1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

شروع موضوع توسط Zarirr ‏25/9/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    سرور من ؛
    ـ ساکت باش احمق بی شعور
    ـ شهریارا !
    ـ باید راست بگوئی .
    ـ قربان من دروغگو نیستم .
    بقیه کلمات «میترادات» با مشت محکمی که آستیاگس بر دهانش کوفت قطع شد .
    ـ هم اکنون با شکنجه ترا وادار به اعتراف می کنم .
    «مگابرن» «مگابرن»
    دولنگه در اتاق باز و مگابرن در آستانۀ در ظاهر شد و تعظیم کرد .
    ـ بیا «مگابرن» دست وپای این مرد را ببند .
    فرمان «آستیاگس» در مدتی کوتاه اجرا شد و «میترادات» کمترین مقاومتی هم نکرد .
    ـ«مگابرن» ! از اتاق خارج شو و همچنان گوش به فرمان من باش !
    صاحب منصب جوان از در بیرون رفت .
    «آستیاگس» مانند دیوانه ها با چهره ای برافروخته و ناراحت مقابل چوپان آمد .
    به یک حرکت خنجر مرصعی را که به کمر داشت بیرون کشیده نوک آنرا به گردن شبان گذاشت و گفت :
    ـ ای مرد دروغگو ! فقط سه شماره می شمارم .
    وبعد از آن این خنجر را در تهی گاه تو فرو خواهد رفت .
    بگو «مهرداد» فرزند کیست ؟
    «آستیاگس» جنون آسا و دیوانه وار فریاد زد :
    ـ یک !!
    فشاری آهسته بر نوک خنجر فرود آمد رشته باریکی خون از گردن «میترادات» فواره زد .
    گوئی حنجره «آستیاگس» پاره شده همۀ مردم جهان یک باره فریاد زدند :
    ـ دو !!
    سوزشی شدید در گلوی «میترادات» بوجود آمد .
    ـ قربان می گویم همه چیز را اعتراف می کنم .
    الامان الامان .
    اما «آستیاگس» که تصور می کرد شبان قصد فریب او را دارد خنجر را از گلوی چوپان بر نداشت و گفت :
    ـ «میترادات» بگو جان مرا به لب رسانیدی .
    بگو مگر نمی بینی نزدیک است ازشدت اشتیاق که دیوانه شوم ؟
    بگو هم اکنون بگو زود باش .
    شبان احساس کرد هم اکنون تیغۀ خنجر حلقومش را خواهد درید .
    ـ شهریارا! فشار خنجر گردن مرا پاره کرده نمی گذارد صحبت کنم . «آستیاگس» خنجر را از گردن شبان برداشت و در عوض همه قوای خود را در چشمانش متمرکز ساخته دیدگانش را به لب و دهان چوپان دوخت .
    ـ شهریارا «مهرداد» فرزند من نیست .
    گوئی به ناگهان همۀ غمها همۀ شادیها همۀ شهدها و شیرینی ها همه سموم و شرنگهای جهان را یکباره به «آستیاگس» دادند و در کامش فرو ریختند .
    یکباره آرامشی در او بوجود آمد تمام ناراحتی و عصبانیتش فرو نشست .
    به سرعت بند از دست وپای چوپان برداشت . خود روی صندلی نشست شبان نیز رو در روی او رفت .
    «آستیاگس» حالی عجیب داشت :
    مخلوطی از منتهای شادی و ذوق انتهای وحشت و ترس و اضطراب و نگرانی ...
    با این حال عجله داشت هرچه زودتر به یقین حقیقت امر را بداند .
    ـ «میترادات» . این خنجر را بگیر آنرا به خزانه دار من بده و هزار درهم زر ناب دریافت کن .
    این پاداش اولین جمله ای است که راست گفتی و اینک بقیه سخنان خود را بگو .
    شهریارا من مجبور بودم دروغ بگویم زیرا خلاف اراده تو رفتار کرده بودم .اکنون مرا به سعادت برسان و از دروغی که شبان بی مقدار به تو گفته در گذر و اورا ببخش .
    «آستیاگس» گفت :
    ـ «میترادات» ترا بخشیدم تو از خاصان من خواهی شد اینک بقیه سخنانت را بگو .
    چوپان خوشحالانه ادامه داد :
    ـ سرور من !این طفل را «هارپاک» به من داد .
    «آستیاگس» بانگ زد :
    «مگابرن»« مگابرن»
    بعد از ورود صاحب منصب جوان گفت :
    ـ سرباز شجاع من باید هم اکنون «هارپاک» صدراعظم در اینجا حاضر شود در انجام این امر هر قدر می توانی عجله کن .
    وقتی «مگابرن» از در بیرون می رفت «آستیاگس» زیر لب گفت :
    ـ واینست اراده تقدیر .
    محالست ! بارادۀ سرنوشت و فرمان قضا نمی توان جنگید .
     
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    فصل یازدهم
    سلام بر سپیده دم
    «ماندانا،سالهاست من در آروزی چنین روزی خواب وراحت ندارم .
    من مجری ارادۀ تقدیر و حلقه به گوش تو ای ماندانای بزرگ».
    قصد ما این بود ، فصول گذشته را که مربوط به آستیاگس و مهرداد چوپان زاده است ، ادامه داده رشته مطلب را تا روشن شدن قضیه میترادات امتداد دهیم .
    لکن چون بحث در این مورد بخصوص ؛ خسته کننده به نظر می رسید ، اجازه می خواهیم سر گذشت «مهرداد» کوچک را رها کرده به دنبال اولین فصل ، یعنی به تعقیب دو نفر مسافری که در راه «اکباتان» ، داشتیم ، بپردازیم .
    خوانندگان ارجمند به یاد دارند که دو سوار به نامهای «کبوجیه» و «ماندانا» در حوالی «اکباتان»، پس از این که سر و صورت خود را کنار چشمه آب مصفائی ،صفا دادند بار دیگر بر اسب ها سوار شده ، به حرکت در آمدند .
    در خلال فصول گذشته «ماندانا» را شناختیم و گفتیم که دختر بزرگ «آستیاگس» ،«ماندانا» نام داشت و پادشاه «ماد» به خاطر خوابهای وحشتناکی که دید ، او را به عقد یکی از پارسیان به نام «کبوجیه» در آورد و «ماندانا» پس از این که در سال اول ازدواج فرزندی آورد و پسرش به وسیله «هارپاک» به سرنوشت مبهمی گرفتار شد ، به «پاسارگاد» برگشت و بار دیگر زندگی در کنار شوهرش را از سر گرفت .
    چهارده سال از آن تارخ شوم ، یعنی از تاریخی که اولین فرزند «ماندانا» به وسیله «هارپاک» به قتل رسید ،گذشت و دراین مدت «ماندانا» صاحب دختری گردید .
    اما همچنان در غم مرگ اولین فرزند ، خون گریه می کرد و مخصوصاً که «مغی» به نام «مردوک» به او اطمینان داده بود که فرزندش زنده و در قید حیات است .
    «مردوک» اورا مطمئن کرده بود که پس از چهارده سال سرنوشت فرزندش روشن خواهد شد و اگر «ماندانا» بالطاف خدایان متکی ، باشد بعد از 14سال پسرش را خواهد دید .
    اینک مدتی را که پیشگوی معبد «آناهیتا» معین کرده بود ، سپری شده و به پایان رسیده بود .
    «ماندانا» برای اینکه «مردوک» را ملاقات کند ، آن قدر بر «کبوجیه» سخت گرفت و آن قدر گریه کرد تا «کبوجیه» را وادار ساخت همراه او به اکباتان بیاید .
