پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) «کوهکش» که از شناسائی و دوستی «آرباکس» فوق العاده خوشحال و مسرور به نظر می رسید ، پی در پی با قهقهه می خندید و ابداً متوجه موضوع محکومین نبود . «آرباکس» نیز که در همان مدت کوتاه «به له زیس» را شناخته و اخلاق و روحیه او را به خوبی درک کرده بود ، از معاشرت و دوستی با جوانمرد شجاعی چون «کوهکش» راضی و مسرور به نظر می رسید و او از دوستش تبعیت نموده ، با صدای بلند می خندید . پی در پی جامهای خود را خالی می کرد و به مکالمه با «کوهکش» می پرداخت و اوهم مثل دوستش توجهی به آنچه که در میدان (سیاست!)می گذشت نداشت . به راستی هم در همان مدت کوتاه بین «به له زیس» و «آرباکس» علاقه و محبتی عمیق به وجود آمده ،مثل این بود که یکدیگر را می شناسند و سالیان دراز است از نعمت معاشرت و دوستی با یکدیگر بهره مندند . «آرباکس» ظرف همان مدت کوتاه که از آشنائیش با شیر مرد (بابل) می گذشت ، او را جوانی رشید ، دلاور ، جسور ، جوانمرد ، صاحب عفو و گذشت و در عین حال جوانی فهمیده ، عاقل ، دانشمند یافته ، به دوستی با او افتخار می کرد . «کوهکش» نیز دوست خود را جامع این صفات می دانست ، به اضافه این که آینده ای درخشان و مقامات و مناصب عالی ، در انتظار او نبود . در این وقت «به له زیس» جام شرابی را از دست یکی از خدمه (که به مسافرین اکباتان و میهمانان «آستیاگس» تعارف می کرد و مأمور پذیرائی سران اردوهای دول مختلف )بود گرفته و خود را به «آرباکس» نزدیکتر کرد و گفت : ـ دوست عزیز ...آیا اجازه می دهی به «به له زیس» این جام را به سلامتی، زیباترین زنان عالم که نصیب آن مرد فربه شده بیاشامد !؟ «آرباکس» نگاهی آمیخته به محبت به او افکنده ،گفت : ـ «کوهکش».بنوش !-من آرزو می کنم ، دوست عزیزی مثل تو همیشه سرمست از نشئه طبیعی و مسرور و شادمان بوده ، بتواند آزادانه و به میل خود ، هر چه می خواهد بخورد و هر طور که دلخواه اوست عمل کند ! «کوهکش» گفت : ـ «آرباکس» ...از لطف و احسان تو صمیمانه تشکر می کنم ! فرمانده اردوی (پارسیان)در پاسخ دوست خود ،لبخندی شیرین برلب آورده گفت: ـ «کوهکش» به راستی که این «دیگرانوهی» یکی از زنان لایق و شایسته سرزمین ارمنستان می باشد . من تعجب می کنم «تیگران» پادشاه نیرومند ارمنستان ، چگونه راضی شد این فرشتۀ بی نظیر را به این پادشاه عیاش و خوشگذران بدهد ! آیا در میان جوانان زیبا و شجاع و دلاور ارمنستان ... در میان دلاوران و قهرمانان جنگجوی کشور «آرمنیا» یک نفر پیدا نمی شد که صلاحیت ازدواج کردن با «دیگرانوهی» این فرشته طناز را داشته باشد ؟! و آیا «دیگرانوهی» نمی توانست از ازدواج با این مرد شرور ، امتناع جسته ،و قدم به قصر او نگذارد . «آرباکس» هنگام بیان این کلمات ، آههای سردی از دل می کشید و هربار ندای حسرت آلود او ، با ابراز تأسف همراه بود . «کوهکش» هم به خوبی متوجه این آه های حسرت آلود شد ، یقین حاصل کرده بود ، بین او و «دیگرانوهی» موضوعی وجود دارد که از عشق و محبت سرچشمه می گیرد . در پاسخ سخنان «آرباکس» برای این که لااقل با او همدردی نموده باشد گفت : ـ دوست من ...