1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

شروع موضوع توسط Zarirr ‏25/9/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    با کمک یکدیگر غریق را که دخترکی بلند بالا و موهای سرش به صورتش چسبیده و قیافۀ او را از نظر پوشیده می داشت به روی زمین خوابانیدند «کاداتاس» گوش هایش را به قلب او چسبانید و لحظه ای بعد تبسمی ناشی از خوشحالی بر لبانش نقش بست و گفت :
    ـ عالیجناب او هنوز زنده است ، قلبش می زند ، بدنش کمی حرارت دارد شاید بتوانیم او را نجات دهیم ، پس از گفتن این کلمات هردو بااینکه «کیاکسار» خسته بود به مالیدن شانه های او مشغول شدند سر او را به طرف چپ برگردانیده دستهای او را به چپ و راست حرکت می دادند به این وسیله تنفس مصنوعی به غریق دادند آنگاه پیکر مدهوش او را سرازیر کرده و پس از چندین مرتبه تکرار مقدار زیادی آب از گلوی دخترک خارج شد سپس اورا دوباره به روی زمین خوابانیدند و به مالیدن شانه ها وحرکت دادن دست ها مشغول شدند کم کم حرارت نبض زیاد شد و بدن سرد و منجمد آن جسم بیجان به حرکت درآمد .
    در هر حرکت مختصر مقداری آب همراه با تکانی شدید از گلوی مغروغ خارج شد چند حرکت خفیف وبه دنبال آن تشنجی شدید او را فراگرفت آه عمیقی کشید وبه این ترتیب جریان تنفس به مسیر اصلی برگشت و آثار حیات و نشانۀ عودت به زندگی در آن جسم بیجان مشهود گردید از این حرکات در «کیاکسار» و «کاداتاس» خوشحالی زایدالوصفی پدید آمد چه می دانستند زحمات آنها بی نتیجه نبوده و توانسته اند غریق را نجات دهند .
    هر دو مجدداً شروع به دادن تنفس مصنوعی به غریق نموده بر فعالیت خود افزودند .
    در لحظات اولیه به قدری هر دو جوان مضطرب و ناراحت بودند که هیچیک نه «کیاکسار» که برای نجات فرد ناشناس خود را به خطر انداخته بود و نه «کاداتاس» که آماده برای جانبازی در راه همسفر خود آماده بود به فکر این که بدانند نجات یافته آنها چه قیافه و چه صورتی دارد نبودند در این هنگام «کیاکسار» موهای چسبیده به صورت مغروق را کنار زد تا شاید بتواند از سبوی آبی که در ترک اسب داشت چند جرعه بر گلوی او خالی کنند ، گوارائی و نیروئی خاصی به او داد و هر دو از مشاهده چهره گیرا و مژگان بلند و ابروان کمانی و لبهای کوچک و خوش ترکیب او فریادی کشیدند . راستی چه دختر خوشگل و قشنگی بود .
    از قیافه و طرز پوشش او بزرگی و نجابت و اصالت خانوادگیش به خوبی هویدا بود .
    «کیاکسار» از مشاهدۀ زیبائی و لطافت دخترک بی اندازه متحیر شد . نالۀ مغروق بلند شد کم کم پلک های چشم آن زن زیبا از هم باز شد نالۀ عمیقی که منتهای رنج و سختی از آن مشاهده می شد به گوشش رسید .
    دخترک پس از نگاه خیره ای که به آن دو جوان نمود چشم هایش را بست پس از لحظه ای دوباره دیده گشود و خیره خیره جوانان را نگریست .
    سپس لبان منجمدش آهسته به حرکت در آمده با صدائی پست گفت :
    من کجا هستم . قطعاً در آن دنیا در بهشت موعود زندگی می کنم چه خوب شد ، در رودخانه افتادم و از آن همه رنج و محنت دنیا و از آن همه عدم تناسب وآزار ، واز دست آن پدر بی رحم نجات یافتم .
    بعد مثل این که می خواهد حرکتی به خود بدهد سرش را به راست گردانید و شعاع نگاهش با چشم های قشنگ نجات دهنده خود مصادف شد ، به دنبال کلماتش افزود .
    چه چشم ها و چه قیافه قشنگی ، آقا لابد شما از کارکنان بهشت موعود هستید چه خوب شد که من مردم !
    «کیاکسار»که از قیافه جذاب وصدای دلکش دخترک مبهوت مانده بود گفت :
    ـ بانوی بزرگوار ، اینجا نه بهشت است و نه شما مرده اید ، ما مسافرینی هستیم که دست بر قضا و قدر برای نجات شما به اینجا هدایتمان کرد خدا را شکر می کنیم که زحمات ما بدون نتیجه نمانده و غریقی را از امواج آب نجات دادیم .
    دخترک فریاد زد :
    ـ آه ...چرا مرا نجات دادید ، من نمی خواهم زنده بمانم زندگی با این رنج و مصیبت و تلخکامی چه لطفی دارد؟ لعنت بر آن گرگ پیر که بخاطر حرص وآز و نقدینه دنیا و حفظ مقام خود می خواست مرا دست بسته به آسور بفرستد می خواست مرا که پاره جگر او هستم به آن گورستان که نام «سارناپال» است زنده بگور سازد . نه ... نه... من نمی خواهم زنده بمانم ، چرا مرا نجات دادید ؟
    ـ حیف از این جوانی و رعنائی وصد حیف از این زیبائی ، و سبب چیست که بانوی بزرگوار در سنین جوانی دل به مرگ نهاده اید.
    بعد مثل اینکه از گفتن این جملات پشیمان شده است اضافه کرد .
    اما ، نه اسرار خصوصی مردم ، به ما مربوط نیست و ما حق مداخله نداریم .
     
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    غریق که به تدریج حال طبیعی خود را باز می یافت حرکتی به خود داده نشست و پس از چند نفس عمیق در جواب «کیاکسار» گفت :
    ـ نه ... نه ، آقا این اشتباه است گر چه من دل به مرگ نهاده بودم ، لکن اینک که در حضور اشخاصی هستم که جان من ، مدیون فداکاری آنها است مردان رشید و فداکار به طور قطع قلبی پاک و روحی بزرگ دارند ، بنابراین من بدون این که بدانم شما دوست یا دشمن هستید ، همه چیز را برایتان می گویم . مسافرین نگاهی معنی دار به هم کرده ، سراپا گوش شدند و جلسه سه نفری آنها کم کم رنگ دیگری به خود می گرفت . دخترک در عین حال که سراپای ناجی خود را به دقت ورانداز می کرد و شانه های پهن و عضلات بهم پیچیده و سینه ستبر و همچنین قیافه مردانه و دیدگان گیرای آن جوان ، کاملاً توجهش را جلب کرده بود دنباله کلمات قبلی را گرفت .
