معلمی بزرگ سال آخر دبستان بودم كه يكي از بچه پولدارهاي زمان ( بقول معروف طاغوتي ) يك "جشن خدا حافظي" يا به اصطلاح فرنگي ها " goodbye party " جانانه اي گرفته بود . دبستان ما مدرسه اي بين المللي و شاگردانش فرزندان اشخاص سر شناس بودند در زمانه خويش. آخر مي داني مادر نه از روي چشم و هم چشمي بل اصرار برداشتن تحصيلات خوب و آشنايي با زبان انگليسي داشت . چون عقيده بر آن بود كه اگر به هر گوشه دنيا كه بروي يك "بله " يا "خير " فرنگي را بخوردت ميدهند. پس اين "بله " يا " خير" را خوب ياد بگير. گفتيم: "چشم". عجب خانه اي بود آن خانه. يك" قصر" يك "كاخ واقعي" . با دو حياط كه چه عرض كنم. دو باغ بزرگ پر از "چرنده و پرنده و سگ و گربه و گل و بلبل. " حتي يك شير واقعي در قفسي واقعي ". براي سرگرم كردن مهمانان . راست مي گويم بخدا. خدا داند كه يك كلام دروغ ننويسيم در اين نوشته. كه از قرارشير را اهدا كردند به باغ وحش تهران. دو سالن ناها ر خوري بزرگ كه ديگر خود مي داني. چرا بيهوده وقتت را بگيرم. و اما بگويم از خودش. اطاقش پر بود از عروسكها ي كوچك و بزرگ و جور و وا جور. در قفسه لباسش بسته نمي شد. لباسها جيغ مي زدند در آن كمدي كه دريايي بود براي خودش. خلاصه هر چه برايت بگويم كم است. بغضي بس سنگين گلويم را فشرد كه چرا اين همه ازآن ما نباشد؟ بهترين ماشينهاي آن زمان آن " كاديلاكهاي " بي قواره بود و ماشين ما هم يك " فولكس" قرازه . ( البته بايد بگويم كه در رابطه با ماشينمان دروغ گفته ايم. چون انصافا" فولكس ما نو بود و مي درخشيد در : زير نور آفتاب. درخششي بس خيره كننده). كه اسم ماشينمان را گذاشته بوديم " ياقوت مراد برقي" به اقتباس از سريال تلويزيوني مراد برقي . ( بهتر است فارسي را پاس بداريم در نوشته هايمان . مثلا" بجاي " سريال" بگوييم " مجموعه هاي بهم پيوسته تلويزيوني" . بجاي " تلويزيون يا tv ": بگوييم " جعبه جادويي" ). جوانان قديم مي شناسند مراد برقي را. با همان ابو طياره رفتيم و آمديم جلوي چشمان "فخر فروش" هم كلاسيها يمان. خلاصه سرت را درد نمي آورم . ( مي تواني دستمال ببندي به سرت و در صورت لزوم مصرفآ سپيرين. دم دست است). از هما ن لحظه اي كه مادر آمد بدنبالمان باران غر و لندي بودكه بر سرش بارانيديم. و او غرق در سكوت پر معني خويش كه مي دانستم در پس اين سكوت ماجرا يست. به درب منزل كه رسيديم بر خلاف تصورم كليدي نچرخيد و دري باز نشد. گفتم: نمي رويم تو ؟ گفت: خير. گفتم: پس كجا؟ گفت: به يك مهماني ديگر. گفتم: به . چه روز خوبي است امروز . باز هم مهماني. غافل از اينكه اين مهماني با ديگر مهماني ها فرق بسيار داشت. اين مهماني مهماني فقرا بود. انتهاي خيابان ما دره اي بود بس عميق كه سوراخ سوراخ جعبه هاي ميوه و پيتهاي حلبي كه با آب و خاك كه مي شود گل در كنار هم صف بسته بودند. نايلوني و مقوايي هم بام خانه شان. جند قدم آن طرفتر هم كنده بودند چاهي در زمين. چوبكي و آفتابه اي . اينهم از مستراحشان. مادر: محترم خانم . محترم خانم . خانه هستي؟. منم فلاني. محترم خانم: بله خانم. چه عجب راه گم كرده ايد منزل فقرا. بفرماييد تو. خلاصه اينكه اين محترم خانم و شويش كه هر دو فراش مدرسه مادر بودند در خيال خودشان بهترين و زيبا ترين" صندلي " خانه شان را آورده بودند برايمان. حال اين صندلي چه بود؟. يكي از آن " جعبه هاي ميوه " و " پارچه اي رنگ و رو رفته " سقف آن. كه دايي مباركت لق لق مي خورد بر رويش. بچه هاي قد و نيم قد و لخت كه شير آ بشان هم باز بود. . يعني اينكه : جيش مي كردند مرتب. سمفوني مگسها و رقص مارمولكها و سوسكها در سوراخ سنبه هاي در و ديوار . چندشم شد. اصلا" عادت نداشتم به آن وضعيت. آب خواستم. آب چاه بود. نان خواشتم. نان خشك بود. به يكباره جيغ زدم كه مي خواهم بروم خانه كه سوز يك پس گردني سر جايم نشاند و پشت بندش هم يك سيلي جانانه كه: مادر: نمي رويم خانه. گفتم: نمي رويم؟ مادر: خير. امشب همين جا مي خسبي. خداي من عجب جايي. ديگر هيچ نگفتم. چرا كه حكم داده شده بود. آن شب تا به سحر خوابيدم در آن " بيغوله". دور از نفسهاي گرم مادر و آن خانه زيبايمان كه ديگر از آن " كاخ " " قصرتر" مي نمود. عجب " معلم مدبري بود " آن بزرگ بانو. خدايش رحمت كند. شكر نعمت نعمتت افزون كند كفر نعمت از كفت بيرون كند.