مگر نشنیده ای که از قدیم گفته اند انگور شیرین نصیب شغال می شود. بدبختانه این میوه مطبوع وشیرین ؛و این غنچه شاداب سرانجام نصیب «آستیاگس»گردید و بر مجموعه گل های بی نظیر او غنچه سرخ زیبائی افزوده شد که از کشور (آرمنیا) به ارمغان آورده اند... بعد از این مذاکره ، هر دو دوست بقهقهه خندیدند و «کوهکش» جام خود را لا جرعه سرکشید و دندان بر ران گوشت پخته زده ، آن وقت نگاهی او روی کمال بی اعتنائی به وسط میدان افکنده مجدداً متوجه دوست خود شد و با صدائی آهسته گفت : ـ «آرباکس» ، جنگ «آبراداتاس» با آن حیوان وحشی خیلی طولانی شد ...نکند که فرمانده اردوی پارسیان کلام دوست خود را قطع کرده گفت : ـ «کوهکش» ، از جانب «آبراداتاس» ناراحت نباش زیرا با کمک و مساعدتی که تو به او کردی . با اسلحه هائی که تو برایش فرستادی ، او به خوبی خواهد توانست از خود دفاع کند . من یقین دارم که این جوان رشید ، قهرمان امروز میدان خواهد بود . «کوهکش» گفت : ـ «آرباکس» ، اگر اقامت ما در (ماد) طولانی شد او این جوان هم از بلائی که اینک بدان دچار شده ،نجات یافت ، در آینده «آبراداتاس» هم به ما اضافه خواهد شد و دوستی دوجانبه ما ؛ به سه شاخه فرعی و صمیمانه تقسیم خواهد شد . «آرباکس» حیرت زده گفت : ـ «کوهکش» ، آیا واقعاً قصد داری با این جوان تبهکار دوستی و معاشرت کنی؟ «به له زیس» گفت : ـ آری ...آری... دوست عزیز و توصیه می کنم تو هم مانند من به دوستی با این جوان را مغتنم شماری !... «آرباکس» گفت : ـ دوست من ... آخر این جوان تبهکار است . مگر نمی بینی عدالت «آستیاگس» او را محکوم به مرگ ساخته است . «کوهکش» بار دیگر خنده بلندی سر داد و گفت: ـ آه...«آرباکس» ، آیا توهم مانند این مردم نادان که در هم وطنان خود شادی و شعف می کنند و بدبختی و ناراحتی این چهار نفر ،آنها را به پای کوبی و دست افشانی واداشته است آیا تو هم مانند این ها «آبراداتاس»را گنهکار می دانی ؟ مگر ندیدی این جوان جسور که هنوز دهانش بوی شیر می آید ، چگونه «آستیاگس»را محکوم کرد و چگونه پاسخ اورا داد! می فهمی ...«آرباکس»، این جمله را عیناً از دهان او نقل می کنم ، تا تو بدانی این طفل شجاع ، تبهکار نیست . «آبراداتاس» خطاب به «آستیاگس» گفت : ـ ای مرد فربه ... این عدالت «آستیاگس» است که مرا محکوم می کند و عدالت حقیقی از تهمت و افترا بستن به جوان هیجده ساله ای چون من ، نفرت دارد . مقصود از ذکر این جمله این بود که بدانی «آبراداتاس» جوانی رشید و شجاع و قهرمانی جسور و جوانمرد است و مردان شجاع هرگز دست به گناه و خیانت آلوده نمی کنند . چه رسد به این که دسیسه ای علیه «آستیاگس» ترتیب بدهند. من اطمینان دارم «آبراداتاس» قربانی توطئه ای شده ؟!