    ـ آقایان ، در ناحیه شما ، رشادت و فداکاری ، عزت نفس و بزرگ منشی و همچنین اصالت موج می زند و من از این که اسرار قلب خود را نشناخته در اختیار ناجی خود می گذارم نه تنها نادم نیستم ، بلکه احساس می کنم ، با ابراز درد و غمی که مغز استخوان مرا می سوزاند و شیرازه موجودیت مرا موریانه وار می خورد تسکین می یابم و احساس می کنم آرامشی لذت بخش قلب مجروح و دل دردمند مرا فراگرفته ، انبساط و فرحی در من به وجود می آید .
    در هر صورت نام من «آمی تیس» است . دختر «آستی گاس» یکی از بزرگان «ماد» هستم .
    ندائی حاکی از تعجب ، از لبان هر دو جوان بیرون آمد «آمی تیس» دوباره رشته سخن را به دست گرفته گفت :
    ـ آری آقایان من عمر خود را در آزادی و آزادگی به سر برده ، در میان در ودیوار این شهر زیبا و کنار همین رود و میان همین باغها دوران کودکی را پشت سر نهاده ام .
    اکنون که پا به چهارده سالگی نهاده ام طبق رویه ای که همه ساله معمول است . شهریار «ماد آستیاگس» به عنوان پیشکش دختران زیبای «مادی» را به «نینوا» اعزام می دارد .
    امسال قرعه این فال به نام من اصابت کرده من که به هیچوجه نمی توانم از مادر و پدر و زادگاه اصلی ام که هر نقطه و هرگوشه آن خاطرات و داستانهائی از عوالم کودکی آن دارم صرف نظر نمایم ...آری آقایان می خواهند مرا به دربار آسور به کاخ «سارداناپال»پادشاه «آسور»بفرستند.
    هرچه پیش پدر گریه و التماس کردم که مرا از این کار معذور دارد میسر نشد من که می دانستم رفتن من به «آسور» همان زنده بگور شدن است بهتر این که در این آب و خاک و همین جائیکه نشو و نما کرده ام جان بدهم پدرم براین که مبادا از مقام و منزلتش کاسته شود حاضر شده جگر گوشه خود را با دست خود به گورستان بفرستد.پس چه بهتر که مرگ من همین جا صورت گیرد .
    آری آقایان من از این که باعث زحمت شما شده ام بی اندازه خجلم ولی ای کاش می گذاشتید امواج خروشان آب از بند زندگی آسوده ام می کرد نمی دانم اکنون چه کنم وچطور می توانم از رفتن به دربار «سارداناپال»امتناع و سرپیچی نمایم .
    «کیاکسار»گفت:
    بانوی بزرگوارا، من در مقابل شهامت و شجاعت شما سر تعظیم فرود می آورم آیا ممکن است از شما خواهشی بنمایم ...
    «آمی تیس» گفت :
    آقا شما نجات دهنده من هستید خواهش شما هر چه باشد . برای من به منزله امری است که باید اجراء کنم بفرمائید ...
    «کیاکسار» گفت :
    ـ از شما خواهش می کنم فکر خودکشی را از سر بیرون کرده همراه من و رفیقم به «اکباتان» بیائید تا شما را به منزل پدرتان راهنمائی کنم .«آمی تیس» گفت :
    با این که فرمان شما به منزله مرگ من است ، چه اگر دوباره به خانه پدرم بروم این مرتبه دست بسته مرا به آسور خواهند فرستاد ولی چون شما امر می کنید من هم اجراء می کنم .
    ولی این را بدانید که اگر پدرم باز هم قصد این را داشته باشد که مرا نزد «سارداناپال»بفرستد به هر نحو باشد خود را خواهم کشت .
    «کیاکسار» گفت :
    ـ بانوی بزرگوارم من متعهد می شوم نگذارم پدر شما بار دیگر به خیال فرستادن شما به آسور بیافتد .
    آیا قول مرا قبول خواهید داشت ...
    «کیاکسار» در موقع ادای این کلمات دیدگانش را به صورت «آمی تیس» دوخته بود .
     
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    فصل نهم
    راز بزرگ
    «از شکم «ماندانا»درخت تاکی روئید که شاخ و برگ آن تمام آسیا را پوشانید.
    این فرزند سرنوشت بود...»
    بار دیگر سکوت اضطراب آلود ، بر تالار شاهی حکمفرما شد .
    بدنبال خروج کودکان از تالار «آستیاگس» نیز آهسته آهسته به عقب برگشت و روی کرسی خویش قرار گرفت .
    درباریان همه دیدند که ابروان «آستیاگس» به ناگهان درهم رفت ، چین هائی در پیشانیش به وجود آمد .
    سر به زیر افکند ، زنخ را در میان دست گرفت .
    با دست دیگر به بازی کردن با محاسنش پرداخت .
    ده...پانزده...بیست و سی دقیقه گذشت ، «آستیاگس» همچنان سر به جیب تفکر فرو برده و سربه زیر افکنده بود .
    هیچکس وظیفۀ خود را نمی دانست ، حتی «هارپاک»که همه جا و همه وقت می توانست بدون اجازه با سلطان «ماد» صحبت کند در آن لحظات نمی دانست «آستیاگس» در چه حال است افکار او در آن هنگام دربارۀ چه چیزی دور می زند ؟
    درباریان همه حیرت کرده، تکلیف خود را نمی فهمیدند .
    عجب تر این که «مهرداد» چوپان زاده ، همچنان با گردنی افراشته و سینه ای سطبر وسط شبستان و مقابل «آستیاگس» ایستاده گاهگاهی از زیر چشم نگاهی به «کاریان»دشمن شکست خوردۀ خود می افکند .
    «مهرداد» حتی یک مرتبه هم پاهای خود را به نشانۀ خستگی تکان نداد و چون یک سپاهی ورزیده و کارکشته در محضر پادشاه بی حرکت و با احترام ایستاده بود .