    «کبوجیه» از خانواده های نجیب پارسی و حکمران ایالت بزرگ «پارس» بود.
    با این که نمی توانست محل مأموریت و مقر حکمرانی خود را ترک گوید،معهذا از شدت علاقه وعشق و محبتی که به زوجه اش داشت ، سرانجام راضی شد همراه «ماندانا»به(اکباتان) برود.
    این مسافرت کاملاً در خفا انجام می گرفت ، زیرا «آستیاگس» قدغن کرده بود «ماندانا» نباید هرگز به (اکباتان) بیاید چه احتمال می داد بعد از ورود به پایتخت راز کشته شدن فرزندش را بفهمد و مزاحمتی برای پدرش ایجاد نماید .
    به این جهت مسافرت آنها کاملاً در خفا و به طور محرمانه انجام می گرفت و به شرحی که گذشت در آن روز زن و شوهر در چند فرسخی (اکباتان) پس از استراحت مختصر لب چشمه ، بار دیگر به راه افتادند و «کبوجیه» از ناراحتی قلبی زوجه اش مطلع بود ، آهسته اسب می راند و سخنانی نشاط انگیز می گفت تا شاید بتواند بدان وسیله وسائل انبساط خاطر و فرح «ماندانا» را فراهم آورد .
     
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    مسافرین ،نمی دانستند ، چه حوادث خطیری در انتظار آنها است و لذا اهمیتی به آنچه که در پیرامونشان می گذشت ، نداشته جز به افکار خود به چیزی نمی اندیشیدند .
    در دومین مرحله مسافرت ، پس از این که مقدار راهی از چشمه دور شدند «ماندانا»خطاب به شوهرش گفت :
    ـ «کبوجیه» . می بینی . (اکباتان)از دور به خوبی دیده می شود .
    «ماندانا» بعد از ادای این جمله دست بر قلب خود گذاشت و گفت :
    ـآه،آه. «کبوجیه»،نمی دانم چرا هر قدم به «اکباتان»نزدیکتر می شوم ، هیجان و التهاب من افزایش یافته بر شدت ضربان قلبم افزوده می شود .
    «کبوجیه» گفت:
    ـ «ماندانای»عزیز ، آرام باش .به زودی به (اکباتان) خواهیم رسید و تو از این همه التهاب و هیجان آسوده شده ، «مردوک»را ملاقات خواهی کرد .
    «ماندانا» گفت :
    ـ«کبوجیه». چگونه می گوئی آرام باشم ؟
    اگر تو خودت پدر نبودی و مهر فرزند بر دل نداشتی می توانستم به تو حق بدهم بر من ایراد بگیری .
    اما با اینکه تو خودت پدر هستی ، چگونه مادری را که 14سال چشم به راه فرزند خون گریه کرده ، از غصه خوردن و اشک ریختن ، باز می داری ؟.
    «کبوجیه» . اگر من به مرگ فرزندم یقین داشتم و اطمینان پیدا کرده بودم جگر گوشه من اینک در این جهان وجود ندارد ، احتمال داشت تاکنون از این غم و اندوه جانکاه نجات یافته ، مرگ او را فراموش می کردم .
    اما چگونه ممکن است متأسف نباشم ، در حالی که هنوز به زندگی و مرگ فرزندم اطمینان ندارم .
    چگونه آرام باشم حال آنکه احتمال دارد ، فرزند من زنده و در قید حیات بوده ، در میان خانواده های ناباب و شرور و یحتمل در میان دزدان و آدمکشان زندگی کند ؟
    «کبوجیه» . آیا به یاد نداری ، «مردوک» در آن ایام چگونه من و تو را به حیات پسر عزیزمان اطمینان می داد .
    در این صورت باز هم تردید داری که طفل ما زنده مانده .
    «کبوجیه»گفت:
    ـ «ماندانا» . در هر صورت آرام باش ، زیرا همانطور که «مردوک» وعده داده ، بعد از 14 سال سرنوشت فرزند ما روشن خواهد شد و این روزها آخرین تاریخی است که باید پیشگوئی «مردوک» جامه عمل پوشیده ، سرنوشت فرزند ما قطعیت یابد .
    آهی جانسوز از سینه «ماندانا» خارج شد و با لحنی که در جگر «کبوجیه» تأثیر داشت گفت :
    «کبوجیه»با این که «آستیاگس» پدر من است و هر فرزندی قاعدتاً باید پدر خود را دوست داشته باشد ، معهذا من از پدرم متنفرم .بیزارم.
    زیرا او را قاتل فرزند خود می دانم .
    فرزندی که چهارده سال است انتظار اورا می کشم .
    «کبوجیه» تو نمی دانی ، در این مدت بر من چه گذشت و تمام امید و آرزوی من این است که «مردوک» را ملاقات کنم و وعده های گذشته او را به خاطرش آورده ، از او بخواهم به وعده خود وفا کند .
    «مردوک» چهارده سال مرا در انتظار گذاشته اینک که این مدت به پایان رسید ، لازم است که من از سرنوشت فرزندم مطلع شوم .
    یا از مرگ او .
    یا از حیات او .
    در این قسمت سواران دوگانه به دامنه تپه ها رسیدند و جاده (اکباتان) در این قسمت به دور تپه ها چرخ می خورد و پستی و بلندی زیادی وجود داشت . این قسمت به (تل زنگ) معروف بود .
    (تل زنگ) با این که نزدیک پایتخت قرار داشت ،معهذا گذرگاه خطرناکی محسوب می شد .
    در پیچ و خم تپه ها در سراشیبی ها بلندیها ، سارقین مسلح نقابدار کمین می گرفتند وبه ناگهان راه بر عابرین ومسافرین بسته ، آنها را لخت می کردند . گارد امنیت «آستیاگس» دهها بار دزدان مسلح را دستگیر وبه مجازات رسانیده بود ، لکن طی سالیان دراز ، هرگز اتفاق نیافتاده بود که «تل زنگ» از دزدان نقابدار خالی مانده باشد .
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    آوازه دزدان نقاب پوش (تل زنگ) در سراسر جهان شهرت یافته همه می دانستند ، یکی از ایلات بومی حوالی (اکباتان) که به احتمال قوی ایل (مردها) است به راهزنی در این حوالی پرداخته و ریاست دزدان در خانواده رئیس ایل موروثی است .
    «مردها» همان عشایری هستند که «میترادات» پدر «مهرداد» خود را وابسته به آن می نامید و ما در آینده عملیات خطیر این نقابداران و نقش بزرگی را که در داستان ما بازی خواهند کرد ، شرح خواهیم داد.
    در هر صورت (تل زنگ) گذرگاه خطرناکی محسوب می شد که مسافرین در شبانه روز هر وقت به حوالی آن می رسیدند ، بلااراده به وحشت افتاده ، از حمله دزدان می ترسیدند .
    مسافرین ما همچنان در هوای لطیف بامداد ، با قدمهای آهسته ، به سوی پایتخت پیش می رفتند و شدت اندوه وتأثرات عمیق روحی آنها به اندازه ای بود که به کلی از یاد دزدان نقابدار رفته ، فقط و فقط به یاد اندوه باطنی خویش بودند .
    لحظه به لحظه دوستان ما به (گذرگاه مرگ) نزدیکتر می شدند و ارتفاعات (تل زنگ) با همۀ زیبائی و لطافت ، با همه سبزیو خرمی نیسان در آنها کمترین تأثیری نداشت .