کسانی که وجود اورا سد راه خود دانسته ، دلاوران و شجاعان عصر خود را خار ترقی و تعالی می دانند . با ترتیب دسایسی ناجوانمردانه اقدام به نابود کردن «آبراداتاس»ها می نمایند . اینک دعا کن این جوان در مبارزه با وحوش پیروز شود و دوستی مارا بپذیرد . زیرا در آن صورت اگر ما سه نفر پشت به پشت هم بدهیم و اتحادیه ای بوجود آوریم ، پشت ما هرگز به خاک نخواهد رسید . «آرباکس» خواست پاسخی به سخنان «کوهکش»بدهد ، اما دراین وقت به ناگهان غلغله هیاهوی مردم تماشاچی شدید شد و فریادهای شادی و شعف مردم به آسمان رفت ، مثل اینکه همه آنها در یک لحظه فریاد می زنند و از مجموع فریادهای شادی بخش آنها غرشی عجیب بوجود آمد . آنها که در پلکان های جلو صفوف اول و دوم و سوم را تشکیل می دادند و ناچار بودند برای رعایت
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) «کوهکش» که از شناسائی و دوستی «آرباکس» فوق العاده خوشحال و مسرور به نظر می رسید ، پی در پی با قهقهه می خندید و ابداً متوجه موضوع محکومین نبود . «آرباکس» نیز که در همان مدت کوتاه «به له زیس» را شناخته و اخلاق و روحیه او را به خوبی درک کرده بود ، از معاشرت و دوستی با جوانمرد شجاعی چون «کوهکش» راضی و مسرور به نظر می رسید و او از دوستش تبعیت نموده ، با صدای بلند می خندید . پی در پی جامهای خود را خالی می کرد و به مکالمه با «کوهکش» می پرداخت و اوهم مثل دوستش توجهی به آنچه که در میدان (سیاست!)می گذشت نداشت . به راستی هم در همان مدت کوتاه بین «به له زیس» و «آرباکس» علاقه و محبتی عمیق به وجود آمده ،مثل این بود که یکدیگر را می شناسند و سالیان دراز است از نعمت معاشرت و دوستی با یکدیگر بهره مندند . «آرباکس» ظرف همان مدت کوتاه که از آشنائیش با شیر مرد (بابل) می گذشت ، او را جوانی رشید ، دلاور ، جسور ، جوانمرد ، صاحب عفو و گذشت و در عین حال جوانی فهمیده ، عاقل ، دانشمند یافته ، به دوستی با او افتخار می کرد . «کوهکش» نیز دوست خود را جامع این صفات می دانست ، به اضافه این که آینده ای درخشان و مقامات و مناصب عالی ، در انتظار او نبود . در این وقت «به له زیس» جام شرابی را از دست یکی از خدمه (که به مسافرین اکباتان و میهمانان «آستیاگس» تعارف می کرد و مأمور پذیرائی سران اردوهای دول مختلف )بود گرفته و خود را به «آرباکس» نزدیکتر کرد و گفت : ـ دوست عزیز ...آیا اجازه می دهی به «به له زیس» این جام را به سلامتی، زیباترین زنان عالم که نصیب آن مرد فربه شده بیاشامد !؟ «آرباکس» نگاهی آمیخته به محبت به او افکنده ،گفت : ـ «کوهکش».بنوش !-من آرزو می کنم ، دوست عزیزی مثل تو همیشه سرمست از نشئه طبیعی و مسرور و شادمان بوده ، بتواند آزادانه و به میل خود ، هر چه می خواهد بخورد و هر طور که دلخواه اوست عمل کند ! «کوهکش» گفت : ـ «آرباکس» ...از لطف و احسان تو صمیمانه تشکر می کنم ! فرمانده اردوی (پارسیان)در پاسخ دوست خود ،لبخندی شیرین برلب آورده گفت: ـ «کوهکش» به راستی که این «دیگرانوهی» یکی از زنان لایق و شایسته سرزمین ارمنستان می باشد . من تعجب می کنم «تیگران» پادشاه نیرومند ارمنستان ، چگونه راضی شد این فرشتۀ بی نظیر را به این پادشاه عیاش و خوشگذران بدهد ! آیا در میان جوانان زیبا و شجاع و دلاور ارمنستان ... در میان دلاوران و قهرمانان جنگجوی کشور «آرمنیا» یک نفر پیدا نمی شد که صلاحیت ازدواج کردن با «دیگرانوهی» این فرشته طناز را داشته