    در لحظاتی که «آستیاگس» سر به زیر افکنده بود گاهگاهی از زیر چشم «مهرداد» را می نگریست . یک نفر دیگر هم در جمع آن روز ، به فکر فرو رفته ، به تدریج ناراحت و نگران می شد .
    این شخص «هارپاک» صدراعظم بود.
    گاهگاهی مانند «آستیاگس» سربر می داشت نگاهی دقیق در چهرۀ «مهرداد» می افکند و بار دیگر به فکر فرو می رفت .
    این سکوت اضطراب آلود سرانجام به وسیلۀ «آستیاگس» شکسته شد .باوقار و متانت خاصی که همراه با تکبر و تبختر که در سلاطین بوجود میاورد سربرداشت ، چشم در چشم چوپان زاده دوخت و پرسید :
    ـ «مهرداد» ...چند سال داری ؟
    ـ شاها ، این سؤال را پدرم بهتر می تواند جواب گوید ...
    ـ من می خواهم خودت بگوئی ؟
    شهریارا من به یقین نمی توانم سن حقیقی خود را تعیین کنم و باز گویم لکن قدر مسلم بیش از 16وکمتر از 13سال ندارم .
    «آستیاگس» بی آن که نگاه خود را از چهره چوپان زاده برگیرد ، با صدای بلند خطاب به «هارپاک» گفت :
    ـ صدراعظم گرامی ما برخیزد و هم اکنون به خزانه شاهی مراجعت نموده شمشیر مرصع ما را همراه بیاور .
    که می خواهیم آن را به «سپی تاماس» به نشانۀ اعلام مژدۀ مسرت انگیزی بدهیم .
    در غیاب صدراعظم مجازات چوپان زاده را صادر خواهیم نمود ...
    «هارپاک» از این فرمان کم ترین سوء ظن و تردیدی نبرد ، زیرا کلیدهای خزانۀ شاهی در آن زمان منحصراً به صدراعظم ووزیر بزرگ سپرده می شد .
    اما ، ما که نویسنده این داستان هستیم ، باید برای روشن شدن اذهان خوانندگان تذکر بدهیم که دور کردن «هارپاک» از تالار شاهی نتیجه تفکرات «آستیاگس» بود و بدین وسیله می خواست در غیاب «هارپاک» اعمالی انجام دهد که وزیر اعظم بدلایلی نباید از آنها مستحضر شود .
    به زودی «هارپاک» از شبستان خارج شده وارد باغ گردید و به طرف گنجینه یا خزاین دولتی که ساختمان مخصوصی داشت روانه گردید .
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    آستیاگس» به محض اینکه «هارپاک» را دور دید ، با اشاره دست فرمان داد ، همه از تالار خارج شوند ، اما «سپی تاماس»و«مگابرن» را امر به توقف داد .
    «آرتم بارس» و فرزندش نیز از تالار خارج شدند و در آخرین لحظات خروج «آستیاگس» به او گفت :
    ـ دوست عزیز ... هم امروز ترتیب مجازات چوپان زاده را خواهیم داد . آسوده خاطر باش .
    وقتی تالار بکلی خلوت شد ، پادشاه «مگابرن» را نزدیک طلبید و گفت :
    ـ گوش کن ، «مگابرن» ما دو مأموریت برعهده تو محول می کنیم و انتظار داریم هر دو را باکمال مراقبت و جدیت انجام دهی.
    جوان شجاع تعظیمی کرده ، گفت :
    ـ سرور من ، خواهم کوشید ، لیاقت درک این افتخار را داشته باشم ...
    «آستیاگس» گفت :
    ـ «مگابرن» هیچکس ولو نزدیکترین کسانت نباید از این مأموریت مستحضر شوند ، می فهمی ؟!
    صریح می گویم سر تورا وثیقۀ افشای این راز قرار می دهم .
    جوان گفت :
    شهریارا بریده باد زبانی که به خلاف منویات حضرت سلطان به خیانت و دروغ آلود شده ، در صدد افشاء اسرار همایونی باشد ؟!
    «آستیاگس» گفت :
    ـ فرزند ، من با این چوپان زاده هم اکنون به اندرون خواهم رفت و در آنجا به انتظار تو خواهم نشست .
    تو نیز باید هم اکنون با سریعترین وسیله و صرف کمترین مدت از شهر خارج شده ، «میترادات»و زنش«سپاکو» مادر و پدر این طفل را پیدا کرده آنها را نزد من بیاوری .
    دومین مأموریت اعزام مغ ها و غیبگویان نزد من است .
    پدر ومادر طفل و مغهای پیشگو .
    باید در اسرع وقت در اینجا حاضر شوند . زود برو !
    «مگابرن» ، تعظیمی کرد ، دو دست ادب به سینه نهاد و به سرعت از تالار خارج شد .
    «آستیاگس» غلامی طلبید و گفت :
    ـ هم اکنون به ساختمان خزانه برو ، از قول من به «هارپاک» بگو جلسۀ امروز تعطیل شده آنچه را که از او خواسته ام ، عصر امروز برای ما حاضر کرده به اینجا بیاورد .
    «هارپاک» می تواند از همانجا مستقیماً به خانۀ خود برود .
    غلام تعظیم کنان از در خارج شد .
    آن وقت «آستیاگس» از جابرخاست اشاره به «سپی تاماس» کرد که آنها را تعقیب کند .
    دو سه قدم به طرف «مهرداد» برداشت .
    دست او را گرفت :
    ـ«مهرداد» آیا می دانی از این که من ترا نزد خود نگاه داشته ام ، همه سخت متعجب شده و هزاران نوع فکر و خیال می کنند .
    طفل گفت :
    شهریارا من خود بیشتر از همه متعجبم و قصد داشتم از حضرت سلطان استدعا کنم ، مجازات مرا زودتر تعیین و اجراء فرمایند ، چه باید زودتر به خانه برگردم و پدر و مادرم را از انتظار بیرون بیاورم .
    «آستیاگس» فشاری بر دست «مهرداد» وارد کرد و گفت :
    ـ بسیار خوب مجازات تو در داخل اندرون تعیین خواهد شد ، اینک همراه من بیا تا وارد اندرون شویم :
    «مهرداد» بدون مقاومت به راه افتاد اما دیدگانش مانند عقربۀ ثانیه شمار ساعت به اطراف گردش می کرد و اطراف را تماشا می نمود .
