1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

چندين و چند سال بعد

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏1/10/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    چندين و چند سال بعد

    عجب خانه اي بود آن خانه . خانه قبلمان را ميگويم برايت. در كوي و برزن نامش
    را " خانه سبز" نهاده بودند .انگاري نمونه اي از بهشت وعده داده اش را خداوند در
    حياط آن خانه رسانده بود به ظهور. مملو از گلهاي رنگ و وا رنگ بسته به
    فصل. عطر خوش گلها . آواي زيباي پرندگان كه:
    سحر گنجشككان در جيك جيكند بتسبيح خداي لا شريكند

    درختان " ميوه " ببار مي نشستند هر كدام بفصل خويش. آنقدر كه سبد سبد گل و
    ميوه به همسايگان مي رسيد. طبقاتي با زير بنايي بزرگ. طبقه زيرين كارگاه
    نقاشيم بود كه :
    پنجره هايش رو به اين حياط زيبا باز ميشد. مادر پاي از پله پايين آمدن را نداشت. از
    اين رو پشتي و تشكي برايش پهن كرده بودم بر لب پنجره. مي نشست و يك نگاهش
    به حياط زيبايش و يك نگاهش به نقاشي كردن من. از در كارگاه كه اذن دخو ل
    مي كردي مي ديدي سه پايه هاي نقاشي و تابلو هاي گوناگون و ما بقي ابزار كه
    جوابگوي عقده هاي كو دكيم بود

    در گوشه اي راديو ظبطي و سما وري كه در استكا نهايي كمر باريك و لب طلايي براي
    خود و مادرم چاي مي ريختم و نظاره گر تابلويي كه از لابلاي دود سيگارمحو مي نمود.
    مادر در زمانه خويش هنرستان كمال الملك را دوره ديده بود. ديپلم خياطي هم داشت.
    درس هم مي خواند . در كش و قوس سنار حقوق آموزگاري. انصافا" بانويي هنرمند و
    با ذوق بود براي خود و ديگران.

    نقش و نگار هايي مي زد بر روي كوزه هاي سفالين و انگاري كه آنان بي صبرانه در انتظار
    لباسي بودند كه او بر تن آنان مي پوشاند. عشق گل و باغباني هم داشت كه از والدش
    به ارث برده بود. حياط خلوتي هم داشتيم بخش جنوبي خانه. در گوشه اي تختي و ديواري
    سر به فلك كشيده و سبز كه ترا بياد خطه شمال مي انداخت. پشت ديوار چنارها يي بود
    سربه فلك كشيده. صبحهاي زود براي آبياري گلها به حياط مي رفت و تا آب و جاروبي
    نمي كرد نمي توانست از چاي شيرين صبحش لذتي ببرد. عصرها هم كه آبياري با ما بود.
    بعد هم مي نشستيم و براي رفع خستگي امورات روزانه به چاي نوشيدن در ميان گلها.
    از هر دري سخني . يكي از اين سخنها اين بود:
    مادر: " بياد داري فرداي آن شبي را كه در آن بيغوله خسبيدي ؟".
    گفتيم: آري.


    مادر: "دنبالت آمدم و ترا با خود به خانه بردم. با تمام كودكيت خم شدي و زمين خانه را بوسيدي.
    نشاندمت به گوشه اي و گفتم: ديگر بچه ها مداد شان به نيمه كه مي رسد نگاه ميدارندش .
    اما تو مداد به نيمه كه ميرسد مهمان سطل زباله است . آيا شبي گرسنه سر به بالين
    گذاشته اي ؟ آيا تشنه بوده اي؟
    زود باشد روزي كه تو هم به آرزو هايت خواهي رسيد.

    و مادر هر چه بيشتر تلاش كرد براي يك زندگاني بهتر كه خوانديد در اين نوشته.