    درست در لحظاتی که این زن و شوهر در خم یک تپه ، از سربالائی بالا می رفتند و اسبها از فرط خستگی نفس ،نفس می زدند، به ناگهان فریادی رسا و وحشت انگیز ، برخاست :
    ـ به نام نامی «کوروش» بزرگ توقف کنید .
    کلمه «کوروش» با همه خشونت ، در قلب «ماندانا» اثری عجیب کرد .
    «کبوجیه» دهانه اسب را کشید و زوجه اش را نیز امر به توقف داد.
    به ناگهان از پیچ و خم تپه ها ، از داخل گودالهای اطراف مردان رو بسته که عموماً بر اسب های سیاه رنگ سوار شده بودند ، اطراف «کبوجیه»و«ماندانا»را گرفتند .
    یکی از نقابداران که معلوم بود بر دیگران سمت ارشدیت دارد ، در حالی که در دست راستش شمشیر برانی دیده می شد ، اسب جلو راند تا مقابل «کبوجیه» رسید گفت :
    سلام بر سپیده دم .
    «ماندانا» که مفهوم این جمله را نمی دانست ، قدم پیش گذاشت و با لحنی خشن و عصبانی خطاب به نقابدار گفت :
    ـ کیستی ؟ و چه می خواهی؟
    نقاب دار گفت :
    ـ خانم، استدعا می کنم بدون مقاومت همراه من بیائید ؟!
    «ماندانا» دختر «آستیاگس» و زنی شیردل و شجاع بود.
    بی این که از نقاب دار وحشتی به خود راه دهد ، دست راست خود را عقب برد و قبل از این که نقاب دار بفهمد مقصود او چیست ، سیلی محکمی بر گوش او نواخت و فریاد زد :
    ـ اینک کار راهزنان(تل زنگ) به جائی رسیده است که سرراه بر دختر پادشاه (ماد) می بندند.
    دور شوید والا از پدرم تقاضای اعدام همه شما را خواهم کرد .
    (نقاب دار) با صدای بلند شروع به خندیدن کرده ، گفت :
    بانوی من ! نقاب داران همه بانوی اول «ماندانا» را به خوبی می شناسند و احترام معظم لها را مرعی می دارند .
    به این جهت ، در کمال ادب و احترام تقاضای خود را تکرار کرده ، می گویم :
    بانوی من ! به فرمان امپراطور «کوروش بزرگ» بدون مقاومت همراه ما بیائید .
    ما مأموریم واز قدیم گفته اند (مأمور و معذور)!
    «کبوجیه» گفت :
    ـ واگر مقاومت کرده ، از همراهی شما سرباز زنیم چه خواهد شد ؟
    نقاب دار گفت :
    ـ پادشاه عادل و نیکوکار (پارس) ، یعنی «کبوجیه» عالی مقام ، هرگز در صدد ایجاد بلوا و آشوب نخواهدبود .
    سپس متوجه هردو آنها شده ، گفت :
    ـ برای اینکه بانوی من «ماندانا» و عالیجناب اطمینان حاصل کنند ، از همراهی با ما زیان نخواهند دید ، می گویم عالیجناب «مردوک» از پیشگاه بانوی من استدعا کرده اند ، برای ملاقات ایشان به اقامت گاه نقاب داران تشریف بیاورید .
    به راستی هم نام «مردوک» مانند سند اطمینانی بود که به «ماندانا» داده شد زیرا بی این که تأمل کند ، گفت :
    ـ «کبوجیه» برویم ، برویم من از این قوم هرگز وحشت و هراسی ندارم .
    بعد از این مکالمه کوتاه «کبوجیه» و زوجه اش در قفای مرد نقابدار به راه افتادند ، در حالی که یک عده بیست نفری مردان روبسته پشت سر آنها پیش می آمدند .
    «کبوجیه» مشاهده کرد ، سردسته نقابداران پس از پیمودن چند صد قدم به یک جاده فرعی که متروک بنظر می رسید ، پیچید .
    در این هنگام «ماندانا» از نقابدار پرسید :
    آقا ممکن است به من بگوئید، این کوروش بزرگ کیست ؟ که به نام او مارا به توقف فرمان می دهید ؟
    نقابدار گفت :
    بانوی من ! من مأذون به ادای یک کلمه اضافه بر آنچه که گفتم نیستم ولی اطمینان می دهم ، چند دقیقه بعد، از همه چیز مستحضر خواهید شد .
    «ماندانا» که اصرار به آن قوم را بی فایده می دانست ، سکوت کرد .
    کاروان نقاب داران از کوره راهی باریک که بیش از یک اسب نمی توانست عبور کند ، در داخل تپه ها پیش می رفتند .
    گاهی وارد دره های عمیق شده ، زمانی از ارتفاعات بلاند بالا می رفتند ، تااین که نقاب دار در محلی که بی شباهت به دهانه چاهی نبود ، توقف کرد .
    از اسب پیاده شده سر را درون غار برد و فریاد زد :
    ـ سلام بر سپیده دم !
    «کبوجیه» و«ماندانا» هردو در نهایت حیرت و تعجب شنیدند که این جمله چند مرتبه پی در پی درون غار تکرار شد .
    مثل اینکه چند نفر در فواصل معین ایستاده ، به ترتیب جمله مزبور را ادا می کنند . بعد از انعکاس آخرین صدا ، به ناگهان صدائی شبیه به فروریختن قسمتی از کوه برخاست و «کبوجیه» با تعجب دید که اطراف دهانه غار مانند دو لنگه در از هم باز شد و محوطه وسیعی شبیه دالان های بزرگ نمایان گردید .
    آن وقت «ماندانا» فهمید دهانه غار که ظاهراً قسمتی از تپه و کوه به نظر می رسید ، در حقیقت دولنگه در بزرگ است که روی آن را عیناً شبیه سطح تپه ها ساخته و رنگ خاک بر آن زده اند .
    به نحوی که تشخیص حقیقت آن معلوم نبود .
    نقاب دار پس از این عمل مقابل «کبوجیه» آمد و گفت :
    ـ میهمانان عالی مقام «کوروش بزرگ» قدم رنجه فرموده داخل شوند .
    این افتخار بزرگ را نقابداران هرگز از یاد نخواهند برد و عالیجناب «کبوجیه» و ملکه «ماندانا» بدانند هنوز پای هیچکس ولو نزدیکترین یاران ما به داخل این غار نرسیده و به این جهت اسرار ما با گذشت سالیان دراز همچنان محفوظ مانده است .
    «کمبوجیه» پاسخی به آن مرد نداد و در مقابل از اسب پیاده شده «ماندانا» را هم در پیاده شدن کمک نمود وسپس در حالی که زیر بغل زوجه اش را گرفته بود ، قدم به داخل غار نهاد .
    نقابدار همچنان جلو می رفت و سایر همراهان او در مدخل غار از اسب ها پیاده شده ، حیوانات را به محل مخصوصی که چراگاه محسوب می شد ، اعزام داشته ، خود وارد غار شدند .
    «کبوجیه» بعد از ورود به داخل غار پشیمان شد و ترسید که دامی در راه او گسترده باشند و از این که مفت ومسلم او وزوجه اش به دام افتاده بودند ناراحت گردید .
    داخل غار ، از هر لحاظ توجه مسافرین را جلب می کرد .
    از دالانی که بیش از پانصد قدم طول داشت عبور کرده و در انتهای دالان «کبوجیه»و«ماندانا» باردیگر خود را مقابل در بسته ای یافتند که دومرد قوی هیکل و نیرومند با نیزه های بلند طرفین آن ایستاده بودند .
