بنام خدا فرزند سرنوشت (زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) رکن الدین(شاپور آرین نژاد) نشرسمیر 541صفحه
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) فصل اول تازیانه تقدیر مقارن 600سال قبل از میلاد مسیح «نیسان»به نیمه رسیده بود . بهار روح پرور با همه زیبائی های دل انگیز خود ، جلوه خاصی به طبیعت بخشیده . همه جا سبز ، همه جا گل ، همه جا مظاهر قدرت و عظمت صانع کهکشان و افلاک زمین و زمان به چشم می خورد . روپوشی از حریر سبز رنگ ، بر روی زمین گسترده شده ، «نیسان» طراوتی جانفزا به جهان وجود داده . گل و ریحان ، عطر سکر آور «نیسان» ، باد ملایم و مطبوع نیمه اردیبهشت .....نیمه اول ماه دوم بهار را اعلام می کند . «اکباتان».«اکباتان». پایتخت سلاطین ماد . مقر پادشاه نیرومند و مقتدر ماد «آستیاگس». غرق در مظاهر روح بخش بهار توبه شکن است . داستان ما . «فرزند سرنوشت» با عنوان «تازیانه تقدیر». از همین شهر واز همین تاریخ واز همین «نیسان»روح نواز آغاز می شود . بامداد همان روز ...سپیده دم. وقتی که عروس آسمان انوار طلائی رنگ خویش را دامن کشان به جهانیان عرضه می کرد وسپاه ظلمت و تاریکی به سرعت عقب می نشست . دو فرسخ دورتر از شهر ، در جاده عریضی که پایتخت را به «پارس» متصل می کرد . دوسوار ، در کنار هم آهسته آهسته اسب می راندند . نسیم ملایم و مطبوع پگاه سرو رویشان را نوازش می داد . سواران از استنشاق هوای لطیف بوجد آمده ، سینه های خود را از نسیم جان بخش پر و خالی می کردند . هر دو سوار به رسم صاحب منصبان ارشد ارتش آن زمان ، زره ریز بافت طلائی بر تن نموده ، کلاه خودهایشان را که با چند ابلق الوان مزین شده بود چپ بر تارک خویش نهاده ، عضلات بازوان عریانشان ، حلقه های پهن طلائی به نشانه مقام ارجمند و عالی آنها ، جلب توجه می کرد . کمربند عریضی؛روی زره پولادین بسته و شیر قلاب کمربندهاشکل شیر درنده ای را که از طلای ناب ساخته بود،نشان می داد . طرفین شیر قلاب کاردی که قبضه مذهبی داشت ، جای داده ، شمشیر بلندی سمت چپ کمر بند آویخته بودند . در پشت آنها ؛ زیر کمربند عریض تبرزینی که دو طرف آن تیز بود جای داده ، در کیف راستشان ترکشی محتوی سی چهل عدد پیکان های «چند پره» قرار داشت . روی شانه چپ هر دو نفر کمان هائی نیم دایره که به وضع جالبی روی دسته آن ها نقوش و اشکال پرندگان و طیور رسم کرده بودند و زه آن فوق العاده محکم بود به نظر می رسید . علاوه بر این سلاح ها ، در دست راست هر دو نیزه ای بلند که سرهایشان نوک تیز و روبان قرمز رنگی به آن بسته بودند دیده می شد. طرفین زین اسبها نیز یک چارپر ویک سپر مدور جای داده بودند قیافه و اندام سواران نیز از هر جهت جالب توجه بود یکی از آنها هیکلی نیرومند سینه ای ستبر بازوانی قوی و پر عضله داشت وطرز نشستن وی بر روی اسب نشان می داد سوار کاری و سایر هنرهای رزم برای او بازیچه ای بیش نیست . ابروانی پرپشت ؛ چشمهائی درشت و سیاه ، صورتی کشیده ، گونه هایش به رنگ خون و رویهمرفته جوانی قوی و خوش صورت بود . اما سوار دیگر دارای اندامی ظریف و لطیف و برخلاف سوار اولی چهره ای بی نهایت مطبوع و زیبا داشت . عجب اینکه در این صورت ، لطیف و جذاب ، نشانی از ریش و سبیل بنظر نمی رسید . در قیافه هر دو آنها صرفنظر از غرور و نشاط جوانی ، آثار یک اندوه عمیق باطنی خوانده می شد و هر کس آنها را می دید در اولین نظر متوجه می شد غمی جانکاه بر دل دارند و ابروان به هم گره خورده و چشمهای نگران آنها به خوبی این مطلب را ثابت می کرد . بهتر است با اجازه خوانندگان ارجمند به آنها نزدیک شویم و در ضمن همراهی با آنها گوش به سخنانشان بدهیم و ببینیم ، مذاکرات آنها در چه مورد و مربوط به چیست ؛ شاید در خلال این گفتگو مطالبی بر ما روشن شود . در این هنگام سواران دوگانه چشم به مناظری که مقابلشان قرار دارد دوخته و سوار اولی یعنی همان جوان نیرومند و رشید ؛ خطاب به دیگری گفت : «ماندانا».«ماندانا». به راستی که«نیسان»«اکباتان» در سراسر جهان نظیر ندارد . سوار دومی که معلوم بود «ماندانا» نام دارد؛ جواب داد . - آری ...«کبوجیه»عزیزم...بهار اکباتان بسی دل انگیز و مطبوع است. مخصوصا شبهای این شهر در تمام جهان به لطافت وزیبائی واز جهت آسمان پر ستاره آن معروف است . اما ...اما ... افسوس که... ماندانا دنباله کلمات خود را قطع کرد .زیرا نخواست اندوه باطنی و دردی که قلبش را سخت در فشار گذاشته ؛ برای همسفرش تعریف کند واو را ناراحت سازد . اما جوان رشید مثل اینکه انتظار بقیه سخنان او را می کشد ، با لحنی استفهام آمیز گفت : - هان ،«ماندانا» عزیز من ... اما افسوس که . چرا جمله خود را تمام نکردی ، آیا در عشق و علاقه من نسبت به خودت تردید داری و آیا طی این سالیان دراز که با من زندگی می کنی صفای قلب من بر تو ثابت نشده است . ؟ «ماندانا»که زن زیبا و قشنگی بود . گفت : آه ...« کبوجیه» آیا واقعا این عقیده تو است ؟ نه. نه ... من هرگز در عشق و محبت تو کمترین تردید و شبهه ای ندارم .می فهمی «کبوجیه» عزیز ، ولی علت اینکه کلام خود را تمام نکردم این بود که نمی خواستم در این بامداد روشن و دل انگیز ، در این صبح روح پرور و جان بخش که بی اختیار انسان را بوجد می آورد ، با حرفهای اندوهگین خویش موجبات تأثر و ناراحتی ترا فراهم کنم . مرد جوان مثل اینکه مورد اهانت قرار گرفته ، با لحنی توأم با سرزنش گفت : - «ماندانا» ... سخنان تو قلب مرا جریحه دار می کند . مثل این است که سوزشی در دل خود احساس می کنم و این کلمات ناباب تو چون نیشتر سوزانی به قلب من فرو می رود . آخر : چگونه امکان دارد ، زن و شوهری در غم و شادی یکدیگر سهیم نباشند .؟ کدام شوهری است که از تأثر زوجه خویش اندوهگین و از شعف و نشاط او خوشحال نشود ؟ نه...نه....«ماندانای»من. تو زوجه من هستی ، زوجه محبوب و نازنین من هستی ! سالهاست که دل و قلب من متعلق به تو است . آری ... تو ، «ماندانای»عزیز برای«کبوجیه » عزیزترین موجودات و گرانبهاترین چیزها هستی ! سوگند می خورم ؛ «ماندانای» من . تو معبود و محبوب قلب من بوده و خواهی بود و تا روزی که قطره خونی در شرائین من جریان دارد و تا لحظه ای که شاهرگی در گلوگاه من می جنبد قلب من به جز «ماندانا» علاقه دیگری ندارد و دیدگان من جز تو ، ای زوجه عزیز و محبوب موجود دیگری را نخواهد دید . گویا زن زیبا از سخنان شوهر قوی هیکل خود متاُثر شد ، زیرا به دنبال آه عمیقی که از سینه بر کشید ،قطره اشگی از دیدگان مخمور و زیبایش به روی صورتش غلطیده و گفت : - «کبوجیه»«هرمز» بزرگ تو را برای من نگاهدارد و وسیله ای فراهم کند تا اندوه و غصه کشنده و جانکاه که در دل داریم برطرف شود و من و تو هم مانند همه افراد خوشبخت و سعادتمند ، عاقبت روزی با کامیابی و خوشبختی در کنار هم آرام بگیریم . مرد جوان گفت : - «ماندانا» . اندوهگین مباش آن قدر رنج و غصه به خود راه مده . زیرا من اطمینان دارم دوران سعادت و خوشبختی تو نزدیک شده و به زودی همای سعادت بر بام کاشانه ما خواهد نشست . آری ، محبوب من . اطمینان دارم دوران تلخکامی و ناکامی به پایان رسیده «هرمز» بزرگ نظر لطف و عنایت خویش را به سوی ما متوجه ساخته . «ماندانا»امیدوار باش امیدوار . مگر نشنیدی «پرک ساپس» در معبد بزرگ «ژونن» هنگام موعظه مردم را به عنایات و الطاف اهورامزدا وعده می داد ؟ مگر نشنیدی کاهن بزرگ در موعظه خود مردم را به امیدواری تحریص و تشویق می کرد ؟ «ماندانا» گفت : - «کبوجیه» من هرگز از عنایات«هرمز» بزرگ مایوس نبوده و نخواهم بود . هرگز روزنه های امید را بر خویش مسدود نمی کنم . به لطف خدایان متکی و همیشه امیدوار هستم : اما، اما، آخر چگونه ممکن است با وجود پدر خونخوار و جبارم ! بازهم به آینده امیدوار باشم ؟ هنگام ادای این کلمات ، لحن «ماندانا» توام با بغض بود . مثل این که دستی قوی راه گلویش را مسدود ساخته ؛ اجازه سخن گفتن نمی دهد . به ناگهان بغض«ماندانا» ترکید و با صدای بلند شروع به گریستن کرد ودر عین حال گفت : - «کبوجیه» چگونه من امیدوار باشم . در حالی که پدرم «آستیاگس» آن فاجعه دردناک را برای من بوجود آورد . چگونه مادری که پیراهن غرقه به خون فرزندش را با چشم دیده می تواند به حیات فرزند مرده اش امیدوار گردد. «کبوجیه» سالهاست که از آن تاریخ شوم و از آن روز سیاه می گذرد . شاید در عوض این مدت ، استخوانهای فرزند ناکام منهم پوسیده و خاک شده باشد . اما ، من که مادری بدبخت و بیچاره هستم ، هنوز که هنوز ، است نمی توانم به مرگ فرزندم یقین پیدا کنم . هنوز که هنوز است امیدوارم و چشم به راه هستم و نمی توانم به خود تلقین کنم جگر گوشه من مرده است . «کبوجیه» تو پدر هستی من هم مادر . تو بر جنایتی که «آستیاگس» به صرف سخنان پوچ و یاوه چند پیشگو و جادوگر مرتکب شد و فرزند مرا در اولین روز تولد به قتل رسانید با نظر گذشت و اغماض نگاه می کنی . اما من که مادر هستم، پدرم را قاتل می دانم ، او را تبهکار و جانی می دانم و هرگز گناه او را نخواهم بخشید . و با این که می دانم فرزند مرا به قتل رسانیده ، معهذا نمی خواهم باور کنم نمی توانم قبول کنم فرزند مرا کشته اند . هنوز امیدوارم . هنوز چشم به راه و منتظر هستم و به خود وعده می دهم شاید فرزند من زنده باشد. و شاید روزی من بتوانم قامت زیبای اورا در آغوش کشم . زن و شوهر ، در کنار هم ، آهسته آهسته به سوی «اکباتان» پیش می رفتند .اسبها مثل این که مکالمه تأثرانگیز بین زن و شوهر را می فهمند ، به آهستگی و با قدمهای یکنواخت و آرام پیش می رفتند . گویا آن حیوانات با وفا هم خود را در اندوه صاحبانشان سهیم می دانستند و با این که نسیم ملایم و هوای مطبوع و دل انگیز صبح بهاری آنها را به هیجان آورده و میل به جست وخیز و تاخت و تاز داشتند ، معهذا به رعایت حال صاحبانشان سکوت و آرامش خویش را حفظ کرده ، آهسته آهسته قدم بر می داشتند .
