.....
آن که می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی ست خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود...
ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﻫﯽ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﮐﻪﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼﺩﺭ ﺗﻨﮓ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽ ﮔﻨﺠﺪ ﻣﯽ ﭘﺮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ، ﻭ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﻏﺮﻕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !
در روز هاي تازه چون انگور و گلداني که قديمي تر است بر نگاه خويش بگو بيفزاييم اين را که از گرمي نان حتي بي تفاوت نگذريم چون تبسم کودک به خواب که دنبال علت نمي روند و آهسته آه مي کشند هرمز علي پور
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها دلم تنگ است...