    نقابدار راهنمای مسافرین جمله سابق را عیناً برای قراولان تکرار کرد و آنها نیز کلون آهنین در را کشیده ، آنرا برای دخول مسافرین باز نمودند .
    به محض باز شدن در اتاق ، ناگهان همهمه و غوغائی شدید از داخل برخاست مثل اینکه صدها نفر دور هم نشسته و باهم صحبت می کنند .
    منظره ای که پشت در به نظر مسافرین رسید ، بسی جالب توجه بود . محوطه ای شبیه یکی از مساجد یا تکایای فعلی ، سرپوشیده و به وسیله تعداد زیادی مشعل مثل روز روشن بود .
    قریب چهل پنجاه نفر ، مردان قوی هیکل که همه کلاه پوستی برسر گذاشته ، نیم تنه ای از پوست گوسفند برتن کرده بودند ، اطراف سفره بزرگی نشسته ، مشغول صرف غذا بودند .
    اما به محض اینکه چشم انها به «ماندانا» افتاد ، یک باره برپا خاسته ، مقابل او تعظیم کردند .
    راهنما جلو افتاد و مسافرین در قفای او وارد شبستان شده و از کنار کسانی که در آنجا بودند گذشتند ، در انتهای شبستان وارد اطاقی شدند که معلوم بود ، متعلق به رئیس یا فرمانده راهزنان است .
    به محض این که پای «ماندانا» به داخل اتاق رسید ، مردی که بالاپوش تیره رنگی بر دوش افکنده و هیکلی رشید ونیرومند داشت ، از پشت میزی که مملو از اغذیه واشربه بود ، برخاسته خود را مقابل ملکه رسانید و بلادرنگ برخاک افتاده ، دامن «ماندانا» را گرفت و بالحنی که از فرط ذوق و مسرت مرتعش و لرزان بود گفت :
    بانوی من !هزاران بار شکر هرمز بزرگ را که دیدگان جان نثار «مردوک» را به وجود مبارک ملکه روشن گردانید ...
    «ماندانا»ندای مسرت آمیزی برکشیده ، با صدائی بلند گفت:
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    ـ آه...آه، «مردوک» ،این توئی ؟.
    ـ بلی بانوی من ! جان نثار «مردوک» فدائی عالی جناب «کبوجیه» است .
    ـ «مردوک» این چه بساطی است برپا کرده ای ؟
    بانوی من ! برای این که انسان بتواند حقوق حقه خویش را در محیط زور و قدرت به دست آورد ، هیچ راهی بهتر از این راه نیست !
    ـ «مردوک»، آیا شرم نکردی دزدان نقاب دار را برای دستگیری ما فرستادی ؟.
    ملکه عزیز من عفو می طلبم ، برای نجات شما هیچ راهی جز این طریق عملی نبود .
    وسپس مثل این که ناگهان چیزی یادش آمده باشد ، گفت :
    ـ آه...آه ، بانوی من مگر«ابارس» به وجود مبارک اهانت کرده یا مرتکب جسارت و گستاخی شده .
    ملکه نفهمید «ابارس» کیست !.
    «مردوک» همان مردی است که یک بار با او مصادف شده اید بعد از این مکالمه متوجه همان مرد راهنما که همچنان نقاب بر چهره داشت ، شده با لحنی توام با عصبانیت گفت :
    هان ، «ابارس» .آیا به ملکه بی احترامی کردی و یا آدمهای تو جسارت ورزیده .
    راهنما به زبان آمده گفت :
    ـ عالیجناب ، جز اجرای فرمان عالی جناب و دستوراتی که به من داده بودید ، هیچگونه عمل یا کلمه دیگری مرتکب نشده واز زبان من خارج نشده است .
    یاران ما نیز منتهای احترام و ادب را نسبت به ملکه مرعی ومنظور داشته اند .
    «ماندانا» کلام اوراقطع کرد وگفت :
    نه ، «مردوک» این مرد وظیفه خود را خوب انجام داده و بهتر است او را مرخص کنی، زیرا من فقط وفقط به خاطر ملاقات تو از پاسارگاد خارج شده ،به اتفاق «کبوجیه» تا این جا آمده ایم .
    «مردوک» گفت :
    ـ بانوی من !موجب نهایت افتخار جانثار است .
    «ماندانا» گفت :
    ـ «مردوک» از خطری که مرا تهدید می کرد اسم بردی بهتر نیست قبل از هر چیز این مطلب را روشن کنی .
    «مردوک» گفت :
    ـ ملکه ، اجازه می فرمایند پاسخ این سؤال را در پایان مذاکرات به عرض برسانم زیرا احتیاج به مقدمه ای دارد .
    «ماندانا» گفت :
    ـ بسیار خوب ، «مردوک» .
    اینک دستور بده طعامی برای ما آماده کنند که سخت گرسنه ایم .من آنقدر در ملاقات تو عجله داشتم که بامداد امروز وقتی از دهکده ای که شب در آنجا اقامت کرده بودیم ، حرکت نمودیم من از فرط عجله با خوردن صبحانه موافقت نکردم و اینک هم من وهم «کبوجیه» گرسنه ایم .
    «مردک» گفت:
    ـ «ابارس» ، زود باش ، مگر نمی شنوی ملکه چه می فرمایند .
    مرد نقاب دار که از این پس او را «ابارس» می نامیم نقش عمده ای در این داستان بر عهده دارد ، به سرعت از اتاق خارج شده ، برای اجرای فرمان «مردوک» و تهیه غذای روزانه بیرون رفت . آن وقت «ماندانا» و«کبوجیه» مثل اینکه در خانه خود هستند ، روی صندلی راحت نشسته ، آماده مذاکره با «مردوک» شدند .
    این «مردوک» کیست ؟
    مردی است وارسته ،جوان ، سی سال بیشتر از عمرش نگذشته .ظاهراً در خدمت معبد «آناهیتا» و مردی است صاحب نفس که بسیاری از مردم (اکباتان) به کرامات او ، به پیشگوئی های او ایمان دارند .
    این مرد در عین اینکه خادم معبد است ، معهذا یک دسته از راهزنان را که ظاهراً راهزن ـ وباطناً نجباءواشراف هستند ، اداره می کند .
    خود را جانثارو فدائی «کبوجیه» و«ماندانا» می داند . در دسته راهزنان «مردوک» ظاهراً رئیس است ، اما خود او هم از رئیس دیگری پیروی می کند و در صفحات آینده به این مطلب خواهیم رسید .
    هیچکس از هویت «مردوک»مطلع نیست . از یک راه مخفی که هیچکس نمی داند ، در مواقع مقتضی خود را به اقامتگاه راهزنان می رساند و در شهر نیز مردم او را جوانی مؤمن و معتقد به مبانی دین دانسته ، او را محترم و درستکار می شمارند...
    ممکن نیست کسی فکر کند راهنمای راهزنان نقاب دار که دشمنان خونین اشراف هستند «مردوک» خادم معبد «آناهیتا» است .
    دسته راهزنان از سال ها پیش سابقه داشتند و سلاطین ماد که آخرین آنها «آستیاگس» است ، کراراً در صدد قتل عام این عده بر آمدند .
    لکن هر بار تنی چند از آنها را به دست آورد، به قتل رسانیدند و بقیه راهزنان مثل این که آب شده ، در زمین فرو رفتند .
    اما «مردوک» چند سال بود که بر این دسته ریاست داشت و همچنین رؤسای قبلی چه کسانی بودند و تاریخچه پیدایش این دسته راهزنان به وسیله چه کسی پیدا شده .