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) «اکباتان» پایتخت زیبای سلاطین «ماد» دور را دور چون لکه سیاهی به نظر می رسید ، تا چشم کار می کرد ، چمن سبز ، گل و گیاه در دورترین چشم انداز آن دو ، حتی در دامنه تپه های دوردست چون دریائی موج می زد . «کبوجیه» که زوجه زیبای خویش را تا آن حد متأسف و متأثر می دید بیش از این تحمل را جائز ندانست و دهانه اسب را کشید و با یک خیز از آن پائین جست و کمک کرد تا «ماندانا» نیز پیاده شد. آنگاه همچنان که او را در کنار داشت ، به چشمه آبی که در آن حوالی بود ، نزدیک شده کنار چشمه جوشان لختی به استراحت پرداخته و آنگاه گفت : - «ماندانا» . از این آب گوارا و خنک به صورتت بزن . من هرگز انتظار نداشتم در حضور من گریه کنی ، اشک بریزی ؟! آرام باش . «ماندانا» . گریه مکن . مگر نمی دانی تأثر تو آتش به جان من می زند . مگر نمی دانی هر قطره اشک تو به منزله میله گداخته ای است که در چشم من فرو می رود . «ماندانای» عزیز آرام باش تا من مطالب جالب توجهی را برای نخستین بار برایت فاش کنم . ماندانا به اطاعت از دستور شوهر ، خم شد ؛ چند کف دست از آب گوارا به چهره خود زد و چند جرعه هم نوشید . مثل این بود که از اشگ ریختن در حضور شوهر منفعل شده و از این که عنان شکیبائی را در نزد شوهرش از دست داده ، اظهار ضعف وعجز نموده است ، قلبا متاسف شده است . «کبوجیه»برای این که بتواند چند دقیقه در کنار چشمه استراحت کند با صدای بلند کلامی به اسبان گفت . حیوانات وفادار هم مثل این که مقصود «کبوجیه» را به خوبی درک کرده اند از جاده وارد چمن زار شده به چرا مشغول شدند . آن وقت «کبوجیه» برای این که زوجه خویش را از افکار پریشان منصرف سازد ، شروع به صحبت نمود گفت : - «ماندانا»... گوش کن . من فراموش کردم ، خوابی را که چند شب قبل دیدم برای تو تعریف کنم . این خواب ؛ به قدری در روحیه من تأثیر نیک داشت که از آن شب به بعد من بکلی تأثرات قلبی و روحی خویش را فراموش کردم . به عنایت «هرمزبزرگ» امیدوار شدم و یقین کردم دوران بدبختی و تیره روزی و ناکامی ما به پایان رسیده ، به زودی ابواب سعادت به رویمان گشوده خواهد شد . «ماندانای» عزیز ، من خواب دیدم ، در دخمه ای تنگتر و مخوف تر از قبر . در دهلیزی تاریک تر و ظلمانی تر از دل سیاهکاران . من وتو ، «ماندانای»عزیز من . زندانی بودیم . زنده به گور شده بودیم . هر دو می ترسیدیم ، می لرزیدیم ، دو دل و نگران و مضطرب بودیم . هر دو اندوهگین و ناراحت . به بدبختی عظیم خویش می اندیشیدیم . عجب این بود که زوجه مهربان من ، مرا تسلی می داد . و من در عین حال تأسف و تأثر از قوت و قدرت قلب و استحکام اراده به خصوص از سخت دلی و قدرت ایمان و اعتقاد تو ، در شگفتی و تعجب بی پایان فرو رفته بودم ودر عین حال که به نصایح تو گوش می دادم و به الطاف خدایان امیدوارتر می شدم . به شدت گریه می کردم ، اشگ می ریختم . آن قدر که بالین من از قطرات اشگ خیس شده بود . گوئی اهورای بزرگ به حال زار من رحمت آورد . به ناگهان سقف دخمه هولناک از هم شکافت . ابتدا شعاعی کمرنگ و سپس شعاعی از نور ، از آسمان ها از کهکشان و افلاک وارد اتاق من شد . آه. آه. «ماندانا». واقعاً منظره دل انگیز و عجیبی بود ، قوی ترین قلبها را می لرزانید به ناگهان از میان ستون نور ، نوری که فضای تاریک زندان ما را مثل روز روشن ، روشنائی بخشیده بود . حلقه ای آبی رنگ جدا شده آهسته آهسته به تو نزدیک می شد . «ماندانا»... من در کمال وحشت و ترس دیدم ، تو دست دراز کردی . حلقه نور آبی رنگ را با دست گرفتی . آه ، که چه منظره حیرت آوری بود . به ناگهان حلقه نور مبدل به چیزی شد که من از دیدن آن سراپایم از فرط وحشت به لرزه درآمد . اما تو همچنان ساکت ، صامت ، خونسرد ،بی اعتنا بودی . می فهمی «ماندانای»عزیزمن ، حلقه نور آبی رنگ . مبدل به دستی شد ، دستی ظریف ، لطیف ، کودکانه . چشمان حیرت زده من ، دید که پنجه های ظریف و کودکانه دست ، در دست تو قرار گرفت و صدائی که در گوش من از لذت بخش ترین نغمات موسیقی دلکش تر و زیباتر بود ، گفت : مادر...مادر. من تازیانه تقدیر هستم ...تازیانه تقدیر . می فهمی ...«ماندانا»...این کلمه هنوز در گوش من صدا می کند . به هر صورت در حالی که تمام خیس عرق شده بود ، از فرط وحشت سخت می لرزیدم ، از خواب جستم وتا صبح روز بعد ، خواب به چشمان من راه پیدا نکرد «ماندانا»، من از ترس «آستیاگس» جرئت نکردم ، این خواب را برای معبرین تعریف کنم ، زیرا از عاقبت آن و از خشم«آستیاگس» می ترسیدم . اما تا آنجا که عقل من اجازه می داد ،فکر کردم وشخصاً تعبیری برای رؤیای خویش به وجود آوردم . «ماندانا»،اطمینان داشته باش «هرمز»بزرگ توجهی به ما نموده،به زودی ابواب کامیابی و سعادت را به روی نجات خواهی یافت . «ماندانا» گفت : - «کبوجیه». راستی که خواب عجیبی بوده . شاید ، همانطور که تو می گوئی دوران تلخکامی ما به پایان رسیده باشد و شاید در این سفر محرمانه بر شاهد مقصود ، بوسه زده راهی برای آینده خویش بیابیم . بعد از این مذاکرات ، زن وشوهر جوان مجدداً سوار بر اسبها شده ، در جاده «اکباتان» به طرف پایتخت به راه افتادند .
