1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

♥ نهایت عشق ! ♥

شروع موضوع توسط Asana ‏1/10/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏25/6/11
    ارسال ها:
    2,274
    تشکر شده:
    1,519
    امتیاز دستاورد:
    113


    [FONT=times new roman,times,serif]یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]عشق ، بیان کنید؟[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]«با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]داستان کوتاهی تعریف کرد:[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]
    یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
    [/FONT]
    [FONT=times new roman,times,serif]آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]
    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
    [/FONT]
    [FONT=times new roman,times,serif]راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]
    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه،
    [/FONT]
    [FONT=times new roman,times,serif]آخرین حرف مرد این بود که[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]«عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]
    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر
    [/FONT]
    [FONT=times new roman,times,serif]فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم[/FONT][FONT=times new roman,times,serif]برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.[/FONT]​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.