    سؤالاتی که صفحات بعدی کتاب پاسخ آنهارا خواهد داد.
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    «ماندانا» بعد از خروج«ابارس» متوجه «مردوک» شده گفت :
    ـ «مردوک» من تابه امروز نمی دانستم که «مردوک» خادم معبد «آناهیتا» ، بر دسته ای از راهزنان سمت ریاست دارد !
    از کی تا به حال وارد چنین کار شرم آوری شده ای ؟
    «مردک» مثل این که از سخنان او ناراحت شده گفت :
    بانوی من ! شما که قلبی رئوف و دلی مهربان دارید ،چگونه به ما نسبت راهزنی می دهید ؟
    شما که خود دشمن اشراف و طرفدار طبقه محروم و زحمتکش هستید ، چگونه مارا طاغی می نامید .
    وحال آنکه ما برای هدف مقدس و نیکی قیام نموده ایم .
    ما قصد داریم از ضعفاء و فقرا حمایت کنیم .
    هدف ما این است که آن همه ثروت و مکنت را که نزد عده معدودی از اشراف جمع شده ، به نسبت عادلانه گرفته بین فقرا تقسیم کنیم .
    بانوی من ! قیام مقدس ما به خاطر تأمین عدالت و تقسیم ثروت بین هموطنان مان است .
    مگر ابناء بشر در بدو خلقت تا چه حد با یکدیگر فرق دارند که در بزرگی یکی از آنها در میان ناز و نعمت بزرگ شود و دیگری از فرط گرسنگی شکمش به پشتش بچسبد؟
    این شعار ما و هدف ماست که بین ابناء بشر از لحاظ ثروت و مال تعادلی ایجاد کنیم ، این همه فاصله را از میان برداریم .
    به اشراف بفهمانیم ، ضعفاء و فقرا مردمانی به مراتب شرافتمندتر و خوش قلب تر از آنها هستند .به آنها بفهمانیم ، فقرا هم مانند آنها انسان هستند ، باید آنها را از خود بدانند و تهی دستان را به چشم حقارت ننگرند و مانند حیوانات آنها را به کارهای زشت نگمارند .
    بانوی من ! افرادی که در دسته ما شرکت دارند ، همه مردمانی شریف، اصیل، فداکار، و نسبت به هدف و مسلک خود وفادارند.
    اگر چه به ظاهر راهزن و سارق مسلح قلمداد شده اند .
    اما شما، که از سالها قبل دارای همین عقیده بوده اید .
    بانوی من ! شما که خود طرفدار از میان برداشتن اختلافات طبقاتی بین مردم هستید .
    آری حداقل شما بدانید که راهزنان نقاب پوش ، مردمانی شریف و اصیل به خاطر هدف مقدسی قیام کرده اند .
    در بزرگی وتقدس این جماعت همین بس که «مردوک» بی مقدار و ناچیز در کمال علاقه ریاست این جماعت را برعهده گرفته و خود تابع رئیس دیگری است که بزودی شما ...
    «مردوک» کلام خود را قطع کرد و به ناگهان لب ها را به دندان گزید .
    زیرا می رفت که ندانسته راز بزرگی را که هنوز موقع افشاء آن نرسیده بود ، فاش کند .
    اما بزودی متوجه شده و ساکت شد .
    «ماندانا» که باعلاقه و اشتیاق فراوان گوش به سخنان او می داد ، گفت :
    ـ «مردوک» سالهاست که من از (اکباتان) دورم و در این مدت به کلی از اوضاع شهر و مردم بی اطلاعم .
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    با این حال چون سال گذشته تو برای دیدن من به(پاسارگاد) آمدی و همه چیز را برای من تعریف کردی، اکنون نمی خواهم راجع به آنها صحبت کنیم .
    «مردوک» گفت :
    بانوی من !همان بهتر که از (اکباتان) صحبتی به میان نیاید و شما هم از ورود به پایتخت به کلی منصرف شوید ؟!
    «کبوجیه» حیرت زده گفت:
    ـ آه «مردوک» ما این همه رنج مسافرت تحمل کرده ، تا این جا آمده ایم . چگونه امکان دارد وارد شهر نشویم .
    «مردوک» گفت :
    ـ عالیجناب ، اینک وقت آن رسیده است که من دلیل اقدام خود را در آوردن شما به این مکان به عرض برسانم .
    «ماندانا»و«کبوجیه» گوشها راتیز کردند .
    ـ بانوی من ! با این که مرد معبد هستم ، معهذا به خوبی می فهمم که چنین مکان کثیف و نفرت انگیزی شایسته پذیرائی ملکه نیست .
    من می دانم که ملکه و عالیجناب «کبوجیه» را که پادشاه کشوری هستند نباید به این مکان بیاورم .
    اما علاوه بر این که «آستیاگس» ورود «ماندانا» را به (اکباتان) ممنوع نموده ، روز گذشته واقعه ای پیش آمد که در نتیجه «آستیاگس» فرمان توقیف ملکه و عالیجناب را صادر فرموده «سپی تاماس» را مأمور اجرای این امر نمودند .
    «سپی تاماس» مقارن غروب آفتاب با عده ای از سپاهیان خود که بیست نفر بودند ، (اکباتان) را به عزم (پاسارگاد) ترک گفت .
    او وظیفه دارد بعد از وصول به (پارس) ابتدا با وعده و وعید و سپس با حیله ونیرنگ شما و عالیجناب را به اکباتان انتقال دهد .
    گویا «آستیاگس» اجرای این فرمان را وثیقه و شیربهای «آمی تیس» قرار داده اندوهرگاه «سپی تاماس»در این مأموریت موفق شود «آمی تیس» به عقد او در خواهد آمد .
    «ماندانا» حیرت زده گفت :
    ـ آخر چرا ، «مردوک» .
    «مردوک» در این وقت شروع به صحبت نموده گفت :
    بانوی من ! سالها پیش من در معبد «آناهیتا» و در پیشگاه خدایان وعده ای به شما دادم .
    «ماندانا» گفت :
    ـ آری «مردوک»، خوب به یاد دارم .
    امروز هم به خاطر وعده چهارده سال پیش تو است که من به خلاف میل پدرم از پاسارگاد خارج شده ، به (اکباتان) آمده ام .
    «مردوک» گفت :
    بانوی من ! براستی که شما طاقت و حوصله عجیبی دارید .
    چهارده سال صبر ...
    ممکن نیست مادری تا این حد در غم فرزندش تحمل داشته باشد .
    آری ، ملکه من به شما وعده دادم که بالطاف خدایان امیدوار باشید .
    به لطف خدایان متکی باشید . و بدانید که بعد از چهارده سال ، روزی که سرنوشت مقرر داشته و روزی که من در جام جهان بین خود وقوع آن را دیده ام .
    آری ، روزی که به من الهام شده بود .
    بلی . ملکه من در آن روز وعده دادم که سرنوشت فرزند شما روشن می شود .
    «ماندانا» این کلمات را می شنید ، اما احساس می کرد پنجه ای قوی قلبش را گرفته می فشارد .دهانش خشک شده ، بغض راه گلویش را گرفته ، شقیقه هایش از شدت هیجان و التهاب صدا می کرد .
    «کبوجیه» نیز حالی بدتر از زوجه اش داشت .
    این پدر و مادر هجران کشیده ، پس از چهارده سال سخنانی می شنیدند که برای آنها به منزله فرمان مرگ و حیات بود .
