1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بچسب به او . شيوانا

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏1/10/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    این شیوانای ما ، دید روزی باغبان زحمت کش مکتب خانه اش ، می باشد بسی غمگین و نگران. سبب را جویا شد از نزدیک.



    بپرسید شیوانا که :

    " تو را چه شده است ای دوست که چنین غمگین می نمایی."

    گفت آن باغبان که :

    " خود دانی ای شیوانا که تا غروب هنگامی ،در مکتب خانه باغبانی کردندی و از غروب ، بدان طرف در یک آهنگری دکانی ،

    در کنار کوره ی داغ ، عرق ریختندی و باز هم کار کردندی."

    شیوانای ما بگفت:

    " ندارد این حرمانی ای باغبان که از دسترنج خود نان بری بر سفره ی اهل و عیال . دیگر چرا نگران می نمایی ؟ "



    پاسخ داد آن باغبان :

    " بعد از تمام شدن کار ، در راه منزل ، هر روز جوانی بلند قامت و تنومند ، جلو ی مرا گرفتندی و تهدید کردندی که اگر دسترنج

    امروزت را ندهی به ما ، از این پرتگاه تو را

    پرتاب خواهم کردندی ، به عمق دره ایی. چاره را در چه می بینی ، استاد؟ "



    با لبخندی رضایت بخش از پرسش آن باغبان ، بگفت شیوانا که:

    " تنها راه در این بودندی ، امروز که آمدندی او به سراغ تو ، بگویی بر او آماده بودندی برای رفتن به عمق آن دره ، شرطم به

    شروطی که خود او را هم با خودت پرتاب کردندی به پرتگاه."



    فردای آن روز ، شیوانا بدید باغ بان مکتب خانه اش با خوشحالی و لبخندی بر لب .

    سبب را جویا شد.



    " یا شیوانا ، آنچه دیروز گفتندی بر ما ، رساندمش به منصه ی ثبوت و ظهور و گفتندی به آن جوان که خواهم رفتندی به عمق دره ،

    لیک تو را هم با خود خواهم بر دندی. در تعجب دیدندی که آن مرد ، بر خود سخت لرزیدندی و التماس کردندی و در چشم بر هم زدنی ،

    فرار را بر قرار ارجع دادندی ."



    شیوانا از گفته ی باغبان ، خندیدن کردندی و بگفتی:

    " نکته ای بنهفته بود در این کار تو ، دانی چیست ؟ . آن اینکه ابشاری که تهدید می کنند بشری دیگر را ، بکار می گیرند ، ترفندی را که

    خود بسختی و حشت داشتندی از آن شیوه ی خویش . آگاه باش و بدان که هر کس که تو را تهدید روا دارد به چیزی یا عملی ، می گوید با زبان

    بی زبانی که همان می باشد" نقطه ضعف خود او." هر گاه در عمق تهدیدی خود را دیدندی ، همانند همان تهدید را بکار گیر از برای تهدید کننده.

    آنوقت خواهی دید که چه آسان ، خالی کنندی میدان را و فرار را بر قرار ترجیح دهندی."
     
  2. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : بچسب به او . شيوانا

    ندارد چوب خالق هستي " صدايي ". شيوانا

    دكان دار مردي ، نزد شيوانا آمدندي و از او پرسيدندي : اي شيوانا ، گفته اند بزرگان در قديم دوران ، كه آدميزاده را بايد كه به خالق هستي ، حرمت بگذاشتندي و حقوق ديگر بندگان را رعايت كنندي و اگر چنين نكنندي ، خالق كاينات ، وي را با چوب خود زدندي به جديت و قهر ، ليك مي خواهيم بدانيم كه چگونه چوبي است اين چوب كه بر ما نخوردندي تا به امروز؟

    گفت شيوانا : مگر تو را چه اعماليست ، اي دكان دار مرد؟
    گفت: من مردي لا قيد بودمي. اقلام دكان خويش را به ميل خود ، فروختندي به مردمان، به چندين برابر بهاي آن. پس چوب خدا كي به صدا در آمدندي از براي ما ، از اين بي ملاحظگي و لا قيدي و بي انصافي در نرخ اجناس؟