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    از خود می پرسید :
    ـ این پادشاه از من چه می خواهد ؟ آیا مرا به محل خلوتی می برد تا به قتل برساند ؟!
    و خود بلادرنگ پاسخ خویش را اینطور می داد :
    ـ نه . هرجا او برود ، خواهم رفت . اصلاً من این مرد را خیلی دوست می دارم .
    «آستیاگس» برای این که خود را از هجوم افکار گوناگون رهائی بخشد ، بین راه شبان زاده را به سخن گرفته ، سئوالاتی درباره اثاثیۀ کاخ می کرد .
    ـ فرزند ، این شیر سنگی خیلی قشنگ ساخته شده ؟
    شهریارا اگر یال و دم این شیر هم با سنگ مرمر بود ، زیباتر می شد ...
    ـ «مهرداد» اینجا جای خوبی است ؟
    ـ شهریارا برای من هیچ جائی ، زیباتر از دامن طبیعت و هیچ ساختمانی دلچسب تر از دامنۀ تپه ای سرسبز نیست .
    ـ پس اینجا را دوست نداری ؟
    ـ شاید ، شاید بعد از این دوست بدارم زیرا من اولین بار است که ...
    ـ «مهرداد» نمی ترسی همراه من می آئی ؟
    ـ شهریارا ! شاید در لحظات اولیه که دیدگانم با قیافۀ تو مصادف شد ، وحشت کرده و ترسیدم اما اینک نه ، نه ، نمی ترسم .
    ـ چرا ؟ فرزند .
    طفل حیرت زده از خود می پرسید : چرا مرا فرزند خطاب می کند؟ و به سئوال «آستیاگس» اینطور جواب داد:
    ـ اصلاً ... نمی ترسم ، بلکه ترا دوست دارم .
    هرکجا بروی و مرا همراه ببری خواهم آمد ، نه تنها نمی ترسم بلکه وقتی خود را در کنار تو می بینم احساس راحتی می کنم و از خود می پرسم چرا من این شاه را که طرفدار اشراف و دشمن ما فقراست این قدر دوست می دارم ؟
    «آستیاگس» نیمه راه توقف کرد ، مقابل«مهرداد» ایستاد ، بار دیگر دقیقتر و عمیقتر ، چشم در چشم او دوخت وبا لحنی آرام و ملایم گفت :
    ـ «مهرداد» ... آیا مرا دشمن فقرا می دانی ؟
    چوپان زاده گفت :
    ـ سرور من ! آیا به راستی نمی دانی که طرفدار اشراف و در نتیجه دشمن فقرا هستی ؟!
    این من نیستم که ترا دشمن خود می پندارم ، بلکه تمام مردم تهیدست و فقیر از دست تو فریاد می زنند و می گویند :
    «آستیاگس» ، ظالم است ، شقی است ، طرفدار اشراف و خصم خونین فقرا است ؟!
    «آستیاگس» وحشت زده قدمی به قهقرا برداشت ، در دل به خود گفت :
    ـ آری ، تردید ندارم .
    هیچکس جز او ، هیچ طفلی جز او ، نمی تواند این همه علو نفس ، شهامت ، جسارت و فهم وادراک داشته باشد .
    ـ «مهرداد» می گوئی چه کنم ؟
    ـ شهریارا! آیا واقعاً از من می پرسید ؟
    ـ آری ، آری ، زیرا من ترا مانند فرزندم دوست دارم .
    چوپان زاده ؛ خم شد زانو به زمین زد دست «آستیاگس» را میان دستهای کوچک خود گرفت ، لبان خشک و سوزان خود را به آن چسبانید .
    «آستیاگس» دید که دیدگان «چوپان زاده» پر از اشک شد .
    قطره ای اشک ، این آب شور وتلخ ، مانند قطعه ای الماس به روی دست او چکید و حرارت اشک ، جگر و قلب او را سوزانید.
    ـ شهریارا ! جز «کاسان دان» آن دختر با محبت ...
    جز «سان تاس» مهربان .
    همه اشراف ، همه فرزندان آنها با من دشمنند .
    جز پدرم «میترادات» و مادرم «سپاکو» دوستی برای خود نمی شناسم . اما ترا ...ای پادشاه نیرومند . خیلی دوست می دارم ...
    می خواهم اجازه دهی هر روز ، به آستان بوسی تو نائل شوم ...
    «آستیاگس» گفت :
    ـ «مهرداد» ، از این پس تو خوشبخت خواهی شد ... به شرط این که بگوئی چگونه من باید با فقرا آشتی کنم .
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    طفل از شدت بغض ، از غلیان احساسات ، به هیجان آمده با لحنی گریه آلود ، گفت :
    شهریارا ، به سئوالات من جواب می دهی ؟
    ـ آری ، فرزند .
    ـ بگو ، به من سلطنت بر یک مشت مردم فقیر و تهی دست که اکثریت رعایای تورا تشکیل می دهند ، چه لطفی دارد!
    ـ در مقابل بر ثروتمندان و اشراف هم سلطنت می کنم که شبانه روز غرق در شادی و سرورند !
    به راستی منظره عجیبی بود :
    «آستیاگس»سلطان نیرومند و با عظمت «ماد» مقابل طفل فقیری ایستاده چون دو کودک همسال ، باهم مشورت می کردند .
    احساسی فرح بخش ،نشاط انگیز ، در پادشاه به وجود آمده دلش می خواست ساعت ها بلکه روزها در کنار این طفل بنشیند سخنان او را بشنود و قلب خود را تسکین دهد .
    وقتی «مهرداد» سخن می گفت :
    «آستیاگس» همه قوای خود را در دیدگانش متمرکز ساخته ، لب و دهان و چهره زیبای طفل را تماشا می کرد .
    شهریارا ، در خانواده ای اگر دو برادر یکی سیر و دیگری گرسنه از سر سفره برخیزند پدر خانواده خیلی متأسف و اندوهگین خواهد شد .
    تو هم ، ای «آستیاگس» .
    ای پادشاه نیرومند «ماد» .
    باید بدانی که بر ملت «ماد» در حکم پدر هستی .
    چگونه اجازه می دهی ، نیمی از ملت گرسنه ، نیم دیگر تا حلقوم خود غذا بخورند.
    این ظلم است و فقرا حق دارند ترا پشتیبان اشراف و خصم خونین خود بدانند .
    زیرا این تبعیض را تو به وجود آورده ای !