    «ماندانا» خواست حرفی بزند ، اما نتوانست . اشک در چشمانش جمع شده ، سینه اش به سرعت بالا وپائین می رفت .
    مادر.
    آری . ای مادر .
    این عشق چیست که خداوند در نهاد تو نسبت به فرزند برانگیخته .
    ای مادر . این چه احساسی است که قلب تورا مالامال از مهر فرزند ساخته .
    بگذریم .
    «مردوک» ادامه داد :
    بانوی من ! من به خدایان پناهنده شدم ، التماسها کردم ، التجاها نمودم و سرانجام چنین روزی را پیش بینی کردم تا مادر و پدری را از بلاتکلیفی نجات دهم .
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    فصل دوازدهم
    بیچاره مادر ...
    «گوئی همه شادی ها ، همه خوشحالی ها را یک باره به این
    مادر هجران کشیده دادند.
    آرزو داشت ،عمر خود را بدهد و هم اکنون فرزندش را فقط
    یک بار از نزدیک ببیند .»
    کلمات «مردوک» طنین عجیبی داشت .
    «ماندانا» احساس می کرد ، نزدیک است خفه شود ، مثل این بود که سرپوشی بر روی قلبش گذاشته اند .
    سردسته راهزنان ادامه داد :
    بانوی من ! برای اینکه بتوانم این مطلب را درست به عرض برسانم اجازه می خواهم مقدمه ای بگویم .
    «ماندانا» آنقدر ملتهب بود که به جای جواب ، با تکان دادن سر به او اجازه داد .
    بانوی من ! پانزده سال قبل ، شما دختر جوانی بودید .
    من هم بیش از هفده سال نداشتم ،معهذا از کودکی به حکم سرنوشت و تقدیر ، بی آنکه اراده من دخالتی داشته باشد ، خود به خود در جریان حوادث بزرگی قرار گرفتم .
    شما نمی دانستید ، به چه علت عالیجناب «آستیاگس» به ناگهان تصمیم گرفت شما را از پایتخت دور کند .
    وهمچنین نفهمیدید به چه علت پدر تاجدار شما ، به ناگهان درصدد برآمد شما را به عقد و ازدواج عالیجناب «کمبوجیه» درآورد.
    نه من نه هیچیک از افراد ملت مادازاین راز بزرگ مطلع نبودند جز شخص «آستیاگس» و سه نفر مغ که در خدمت معبد «آناهیتا» بودند .
    بانوی من ! من به وسیله همین سه نفر از این راز بزرگ مطلع شدم و این راز را اینک پس از چهارده سال ، به حکم وفای عهد ، برای اولین بار نزد شما و برای اولین بار برزبان می آورم .
    در آن زمان «آستیاگس» خوابی عجیب دید .
    این خواب مربوط به شما بود .
    سه نفر «مغ» به دربار احضار شدند و در تعبیر خواب سلطان گفتند که از «ماندانا» پسری به دنیا خواهد آمد که روزی برنیمی از جهان حکومت خواهد کرد .
    «آستیاگس» می ترسید شمارا به شوهر بدهد .
    مخصوصاً که این شوهر از بین جوانان ماد انتخاب شود .
    زیرا بنابر تعبیری که «مغان» از خواب او کرده بودند ، می ترسید :
    دامادش مدعی خطرناکی برای تاج و تخت او گردد .1(1.این دوجمله عیناً از تاریخ علامه مرحوم«پیرنیا»نقل شده است.م)
    «مغان» توصیه کردند شما را به عالیجناب «کمبوجیه» که از خانواده های نجیب (پارسی) و مطیع بود ، بدهد چه او را شاه «ماد» از یکنفر مادی حد وسط، پست تر و بی ضررتر می دانست .2(2. این دوجمله عیناً از تاریخ علامه مرحوم«پیرنیا»نقل شده است.م)
    ملکه من !به خاطر بیاورید مراسم عروسی با چه عجله و شتابی صورت گرفت .
    و سپس با چه سرعتی «آستیاگس» فرمان داد عروس و داماد به (پاسارگاد)موطن اصلی عالیجناب مراجعت نمایند .
    هنوز شش ماه نگذشته بود که «آستیاگس» باردیگر خوابی دید .
    این خواب به مراتب از خواب اول برای سلطان وحشتناک تر بود و لذا شمارا با هزار نیرنگ از (پاسارگاد) به (اکباتان) آورد .
    چهارماه با شما مانند یک محبوس رفتار کرد .
    تا این که ملکه طفلی را که در جنین داشتید و «آستیاگس» آن همه از بابت این طفل ناراحت بود ، به جهان آوردید .
    از این ببعد ، داستان زندگی ملکه وضع مبهمی به خود گرفت . به شما گفتند :
    فرزند ملکه مرده به دنیا آمده بود .
    و وقتی برای دیدن جسد او اصرار کردید ، طفل مرده ای را به شما نشان دادند .
    هفت روز پس از زایمان ،«آستیاگس» اجازه داد شما به (پاسارگاد) و نزد شوهرتان مراجعه کنید .
    بانوی من ! به خاطر بیاورید .
    روزی که شما از دروازه (اکباتان) بیرون می رفتید ،یکی از خدمتگذاران معبد «آناهیتا»به نام «مردوک» خویش را مقابل اسب شما بر زمین افکند .
    اجازه صحبت خواست .
    محرمانه به شما گفت :
    بانوی من ! بالطاف خدایان امیدوار باشید . شاید روزی طفل مرده شما با جلال و شکوه خاصی به زندگی برگردد.
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    این «مردوک» من بودم و در آنروز وعده کردم پس از چهارده سال ،راز بزرگی را بر شما فاش کنم .
    «مردوک» سکوت کرد ، زیرا می دید که اضطراب و التهاب این مادر بدبخت و آن پدر هجران کشیده به مافوق درجه رسیده .
    این سکوت آنقدر طول کشید تا چند جرعه ای آب از گلوی «ماندانا» و«کمبوجیه» پائین رفت .
    آنوقت «مردوک» به سخن آمده گفت :
    ـ از این پس «آستیاگس» شما را از آمدن به «اکباتان» برحذر داشت ، زیرا می ترسید برحسب تصادف راز کشته شدن فرزند شما آشکار شود وبرای او مزاحمتی از ناحیه شما ایجاد شود.
    کلمه کشته شدن مثل ضربه چکشی در مغز «ماندانا» صدا کرد و «مردوک» بی اینکه متوجه باشد ، دنباله سخن را ادامه داد:
    ـ شما رفتید و چهارده سال صبر کردید .تا اینکه طبق حساب دقیق این تاریخ تمام شد و هیجان و التهاب شما را بر آن داشت که برای دیدن من و باز خواست وعده ای که داده بودم ، محرمانه به (اکباتان)حرکت نمائید.
    من می دانستم که جام جهان بین .
    یعنی مرشد من .
    و موجود مقدسی که آینده را به من الهام می کند ، هرگز اشتباه نمی کند . زیرا من مطمئن بودم در آخر ماه دم نیسان واقعه ای بزرگ روی خواهد داد .
    این واقعه بزرگ به فرمان سرنوشت ، روز گذشته به وقوع پیوست .
    اما «آستیاگس» از فرط خشم ، دستور داد «سپی تاماس» به سرعت به (پاسارگاد) برود و شمارا توقیف کند وتحت الحفظ به پایتخت بیاورد .
    اینک من به وعده خود وفا می کنم و در مقابل شرطی که پیشنهاد می نمایم پرده از این راز بزرگ برمی گیرم .