باشد ؟! و آیا «دیگرانوهی» نمی توانست از ازدواج با این مرد شرور ، امتناع جسته ،و قدم به قصر او نگذارد . «آرباکس» هنگام بیان این کلمات ، آههای سردی از دل می کشید و هربار ندای حسرت آلود او ، با ابراز تأسف همراه بود . «کوهکش» هم به خوبی متوجه این آه های حسرت آلود شد ، یقین حاصل کرده بود ، بین او و «دیگرانوهی» موضوعی وجود دارد که از عشق و محبت سرچشمه می گیرد . در پاسخ سخنان «آرباکس» برای این که لااقل با او همدردی نموده باشد گفت : ـ دوست من ...مگر نشنیده ای که از قدیم گفته اند انگور شیرین نصیب شغال می شود. بدبختانه این میوه مطبوع وشیرین ؛و این غنچه شاداب سرانجام نصیب «آستیاگس»گردید و بر مجموعه گل های بی نظیر او غنچه سرخ زیبائی افزوده شد که از کشور (آرمنیا) به ارمغان آورده اند... بعد از این مذاکره ، هر دو دوست بقهقهه خندیدند و «کوهکش» جام خود را لا جرعه سرکشید و دندان بر ران گوشت پخته زده ، آن وقت نگاهی او روی کمال بی اعتنائی به وسط میدان افکنده مجدداً متوجه دوست خود شد و با صدائی آهسته گفت : ـ «آرباکس» ، جنگ «آبراداتاس» با آن حیوان وحشی خیلی طولانی شد ...نکند که فرمانده اردوی پارسیان کلام دوست خود را قطع کرده گفت : ـ «کوهکش» ، از جانب «آبراداتاس» ناراحت نباش زیرا با کمک و مساعدتی که تو به او کردی . با اسلحه هائی که تو برایش فرستادی ، او به خوبی خواهد توانست از خود دفاع کند . من یقین دارم که این جوان رشید ، قهرمان امروز میدان خواهد بود . «کوهکش» گفت : ـ «آرباکس» ، اگر اقامت ما در (ماد) طولانی شد او این جوان هم از بلائی که اینک بدان دچار شده ،نجات یافت ، در آینده «آبراداتاس» هم به ما اضافه خواهد شد و دوستی دوجانبه ما ؛ به سه شاخه فرعی و صمیمانه تقسیم خواهد شد . «آرباکس» حیرت زده گفت : ـ «کوهکش» ، آیا واقعاً قصد داری با این جوان تبهکار دوستی و معاشرت کنی؟ «به له زیس» گفت : ـ آری ...آری... دوست عزیز و توصیه می کنم تو هم مانند من به دوستی با این جوان را مغتنم شماری !... «آرباکس» گفت : ـ دوست من ... آخر این جوان تبهکار است . مگر نمی بینی عدالت «آستیاگس» او را محکوم به مرگ ساخته است . «کوهکش» بار دیگر خنده بلندی سر داد و گفت: ـ آه...«آرباکس» ، آیا توهم مانند این مردم نادان که در هم وطنان خود شادی و شعف می کنند و بدبختی و ناراحتی این چهار نفر ،آنها را به پای کوبی و دست افشانی واداشته است آیا تو هم مانند این ها «آبراداتاس»را گنهکار می دانی ؟ مگر ندیدی این جوان جسور که هنوز دهانش بوی شیر می آید ، چگونه «آستیاگس»را محکوم کرد و چگونه پاسخ اورا داد! می فهمی ...«آرباکس»، این جمله را عیناً از دهان او نقل می کنم ، تا تو بدانی این طفل شجاع ، تبهکار نیست . «آبراداتاس» خطاب به «آستیاگس» گفت : ـ ای مرد فربه ... این عدالت «آستیاگس» است که مرا محکوم می کند و عدالت حقیقی از تهمت و افترا بستن به جوان هیجده ساله ای چون من ، نفرت دارد . مقصود از ذکر این جمله این بود که بدانی «آبراداتاس» جوانی رشید و شجاع و قهرمانی جسور و جوانمرد است و مردان شجاع هرگز دست به گناه و خیانت آلوده نمی کنند . چه رسد به این که دسیسه ای علیه «آستیاگس» ترتیب بدهند. من اطمینان دارم «آبراداتاس» قربانی توطئه ای شده ؟!