    ـ پس چه کنم «مهرداد» ؟
    چرا هیچکس تاکنون به من این مطلب را تذکر نداده !
    شهریارا برای این که اطرافیان تو همه از اشراف هستند .
    باید کاری کنی ، فقیر و غنی ترا با ترا با یک چشم بنگرند . با یک چشم ...
    همه ترا دوست بدارند . این وظیفه توست ؟
    «مهرداد» مانند معلمی خردمند و آموزگاری دانشمند با کلماتی شمرده و متین اندرز می گفت .
    بدین ترتیب ، شاه و چوپان زاده صحبت کنان وارد اندرون شدند .
    «آستیاگس» ، مستقیم به خوابگاه خصوصی خود رفت ، زیرا نمی خواست کسی از این ماجراء ، از این راز بزرگ آگاه شود .
    «مهرداد» بعد از ورود به خوابگاه خصوصی «آستیاگس» بدون اجازه روی صندلی نشست .
    «آستیاگس» قبل از ورود به اتاق صاحب منصب جوانی را که همراهش تا آنجا آمده بود احضار کرد .
    در فاصلۀ چند قدمی خوابگاه به طوری که «مهرداد» نمی توانست سخنان آنها را بشنود شروع به صحبت کردند و سلطان دستوراتی صادر کرد .
    با اجازه خوانندگان ارجمند ، مذاکره بین شاه و صاحب منصب را که مربوط به داستان ما است مختصراً ذکر می نمائیم .
    ـ «سپی تاماس» گوش هایت را باز کن ...
    ـ سرور من ! سراپا گوش ، آماده اصغای اوامر هستم .
    ـ وظیفه ای خطیر بر عهده داری ؟
    شهریارا اجرای فرمان حضرت سلطان افتخاری بزرگ است .
    ـ «سپی تاماس» گوش هایت را باز کن ...هم اکنون بدون لحظه ای توقف پنج نفر از زبده ترین سواران گارد سلطنتی را برداشته بی این که هیچکس از هدف و مقصدت مطلع شود مستقیم به «استخر» و «پاسارگاد» می روی !
    این انگشتر فرمان تو خواهد بود .
    مأمورین ما مؤظفند به دیدن این انگشتر ، بدون لحظه ای تأمل فرمان ترا اطاعت کنند .
    بمحض وصول به «پاسارگاد» دخترم «ماندانا» و شوهرش « کبوجیۀ»پارسی را دستگیر و تحت الحفظ به پایتخت می آوری .
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    تو مسئول اجرای این فرمان هستی و هرگاه به «آمی تیس» علاقمندی باید با موفقیت باز گردی .
    «آستیاگس» به دنبال این کلمات انگشتر گرانبهائی از انگشت خارج کرده به صاحب منصب جوان داد و گفت :
    ـ هیچکس از این راز نباید مطلع شود ؛ حداکثر مسافرت تو باید یک هفته باشد .
    «آستیاگس» ، بعد از ادای این کلمات روی برگردانیده به راه افتاد و «سپی تاماس» نیز بی درنگ به حرکت درآمد تا فرمان شاه را به مرحلۀ اجراء بگذارد .
    «آستیاگس» ، وارد خوابگاه مخصوص خود شد و مشاهده کرد که «مهرداد» بی اعتنا به آنچه که در پیرامونش می گذشت روی صندلی نشسته و چشم به مدخل اتاق دوخته است .
    به محض ورود پادشاه ، «مهرداد» گفت :
    شهریارا مرا مرخص فرمائید .
    ـ فرزند ، هنوز زود است ، زیرا من امروز قصد دارم غذای روز را با تو بخورم ، از بابت پدر و مادرت هم ناراحت نباش .
    چه ، من فرمان داده ام ، آنها را به اینجا و نزد تو بیاورند .
    بعد از این مکالمه «آستیاگس» روی بستر خود دراز کشید و به فکر فرو رفت .
    گذشته های تلخ و شیرین ، به سرعت از مقابل او گذشتند .
    دختری داشت «ماندانا» نام ؛ سالهای دراز ، از آن تاریخ ، از آن واقعه عجیب گذشته بود .
    اینکه خاطرات گذشته ، جان گرفته ، مقابل دیدگان «آستیاگس» آمده بودند .
    «ماندانا» دختر پاکدل و مهربان او ، اولاددار شد او ، سالها پیش شبی «آستیاگس» خواب دید :
    «ماندانا» ، بر نقطه ای از فضا وسط جو لایتناهی ، میان زمین و آسمان ایستاده بود . هاله ای از نور ، گرداگرد چهره «ماندانا» تجلی می کرد .
    «آستیاگس» در عالم خواب و رؤیا ، می فهمید نقطه ای که «ماندانا» ایستاده ، محاط بر نیمی از آسیا و اروپا است . «ماندانا» ، از همیشه قشنگتر ، خوشگلتر، زیباتر شده بود .«آستیاگس»، از مشاهده دخترش با آن همه جلال و شکوه به وجد آمده پرسید :
    «ماندانا» ، تورا بر اوج قدرت می بینم .
    «ماندانا» ، در پاسخ پدر گفته بود .
    «آستیاگس»، من نیرومند خواهم شد . بر جهان استیلا خواهم یافت .
    «آستیاگس» ، پرسید :
    «ماندانا» ،مرا هم در این همه قدرت و شوکت شریک می کنی ؟
    دخترک گفته بود .
    پدر ، وجود تو عایق آرزوهای من و مانع وصول به آنها است .
    «آستیاگس» با لحنی تمسخرآلود ، گفت :
    «ماندانا» ... آیا ممکن است گوشه ای از آن همه قدرت و شوکت خیالی را به من نشان بدهی ؟
    «ماندانا» ، بجای جواب انگشتش را به طرف او بلند کرد ، چین بر ابرو افکند .
    چشمهایش را خیره به آستیاگس دوخت . فریاد زد :
    «آستیاگس»، تماشا کن .این است نشانه ای از قدرت بی انتهای من و این است مختصری از آن چه ادعا می کنم .
    «آستیاگس» روی بستر دراز کشیده ، پیشانی را بین دو دست گرفته ، به فکر گذشته ها ، گذشته های عبرت انگیز بود.
    آن وقت «آستیاگس» دید از همانجا که «ماندانا» ایستاده بود . از فضای لایتناهی .
    از پهلوی چپ «ماندانا» سوراخی باز شد .
    در شکم «ماندانا» حفره ای بوجود آمد . حفره ای که شبیه قنات آب بود .