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) فصل دوم عروس ارمنستان «ای رهگذر ،یقین بدار که تو ، فانی هستی . و روحت را برای لذایذ دنیا باز کن . زیرا برای کسی که مرده دیگر لذتی نیست . من که پادشاه «نینوا»ای بزرگ بودم اینک فقط مشتی خاکم...» اینک از خوانندگان ارجمند اجازه می خواهیم یک ماه به عقب برگردیم .«ماد» در زمانی که داستان آغاز می شود به اوج قدرت خود رسیده و «آستیاگس» آخرین پادشاه آن ، غرق در عیش و عشرت است و تن آسائی و تن پروری است . «اکباتان» پایتخت کشور «ماد» در روزی که ما وارد آن می شویم ... غرق در لذت و خوشی ، عیش و عشرت است و«مادی ها»فارغ از هر کار در کوی و برزن و معابر عمومی،در تفرج گاههای زیبا ، در منازل ، شبانه روز به رقص و پایکوبی مشغول هستند . همه مردم ، زن و مرد ، پیر و جوان ، به عیش و عشرت و طرب مشغول بودند «آستیاگس» فرمان داده بود به مناسبت ازدواج اخیر او با یکی از زیباترین دختران «ارمنستان» که بنا به موافقت «تیگران بزرگ» پادشاه وقت «ارمنستان» صورت گرفته بود ، ملت او ده روز تمام را در عیش ونوش بگذرانند . زوجه جوان و «ارمنستانی»«آستیاگس»ملکه« دیگرانوهی»نام داشت که خواهر تیگران پادشاه «ارمنستان» ودر زمره زیباترین صورت های جهان به شمار می رفت ... «دیگرانوهی» یک هفته بود که همراه با اسکورت مخصوصش که از یک صد سپاهی «ارمنستانی» و پنجاه تن از زیباترین دختران وزنان که سمت ندیمه«دیگرانوهی» را برعهده داشتند ، از «ارمنستان» حرکت کرده ،به نینوا رسیده بود. روز بعد از ورود ملکه «دیگرانوهی» مراسم عروسی و ازدواج در نهایت شکوه وجلال وبا تشریفات فراوان ، با شرکت نمایندگان دول مختلف منجمله «آرباکس»نماینده «دولت پارس» که صاحب منصب زیبا و جوانی بود انجام گرفت و عروس «ارمنستان» در میان فریادهای شادی و شعف هزاران تن از«مادها»وارد کاخ اختصاصی خود شد و«آستیاگس»در تعقیب او وارد کاخ ملکه خویش گردید . در همان لحظات هزاران گوسفند وگاو قربانی شد . از آن روز جشن عمومی ، آغاز گشت و پادشاه فرمان داد «مادها»مدت ده روز را به جشن و شادی و سرور برگزار کنند وتا جایی که قدرت دارند به رقص و پایکوبی بپردازند . اینک که ما وارد «اکباتان» می شویم ، نزدیک یک هفته از ورود «دیگرانوهی» به پایتخت گذشته و شب و روز ملت «ماد» به لهو و لعب و عیش و طرب می گذرد . میدان بزرگ شهر که مقابل کاخ سلطنتی«آستیاگس»قرار دارد در آن روزصبح انبوه کثیری جمعیت را در خود جای داده است . این میدان که شبیه استادیومهای ورزشی امروزی ساخته شده . عبارت از محوطه مدوری است که دورتادورآن را دیواری از سنگهای سخت ومحکم ، به ارتفاع یک مترونیم ساخته و بالا آورده اند. بعد از دیوار موصوف پلکان هائی که دورتادور میدان وسیع بدورخود می چرخید بطرز مخصوصی روی هم ساخته شده بود . بدین ترتیب که هر پلکان شبیه نیمکت عریضی بود که اشخاص می توانستند ، در کنار هم دورتادور میدان بنشینند و منظره داخل را تماشا کنند . تعداد این پله ها از پانزده دور متجاوز بود که به واسطه پهنای سطح آن انبوه کثیری جمعیت می توانست اطراف میدان و روی پلکان ها توقف کنند . دیوار سنگی که اطراف میدان کشیده شده بود ، در قسمت غربی ، یعنی محلی که به عمارات و ابنیه دولتی متصل می شد ، چند سوراخ و روزنه ، شبیه به نقب داشت که در مواقع عادی به وسیله درهای آهنین مسدود بود . پلکانها به طور یکنواخت به دور میدان می چرخید و بالا می رفت و هر طبقه یک قدم عقب تر از طبقه زیرین بود تا جمعیتی که در طبقه جلو نشسته اند ، مزاحم افرادی که در پلکان بعدی قرار گرفته اند نباشند . گفتم که میدان موصوف که به «سیاستگاه» معروف بود ، به کاخ سلطنتی اتصال داشت . در مواقع معمولی پرده ای از چرم حیوانات مقابل جایگاه مخصوص آویخته بودند و قسمت پشت پرده و همچنین پرده های چرمین همه روز به وسیله افراد به خصوصی نظافت می شد . در قسمت غربی میدان ، سه پلکان اول و دوم و سوم را با دیوارهای سنگی از سایر قسمت ها مجزا کرده بودند که خود شبستانی جداگانه محسوب می شد و مخصوص خانواده سلطنتی بود . این بنا را «آستیاگس» امپراطور «ماد» با کمک معماران یونانی ساخته و تبهکاران را به تقلید از آنها در محوطه موصوف به سیاست می رسانیدند . آن روز «آستیاگس» به خاطر این که قدرت خود و تشکیلات اداری و طرز مجازات گناهکاران را به عروس زیبای خویش نشان بدهد ، فرمان داده بود ، چند تن از تبه کاران را سیاست کنند . طرز مجازات گناهکاران به این ترتیب بود که : زندانیان را به وسیله عراده مخصوصی از زندان ها به میدان سیاستگاه انتقال می دادند . در میدان بزرگ ، بند از دست وپای آنها برداشته آزادشان می کردند آن وقت آنها دسته جمعی مقابل امپراطور می آمدند . اشک می ریختند ، گریه می کردند و بازاری و تأثر از «آستیاگس» تقاضای عفو و بخشش نموده و استدعا می کردند که آنها را ببخشد . پادشاه نیز تظاهر می کرد آنها را بخشیده است . آنگاه از جای خود بر می خواست ، جلو می آمد وبه گنهکاران خطاب کرده ، می گفت : - ای تبهکاران . که عدالت شما را محکوم به سیاست نموده است . رهائی شما مورد موافقت من است . شمارا بخشیدم ... اما شرطی دارد . موقعی که بیچاره ها از مژده نجات و آزادی خود خوشوقت و خوشحال شده از شادی و مسرت در پوست نی گنجیدند . آن وقت پادشاه کاردی که دسته کوتاه و تیغه پهن و دو طرفی داشت به هر یک از آنها می داد و می گفت . - بگیرید ، بگیرید ، این کارد متعلق به شما و کلید نجات شماست . اگر طالب آزادی و سعادت هستید ، این کارد را به کار اندازید . از خود دفاع کنید ، آزادی ، سعادت ، در انتظار شماست . بعد از این مقدمات ناگهان درهائی که روزنه ها را مسدود ساخته بود باز می شد واز هر یک از آنها چند حیوان وحشی و درنده ،خارج می گشتند . شیر – ببر- پلنگ که مدتها گرسنگی کشیده اند ، خارج شده به وسط میدان می آمدند و به جان گنهکاران بدبخت می افتادند . از شب گذشته مأمورین و جارچیان دولتی باد در شیپورها انداخته،در کوچه و بازار در هر کوی و برزن مردم را دعوت می کردند صبح روز بعد در میدان بزرگ«سیاستگاه» حاضر شده تماشای خوبی بکنند . این تماشا عبارت از مجازات چند نفر از خائنین به ملک و ملت است که در مدت سه ماه گذشته در نقاط مختلف «ماد» دستگیر و پس از محاکمات عدیده ، عدالت پادشاه محکومشان ساخته است . این نمایش به مناسبت ورود عروس «ارمنستان»«دیگرانوهی» و به افتخار مقدم او ترتیب داده شده . «آستیاگس» از ملت خود ، دعوت می کند فردا صبح زود در میدان عمومی حاضر شده از غذاهای دولتی بخورند ودر ضمن تماشای خوبی نیز بنمایند ... این اطلاعیه با این که نباید موجب شادی شود «زیرا هر چه بود باز هم به قتل و کشتار چند تن از افراد انسان منتهی می شد » معهذا به قدری در مردم اثر کرد که گوئی مژده جان بخشی به آنها داده اند . بامداد آن روز هوا تاریک و روشن بود که دسته دسته مردم به طرف سیاستگاه هجوم آورده سعی می کردند پلکان های اولیه را اشغال کنند . «آستیاگس» پادشاهی خوشگذران ، عشرت طلب ، بلهوس بود . از حیث تنبلی و غوطه ور شدن در فساد از تمام پادشاهان عصر خود سبقت گرفته بود . «کنزیاس» مورخ مشهور او را شبیه «سارداناپال» پادشاه«آشور» دانسته و درباره او می نویسد . اوخودراازنظر مردم پنهان می داشت و همواره در قصر خود در میان زنان غیر عقدی اوقات خود را به لهو و لعب می گذرانید او مانند زنان به پوشیدن جامه زنانه ، آراستن صورت ، استعمال عطریات مشغول بود و در این کارها به قدری افراط کرد که از حیث تن پروری از زنان بد عمل گوی سبقت را ربود . شب و روز مسکرات زیاد اعمال می کرد . به همه نوع عیش و عشرت می پرداخت وبه درجه ای بی پروا و بی شرم بودکه آشکارا اعمال زشت و وقیح را مرتکب می شد. بالاخره وقاحت و بی حیائی را بجائی رسانید که در حیات خود سنگ قبری برای خود ساخت و کتیبه ای بر آن به زبان بربرها نوشت که ترجمه اش چنین است : ای رهگذر ...یقین بدان که تو، فانی هستی و روحت را برای لذایذ دنیا باز کن ، زیرا برای کسی که مرده ، دیگر لذتی نیست... من وقتی که پادشاه نینوای بزرگ بودم ، فقط مشتی خاکم ولی آنچه را که خورده ام و آنچه را که باعث عیش و عشرت من بود ؛ با خود دارم ...تنها چیزی را که از دست داده ام ، قدرت و ثروت من است ...«آستیاگس» با این توصیف عروس «ارمنستانی»خود را دعوت به تماشای اعدام گناهکاران نموده بود . چند ساعت از آفتاب بالا آمده بود که غلغله ای عجیب در میدان عمومی بر پا شده تا چشم کار می کرد جمعیت ، زن ومرد ، پیر و جوان ، در حالی که هریک قدحی کوچک در دست راست و ران گوشتی در دست چپ گرفته بودند ، اطراف میدان بزرگ جمع شده شور و هیجانی بی مانند بر پا ساخته بودند . در همان لحظات در خیابانها ، کوچه ها بازارها ، معابر عمومی نیز مردم از لهو و لعل و عیش و عشرت فرو گزاری نکرده ، به شادی و کسب لذت مشغول بودند . در هر گوشه دسته های ده نفری از جوانان گرد هم جمع شده ، دست افشانی و پایکوبی می کردند . چون حوادث این فصل از میدان سیاستگاه شروع می شود بهتر است به همانجا مراجعت نمائیم . علاوه بر هزاران تن زن و مرد و طفلی که دور تا دور سیاستگاه بر روی پلکانها نشسته بودند ، در فاصله هر دو پلکان ، دو ردیف سپاهیان غرق در لباس رزم ، با سینه بندهای پولادین ، پشت سر هم از اولین پلکان تا آخرین ردیف ، ایستاده نیزه های بلند خود را به طور افقی نگاهداشته بودند و راهروئی ایجاد شده بود که فقط مهماندارهای دولتی غذا و میوه بین تماشاچیان تقسیم می کردند و آب می دادند . اطراف جایگاه سلطنتی را با پارچه های الوان تزئین کرده ، خدام از شب دوشین عود و عنبر و مشک در فضای سرپوشیده آتش داده عطر روح انگیزی در فضا پراکنده بودند .