    گفت استاد : چوب خالق كاينات ندارد صدايي ! ليك ، چون حكمت او اينگونه بودندي ،بندگان او گمان كردندي كه ضربه اي كه به آنان وارد آمدندي ، از آن چوب نبودندي. دكان تو در كجا مي باشد ، اي مرد لا قيد؟


    مرد كاسب ، نشاني دكان خود را بدادني و با تمسخر ي بر لب از براي شيواناي ما و استهزا
    تلميذانش ، به راه خود رفتندي. بعد از رفتن آن مرد كاسب، جواني فقير نزد شيوانا آمدي و گفتندي به او كه تازه دامادم و ندارم آهي در بساط ، آنگونه كه بايد و شايد. سراغ داشتندي اي شيوانا از براي ما نان و آبي و كسب و كاري؟

    گفت شيوانا كه بنشستن كردي تو در همين مكان اي جوان و به انتظار ، تا خودمان رفتندي از براي كار تو و آمدندي زود. بعد از اندي ، غني مردي نزد شيواناي ما آمدي و گفتندي كه نيت آن دارد كه مقاديري از مالش را مصروف كنندي به مردماني نا دار و نيازمند. گفت به استاد آن مرد سخي كه اگر صلاح داني ، نشان ده بر ما مردماني نيازمند را تا ما هم از مال خود كمكي به آنان كنندي.


    به او داد جواب شيوانا كه مردمان دهكده بيش از هر چيز، به دكاني بزرگ احتياج داشتندي براي رفع ما يحتاج خود . جواني را بشناختمي. او را بكار گير در آن دكان و در آمد آن را مصروف نيازمندان كندي ن و حق الزحمه ي آن جوان را هم ماهيانه به او پرداخت نمودي ، ليك شرطي به شروطي كه اقلام را با نرخي مناسب به مردمان فروختندي از براي رضاي خالق كاينات.


    به چندين و چند ماه بعد ،آن دكاند ار لاقيد آمدندي نزد شيواناي ما افسرده و ملول كه زان روزي كه رفتندي از نزد شما ، روزگارمان بدتر شدندي ، روز به روز. كاسبي مال دار ، دكاني در كنار مغازه ي ما درست كردندي بزرگ و فروختندي به مردمان. اقلام را به نرخ مناسب و مردم گروه گروه روندي نزد او . چرا اينگونه شد اوضاع و احوال ما بيكباره، يا شيوانا . اين از براي چيست؟


    استاد سري تكان دادي و گفتندي كه شايد اين صداي همان چوب خداوند بودندي و نيست از براي تو گوشي شنوا. بهتر آن مي بينيم كه زندگاني خود بهتر كردندي و انصاف و عدل را ، شرط كسب و كار نمودي تا روز به روز به مالت بركت داده شوندي از جانب خالق هستي، قبل از اينكه چوب هاي ديگرش را بر سر تو زدندي آن هم بي صدا ، بي صداي بي صدا، و ديگر تو را ياراي ي نبودندي تا جلوي صداي چوب او را بگرفتندي.
     
  3. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : بچسب به او . شيوانا

    متمایز باش از دیگران - شیوانا

    جوانی خوش سیما و نجار پیشه ای ، آمد نزد این شیوانای ما و شکایتی داشت از استاد نجار خویش.

    سبب را بپرسید شیوانا.

    گفت آن جوان:

    " چندی پیش بگفتم به استادم که از بابت کارم ، نیازی بودندی به وجهی بیشتر و اگر این

    احتیاج برآوردن نامدندی ، او را ترک گفتندی و رفتندی از برای همیشه."



    بپرسید شیوانا که:

    " تو جوان ز چه روی بیشتر وجه طلب کردندی ز استاد خویش؟ مگر بودندی کار تو بهتر از تلمیذان و

    کار گران آن کار گاه؟ "

    پاسخ داد آن جوان:

    " نه آنچنان که می اندیشی ، لیک بیشتر از دیگران کار کردندی و وقت گذاشتندی بسیار ، حتی تا دیر هنگام.