    به ناگهان از حفره مزبور ، آبی صافتر از اشک چشم سرازیر شد . ابتدا آب کم وبه تدریج برپهنای آن افزوده گردید .
    «آستیاگس» در عالم خواب تصور می کرد ، هر چه آب در جهان وجود دارد از شکم دخترش سرازیر شده .
    «پاسارگاد» ، «انشان» ، «ماد» ، «عیلام» ، «بابل» و سپس نیمی از جهان ، حتی «اکباتان» و محلی که «آستیاگس» ایستاده بود ، همه و همه در آب غرق شد . در آخرین لحظات «آستیاگس» خود را در میان اقیانوس خشمناکی سرگردان و مشرف به غرق شدن می دید .
    «آستیاگس» ، به خاطر آورد که نیمه شب از خواب جست و تا صبح روز بعد نتوانست بخوابد .
    این خواب وحشت افزا ، دیوانه اش کرده بود .
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    پیشگویان و معبرین خواب را طلبید ، انجمنی از آنها تشکیل داد «مغ ها» او را ترسانیدند و گفتند که از «ماندانا» پسری متولد خواهد شد که بر سراسر جهان استیلا یافته ، پادشاهی نیرومند خواهد شد .
    گذشته ها به سرعت از مقابل دیدگان «آستیاگس» می گذشت :
    تعبیری که «مغ ها»از خواب او کردند «آستیاگس» را بر آن داشت ، دخترش «ماندانا» را به «کبوجیه»نامی که از پارسیان نجیب و مطیع بود ، بدهد .
    «آستیاگس»اطمینان داشت از «کبوجیه»کاری ساخته نیست و مؤجبات مزاحمت او را فراهم نخواهد نمود .
    اما در سال اول ازدواج «ماندانا» و «کبوجیه» حادثه ای پیش آمد که بار دیگر «آستیاگس»را نگران کرد.
    بار دیگر «آستیاگس» خوابی عجیب دید1(1.توضیح و تذکر لازم:در مورد کودکی و ایام صباوت «کوروش» بین مورخین اختلاف نظر هایی وجود دارد.واگر ما می خواستیم تحلیلی از نظریات مورخین بنمائیم ، مسلماً کتاب ما از صورت «داستان» خارج می شد و صورت «تاریخ»یا «تتبع» به خود می گرفت .صلاح در این دانستم که پایه فصول داستان را صرفاً بر نوشته های «هرودوت»مورخ شهیر یونانی قرار دهیم ،زیرا نوشته های این مرد بزرگ ، در غالب موارد حجت و مورد استناد قرار گرفته و روایات او صحیح تر از دیگران به نظر می رسد .بنابراین موارد تاریخی که در متن داستان از نظر کیمیا اثر خوانندگان می گذرد مستند به نوشته های «هرودوت» می باشد .م.)«کبوجیه»فرمانروای ایالت محدودی بود که «پارس» نام داشت و در عین حال که برپارس سلطنت می کرد ، دست نشانده «آستیاگس» و خراجگذار «ماد»بود.
    سال اول ازدواج «کبوجیه» و «ماندانا» ، «آستیاگس» بار دیگر خوابی هولناک دید که سخت به وحشت افتاد.
    «آستیاگس»در عالم رؤیا دید که از شکم فرزندش درخت «تاکی» روئید شاخ و برگ آن گسترش یافت .
    به حدی که نیمی از جهان را پوشانید و بر بسیاری از کشورها سایه افکند .
    رشته افکار «آستیاگس»به اینجا که رسید سربرداشت ، چشم در چشم «مهرداد» دوخت .
    به ناگهان لرزه براندامش افتاد و آهسته تر از خود پرسید :
    ـ آیا ممکن است؟
    افکار عجیب وغریبی مانند خوره به جانش افتاده بود . پی درپی سئوالات بلاجوابی بر لبانش نقش می بست .
    ـآیاطفل «ماندانا» را نکشته اند ؟
    سالها پیش او فرمان داده بود ، فرزند «ماندانا» را به قتل برسانند . این فرمان اجراء شد . با چشمهای خودش سر بریده ، دست و پای قطع شده پسر «ماندانا» را مشاهده کرده بود . بنابراین تردیدی وجود ندارد که فرزند «ماندانا» اینک در این جهان وجود ندارد .
    اما این چوپان زاده کیست ؟
    کیست که صلابت پادشاهان دارد .
    تکبر . شاهی در ناصیه اش می درخشد .
    بدون شک این طفل چوپان زاده نیست ؟ این طفل بزرگ زاده است . حتی اطفال بزرگان و اشراف به این سن وسال ؛ این اندازه با صلابت و جسور و نطاق و صاحب کمال و فضیلت نیستند .
    آری ... نه !
    نه ... آری !
    این دو کلمه پی در پی برلبان «آستیاگس» نقش می بست و چون پاسخ مثبت و قانع کننده ای برای خود نمی یافت ؛ دنباله افکار خود را متوجه گذشته می کرد :
    خواب دوم که مربوط به درخت «تاک» بود؛ به حدی رعب آور بود که بامداد «مغان» برای دومین بار «آستیاگس» را از فرزند «ماندانا» ترسانیدند این وحشت آن قدر او را تحت نفوذ قرار داد که «آستیاگس» مأمورینی به «پارس» فرستاد و دخترش را به «اکباتان» طلبید .
    «ماندانا» بعد از وصول به «اکباتان» به قصر پدر رفت و «آستیاگس» او را مانند محبوسی در قصر خود نگاهداشت .
    «ماندانا» حامله بود .
    آن قدر در قصر پدر توقف نمود تا بعد از 9ماه ؛ پسری به قشنگی فرشتگان به جهان آورد .
    «آستیاگس» ، که سخت تحت تأثیر خواب های خود قرار داشت ، به مجرد این که پسر «ماندانا» پا به عرصه وجود گذاشت ؛ طفل را بی رحمانه از آغوش مادر ربود و اورا به دست «هارپاک» وزیر خویش سپرد تا طفل را به بیابان برده ؛ به قتل برساند.
    «هارپاک» طفل را برد و عصر آن روز مراجعت کرده ، البسه خون آلود طفل را با سربریده او به «آستیاگس» نشان داد .
    از آن پس سلطان ، از وحشت خوابهای گذشته ، اندکی بیاسود . اما اکنون پس از گذشتن ، چهارده سال ...