کسانی که وجود اورا سد راه خود دانسته ، دلاوران و شجاعان عصر خود را خار ترقی و تعالی می دانند . با ترتیب دسایسی ناجوانمردانه اقدام به نابود کردن «آبراداتاس»ها می نمایند . اینک دعا کن این جوان در مبارزه با وحوش پیروز شود و دوستی مارا بپذیرد . زیرا در آن صورت اگر ما سه نفر پشت به پشت هم بدهیم و اتحادیه ای بوجود آوریم ، پشت ما هرگز به خاک نخواهد رسید . «آرباکس» خواست پاسخی به سخنان «کوهکش»بدهد ، اما دراین وقت به ناگهان غلغله هیاهوی مردم تماشاچی شدید شد و فریادهای شادی و شعف مردم به آسمان رفت ، مثل اینکه همه آنها در یک لحظه فریاد می زنند و از مجموع فریادهای شادی بخش آنها غرشی عجیب بوجود آمد . آنها که در پلکان های جلو صفوف اول و دوم و سوم را تشکیل می دادند و ناچار بودند برای رعایت حال افراد پشت سر ، روی پلکانهابنشینند ، ناگهان از جا برخاستند مردان کلاه های خود را و زنان پارچه های الوانی که بر گیسوان بسته بودند ، بر سر دست آورده ، به تکان دادن پرداختند .
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) فصل 13 ((کوروش)) کیست ؟ در فصول قبل گفتیم که ((استیاگس)) برای اینکه از ((میترادات)) چوپان را به اعتراف وادار کند ، متوسل به زجر و شکنجیه او شد، اما شبان دل پاک که طاقت تحمل شکنجه را نداشت، در اولین قدم زبان به حقیقت گویی باز کرد و صریحا گفت که ((مهرداد)) فرزند او نیست. بلکه ((هارپاک)) وزیر اعظم طفل را به او داده است. ((استیاگس)) دیوانه وار ((مگابرن)) را طلبید و او را فرستاد را هرچه زود تر ((هارپاک)) را نزد او بیاورند. ((مگابرن)) از در بیرون رفت تا امر شاه را به مرحله انجام دهد. ((استیاگس)) با نگرانی و وحشت فوق الاده به داخل اتاق، محلی که ((میترادات)) را به چهارپایه بسته بود مراجعت کرد. نگاهی خیره در چشم او افکند و دید که مرد چوپان، با اثر اضطراب و خوف زائد از حد، به لرزه در آمده و عرق شرم بر جبینش نشسته است. به راستی هم چوپان اهورا پرست، از اینکه ناچار شده بود, در محضر شاه... شاه؛ یعنی وجودی که در نظر افراد و آحاد ملت، دارای قدرت فراوانی بود. آری ((میترادات)) از اینکه به خلاف تمایلات درونی خویش ناچار شده در حضور ((استیاگس)) لب به دروغ باز کند، وجدانا ناراحت بود و از خود خجالت میکشد. ((میترادات)) چوپانی تهی دست و فقیر بود، اما به همان اندازه که از ثروت و دارایی بی بهره بود، در مقابل از فضایی انسانی و ملکات اخلاقی بهره وافی داشت. ((میترادات)) مانند همه روستائیان که قلبی ساده و پاک دارند...مانند همه دهنشینان که بخاطره دوری از غوغا ی شهر و عدم معاشرت با شهر نشینان، دلهایشان را از زنگار پسفترتی و پلیدی نپوشانده. از نا پاکی از دروغ گویی، از غیبت و گناه؛ از پستی و رذالت بیزار بود، نفرت داشت. شیاد برای اولین بار ، در سراسر عمرش بود که بر خلاف تمایلات قلبی مجبور به دروغ گفتن شده بود، به این جهت نسبت به خویش احساس نفرت و انزجار میکرد. از خودش بدش امده، به راستی خجالت میکشد. وقتی (( استیاگس)) او را تا ان اندازه، نگران و ناراحت دید، شاید بیشتر از ان جهت که پدر ((مهرداد)) محسوب میشود، به حالش رقت آورد و گفت: - شهریارا، چرا نگرانی نداشته باشم و حال آنکه لب به دروغ گشوده از خودم شرمندم، به آیین هرمز بزرگ پشت پازده، زبان به دروغ گویی، آلوده ساختم.