    استاد هم دست مزد مازاد مرا ، پرداخت کردندی به واقع و انصاف ، اما حق خود دیدم که دلسوزی کنم از

    بابت دستمزد خود و جملگی کار گران و شاگردان."



    لبخندی نقش بست بر لبان استادمان شیوانا و در ادامه بحث بپرسید از آن جوان که:

    " آن دم که بگفتندی به استادت که خواهی رفتندی ز پیش او ، چه پاسخی گرفتندی از جانبش؟ "

    بگفت نادم و با اندوه آن جوان :

    " هیچ ! به عبارتی با زبان بی زبانی بگفت استاد، که گر خواهی که روی ، برو به سلامت و خوش آمده ای

    یا تلمیذ."



    سری تکان داد شیوانا که:

    " گر بجای ازدیاد کار، می کردی کاری و هنری متفا وت از دیگران و منحصر بفرد ، آن گاه شدندی نزد استاد

    خویش عزیز و باز هم منحصر بفرد. آنگاه این استادت بودندی که دعا کردندی که تو نروی از آن مکان و کار.

    چون نیک بدانستندی که با هنر خاص و خلاقیت تو ، در هر مکان و کار گاهی ، داری به حتم ، خواهانی ، اما

    بجای گونه ای دیگر کار کردن ، ارجح آن دیدی که بیشتر کنی کا ر ، تا عزیز و گرامی شوندی ، نزد استاد خویش

    و این بودندی بزرگترین اشتباه تو ، به واقع ، که خود نبودی بدان آگاه. گر استاد نجار تو خواستندی

    که بدست آورد محصول و نتیجه ای به معمول ، چرا پرداخت کنندی مازادی پول ، ای جوان ؟ کار ی نتوان کردندی من ،

    از برای تو . تو تلمیذ ، می باشی یکی همانند دیگر شاگردان در آن کار گاه ، و نداری تمایزی بر آنان. می باشند همانند

    تو بسیار در این جماعت آدمیان و حرفه ها و دکان ها."



    بپرسید آن جوان:

    " حال که چنین شد ، چه کنم یا شیوانا؟ "

    گفت شیوانای ما که :

    برو و در دگر مکانی ، کاری بجوی ار برای خودت، لیک ، در این دومین آزمون کار ، اهتمام کن به نوعی دیگر و

    بر جسته تر از مابقی تلمیذان ، کار کردن تا شاخص شدندی و محصول دستانت ، مستثنی و منحصر بفرد. در آن هنگام ،

    خواهی دیدندی که " کار " ، خودش تو را جستندی و نگاه داشتندی."
     
  4. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : بچسب به او . شيوانا

    همين دليل برايمان كافيست - شیوانا

    اين شيواناي ما مي گذشتندي با تلميذانش، از مقابل مزرعه اي. يكي از تلميذان با

    حالتي پر ز تكبر و تمسخر گفتندي:

    زندگاني مي كند در اين مزرعه مردي كه مدعي است:

    " خدا را مي بيند در:

    جمادات و

    نباتات و

    هر آنچه كه مظهر آفرينش است.

    و ادعا ميكند كه دليل اثبات وجود خداوند را هر روز مقابل چشمانش نظاره گر است.

    آيا ادعاي اين مرد نيست جز:

    تمسخري و ادعايي بيش؟. "



    ولوله اي بر پا شدندي در ميان ديگر تلميذان ، آنقدر كه جملگي مشتاق شدندي براي ديدن

    روي آن مرد.



    شيوانا قبول كردندي و جملگي رفتندي به طرف كلبه و مزرعه ي آن مرد تا ببينند او را

    ز نزديك و بشنوند جملاتش را در باره " خالق هستي " و چگونه ديدندي هر روز

    " خداوند خود را ."



    وقتي نزديك گشتندي جملگي به كلبه آن مرد ، ديدندي كه او بر زمين بنشسته بودندي و دل

    مشغول داشتندي به تعمير و تيز كردن چندين تبر.