    آری چهارده سال متوالی ...
    اینک با حادثه غریبی مواجه شده بود .
    «آستیاگس» ، همچنان در افکار دور و دراز خود فرو رفته ، به گذشته های تلخ و شیرین ، حوادث عجیب ، مخصوصاً به دخترش «ماندانا» می اندیشید . سرانجام آهسته به خود گفت :
    ـ باید تحقیق کرد .
    من نمی توانم آسوده بنشینم ، نمی توانم آرام باشم .
    باید تحقیق کنم ، تا وقتی مطمئن شوم .
    این او نیست !! .
    هم امروز باید تمام این حوادث برمن روشن شود .
    «آستیاگس» ، در عین حال که نمی خواست افکار خود را آلوده و مسموم سازد ، معهذا خودش هم نمی دانست به چه علت ، این طفل ، این چوپان زاده را آنقدر دوست دارد .
    محبتی عجیب نسبت به «مهرداد» شبان زاده در قلبش احساس می کرد ، مخصوصاً از شجاعت و رشادت و صلابت ، از کلمات پر مغز او خوشش آمده ، لذت می برد .
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    فصل دهم
    زاده تقدیر
    «شهریارا من نمی توانستم دستم را به خون فرزند توآلوده کنم .
    من نمی توانستم پاسخ ملکه را بدهم و امروز مفتخرم که در
    مقابل ولینعمت خود شرمگین نیستم .»
    از خوانندگان ارجمند پوزش می طلبیم .
    زیرا ناچاریم ، دنباله فصل گذشته را ادامه دهیم و ببینیم سرنوشت چوپان زاده پادشاه به کجا خواهد انجامید .
    درباریان و امراء ارشد ارتش و دولت و همچنین اطفالی که در آن روز در تالار شاهی «آستیاگس» حضور یافته و شاهد محاکمه «مهرداد» بودند ، بعد از خروج از قصر سلطنتی ؛ آنچه را که در دربار دیده و شنیده بودند ؛ با شاخ وبرگ فراوان برای دیگری نقل می کردند .
    بزودی خبر توقیف «چوپان زاده» در پایتخت پیچید و به گوش همه رسید .
    نام «مهرداد» برسرزبانها افتاد .
    بسیاری از مردم شهر ؛ از اشراف و نجباء ، از طبقات مختلف مردم ، شنیدند که «آستیاگس» چوپان زاده را توقیف نمود ؛ قصد دارد او را مجازات کند تا از این پس فقرا جرأت تجاوز به اشراف را نداشته باشند .
    از جمله کسانی که این خبر را با آب و تاب فراوان شنیدند ؛ یکی از کارکنان معبد «آناهیتا»بود که او را «مردوک» می نامیدند .1(1.گزنفون مرخ شهیر «مردوک» را مغ قوی هیکل و خوش منظر توصیف کرده؛ او را «خواجه بزرگ» و معتمد کوروش معرفی نموده است .)«مردوک» لباس کاهنان معبد را پوشیده ؛ جوانی نیرومند و خوش صورت به نظر می رسید . در خدمت معبد «آناهیتا» و از خدام قدیمی بود .
    در آن تاریخ او مردی سی و چند ساله به نظر می رسید و وقتی خبر توقیف «مهرداد» را شنید ؛ به سرعت خود را به معبد رسانید .
    در مقابل محراب مقدس زانو زد . دو دست را بر سینه نهاد . سر به آسمان برداشته ؛ گفت :
    «هرمز بزرگ . سپاس بی پایان بر «اهورامزدا» ی بزرگ .
    سپاس بی حد هرمز بزرگ را که مقرر فرمود ؛ ارادۀ تقدیر بر جامه عمل پوشد . ارادۀ تقدیر ؛ به فرمان اهورامزدا ؛ اجرا شد . ومن ؛ «مردوک» ؛ خادم بی مقدار «آناهیتا» وظیفه دارم . هم امروز ؛ یک گاو بزرگ قربانی کنم . و بعد از اجرای قربانی . به سرعت از شهر بیرون رفته ؛ در جاده (پارس) پیش بروم . شاید با «ماندانا» و «کبوجیه» مصادف شوم و آنها را از خطر بزرگی که تهدیدشان می نماید ؛ مطلع نموده ؛ برحذر دارم .»
    ***
    «آستیاگس»در خواب گاه اختصاصی ؛ همچنان بر روی بستر دراز کشیده با افکار دور و دراز خود مشغول بود .
    تا این که یکی از خواجه ها ؛ اذن دخول طلبید و ورود «میترادات» و «سپاکو» والدین «مهرداد» و همچنین سه نفر مغ را در معیت «مگابرن» به اطلاع پادشاه رسانید ...
    «آستیاگس» دستور داد «سپاکو» را که زن جوان و زیبائی در لباس دهاقین بود ؛ وارد خواب گاه نموده و «میترادات» را به اطاق کار او راهنمائی کنند و مغان به انتظار شرفیابی در باغ قدم بزنند .
    سپس متوجه«مهرداد» شده ؛ گفت :
    ـ فرزند ، ساعتی با مادرت در اینجا باش تا من مراجعت کنم .
    «سپاکو» مات و مبهوت ؛ گیج و گنگ ، به آن همه زیبائی و جلال ، به آن همه شکوه و وقار ؛ به فرزندش ؛ به «آستیاگس» می نگریست .
    تصور می کرد ؛ خواب می بیند و در عالم خواب به کاخ سلطنتی آمده ...
    خواب می بیند «مهرداد» ؛ فرزندش مورد توجه «آستیاگس» قرار گرفته .
    می خواست با نگاه های مشتاق خود؛ «مهرداد» را ببلعد .
    هنوز قدم «آستیاگس» در آستانه خوابگاه بود که «سپاکو» فرزندش را به باد سؤالات پی در پی گرفت .
    ـ «مهرداد» جان ...چه واقع شده .
    ـ مادر جان ؛ تصور می کنم ؛ دوران فقر و فلاکت ما پایان یافته باشد .
    تصور می کنم ؛ دوران بدبختی و گرسنگی و تحمل ضربات تازیانه صاحبان گوسفندان به پایان رسید .
    از این پس جز با خوشبختی و سعادت ؛ هم آغوش نخواهیم بود .