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) اینک از خودم می پرسم، چرا بی جهت با ذکر یک جمله دروغ، گناهی ازمیم مرتکب شدم. موبدان موبد؛ کرارا در سخن رانیهای مذهبی خویش ابنا بشر را از دست بازیدن به گناه بر حذر داشته و مخصوصا دروغ گویی و نیرنگ بازی را گناهی غیر قابل جبران شمرده اند. بنا براین، شهریارا. تا از صمیم قلب، من به تحصیل رضای تو نائل نشوم، همچنان وجدانم مزب و ناراحت خواهد بود به خاطر دروغی که گفته ام. ((استیاگس)) گفت: یک بحث جالب خوانندگان ارجمند تا اینجا به سلسله حوادثی بر خورد نموده اند که مقدمه کتاب ما و استخوان بندی صحنه ها و فصول آینده (( فرزند سرنوشت )) خواهد بود. همانطور که در پا ورقی یکی از صفحات گذشته تذکر دادیم، کودکی ((کوروش)) از نظر مورخین یونانی و خارجی به چند طریق توصیف شده. نچرا که ((گرنفون)) درباره ی طفولیت ((کوروش)) به رشته تحریر در آورده است با آنچه (( دیودور سی سی لی )) و (( آشیل)) و سایرین در این مورد نوشته اند از زمین تا آسمان فرق دارد. بنابر این اگر ما میخواستیم، داستان خود را بر نوشتهای مورخین بنا گذاریم، امکان نداشت و نمیتوانستیم قهرمان داستان در این حال در پنج صحنه که زائیده نجار پنج مورخ است، به انجام نقش خود وا داریم... اما برای اینکه صفحات گذشته و مطالبی را که تاکنون تی فصل های مختلف نوشته ایم، با حقایق مسلم تاریخی تطبیق و مقایسه آنها را با یک دیگر به سلیقه و ذوق قارئین گرامی واگذار نماییم. صلاح در این دیدیم که روایات بزرگترین مورخ یونان یعنی ((هرودوت)) را که نوشته هایش در تواریخ موجود کشور ما سند و حجبت است، از ابتدای تولد (( کوروش)) تا اینجا که داستان ما به طبع رسیده عینا ز تاریخ ((هرودوت )) نقل نمایم. لازم به ذکر است که مطالب این فصل ترجمه فصلی از تاریخ مورخ شهیر، - (( میترادات)) تو می توانی گناه گذشته خویش را به نحو احساند جبران کنی؟ شهریارا اگر تو از من راضی باشی و از روی حقیقت چوپان بی مقداری را عفو کنی، و هر گزنده و غصه به خود راه نمیدهد. اینک به من بگو چگونه باید جبران مافات را نهنمایم. ((استیاگس)) با لحنی جدی گفت: - ((میترادات)) من رعایای وفا داره خود را دوست دارم. شاید تا به امروز بین فقرا و ثروتمندان وجه تمایزی قائل بودم. و شاید به امروز تمام دلخوشی و علایق قلبی من متوجه (اشراف) بود وبرای فقرا و تهی دستان چون تو ارزشی قائل نبودم. اما از این پس شما ها در چشم من یکسان خواهید بود. از این پس در نظر من افضل کسی است که از لحاظ مدارج اخلاقی، با دیگران برتری داشته باشد. میفهمی ((میترادات)). این درسی است که ((مهرداد)) فرزند توامروز به من آموخت! و لذا مطمئن باش تورا از صمیم قلب میبخشم و