    بانوی من ! صریح می گویم تا شرط مرا قبول نفرمایید و تا برای اجرای آن سوگند یاد نکنید .من کلمه ای برزبان نخواهم آورد .
    «ماندانا» حاضر بود ، همۀ عمر خود را بدهد وفقط یک کلمه از دهان آن مرد بشنود.
    ـ فرزندش مرده یا زنده است !
    این پدر و مادر بدبخت ، حالی داشتند که قلم از توصیف آن عاجز است .
    در هر صورت «ماندانا» به زحمت گفت :
    «مردوک» سوگند به شرافت اصیل زادگی شوهرم ، شرط تورا هرچه باشد خواهم پذیرفت .
    «مردوک» گفت :
    بانوی من ! «آستیاگس» و برادر شما «کیاکسار» وهمچنین تمام اشراف و نجباء اکباتان به خون شما تشنه اند .
    ورود شما به (اکباتان) مثل این است که با پای خود به کام مرگ رفته باشید .
    ومن به نام خدمت بزرگی که به شما کرده و می کنم ، به نام سوگندی که لحظه ای قبل یاد کردید ، از شما استدعا می کنم بعد از این که من راز بزرگ را فاش کردم از همین جا در معیت سی نفر از نقابداران به (پاسارگاد) مراجعت فرمائید.
    «ملکه»گفت:
    ـ «مردوک» ، جانم را به لبم رسانیدی ، گفتم و سوگند خوردم که قبول می کنم ؟
    «مردوک» خوشحالانه گفت :
    بانوی من ! در این صورت .
    مژده باد شما را که فرزند برومند شما ، جوان نیکو منظر و 14ساله ای است که به زودی در (پاسارگاد) به شما خواهد پیوست .
    اثری که این دو جمله در آن مادر و پدرکرد ، شبیه نیش عقربی بود که بود که در پای آنان فرو رود و چگونه بعد از گزیدن کژدم ، به ناگهان اعماق قلب و جگر انسان به سوزش می افتد ؟
    همانطور هم «ماندانا» و«کمبوجیه» سوزشی در قلب خود احساس کردند گوئی ضربه ای سنگین ناگهان بر آنها کوفتند .یک باره ، همه شادیها ،خوشحالی ها ، لذتها ، همۀسعادتهای جهان را به این مادر و پدر بخشیدند .
    غم ها و غصه ها ، ناراحتی ها و رنج ها ، یک باره پا به فرار گذاشتند .
    «ماندانا» دیوانه وار خنده ای کرد .
    «کمبوجیه» جنون آسا ندای مسرتی برکشید .
    قطرۀ اشکی در گوشه چشمهایشان موج زد ، اشک شادی .
    «ماندانا» فراموش کرد دختر پادشاه است ، فراموش کرد که شوهر دارد و او هم اکنون نزدش نشسته ، دیوانه وار از جا برخاست و به سرعت خود را به «مردوک» رسانید .
    دستها را در گردن او حلقه کرد و بی محابا بدون این که شرم وحیا جلوی اورا بگیرد شروع به بوسیدن پیشانی و سروصورت «مردوک» نمود.
    مثل اینکه زبانش بند آمده بود . برای چند لحظه به حالت مات و مبهوت به «مردوک». چشم دوخت و با نگاههایش از او تشکر کرد .
    سپس دست برد گردنبند جواهر وسپس خنجر مرصع و انگشتر گرانبهائی که بر دست داشت ، همه را پی در پی از خود جدا کرده ، به دامن «مردوک» افکند .
    ـ بگیر ، «مردوک» ای کاش در پاسارگاد بودی و من دهان تو را پر از جواهر می کردم .
    سراپایت را طلا می گرفتم . هرگز ، هرگز ، این مژده جانبخش را فراموش نمی کنم .
    شرح حالات و خوشحالی زائدالوصفی که پس از 14 سال به آن مادر و پدر دست داد و چند ساعتی را که فقط و فقط در اطراف فرزند چهارده ساله آنها صحبت بود ، چگونه بر آن جمع گذشت ، به ذوق خوانندگان ارجمند واگذار می کنیم .
    همان بهتر که ذوق سلیم خوانندگان تجسم آن صحنه ها را به خودشان واگذار کند.
    آنچه که در پایان این فصل تذکر آن را لازم می دانیم این است :
    بیش از چهار ساعت «ماندانا» و «کمبوجیه» در اتاق رئیس نقابداران گذراندند .
    چند مینای بزرگ خالی شد ، «ماندانا» به اندازه چند روز غذا خورد.
    وسپس طبق قولی که داده بود ساعت حرکت فرا رسید .
    «مردوک» عده ای از نقابداران را لباس اشراف پوشانید و آنها را همراه مسافرین کرد وبه سربازان خود گفت :
    ـ اگر کوچکترین گزندی به میهمانان من برسد دودمانتان را بر باد فنا خواهم داد.
    «ماندانا» آماده حرکت شد .
    اما مگر می توانست فرزندی را که 14سال است گم شده وازاو خبری نداشته حتی از مرگ و حیاتش بی اطلاع بوده ، ندیده بگذاردوبرود.التماس ها کرد ،تمناها نمود،حتی اشک ریخت.
    وداع آن سه نفر صحنۀ تأثر برانگیزی داشت ، عاقبت مقارن ظهر «ماندانا»و«کمبوجیه» سوار بر اسبهای خود از دروازه غار بیرون رفتند .
    سپاهی مرکب از بیست مرد رشید ، اصیل و شرافتمند اسکورت آنها را تشکیل می داد.
    این سپاه مأموریت داشت ، این دونفر را سالم به (پاسارگاد) برساند.
    «مردوک» آنقدر مقابل در غار توقف کرد . تا اردوی کوچک در خم تپه ها از نظرش دور شدند و سپس آهسته زیرلب گفت :
    ـ برو ، ای شاهزادۀ نیکوکار ،وتو ای «کمبوجیه» اصیل زاده .
    «هرمز» بزرگ مقرر فرموده ،شماها بزرگ شوید ، مقتدر و نیرومند بشوید این خواست خدایان است .
    اراده تقدیر و فرمان سرنوشت است و هیچکس نمی تواند با اراده تقدیر درافتد.
    همین وقت صدائی از پشت سر «مردوک» از داخل غار گفت :
    ـ برادر به کجا می نگری ؟آیا زیبائی طبیعت تا این حد تو را مجذوب نموده؟
    «مردوک» به سرعت برگشت .
    طفلی چهارده ساله ، زیبا و نیرومند وخوشگل ،درشت استخوان وبلند بالا در مدخل غار ایستاده دودستش را به کمر زده سخن می گفت .
    «مردوک» به محض دیدن طفل زانو به زمین زد و گفت :
    سرور من! عفو کنید «مردوک»را ، هم اکنون در فکر شما بودم و از خود می پرسیدم آیا ممکن است من روزی جانم را در رکاب فرمانروای کوچک خود فدا کنم .
    طفل بقهقه خندید و گفت :
    ـ «مردک» بیا برویم و غذائی بخوریم زیرا من از فرط گرسنگی نزدیک به موت هستم .
    بیا برویم تا برایت تعریف کنم ، در دربار «آستیاگس» چه چیزها دیدم .
    «مردوک» قبل از هر چیز بدان من از این ساعت «مهرداد» چوپان زاده نیستم .
    بلکه مرا «کوروش» بزرگ فرزند «ماندانا»می نامند.
