چندين و چند سال بعد عجب خانه اي بود آن خانه . خانه قبلمان را ميگويم برايت. در كوي و برزن نامش را " خانه سبز" نهاده بودند .انگاري نمونه اي از بهشت وعده داده اش را خداوند در حياط آن خانه رسانده بود به ظهور. مملو از گلهاي رنگ و وا رنگ بسته به فصل. عطر خوش گلها . آواي زيباي پرندگان كه: سحر گنجشككان در جيك جيكند بتسبيح خداي لا شريكند درختان " ميوه " ببار مي نشستند هر كدام بفصل خويش. آنقدر كه سبد سبد گل و ميوه به همسايگان مي رسيد. طبقاتي با زير بنايي بزرگ. طبقه زيرين كارگاه نقاشيم بود كه : پنجره هايش رو به اين حياط زيبا باز ميشد. مادر پاي از پله پايين آمدن را نداشت. از اين رو پشتي و تشكي برايش پهن كرده بودم بر لب پنجره. مي نشست و يك نگاهش به حياط زيبايش و يك نگاهش به نقاشي كردن من. از در كارگاه كه اذن دخو ل مي كردي مي ديدي سه پايه هاي نقاشي و تابلو هاي گوناگون و ما بقي ابزار كه جوابگوي عقده هاي كو دكيم بود در گوشه اي راديو ظبطي و سما وري كه در استكا نهايي كمر باريك و لب طلايي براي خود و مادرم چاي مي ريختم و نظاره گر تابلويي كه از لابلاي دود سيگارمحو مي نمود. مادر در زمانه خويش هنرستان كمال الملك را دوره ديده بود. ديپلم خياطي هم داشت. درس هم مي خواند . در كش و قوس سنار حقوق آموزگاري. انصافا" بانويي هنرمند و با ذوق بود براي خود و ديگران. نقش و نگار هايي مي زد بر روي كوزه هاي سفالين و انگاري كه آنان بي صبرانه در انتظار لباسي بودند كه او بر تن آنان مي پوشاند. عشق گل و باغباني هم داشت كه از والدش به ارث برده بود. حياط خلوتي هم داشتيم بخش جنوبي خانه. در گوشه اي تختي و ديواري سر به فلك كشيده و سبز كه ترا بياد خطه شمال مي انداخت. پشت ديوار چنارها يي بود سربه فلك كشيده. صبحهاي زود براي آبياري گلها به حياط مي رفت و تا آب و جاروبي نمي كرد نمي توانست از چاي شيرين صبحش لذتي ببرد. عصرها هم كه آبياري با ما بود. بعد هم مي نشستيم و براي رفع خستگي امورات روزانه به چاي نوشيدن در ميان گلها. از هر دري سخني . يكي از اين سخنها اين بود: مادر: " بياد داري فرداي آن شبي را كه در آن بيغوله خسبيدي ؟". گفتيم: آري. مادر: "دنبالت آمدم و ترا با خود به خانه بردم. با تمام كودكيت خم شدي و زمين خانه را بوسيدي. نشاندمت به گوشه اي و گفتم: ديگر بچه ها مداد شان به نيمه كه مي رسد نگاه ميدارندش . اما تو مداد به نيمه كه ميرسد مهمان سطل زباله است . آيا شبي گرسنه سر به بالين گذاشته اي ؟ آيا تشنه بوده اي؟ زود باشد روزي كه تو هم به آرزو هايت خواهي رسيد. و مادر هر چه بيشتر تلاش كرد براي يك زندگاني بهتر كه خوانديد در اين نوشته.