    مرد با ديدن شيوانا و شاگردانش ، از آنان خواستندي كه در بريدن و خرد كردن كنده هاي بزرگ

    جلوي كلبه ، او را كمك كنندي.



    قبول كردندي تلميذان شيوانا و در خرد كردن كنده ها به او كمك كردندي و هيزم ها را در انبار

    قرار دادندي.



    تلميذان براي رفع خستگي ، در كنار كلبه آن مرد نشستندي تا به سخنانش گوش فرا دهندي.

    گفت آن مرد زحمت كش كه:

    " اين شيواناي ما گفت بر ما دليل آمدنتان و از قرار پرسشيست همگان را . حال مي گوييم برايتان.

    قبل از آمدن همه ي شما ، بخاطر بيماري و ضعف، مرا يارايي نبودندي تا اين هيزمها را خرد كردندي

    و در انبار بگذاشتندي ، تا در زمستان ، از سرما ، هيزم داشته بودندي براي گرم كردن كلبه حقيرم.

    تا اينكه آمديد شما جملگي و مرا ياري دادندي براي خرد كردن چوب ها و هيزم ها و در انبار گذاشتندي

    همگي را ، و مرا رهانيديد از اين باري كه بر دوشمان بوندي و عاجز و ناتوان بوديم از اجراي آن.

    گر اين خوش اقبالي و شانس ، اثبات وجود خدا نيست ، پس من ندانم كه اثبات چه چيز ديگري تواند

    بودندي!!1؟؟؟. "



    جملگي شاگردان شيوانا ، با نگاه هايي پر ز سوال ، چشم دوختندي به اين شيواناي ما تا بستانند جواب

    پرسش هايشان را.

    گفت شيوانا:

    " گر توانندي جوابي براي سوال اين مزرعه دار پيدا كنندي ، ديگر سوالي براي پرسيدن از

    من نخواهيد داشتندي."
     
  5. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : بچسب به او . شيوانا

    دنيا را نيست ، هميشه بر وفق مرادت اي دوست - شيوانا

    بنشسته بودندي اين شيواناي ما ، اندر مجلسي. وارد گشتندي شخصي پاكيزه در

    البسه ، ولي در چهره و سيما ، زشت رويي نبودندي بيش.

    يكي از شاگردان شيوانا با صدايي بلند گفتندي:

    " ندانم كه چرا ز اين مرد ، خوشمان نيامدندي. خداوند عالم و آدم ، چرا خلق كردندي

    چنين زشت روياني و مجوز دادندي براي ورودشان به اين عالم هستي. ؟ گر مرا قدرتي

    بودندي ، زمين را پاك كردندي از نسل چنين زشت روياني ."



    چشم دوختند جملگان بر او ، با اين سخني كه راندندي بر زبان ، آن تلميذ.

    از جا برخاست آن مرد با شرمندگي ز گفته ي خويش و نگاه هايي دوخته بر او.

    شيوانا هم برفت به همراه او.



    تعجب همي كردندي دگر شاگردان كه چرا استاد ما هم رفتندي با چنين مردي:

    " سبك سر."



    بگفت شيوانا به آن مرد بد دهان كه:

    " دنيا را نيست براي خوش آمدن من و تو.

    " داراي " اين دنيا كس ديگريست اندر ميان.

    ما ، اندك زماني كوتاه بايدمان كه تماشاگر باشيم اين زيباييها و زشتي ها را.

    گر نمي داري دوست تا نببيني به عين ، سيماي كسي زشت روي را ،

    تو را بايد كه همان لحظه ترك كني آن مجلس را و به بيرون روي تا روحت آزرده

    نشود از زشتي روي كسي.

    همان كاري كه كنون من كردندي و با تو آمدندي به بيرون تا نبينم روي همچون تو:

    " خودپسند و خود دوستي را".
     