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) به ناگهان غریو شیپورها از اطراف جایگاه سلطنتی و پشت سیاستگاه برخاست و دو صف از سپاهیان پیاده که البسه آنها عموما طلائی رنگ و در حقیقت گارد احترام به «آستیاگس» بودند نیزه های بلند خود را در فضا به یکدیگر متصل نموده ، دالانی به وجود آورند . هم اکنون شاه و ملکه جدید در سیاستگاه حضور می یافتند ، هماندم پرده چرمین مقابل جایگاه کنار رفت . به ناگهان غریو شادی و شعف مردم میدان را به لرزه افکند . فریادهای شادی و شعف مردم ، توأم با نواهای شیپور ولوله ای بر پا کرد درست در همان لحظه در آهنین و یک تخته قصر شاهی عفب رفت ... «آستیاگس» در لباس سلطنت ، با هیکل فربه و چشم های درشت ، نیم تاج مکللی بر سر گذاشته ، زوبین جواهر نشانی در دست راست داشت ، در حالی که با دست دیگر زیر بازوی عروس «ارمنستان» را گرفته بود ، از پلکان های قصر سرازیر شدند . سپاهیان ، صاحب منصبها ،رجال ،درباریان ،خدمه ،کارمندان قصر که برای نخستین بار«دیگرانوهی»را می دیدند ، بی اختیار زیر لب گفتند : - آفرودویت . آفرودویت 1 همه در دل تصدیق کردند ، ممکن نیست صورتی زیباتر از عروس «ارمنستان» در تمام جهان،در تمام آسمانها وجود داشته باشد . به راستی که این دختر «ارمنستانی» که خواهر تیگران پادشاه «ارمنستان»بود، زیبائی خیره کننده ای داشت . در دنبال او دو دختر وجیه که بیش از پانزده سال نداشتند چیزی از ابریشم به دست گرفته ، دنبال ملکه «ماد»می کشیدند . این دو دختر که از«ارمنستان» همراه بانوی خود به «ماد» آمده بودند ، نیز از زیبائی بهرۀ کافی داشتند . یکی از آنها«سیرانوش» و دیگری «هاسمیک» نام داشتند : پشت سر امپراطور نیز دو دختر زیبای «مادی»حرکت می کردند و چتری برای حفاظت پادشاه از آفتاب حمل می کردند . این دختران هم در وجاهت دست کمی از دختران «ارمنستانی» نداشتند . اولی«پان ته آ» و دومی«کامیلیا» نام داشتند . شاه و ملکه و همراهان که چند تن از رجال درجه اول«ماد» بودند ، از میان دو صف سربازان،دالانی که با نیزه به هم متصل کرده بودند ، عبور کرده،وارد جایگاه شدند .مردم که برای نخستین بار ملکه زیبای خویش را می دیدند؛غریوهای شادی سر داده و نسبت به عروس جدید و جوان ابراز محبت می کردند . چند دقیقه این فریادها ادامه داشت ، تا این که«آستیاگس» اشاره به همراهانش کرد و زیر بازوی ملکه را گرفته . کمک کرد تا «دیگرانوهی» روی صندلی مخصوص بنشیند . امپراطور بعد از نشستن ، دستمال سفیدی از آستین خود بیرون کشید و عرق های پیشانی را به وسیله آن پاک کرد . اما همین دستمال سفید ، علامت و نشانه شروع برنامه بود . «دیگرانوهی»با زیبائی حیرت انگیز خود با وقار و متانت خاصی روی صندلی مکلل نشسته با تکان دادن سر و دست نسبت به مردم ابراز محبت می کرد .هنوز فریادهای شادی مردم قطع نشده بود که صدای شیپوری شروع برنامه را اعلام کرد وناگهان در بزرگ پولادی سیاستگاه که در داخل دیوار سنگی تعبیه شده بود؛ با صدای خشک و زننده از هم بازشده یک عده سوار مسلح که مقدارشان از پنجاه نفر تجاوز می کرد وارد میدان شدند،در حالی که عرابه بزرگی که به وسیله هشت اسب کشیده می شد و قسمت عقب آن شبیه یک اتاق بدون منفذ بود ، در میان گرفته بودند . سواران مقابل جایگاه سلطنتی توقف نمودند ، نیزه های بلند را بر سر دست آوردند وبه ناگهان با کلماتی مقطع و لحنی محکم فریاد زدند : زنده باد ایران ... زنده باد عروس «ارمنستان». 1 آفرودویت رب النوع عشق و زیبائی یونان قدیم بوده .م. سواران بعد از ادای احترام ، مقابل عراده آمده ، قسمت عقب آن را گشودند و یکی از آنها نیزه بلند خود را داخل عراده کرد وهمان چهار مرد پیر و جوان که جز شلوارهای بلند چیزی به تن نداشتند از داخل اتاق عراده پائین پریدند . اینها گناهکارانی بودند که عدالت محکومشان ساخته و مرگی دردناک و فجیع در انتظارشان بود . دو تن از آنها مردانی سالخورده بودند که ریش انبوهی گذاشته بودند و اقامت طولانی در زندان قیافه مخوفی به آنها بخشیده بود . نفر سوم مردی بود بین 35الی40سال که قیافه اش از سالخوردگان بهتر بود . اما نفر چهارم ، پسر بچه ای بود که بیش از هیجده الی بیست سال نداشت شلوار چسبنده ای بر پا و بقیۀ بدن او عریان بود . سینه ای سطبر ، عضلاتی بهم پیوسته ، شانه هائی عریض ، چهره ای مردانه و زیبا ، موهائی سیاه رنگ و مجعد و رویهمرفته قیافه ای فوق العاده جالب توجه و زیبا داشت . سواران به سرعت عراده را دنبال کشیده ، از وسط میدان خارج شدند ودر آهنین در قفای آنها مسدود شد ولحظه ای بعد چهار نفر گناهکار وسط میدان وسیع تنها ماندند . در حالیکه دیوار مرتفعی از سنگ اطرافشان را محاصره کرده ودر ارتفاع سه متری یعنی بالای دیوار سنگی ، دریائی از جمعیت از حال زار آنها شادی می کردند . گناهکاران وقتی تنها شدند ابتدا چرخی به دور خود زده تماشاچیان را از نظر گذرانیدند تا این که دیدگان آنها در جایگاه سلطنتی به «آستیاگس» افتاد . با این که مرگی فجیع و دردناک در انتظار آن بیچاره ها بود و چند لحظه بعد در چنگال حیوانات درنده ، پاره پاره می شدند . با این حال مردمی که برای تماشا آمده بودند . از شادی و مسرت در پوست نمی گنجیدند . از صمیم قلب شادی می کردند و بدبختی آن بینواها وسیله تفریح آنها محسوب شده بود . گناهکاران به دیدن «آستیاگس» به طرف او دویدند و مقابل جایگاه سلطنتی بر خاک افتادند . سکوت محض بر میدان حکمفرما شد، تبهکاران قصد صحبت داشتند .عجب این که سه نفر تبهکاران مقابل جایگاه آمدند ونفر چهارمی یعنی همان جوان نیرومند بدون اعتنا به حوادثی که در انتظارش بود ، بی اعتنا به «آستیاگس» و «دیگرانوهی»دستها را به پشت زده مثل اینکه در خیابان شهر مشغول گردش است با فراغت قدم می زد ... حرکات این جوان خوش هیکل و زیبا آن قدر جالب توجه بود که تمام مردم حتی خود «آستیاگس» چشم به او دوخته بودند . سه نفر تبهکار بعد از این که چند بار مقابل سلطان پیشانی بر خاک سائیدند ، به یک صدا گفتند : - عفو،عفو...شهریارا مارا ببخشید، ببخشید ... «آستیاگس». از جا برخاست . با صدای بلند امر به توقف داده گفت: - کیستی؟! ای جوان تبهکار که عدالت «آستیاگس»تو را محکوم ساخته ؟ شاید نمی دانی که پس از چند لحظه شیران درنده من استخوان سینه ات را خورد خواهند کرد؟ جوان که «آستیاگس» را متوجه خود می دید ، بعد از پایان سخنان او خنده بلندی سر داده ، با تمسخر گفت: - «آستیاگس» ، این عدالت نیست که مرا محکوم ساخته : بلکه این «آستیاگس» ، یعنی تو هستی که قتل عام بیگناهان را وسیله تفریح خود قرار می دهی و محکومشان می سازی . - ای مرد فربه! من خوب می دانم که تا چند لحظه دیگر به دست حیوانات درنده تو کشته خواهیم شد . آن وقت تو به جان دادن ما خواهی خندید و ملت تو نیز از مرگ ما لذت خواهند برد . پادشاه از جسارت و گستاخی جوانک سخت خشمگین شده در حالی که دندانهایش را بر هم می سایید گفت: - سزای کسی که به پادشاه خود خیانت ورزد ، این است . جوان قهقهه ای سر داده گفت : - در این صورت «آستیاگس» ! این مجازاتی است که تو برای ما مقرر داشته ای . گفتگوی شاه و جوان گناهکار به قدری جالب بود که سکوت مطلق بر میدان حاکم گردیده ،همه چشم به دهان جوان دوخته بودند . پادشاه گفت : - تو محکوم به مرگی . باید خود را معرفی کنی تا عروس زیبای «آرمینا» بداند به چه جهت محکوم به مرگ شده ای ؟ جوان پوزخند تمسخرآمیزی زده گفت : «آستیاگس» مگر نمی گوئی آخرین لحظات عمر من نزدیک شده ؟ اگر این امر درست است پس خواهش می کنم ، مزاحم من نشو ! زیرا می خواهم چند دقیقه باقیمانده عمر را با افکار خود تنها باشم . بی جهت مزاحم نباش . گفتگوی جوانک با شاه آن قدر حیرت انگیز ، عجیب و غیرمترقبه بود که تماشاچیان همه انگشت حیرت به دندان گرفته بودند . ندیمه های «دیگرانوهی» یعنی «سیرانوش»و«هاسمیک» از خشم سلطان استفاده نموده به هم نزدیک شدند . «سیرانوش»آهسته در گوش دوستش «هاسمیک»گفت : - «هاسمیک»می بینی این پسر چقدر قشنگ شجاع و پردل است ؟ همین وقت دو دختری که پشت سر شاه ایستاده بودند . سردر گوش هم گذاشتند . دختری که «پان ته آ» نام داشت خطاب به رفیقش گفت : - «کامیلیا»! من حاضرم نصف عمر من را بگیرند و این جوان را نکشند ! می بینی چقدر خوشگل وجذاب و چقدر شجاع و دلیر است ؟ «آستیاگس» خطاب به جوان گفت : - من مزاحم تو نیستم ، زیرا هم اکنون مرگی فجیع مزاحم توخواهد شد وشیران درنده من مزاحمت تورا فراهم می کنند ! اما باید خود را معرفی کنی . جوان گفت : - «آستیاگس»تو شخصی فربه و بی خرد هستی! اما من احترام ملکه زیبا و خوشگل تورا ، احترام این «آفرودویت»«ارمنستان»را نگاه می دارم وخود را معرفی می کنم . اما نه به تو ... بلکه به زیباترین زنان جهان ملکه «دیگرانوهی» جوان زیبا چهره و خوش اندام ، به دنبال آخرین کلمات ، به طرف جایگاه سلطنتی به راه افتاد و وقتی مقابل ملکه رسید خم شد و تعظیم کرد . سپس با لحنی گیرا و نافذ که دل «دیگرانوهی» را به طپش می افکند گفت : بانوی من ، « آبراداتاس» می نامند . 18 سال بیشتر ندارم ... اما در سراسر «ماد» کسی وجود ندارد که پشت مرا به خال برساند . تمام دلاوران و صاحب منصبان ارشد سپاه حریف شمشیر و نیزه من نیستند . دوستانم مرا «هرکول» لقب داده اند. همین نیروی بازوان ، مرا مغضوب نموده و کسانی که ضرب شست مرا چشیده اند علیه من توطئه ای ناجوانمردانه ترتیب داده اند . و این «آستیاگس» فربه هم فریب آنها را خورد و فرمان اعدام مرا صادر کرد. بانوی من ! من از مرگ نمی ترسم ... زیرا زندگی را دوست نمی دارم و اکنون خود را سعادتمند ترین مردان جهان می دانم زیرا برابر چشمان زیبای شما می میرم. و مرگ من لااقل چند لحظه موجب تفریح و خنده عروس «ارمنستان» خواهد بود تأثیر این کلمات در تماشاچیان به حدی بود که یکباره تمام آنها شادی و نشاط خود را از یاد بردند و بجای آن همه فرح و انبساط پرده ای از غم قلوبشان را پوشانید. ملکه نیز از سخنان آن جوان شجاع و پردل ، بی اختیار فشاری در قلب خود احساس می کرد ... دختران چهارگانه ، هریک آه هائی حسرت بار برکشیدند . اما «آستیاگس»که برای چندمین بار مورد اهانت قرار می گرفت ، در حالی که از فرط خشم کف برلب آورد . پاهایش را مرتباً به زمین می کوفت کیسه محتوی چهار خنجر را از بالا به وسط میدان پرتاب کرد . وبا دست دیگر به مجریان حکم اعدام اشاره کرد ، حکم را اجرا نمایند گناهکاران به تصور اینکه «آستیاگس» هدیه به آنها بخشیده ، به طرف کیسه دویدند . و وقتی آن را برداشتند و از محتویات آن مطلع شدند سرنوشت غم انگیز خویش را درک کرده هر یک ، یکی از خنجرها را برداشتند . «آبراداتاس»نیز یکی از خنجرها را برداشت و از وسط میدان برای آخرین مرتبه تعظیمی به ملکه نموده ، لبخندی که جگر دختران چهارگانه را می سوزانید ، برلب آورد ... همان دم صدای بالا رفتن درهای آهنین روزنه برخاست ... صدائی خشک و نفرت انگیز ، وحشت زا و مخوف .
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) مخوفتر از ناقوس مرگ ، ترس آورتر از فرمان قابض ارواح . مثل این بود که ناگهان زلزله و طوفان درگیر شد . صاعقه و رعد و برق ، توأم با غرش مخوف آسمان برخاست . دوشیر درنده ، یک ببر خون خوار ، یک پلنگ سبع ، پی در پی عربده می کشیدند . نعره های خشم آلود . ناگهان جماعت تماشاچی یکه ای خورده ، نداهای ترس و وحشت برکشیدند . «پان ته آ»و«کامیلیا»به هم چسبیدند «هاسمیک»دست در گردن «سیرانوش»افکند . ملکه خود را عقب کشید ، چشمهای خود را برهم نهاد حیوانات سبع و درنده ، نعره کشان ، مانند گلوله ای که از دهانه تفنگ به خارج پرتاب می شود ، با یک خیز از دهانه نقب ها و روزنه ها به داخل میدان جستند . غرشهای گوشخراش . پی در پی شنیده می شد . سکوت مرگبار و وحشت افزای مطلقی بر میدان حکمفرما جز غرش حیوانات، صدا از احدی بیرون نمی آمد . چشمهای ترس آور و مخوفشان یک دور تمام اطراف را از نظر گذرانید و سرانجام بر روی چهار گناهکار ،خیره ماند . تنها «آبراداتاس» همچنان خونسرد بود . چهار درنده خون خوار که مدتها گرسنگی کشیده واینک چهار شکار لذیذ ، نزدیک خود می دیدند و اشتهایشان با استشمام بوی انسان تحریک شده بود . غرشی مخوف تر سر داده ، به ناگهان هر چهار حیوان به طرف انسانهای بدبخت حمله نمودند . فصل سوم مهرداد(چوپان زاده) دوستان ... من اجازه نمی دهم گدازاده ژنده پوشی با فرزندان اشراف همبازی شود و بر آنها ریاست کند . این گدازاده لایق معاشرت با ما نیست یک هفته قبل از این حوادث در فصل گذشته ، در باغ عمومی وملی «اکباتان» که درجوارقصرپادشاهی ومورد استفاده طبقات مختلف مردم بود ، وقایعی در شرف وقوع بود که شرح آن را مقدم بر همه چیز شمردیم . این باغ که در محلات اعیان نشین و در مجاورت قصور سلطنتی وابنیه دولتی بنا شده و ازلحاظ طراوت و زیبائی کم نظیر بود ، به فرمان «دیوکه» نخستین پادشاه «ماد» ساخته شده و شهرت جهانی داشت ، زیرا از دور معلق به نظر می رسید و عمارات هفت گانه معلق «اکباتان» که سوابق تاریخی و قدیمی داشت ، از عجائب دنیای آن روز شمرده می شد . «آستیاگس» فرمانروای مطلق و پادشاه نیرومند «ماد» فرمان داده بود ، باغ «شبانکاره» عین همان باغ معلق . از صورت انحصاری خارج شده و بر خلاف سابق که گردش و تفریح در آن مخصوص اعیان و ثروتمندان و خانواده های رجال درجه اول «ماد» بود ، در زمان او تفرجگاه عمومی ومورد استفاده طبقات مختلف مردم باشد . وملت «ماد»روزاول هر هفته،یعنی روزهای شنبه را اختصاص به تفریح و گردش با خانواده خود داده ، بامداد از خانه ها خارج شده در گوشه و کنار «شبانکاره»سکنی گزیده روز را به شادی و خوشی می گذراندند. بهار زیبا ، زمین سبز ، درختان پر گل ، هوای مطبوع و روح پرور ، جلوه خاصی به روز تعطیل داده آن روز باغ معلق از جمعیت موج می زد . هر قدر که آفتاب بیشتر بالا می آمد وبه وسط آسمان نزدیکتر می شد بر تعداد مردم افزوده شده ، گوشه و کنار، زیر درختان وسط باغچه ها کنار استخر بزرگ و حاشیه جویبارهائی که آبی گوارا در آن جریان داشت خانواده ها دور هم رحل اقامت افکنده بودند . این روزها ، برای جوانان ، خصوصاً پسران ، ودخترانی که وارد جرگه مردان و زنان نشده بودند ، موهبتی بزرگ محسوب می شد . دسته دسته پسران ، دختران در خیابان ها و باغچه ها و میدان های بزرگ باغ به دور هم جمع شده هر دسته به کاری مشغول بودند و بازی های مختلف یک نفری – دو نفری و غالباً چند نفری ، فوق العاده در آن روز رواج داشت . مجاور ضلع شمالی دیوارشبانکاره ، محوطه وسیع و مدوری ، شبیه میدان اسب دوانی ، وجود داشت که راه ورود به آن منحصر به فرد و بر خلاف دروازه بزرگ «شبانکاره» که محل ایاب و ذهاب طبقات مختلف مردم بود دریچه آهنین کوچکی بود که به وسیله قراولان باز و بسته می شد . این ناحیه را مخصوصاً رجال و اعیان با کشیدن یک زره آهنین از سایر قسمت ها جدا کرده ، برای خود و فرزندانشان اختصاص داده بودند . روزهای تعطیل از صبح زود ، محوطه موصوف هم مانند سایر قسمت های «شبانکاره» شلوغ می شد و اطفال اعیان و بزرگزاده در آنجا به بازی می پرداختند . آن روز نیز طبق معمول ،پی در پی در آهنین باز می شد و اطفال دو نفر، سه نفر وارد محوطه می شدند و به رفقای خود پیوسته ، هر دسته به یک بازی مخصوص می پرداختند . نزدیکی های ظهر بود که در حدود چهل نفر از کودکان پشت نرده ودر داخل باغچه ها با یکدیگر مشغول صحبت و سرگرم بازی بودند . سن اطفال بین پانزده تا ده سال بود به شرحی که گذشت عموماً از خانواده های اشراف ، اعیان رجال طراز اول «ماد» بودند . شلوارهای بلند که چسبیده به پاهایشان بود ، بر پا کرده نیم تنه های زردوزی شده پوشیده ، به سبک جوانان جنگاور هر یک زره ای بر تن نموده ، کلاه خودهایشان مزین به پرهای الوان بود . هر یک شمشیر کوتاه و سبکی به کمر بسته کمان و ترکشی بر دوش و کاردی زیر کمربند جای داده بودند . نیم چکمه هائی که تا زیر زانوانشان می رسید روی شلوار تنگ پوشیده و مانند مردان بزرگسال کمربندهایشان دارای شیر قلاب های قیمتی بود . در این هنگام که آفتاب به وسط آسمان رسیده ظهر را اعلام می کرد ، در آهنین باز شد و دختر بچه ای که در زیبائی ملاحت نظیر نداشت وارد شد . به ناگهان تمام اطفال دست از بازی کشیده سرها به طرف دخترک برگشت دو رشته گیسوان طلائی رنگ، بافته وروی سینه دخترک افتاده شانه های او را که مانند بلور و مرمر سفید بود می پوشانید . بمحض ورود دخترک پسران بدون استثنا دست از بازی کشیده ندای تحسین آمیزی سر دادند و بی اختیار زیر لب گفتند : - «کاسان دان» فرشته زیبای «اکباتان» . به راستی هم دخترک زیبا از فرشتگان زمین و آسمان قشنگ تر و وجیه تر بود :با همان سن کم . عیناً شبیه یک عروسک بود. «کاسان دان» بعد از این که وارد محوطه موصوف شد ، چشمان فتان و مخمورش را به اطراف گردانید . قیافه کلیه اطفال را از نظر گذرانید ومثل این که مقصود خویش را در میان آنها نیافته است ، بار دیگر به جستجو پرداخت و چون باز هم نتیجه ای نگرفت ، بی اعتنا به اطفال ، مستقیم کنار جوی آب رفت و تکیه به درختی داده به روی زمین نشست ودیدگان قشنگش را به سطح آب دوخت .