دورگه تورا نادیده میگیرم، به شرط اینکه از این پس در محضر من جز راست چیزی از زبان تو خارج نشود. (میترادات)) گفت: شهریارا قاسم به آب و آتش، سوگند به عدل و راستی، سوگند به خورشید فروزان و تابنده اختران که از این پس، دروغ هرگز از زبان من بیرون خواهد نیامد! شهریارا سوگند به آتش جاویدان که اگر ناچار شدم ، روزی زبان به دروغ آلوده سازم، ان را با دست خویش این زبان سرخ را خاهم برید و از کام، بیرونش خواهم کشید. زیرا مسلک شبانان، دروغ و ریا را راهی نیست و تزویر و تدلیس از ان اهریمن است. -((استیاگس)) گفت: - ((میترادات)) من به سخنان تو نهایت اطمینان را دارم و لذا از هم اکنون تورا بخشیدم. اینک همین جا و روی همین صندلی بنشین تا من به اتفاق (( هارپاک)) مراجعت کنم و دنباله سخنان خود را سر گیریم. ((استیاگس)) متوجه نشود که ((میترادات)) از شنیدن اینکه شاه او را بخشیده از فرط مسرت و ذوق به گریه در آمد و هکدا متوجه نشود که چوپان در قفای و بر خاک افتاد و بی اعتنا به خروج او، خطاب به موجوداتی که در آسمانها، سرنوشت ابناء بشر را در دست دارند گفت: تعظیم به تو ای اهورای پاک. درود و تحیحت بی پایان ازجانب کمترین بنده ی تو ،((میترادات)) به تو ای یگانه خدای قادر. ((میترادات)) مزدا پرست. فرمان تو را، در تربیت و نگاه داری امانتی که به دست ((هارپاک)) به او سپردی. تا به امروز، در نهایت خوبی و به وجه احسن انجام داد. از امروز من ((مهرداد)) عزیز را بنابه اراده تو. از دست میدهم و دونبالره سرنوشت را که تقدیر برای طفل هوشیار و دانا مقرر داشته، به تو وا میگزارم. ((میترادات)) مدتی دراز در عالم اغما فرو رفته، با هرمز بزرگ وا ارواح مقدس گفتگو نمود. این راز وا نیاز ساعتی به طول انجامید. در این مدت (( استیاگس)) هم وقت خود را در اتاقی که ((مهرداد)) به اتفاق ((سپاکو)) در ان سکونت داشت میگذرانید. سلطان ماد به همه عظمت وا بزرگی، با همه کابر وا غرور خویش در همان ملاقات کوتاه، ساخت فریفته ان طفل خردسال شده بود. محبت و علاقه ید شدید در دلش به وجود آماده. میل داشت، تمام اوقات خود را در کنار ، او بگذراند... این اشتیاق به قدری تحریک شد که ((استیاگس)) به مجرد این سخنانش با چوپان به پایان رسید، به سرعت نزد ((مهرداد)) مراجعت کرد! زیتا سوالات بیشتر از ((میترادات)) بدونه حضور ((هارپاک)) بی نتیجه میدید. چه دنباله سخنان شبان مربوط به ((هارپاک)) و لازم بود که با حضور او، سوالات مطرح شود. ((استیاگس)) در مدخل اتاق دید که ((مهرداد)) مثله اینکه خانه خود باشد روی بستر دراز کشیده، مادرش مشغول بازی با موهای مجعد و مشکین اوست. این بستر، متعلق به او بود. عجب اینکه ((مهرداد)) کمترین اهمیتی برای ((استیاگس)) قائل نشد و یا نمیدانست که بستر مزبور متعلق به سلطان نیرومند و متقداری که بر فلات پهناوری به نام ((ماد)) سلطنت میکند و میلیون ها نفر رعیت و هزاران هزار سپاهی دلیر در اختیار دارد.
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) سلام ضمن عرض تشكروخسته نباشيد ايكاش ازفصل چهاردهم اين كتاب رادراين جاقرارمي داديد