  6. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : بچسب به او . شيوانا

    اين بزرگ مقام: " جوجه اردك "

    شيوانا قدم زدندي با تلميذش در ميدان دهكده ،
    كدخدا رساندندي خود را نزد شيوانا و گفتندي:
    " مي باشد مردي سبزي فروش ، كه احترام بر
    ما بسيار گذاشتندي ، حتي بيشتر از خود شما.
    ما را لقب دادندي :
    " بزرگ مقام " و ما را خوش آمدندي از اين
    سخن و احترام او:
    " آنقدر كه لذت بردندي و بودندي ما در آسمان ها
    با اين :
    " بزرگ مقام "
    او."


    شيوانا تبسمي كردندي و بهمراه كدخدا رفتندي به
    ميدان و نزد آن مرد سبزه فروش. پيرمرد حكايت
    ما، با ديدن كدخدا از جا بر خاستندي و گفتندي:
    " جناب بزرگ مقام ، براي خريد بر من منت
    نهادندي ،
    چه خواستندي شما از ما ؟ ."



    كدخدا كه بودندي سر مست غرور، اندك سبزي
    سفارش دادندي و بيشتر:
    " سكه اي " ،
    دادندي از بابت تمجيد مرد سبزي فروش :
    " ز او. "
    رويش را برگرداندي كدخدا به شيوانا كه:
    " شيواناي ما هم سبزي طلب كردندي؟."

    گفتندي شيوانا : " كه ما ، از سبزي دست رنج
    خود كه كا شتندي در مكتب گاه ، تناول كردندي ."
    سبزي فروش هم گفتندي : " نماند نا گفته كه ما هم ،
    كمبود سبزيمان را ،
    از مكتب گاه شيوانا گرفتندي."


    دور شدندي شيوانا و كدخدا از دكان پيرمرد و گفتندي
    كدخدا به شيوانا كه :
    " ديدي به دو چشمان كه سبزي فروش ، شما را با نام
    خودتان خطاب كردندي ،
    اما ما را با نام :
    " بزرگ مقام ."
    پس اين نشان از آن دارندي كه چقدر ما در نزد اهالي
    دهكده :
    " مقرب هستيم و
    محترم و
    بزرگ ."


    يكي از تلميذان مكتب گاه كه بودندي شاهد ماجرا ، با
    اندوهي فراوان به شيوانا گفتندي كه :
    " غمگين مي باشيم از قدر ناشناسي اهالي دهكده كه شما را
    با نام كوچك،
    نا ميدندي و
    قدر ندانستندي استادي بزرگ همچون:
    شما را."



    شيوانا ي حكايت ما با تبسمي بر لبان گفتندي:
    " مباش نگران كه لقب:
    " بزرگ مقام " ،
    نام " اردك " پيرمرد سبزي فروش بودندي .
    پيرمرد هر روز اين اردك زبان بسته را
    آوردندي در مغازه خود ،
    تا طعامش دادندي.


    بر لبان سبزي فروش آمدندي لقب:
    " بزرگ مقام " ،
    ليك در جلوي دو ديدگانش،
    ظاهر شدندي شكل و شمايل اردك خويش.
    نبايد كه مغرور شدندي همگي ما به القاب .
    ما افتخار كردندي در آن لحظه كه ،
    ما را با نام خويش ، خطاب كردندي ،
    آن پير مرد:
    سبزي فروش."



    گفتندي تلميذ شيوانا كه :
    " چرا چنين كنندي؟."
    شيوانا : " سبزي فروش سكه هاي بيشتري طالب
    بودندي ،
    و دانستندي كه با خطاب كردن:
    " بزرگ مقام " ،
    بيشتر از پيش از كدخدا پول
    ستاندندي.
    پس با زرنگي هر چه تمام ،
    از اين شگرد استفاده كردندي،
    تا پر شوندي دخل او از :
    " سكه هايي بيشتر".
    اين كدخداي دهكده ما ،
    نبايستي تا با شنيدن چنين لقبي ،
    بذل و بخشش كنندي مال و اموالش را . "


    درسي كه گرفتيم از اين حكايت اين است ساده و آسان كه:
    " خوشنود باشيد وقتي كه شما را با اسم خودتان ندا مي دهند،
    نه با القاب و
    الفاظ و
    تملق و
    چرب زباني كه ، چه بسا:
    " جوجه اردكي " بنهفته باشد،
    در پشت آن.