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) قطعه چوبی به دست گرفت . گاهی آن را داخل آب کرده ، مسیر آن را تغییر می داد و زمانی از دیدن حباب هائی که فرو بردن چوب درآب جوی به وجود می آورد به هیجان آمده ولذت می برد قیافه معصوم و زیبای این فرشته کوچک ، بر خلاف سن کم او ، حاکی از فهم و شعور وعقل و درایت کافی بود . در همین چهره زیبا ، آثار اندوه و تأثری دیده می شد . در این هنگام بار دیگر در آهنین ورودی به روی پاشنه چرخید و این مرتبه قراولی که کنار در ایستاده بود ، به وسیله بالا بردن دست راست تامخاذی سینه ادای احترام نمود ولحظه ای بعد طفلی که عضلات درشت و قوی داشت ، قدم به محوطه گذارد . اطفال زیر لب گفتند : - «سان تاس» شجاع . تازه وارد که «سان تاس» نام داشت ، تنها نبود بلکه طفل دیگری که از لحاظ سن و سال عیناً شبیه او ، ولی اندامی ورزیده تر و درشت تر از او داشت ، به دنبال «سان تاس» خواست وارد شود،ولی قراول جلوی او را گرفت وازورود او به قسمت اعیان نشین «شبانکاره» ممانعت نمود . لباس این طفل مانند سایرین گرانبها و فاخر نبود ، بلکه شلوار و نیم تنه اش در چند جا پاره شده و وصله داشت . بجای شمشیری که اطفال بر کمر داشتند ، طفل اخیر شمشیری از چوب تراشیده حلقه انتهای آن را به کمر بسته بود . قراول راه او را سد کرد و اجازه نداد مانند سایرین به اطفال هم سن خود پیوسته با آنها به بازی پردازد . اما «سان تاس» که اهانت قراول را دید ، با حال عصبانیت خود را مقابل قراول رسانیده ، دست دراز کرد و نیزه او را از دستش گرفته ،زیر پا گذاشت و فشاری بر آن وارد کرد ، اما نیزه نشکست و«سان تاس» گفت: - آقا مگر نمی بینی او مهمان من است ؟ مگر نمی بینید دوست من است که همراه من به اینجا آمده ؟ بنابراین چرا جلوی اورا می گیرید . می خواهی به پدرم بگویم ،ترا به پاس اهانتی که به من کردی سخت مجازات و تنبیه نماید : قراول گفت : - عالیجناب برای اطفال بی بضاعت و فقیری چون دوست شما قدغن است قدم به این قسمت بگذارند . «سان تاس» گفت : - آقا، بس است ، شما حق ندارید به دوستان من توهین کنید ، تا همین جا کافی است . پسرک به دنبال این کلمات دست دوست فقیرش را گرفت و گفت : - بیا ، دوست عزیز من بیا . بی ادبی و جسارت این مرد را به من ببخش . طفل لبخند محبت آمیز بر لب آورده ، به دنبال «سان تاس» به راه افتاد درهمین وقت دخترکی که چشمش به آنها افتاده بود فریاد زد : - «سان تاس» شبان زاده وبه سرعت به طرف آنها دوید . دخترک زیبا به محض رسیدن مقابل آنها ، دست در گردن دوست «سان تاس» همان طفل فقیر که لباس هایش وصله داشت افکند و سپس همان عمل را با «سان تاس» انجام داد . آنگاه خود وسط آنها قرار گرفته ، دستهای هر دو را گرفت و به وسط میدان بازی اطفال آمد . در آن لجظات ، پسران و دخترانی که دور تا دور نرده چوبی مشغول بازی بودند ، دست از کار خود کشیده تکیه به نرده چوبی دادند و دستهای خود را روی نرده قرار داده عموماً محو تماشای این سه یار جانی بودند . «کاساندان» در حالی که دست دوستان خود را گرفته بود کلماتی به هر یک از آنها می گفت و سپس با صدای بلند می خندید . گاهی هر سه نفر به قهقهه می خندیدند و خنده های پر نشاط و کودکانه آنها موید انبساط خاطر وفرح روحی آنها بود . «سان تاس» وقتی به وسط میدان رسید با صدائی که همه بتوانند بشنوند ،فریاد زد : - دوستان ! هرکس موافق است با ما بازی کند وارد میدان شود . زیرا من امروز تصمیم دارم ، یک بازی جدید و مشغول کننده را به شما یاد بدهم . به ناگهان فریادهای شادی کودکان به هوا برخاست . عده ای در حدود بیست تن از کودکان هم سن و سال «سان تاس» قهقهه زنان از روی نرده ها گذشته وارد محوطه بازی شدند . حلقه وار برگرد سه دوست صمیمی جمع شده ، هر یک پیشنهادی می کردند «سان تاس» بعد از این که با یک یک اطفال احوالپرسی کرد خطاب به همه گفت : - دوستان ! امروز شما را با یکی از اطفال هم سن و سال خود آشنا می کنم این طفل با وجودی که والدینش مردمانی فقیر و تهی دست هستند ،فوق العاده با محبت ، صمیمی ،شجاع و در عین حال دانشمند و داناست ومن با این که پدرم قدغن کرده جز با فرزندان اشراف با دیگری معاشرت و دوستی نکنم معهذا محبت این طفل را پذیرفته ، به دوستی با او افتخار می کنم . شما هم اگر مرا دوست دارید و علاقمند به حفظ دوستی با من هستید باید او را دوست بدارید . باید صمیمانه دست دوستی او را بفشارید . و مطمئن باشید ، علاوه بر این که چیزهای خوب و بازی های قشنگ به شما یاد می دهد ، فنون تیراندازی وسوار و شکار را هم به شما خواهد آموخت . به علاوه می توانید از گنجینۀگرانبهای دانش او خوشه ها چیده ، از منبع معلومات او استفاده کنید . «کاساندان» دخترک زیبا هم در تعقیب سخنان «سان تاس» گفت : - آری! دوستان ، «مهرداد» طفلی شجاع ،دوست داشتنی و شیرین زبان است . با او آشنا شوید و نگاه به لباس پاره و کهنه وشلوار مندرس او نکنید و بدانید در زیر این لباس کهنه قلبی پاکتر از آئینه وجود دارد که ارزش دوستی را به خوبی می داند . «سان تاس» به دنبال این کلمات به طرف «مهرداد» ، همان شبان زاده دوید و دست راست اورا بلند کرد و فریاد زد : - دوستان! و این است «مهرداد» ... دوست شجاع و اندیشمند ما ... اطفال با فریادهای بلند و پر شور به مناسبت آشنائی با «مهرداد» شروع به ابرازاحساسات کردند و پی در پی هورا می کشیدند . «سان تاس» آن قدر صبر کرد ، تا اطفال آنچه که می خواهند نسبت به چوپان زاده که دوست صمیمی او بود ، ابراز احساسات نمایند . آن وقت دست خود را بلند کرد و بدان وسیله اطفال را امر به سکوت داد . معلوم بود کودکان از«سان تاس» حرف شنوائی دارند و با اینکه ازاندام ورزیده و رشید او که مسلماً زورش بر همه می چربید،
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) وحشت نموده از ترس به سخنان و فرامین او گوش می دهند . وقتی سکوت بر محوطه میدان بازی حکمفرما شد «سان تاس» گفت : - دوستان . اکنون برای اولین بار با «مهرداد» آشنا شده اید ، پیشنهاد می کنم سرپرستی بازی امروز را به مهرداد واگذارید. او را در انتخاب بازی ها آزاد گذارید تا بدانید که ادعای من و «کاسان» در مورد «مهرداد» دروغ و کذب نیست . بار دیگر کودکان شروع به ابراز احساسات نسبت به «مهرداد» نمودند و با فریادهای زنده باد «مهرداد»... زنده باد دوست جدید وشجاع ... پیشنهاد «سان تاس» را تائید و موافقت کردند که امور بازی آن روز زیر نظر او قرار گیرد ... از این عده بیست نفری فقط یک نفر با این نظریه مخالفت کرد . این طفل هم فرزند«آرتمبارس»مشاورمخصوص «آستیاگس»پادشاه بود که بعد از«آستیاگس»شخص اول کشور محسوب می شد. طفل از صف اطفال جدا شده ، مقابل «سان تاس»آمد و رو در روی او قرار گرفت و با صدائی بلند گفت : - «سان تاس» ، من اجازه نمی دهم گدازاده پستی با اعیان زادگان و اشراف «ماد» بازی کند . من اجازه نمی دهم این چوپان زاده ژنده پوش بر ما ریاست کند . «سان تاس» خشمگین شده ، گفت : - «کاریان»،اگر تو مایل به دوستی با «مهرداد» نیستی ...حق نداری نسبت به دوست من توهین کنی،اگر مایل نیستی،از جرگه ما بیرون برو و با ما بازی نکن ... اطفال دیگر به متابعت از «سان تاس»هورا کشیدند و فریادهای اعتراض آمیز نسبت به سخنان «کاریان»برکشیدند ... کارمخالفت «کاریان»وجانب داری«سان تاس»از«مهرداد»بالا گرفت وچون بیم نزاع می رفت طفل فقیر میانجی گری کرده، گفت : - «سان تاس»بی جهت مرافعه می کنی ، عصبانی می شوی!؟ ریاست امروز اطفال با کسی است که در مسابقه تیراندازی بر همه پیروز شود . «کاسان»فریاد زد : هورا «مهرداد»آفرین بر تدبیر عاقلانه تو اطفال که دختر زیبا را با پیشنهاد «مهرداد» موافق می دیدند ، بار دیگر به پشتیبانی از چوپان زاده شروع به ابراز احساسات کردند . سرانجام پیشنهاد «مهرداد»به اکثریت آرا تصویب شد . «سان تاس»میله بلندی را در انتهای میدان برزمین فرو کرد. کلاه یکی از اطفال را برداشت و بالای میله نصب نمود و گفت : - دوستان این کلاه هدف ما در نشانه زنی امروز خواهد بود . مسابقه از فاصله بیست قدمی آغاز می شود. هردو پنج قدم بر مسافت افزوده خواهد شد ، یعنی در دور دوم از فاصله بیست و پنج قدمی و در دور سوم از فاصله سی قدم الی آخر ، تیراندازی صورت خواهد گرفت . اینک کسانی که داوطلب شرکت در مسابقه هستند ، نزد من بیایند . از صف اطفال چهار تن کودک قدم پیش گذاشته ، کنار «سان تاس»قرار گرفتند . «کاریان»اولین نفری بود که با سینه باز و کبر و غرور فراوان آمادگی خود را برای مسابقه تیراندازی اعلام نمود . معلوم بود که از جمعیت کودکان فقط شش نفر داوطلب مسابقه شده ، بقیه با پیشنهاد «سان تاس» بر ریاست «مهرداد» مخالفتی ندارند . دختر خردسال که از موفقیت «مهرداد»خوشحال به نظر می رسید قدم پیش گذاشته ،خطاب به داوطلبین مسابقه گفت : - آقایان! برای اینکه در تشخیص برنده مسابقه ، سوءنیتی پیش نیاید و حق کسی پایمال نشود من به اتفاق دو نفر از پسرها داوری مسابقه را بر عهده می گیریم . «سان تاس» فریاد زد : - هورا،«کاسان دان»فرشته زیبای«اکباتان» «کاسان دان »ادامه داد : - باز هم برای اینکه شرکت کنندگان در مسابقه بدون پاداش نمانند ،من جایزه ای برای قهرمان تیراندازی اطفال تعیین می کنم . فرشته کوچک برای اینکه توجه همه را به جلب کند و هیجان و لطفی به مسابقه بدهد ، با صدائی که به گوش همه برسد ،گفت : - بچه ها؟ برنده مسابقه تیراندازی امروز ،جائزه ای دارد . این جایزه در نوع خود بی سابقه است و من برای این که علاقه شما را نسبت به خود بدانم ، اجازه می دهم کسی که در این مسابقه به درجه قهرمانی رسید بوسه ای از گونه من بر دارد . این بوسه پاداش و جایزه قهرمان تیراندازی خواهد بود . کلمات «کاسان دان» بیش از آنچه خودش انتظار داشت ، در کودکان تأثیر بخشید . ناگهان غلغله و هیجانی وصف ناپذیردرهمه بوجود آمد ، شور و شعفی بی مانند کودکان را فرا گرفت . علاوه بر داوطلبین قبلی ، سه نفر دیگر از کودکان به امید این که شاید در مسابقه پیروز شده ، بتوانند همبازی دخترک شوند ،به داوطلبین افزوده شدند . اینک علاوه بر شش نفر قبلی ، که «مهرداد»«سان تاس»«کاریان» جزو آنها بودند ، سه نفر دیگر، جمعاً نه نفر آماده تیراندازی بودند . «کاسان دان» که از پیشنهاد خود کاملاً راضی و مسرور به نظر می رسید ، لبخندی شیرین برلب داشت و گاهگاهی از زیر چشم ، نگاه خریداری به «مهرداد» می افکند و گاهی برق نگاههای آن دو ، مانند اصطکاک دو تیغه شمشیر ، با یکدیگر مصادف می شد و هر دو بلااراده ، سر به زیر می افکندند. هنوز زود است ،درباره این پسر و دختر که سنین عمرشان از 10و14تجاوز نمی کرد ، سخن از عشق گوئیم . زیرا قلوب آنها هنوز پاک و ساده و خالی از هرگونه ریا بود . قلوبشان را زنگار پلیدیها فرا نگرفته ، هنوز کودک بودند . «کاسان دان» از بین کودکان دو نفر را برای کمک به خود ، در امر داوری تعیین کرد . آنگاه داوطلبین شرکت در مسابقه تیراندازی را به فاصله بیست قدمی هدف هدایت کرد و با قطعه چوبی ، خطی مستقیم روی زمین ، بر خاک ترسیم کرد . این خط مستقیم حد فاصل بین هدف ومحلی بود که کودکان باید از آنجا تیراندازی کنند .
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) کاسان دان» نه نفر داوطلب را به خط مستقیم ، در یک صف ، کنار ، خط قرار داد تا مستقیماً از آنجا پیکانها را به هدف رها کنند . دختر زیبا اشاره کرد «کاریان» به محل مسابقه حاضر شود . وقتی «کاریان» آمادگی خود را برای تیراندازی اعلام داشت «کاسان دان» که ظاهراً داور مسابقه و ترتیب مقررات آن را بر عهده گرفته بود ، با صدای بلند گفت : - آقایان ...گوش کنید ... مسابقۀ ما در سه دور ، به فواصل 30،25،20قدم و در سه نوبت اجراء خواهد شد ... هرکس در هر دور سه مرتبه تیر خواهد انداخت . قهرمانان هر دور در مسابقات بعدی شرکت خواهند کرد و کسانی که در اولین مسابقه شکست بخورند از شرکت در مسابقۀ بعدی محروم خواهند بود . قهرمان اصلی کسی است که در هر سه دور ، هر سه تیر را به هدف بنشاند . کودکان فریاد زدند : - هورا «کاسان دان» داور زیبا فصل چهارم قهرمان خردسال بدین ترتیب پیشنهاد شبان زادۀ ژنده پوش یعنی «مهرداد»صورت عمل به خود گرفت و مقدمات اجراء مسابقۀ کودکانه آنها برای تعیین رئیس کودکان به وسیلۀ «کاسان دان» فراهم شد . آنچه که بیشتر بر لطف و صفای بازی کودکانۀ آنها می افزود و هیجانی شدید به آن بخشیده بود وعدۀ «کاسان دان»فرشتۀ آشوبگر و خردسال بود که برای قهرمان اول مسابقه ،جائزه ای تعیین نمود که در نظر کودکان از هر چیز باارزش و گرانبها تر بود . قلوب پاک وپر صفای کودکان از اشتیاق به هیجان آمده،فکر این که ممکن است مقام اول رابه دست آورند همبازی «کاسان دان» شوند .سخت تحریک شان نموده بود . داوطلبین شرکت در مسابقه ، همه از فرط هیجان و علاقه غرق در مسرت بوده ، در پوست نمی گنجیدند ... اما بین این عده ، سه نفر بیشتر از سایرین ملتهب بودند. این سه نفر در درجۀ نخست «مهرداد» ، همان چوپان زادۀ ژنده پوش و در ثانی «سان تاس»و«کاریان» بودند. به خصوص «مهرداد»، از تجسم این که احتمال دارد این افتخار بزرگ نصیب او شود وبین چهل پنجاه تن از فرزندان اشراف ، موفق به تصاحب عنوان قهرمانی گردد تا دوست و همدم «کاسان دان» شود به راستی ملتهب و منقلب بود . «سان تاس»نیز با این که فرزند یکی از بزرگترین شخصیتهای برجسته «ماد» و شخصا نیز به لحاظ داشتن زوربازو و قدرت فراوان جسمانی ، زورش بر همه اطفال می چربید ، معهذا او هم از فکر این که ممکن است با به دست آوردن عنوان قهرمانی «کاسان دان»را ببوسد ذوق زده و زانوانش از شدت اشتیاق می لرزید . وقتی «کاریان» اولین داوطلب ، در محل تیراندازی و روی خط بیست قدمی ایستاد ، به ناگهان سکوت مطلق و محض بر میدان بازی اطفال حکمفرما شد . اطفال نفس ها را در سینه ها حبس کرده ، با التهاب فراوان تمام قوای خود را در چشم ها متمرکز ساخته، چشم به محوطۀ تیراندازی دوختند . فریادهای شادی بخش کودکان و هوراهائی که له و علیه «مهرداد» و«کاریان»می کشیدند، در فضای« شبانکاره» پخش شده بود از گوشه و کنار به گوش همه می رسید . ابتدا دختران و پسران، کوچک و بزرگ به شنیدن سرو صدائی که در میدان بازی اطفال اشراف بلند شده بود، به طرف میدان رهسپار شدند . از آن پس افراد بزرگتر و خانواده هائی که برای گردش و تفریح روز تعطیل به باغ «شبانکاره» آمده بودند، به شنیدن سر وصدای مزبور، محل سکونت خویش را رها کرده به طرف میدان بازی اشراف آمدند . به زودی دور تادور میدان بزرگ و اطراف نرده های چوبینی که محوطۀ بازی را از سایر قسمتها جدا می کرد، مملو از جمعیت شد . زن ومرد، پیر وجوان، دختر پسر، کودکان، بزرگ و کوچک در اطراف نرده ها با نظم وترتیب خاصی ایستاده وبا شور واشتیاق، به تماشای آن مسابقۀ هیجان انگیز که بین عده ای از اطفال،برای تصاحب عنوان قهرمانی صورت می گرفت، مشغول شدند ... گر چه این مسابقه بیشتر صورت بازی کودکانه به خود گرفته بود، اما وجود «کاسان دان»دخترک ده ساله که زیبائی خیره کنندۀ او در سراسر«ماد» معروف بود و همچنین وجود «کاریان» که پدرش شخص اول مملکت بعد از پادشاه حساب می شد . و هکذا وجود «سان تاس» که