    «مردوک» آهسته زیرلب گفت :
    ـ آه . اگر این طفل چند دقیقه زودتر آمده بود چه می شد ؟
    آیا فرمان سرنوشت تغییر می کرد؟
    «مردوک» این کلمات را زیر لب اداکرده و روی برگردانید تا با ولینعمت کوچک خود صحبت کند .
    خوانندگان محترم قطعاً می پرسند چگونه «مهرداد» از کاخ «آستیاگس» بیرون آمد و به چه وسیله خود را به «مردوک» رسانید و اصولاً چه رشته ارتباطی بین «مردوک» و«مهرداد» وجود دارد .
    برای پاسخ این سؤال ناچاریم دنباله ملاقات «آستیاگس» و«مهرداد» را شرح دهیم تا ببینیم «مهرداد» چطور توانست نزد «مردوک» باز گردد .
     
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    فصل سیزدهم
    پادشاه سباع
    «آه...خواهر...بایدوسیله آشنائی مرا با او فراهم کنی باید او
    راهم صحبت من قرار داده،کاری کنی همیشه در کنار من
    باشد.
    ولو این که از«آستیاگس»خواهش...»
    در صفحات قبل ، ضمن شرح نمایش که «آستیاگس»برای تماشای عروس ارمن «دیگرانوهی»ترتیب داده بود بدانجا رسیدم که «به له زیس» دوست (بابلی)فرمانده اردوی پارسیان که«آرباکس» نام داشت توانست با عملی ساختن نقشه خود ، کمکی مؤثر و مفید به «آبراداتاس»محکوم جوان بنماید.
    «کوهکش»بر اثر نزاعی که «آرباکس» به وجود آورد ، توانست شمشیر و خنجر چارپرسنگین را مقابل پای «آبراداتاس» بیفکند .
    صدای شکستن استخوانهای سینه و همچنین کنده شدن ، گوشت و پوست سه تن محکومین بدبخت در گوش تماشاچیان چون ناقوس مرگ صدا می کرد .
    حیوانات درنده در همان لحظات اولیه سه تن محکوم را پاره پاره کردند و صدای شکستن استخوانهای آنها و پاره پاره شدن عضلات بدنشان به گوش تماشاچیان می رسید .
    به راستی که منظره مخوفی بود .
    صدای برهم خوردن دندان های درندگانی که گوشت و استخوان افراد انسان ، زیر دندانهایشان خورد می شد ، بلند بود ...
    سروصورت ، دهان و دندان و لبان وحوش آغشته به خون بود . گاهگاهی یکی از نقاط بدن کشته شدگان مثلاً قطعه ای از سینه ، دست راست ساق پا ، جمجمه سر ، آنها به ناگهان دچار تشنجی می شد .
    با این که روح از بدن صاحبانشان پرواز نموده بود معهذا دستی که از محکومی جدا شده بود ، وسط میدان به ناگهان به حرکت در آمده . بالا و پائین چپ و راست تکان می خورد و مجدداً بدون حرکت می ماند ...وحوش بی اعتنا به انبوه تماشاچیان ، سرگرم خوردن قطعات بدن محکومین بدبخت بودند انبوه تماشاچی ، اعم از زن و مرد پیر برنا و کودک ، حتی خود «آستیاگس»از تماشای صحنه موصوف لذت برده ، فریاد های شادی می کشیدند.
    «آستیاگس» از فرط شعف ، روی پا بند نبود و می کوشید تا «دیگرانوهی» عروس ماد را در شادی ومسرت خویش شرکت دهد.
    اما ملکه از مشاهده آن همه جنایت و وحشی گری ، رنگ از چهره اش پریده ، ابروانش به هم گره خورده ، وحشت و نفرت در چهره اش موج می زد در لحظاتی که ددانهای تیز و نیرومند وحوش در بدن یکی از محکومین فرو می رفت و سر مهیب حیوان به عقب کشیده شده ، قطعه ای از بدن محکوم پاره پاره شده ، جدا می شد و خون فواره می زد .
    «دیگرانوهی» از فرط نفرت و انزجار ، چشمها را برهم می نهاد .
    در سه نقطه از میدان وسیع ، به فواصل مختلف ، سه نمونه زنده ، از مهیب ترین جنایات نوع بشر به نظر می رسید .
    سه موجود بدبخت ، براثر گرفتار شدن در چنگال سلطان درندگان از زندگی ساقط شده وبه قول «آستیاگس» به پاداش جنایت گذشته خود رسیده بودند.
    اما در یک نقطه دیگر میدان ، گرد وغبار شدیدی برخاسته ، به نظر می رسید که در آن نقطه گردبادی عظیم در گیر شده و ستونی از گرد وغبار تدریجاً لوله می شود وبه آسمان می رود .
    چشم های و دقیق می توان ، در میان آن همه گرد وخاک ، محلی که گردباد با سرعت به دور خود می چرخد ،دو موجود عجیب را مشاهده می کند که چون طومار در هم می پیچیند و هر دم یکی از آنها زیر و دیگری رو قرار گرفته ، لحظه ای بعد دو حریف جای خود را عوض می کردند .
    گاه گاهی از آن نقطه ، فریادهای مخوف حیوانی درنده و گاهی عربده های جنون آسای انسانی برمی خواست که در نهایت و در ماندگی ، استمداد می طلبید .
    اما این فریادها ، بزودی در میان شور و هیجان و غوغای زائد از حد مردم محو می شد .
    معلوم نبود اهالی (اکباتان) چرا تا آن حد از وضع ناگوار محکومین بدبخت ابراز مسرت می کنند .
    چرا تااین حد از مرگ رقت انگیز آن بدبختها ابراز شادی می کنند ؟
    آخر چرا کشتار بیرحمانه محکومین ، موجب انبساط خاطر و وسیله تفریح و خنده آنها شده ؟
    این چه لذتی است که مرگ ابناء بشر در آنها بوجود می آورد ؟
    «سیرانوش» ، آن دختر جوان ارمنی که پشت سر خواهرش «دیگرانوهی» با وقار و متانتی خاص ایستاده بود ، نیز حالی بدتر از ملکه داشت .
    گاهی سر در گوش دختر دیگری می گذاشت ، کلامی چند آهسته در گوش «هاسمیک» می گفت وسپس خم شده ، جمله ای آهسته در گوش «دیگرانوهی» ادا می کرد .
    پشت سر «آستیاگس» نیز دخترک دلفریب دیگری که همانا «پان ته آ» نامیده میشد ، با روحیه ای متزلزل و ناراحت ، شبیه «سیرانوش» ، گاهی به طرف دخترک دیگر یعنی کامیلیا متوجه شده ، کلامی چند در گوش او می گفت ...
    اما «پان ته آ» مانند «سیرانوش» آزاد نبود و نقطه اتکائی چون «دیگرانوهی» نداشت ، بلکه ناچار بود ، تمام اندوه و غصه خود را در دل نگاه دارد .
    اضطراب و نگرانی خویش را پنهان نگاهداشته با گزیدن لب ها به دندان به خود فشار آورد تا مبادا رازش فاش گردد و امپراطور عصبانی و خشمگین ماد او را به کیفر و مجازات سخت برساند .
    اما «آرباکس» و «کوهکش» بعد از توفیق در اجرای نقشه خود و ارسال اسلحه برای «آبراداتاس» خوشحال بنظر می رسیدند و این مرتبه بدون تعارف سبوهای شراب را که خدمه به آنها تعارف می کردند ، گرفته لاجرعه سر می کشیدند .
    هنوز چند لحظه از پایان نزاع آنها نگذشته بود که سرهایشان از باده ناب گرم شد