    و اما «آستیاگس» از فرط علاقه و عجله ایکه در فهمیدن موضوع داشت از شدت ؛ اتهاب و هیجانی که در روشن نمودن حدس خود داشت ؛ به سرعت در باغ می دوید .
    در مدتی خیلی کوتاه خود را به اتاق کارش رسانید و مشاهده کرد ؛ مردی ژنده پوش ؛ ولی رشید و نیرومند ، خوش هیکل و نیکومنظر؛ حیران و سرگردان وسط اتاق ایستاده ؛ «مگابرن»م نیز کنار در ورودی ؛ دست بر قبضه شمشیر نهاده ؛ بی حرکت ایستاده است .
    به محض ورود «آستیاگس» هر دو نفر تعظیم کردند و چوپان ژنده پوش به رسم آن زمان در حضور پادشاه ؛ برخاک افتاد .
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

    آستیاگس» گفت :
    ـ کیستی ؟
    ـ قربان «میترادات» از طایفه (مردها)1(1.به فتح م و ر سکون د به یکی از قبایل ماد اطلاق می شده . این طایفه از راهزنی ؛ چوپانی ؛ تربیت حشم مواشی امرار معاش می کردند .م)شغلم چوپانی و گله داری .
    ـ چند سال داری ؟
    ـ بیش از سی و پنج سال ...
    ـ چند سال است ازدواج کرده ای ؟
    ـ نزدیک هفده سال ...
    ـ فرزندانی هم داری ؟
    ـ سرورمن ، خدایان آسمانها ؛ «میترادات» را به داشتن یک پسر مباهی ساخته اند ...
    «آستیاگس» قبل از این که دنباله سخنان خود را بگیرد متوجه «مگابرن» شده ؛ گفت :
    سرباز من ، هیچ کس ، حتی زنان من حق نزدیک شدن به این اطاق را ندارند .
    قراولانی در فاصله ده قدمی بگمار .
    خودت هم در پشت در اطاق به انتظار فرمان من باش ؛ زیرا می خواهم با این مرد صحبت کنم ؛
    «مگابرن»گفت :
    ـ فرمان حضرت سلطان مطاع است .
    و بلادرنگ از در خارج شد ؛ آن وقت «آستیاگس» به فکر پاسخ های چوپان پرداخت .
    هفده ساله ازدواج نموده ؛ فرزندش چهارده سال دارد !
    وجود این اولاد ؛ از هر لحاظ غیر طبیعی است .
    به ناگهان قلب «آستیاگس» فرو ریخت ؛ زیرا هر لحظه خود را به مقصود نزدیکتر می دید .
    ـ «میترادات» ، بگو من کیستم ؟
    ـ فرمانروای نیرومند و بزرگ «ماد»
    سرور من «آستیاگس» صاحب عظیم ترین ارتش های جهان .
    «آستیاگس» از طرز سخن گفتن چوپان تعجب کرد و آهسته در دل گفت :
    ـاز چنین پدری ؛ چنان پسری شایسته است !!
    آنگاه دنباله سؤالات خودرا ادامه داد :
    «میترادات» تو کجا هستی ؟
    ـ در حضور سلطان بزرگ ماد .
    «آستیاگس» لحن صدایش را جدی تر نموده ؛ با چهره ئی اخم آلود ؛گفت :
    ـ «میترادات» ، بنابراین می فهمی که در حضور پادشاه ایستاده ای و نباید در محضر سلاطین دروغ بگوئی .
    رنگ از چهره چوپان پرید ؛ اما کوشید خونسردی خود را حفظ کرده آرام باشد .
    ـ سرور من ، با این که ما جزو فقرا و از طبقات پائین جامعه هستیم معهذا مانند نجباء از دروغ و تزویر بیزاریم . مضافاً این که لب به دروغ گشادن در محضر سلاطین کفر است .
    ـ «میترادات» چند سوال دارم . اگر به صراحت و راستی پاسخ گفتی ، آنقدر زروسیم به تو خواهم داد که تا پایان عمر از مال دنیا بی نیاز باشی . اما اگر دروغ بگوئی وای بر تو .
    لرزشی محسوس که از چشم «آستیاگس» پنهان نماند بر«میترادات» دست داد . قلبش به شدت بنای طپیدن گذاشت .
    رنگ چهره اش به زردی گرائید اما با لحنی که معلوم بود آرامش آن مصتوعی است جواب داد :
    شهریارا از «میترادات» جز راست نخواهید شنید .
    «آستیاگس» گفت :
    ـ «میترادات» ، انتخاب خوشبختی یا ثروت یا شکنجه و عذاب و بدبختی با خودت است .
    راستی ، تو را به سعادت می رساند .
    دروغگوئی تورا به خاک مذلت می نشاند .
    اینک گوش کن :
    آیا جز «مهرداد» طفل دیگری نداری ؟
    شهریارا این اراده خدایان است .
    ـ«میترادات» تو می گوئی هفده سال است ازدواج نموده ای و حال آنکه مهرداد بیش از 14 سال ندارد .
    آیا در سال سوم ازدواج سپاکو حامله شد ؟
    ـ بلی
    ـ چگونه ممکن است زنی سه سال از حامله شدن محروم شود و ناگهان در سال چهارم باردار گردد.
    ـ سرور من این اراده خدایان است .
    این پاسخ که برای دومین بار ادا شده بود با این که در نظر «آستیاگس» معقول و منطقی نبود معهذا او را قانع کرد
    ـ وبعد از مهرداد« سپاکو» دیگر حامله نشد؟
    ـمتاسفانه خیر .
    ـ«میترادات» این آخرین سوال من است دقت کن .
    پادشاه دو سه قدم جلوتر آمد چشم در چشم «میترادات» دوخت و با عصبانیت گفت :
    ـ«میترادات»« مهرداد» فرزند توست !
    یک لحظه کوتاه نبردی در درون چوپان در گرفت و چون سکوت جایز نبود در نهایت اعتماد و آرامش گفت :
    ـ بلی .
    «آستیاگس» گفت :
    ـ «میترادات» تو دروغ می گوئی و ترس و وحشت فوق العاده ای اینک بر تو مستولی شده است نشان دروغ گفتن تو است .
    به ناگهان زبان چوپان به لکنت افتاد لرزش بدنش شدیدتر شد .
    «آستیاگس» خشمناک و عصبانی فریاد زد :
    ـ دروغ می گوئی و زبان دروغ گو محکوم به قطع شدن است .
     
    یک شخص از این تشکر کرد.