پدرش سپهسالار کل ارتش «ماد» بود . مسابقه آن روز را در نظر مردم ،از هر جهت مهیج و تماشائی جلوه گر ساخت . تمام کسانی که در آن هنگام، اطراف نرده ها، چشم به میدان بازی دوخته بودند، از یک مسئله تعجب می کردند . زیرا برای اولین بار، بین فرزندان اشراف و اعیان «ماد»، در محوطۀ نرده کشیده ای که اختصاص به پسران و دختران اعیان «اکباتان» داشت . کودک ژنده پوش و فقیری را مشاهده می کردند که البسۀ پاره و وصله دار او معرف تهی دستی و فقر پدر ومادرش بود . معلوم بود که صاحب آن لباسهای کهنه، از خانواده های پست و فقیر پایتخت است که اعیان کشور، آنها را به نظر تحقیر و پستی می نگریستند . در آن زمان ثروت و مقام فاصلۀ عمیقی بین توده های مختلف مردم به وجود آورده بود . فقرا و تهیدستان، علاوه بر این که از غالب مزایای زندگی محروم و محکوم به بدبختی و بیچارگی بودند، مورد تنفر و انزجار اشراف قرار داشتند . به آنها با نظر حقارت و پستی می نگریستند و مانند غالب ادوار تاریخ گذشته پول و ثروت حکومت می کرد و مقامات حساس و پست های دولتی در انحصار اشراف بود . به این جهت آن روز وقتی مردم، برای اولین بار کودکی از خانواده های فقیر و ضعیف را در میان کودکان اشراف می دیدند حیرت می کردند . چطور شده بود که کودکی از خانواده های فقیر و تهی دست «اکباتان» در جرگۀ ثروتمندان وارد شده و چگونه اشراف زادگان حاضر به بازی با او شده بودند . این سئوالی بود که تماشاچیان بدون استثناء از یکدیگر می کردند و متأسفانه هیچیک پاسخی که قانع کننده باشد، برای سئوال خود نمی یافتند. سئوالی که بلا جواب مانده بود . به هر حال «کاسان دان» که متوجه انبوه تماشاچیان شده، آنها را سرگرم تماشای بازی های کودکان می دید برای این که بیشتر جلب توجه نماید و مردم را از هر جهت مشغول کند، مصمم شد، برنامه مسابقه را به وجه جالب توجهی ترتیب داده ،کاری کند که به تماشاچیان خوش بگذرد .
پاسخ : کتاب فرزند سرنوشت(زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ ) با این تصمیم به اتفاق دو تن کودکان که در این امر با او تشریک مساعی می کردند به طرف مسابقه دهندگان به راه افتاد . با دقت و حوصله ای عجیب کمان ها و پیکانهای داوطلبین را معاینه کرد تیر هائی که از لحاظ فنی قواعد تیراندازی عیوبی داشت وبا مقررات مسابقه وفق نمی داد از ترکش های آنها بیرون آورد . کمان ها را بادقت وارسی کرد . وقتی از هر لحاظ به صحت کار و تطبیق آنها با قواعد تیراندازی مطمئن شد نفیری را که از کودکان گرفته بود ، بر لب آورد ، سه مرتبه در آن دمید و بدین وسیله شروع مسابقه را اعلام داشت . تماشاچیان هر لحظه بیشتر بر حیرت و تعجبشان افزوده می شد ، زیرا از نظم و ترتیب کار و دقتی که «کاسان دان» در امور مسابقه به کار می برد، معلوم بود وی مدتها در این رشته کار کرده و تبحر و ورزیدگی خاصی در این مورد دارد . مثل این که هم اکنون روز تولد «آستیاگس» است و طبق معمول سنواتی ، در آن روز مسابقات مختلف در رشته های متعدد ورزشی و قهرمانی ، برای انتخاب شجاع ترین جوانان و بهترین تیراندازان و شمشیربازان در حضور پادشاه برگزار می شد و از گوشه و کنار ایالات جوانان برای بدست آوردن عنوان قهرمانی به پایتخت می آمدند . کودکان عیناً وبه تقلید از بزرگسالان و جوانان که در حضور آستیاگس مقدمات آغاز مسابقات را برگزار می کردند با نظم و ترتیب آماده شروع به کار بودند و این خود مایه تعجب و تحیر فراوان تماشاچیان گردیده بود . به راستی هم از آن جماعت اطفال که بزرگترین آنها بیش از 15سال نداشت ، آن همه نظم و آرامش و رعایت مقررات مربوط به مسابقه بعید به نظر می رسید . فرشته آشوبگر بعد از این که از هر جهت مردم را تشنه تماشا ساخت و مقدمات آن را برگزار کرد به «کاریان» دستور داد ، آماده تیراندازی شود . طفل خردسال کمان را از مهره پشت نجات داده ، بر سر دست آورد .با کبر وغرور و تفرعن زیادی ، دست برده ،تیری از ترکش نجات داده بر کمان نهاد . «کاریان» آن قدر به تیراندازی و مهارت وچابکی خویش در این رشته امیدوار و مطمئن بود که حتی یک لحظه هم در موفقیت و پیروزی نهائی خود تردید نداشت. «کاسان دان» نفیر را برلب برد . دوبار پی در پی در آن دمید . این فرمان آغاز مسابقه بود . شمشیری تیغه بلند ولی نازک در دست «کاسان دان» دیده می شد . با تأنی پیش آمد تاطرف دست راست «کاریان» ودر فاصله یک قدمی او ایستاد .شمشیر را بالابرد. - یک ...دو ...سه ... «کاریان» چون دلاور قهرمانی که در میدان نبرد،سینه دشمن را هدف قرار داده ، با التهاب وهیجان قصد کشتن دشمن را دارد ، زه کمان را تا آنجا که می توانست عقب کشید و به محض این که کلمه سه از دهان «کاسان دان» بیرون آمد کاریان شصت از پای کمان برداشت . پیکان کوچک که از کمان کودکانه فرزند «آرتمبارس» خارج شد صفیرزنان فضا را شکافته بر وسط هدف، روی کلاه فرو نشست . تماشاچیان شروع به کف زدن نمودند و با فریادهای تحسین آمیز او را تشویق می کردند . «کاریان» بعد از به دست آوردن اولین موفقیت خواست کنار برود ، اما «کاسان دان» گفت: - نه ... نه ... «کاریان» ... موفقیت قطعی از آن کسی است که در هر دور سه تیر پیاپی به هدف بزند . «کاریان» با غرور فراوان گفت : - «کاسان دان» ... چه بهتر از این اگر ده مرتبه هم بگوئی من تیراندازی می کنم ، زیرا به موفقیت و پیروزی خود نهایت اطمینان را دارم . بعد از این مکالمه کوتاه، «کاریان» به رعایت دستور داور مسابقه دو تیر دیگر تیراندازی کرد و خوشبختانه هردو مرتبه پیکان او تا پر در هدف نشست . و به این ترتیب «کاریان» ، طفلی که با ریاست«مهرداد» مخالفت نموده بود ، در مسابقه پیروز شد . نوبت به دیگران رسید . در اولین دور مسابقه چهار نفر از9 نفر توانستند با فرونشانیدن هر سه پیکان در هدف ، از فاصله بیست قدمی موفق شوند . پنج نفر دیگر مردود شدند ، نتوانستند هر سه تیر را به هدف برسانند . این چهار نفر عبارت بودند از : «کاریان» -« سان تاس» – «ابارس» – «مهرداد» ... سه نفر اولی از بزرگترین خانواده های درباری و ارتشی «ماد» و«مهرداد» همان چوپان زاده فقیر بود ... به همان نسبت که «کاسان دان» از موفقیت «مهرداد» خوشحال و خندان بود «کاریان» خشمگین وغضبناک واز اینکه می دید کودک ژنده پوشی که بطور قطع به زحمت شکم خود را سیر نگاه می دارد ، در امر تیراندازی پا به پای فرزندان اشراف پیش می رود ، دندانها را از فرط تنفر و انزجار بر هم می سائید . مردم تماشاچی محبتی نسبت به آن کودک فقیر در خود احساس می کردند . و این نظریه محبت آمیز بعد از پیروزی «مهرداد» به درجه اعلا رسید و مردم پی درپی فریاد می زدند : - هورا ... مهرداد ... «کاسان دان» برای اینکه زودتر نتیجه بازی معلوم شود ، خط مستقیم را پاک کرد و پنج قدم از هدف دورتر رفت وخط مستقیم را به فاصله بیست وپنج قدمی روی زمین ترسیم کرد . این بار نوبت« سان تاس» بود که در تیراندازی پیش قدم شود . «کاسان دان» برای دومین بار نفیر را به لب برد و سه مرتبه در آن دمید و آغاز دومین قسمت از مسابقه تیراندازی را از فاصله بیست وپنج قدمی اعلام کرد . شمشیر کاسان دان بالا رفت . «سان تاس» خود را در محل مسابقه محیا کرد ، کمان را بر سر دست آورده ، تیری در چله کمان گذاشت . کاسان دان فریاد زد : - یک ... دو ...سه ... «سان تاس» شصت از پای کمان برداشت . چشمهای حیرت آلود تماشاچیان ، حیرت زده دیدند که پیکان «سان تاس» با همه زور بازو و قدرتی که در خود سراغ داشت و در حقیقت از همه اطفال نیرومندتر بود ، متأسفانه به هدف نرسید . یعنی فشار زه کمان نتوانست پیکان را تا مقابل هدف پیش ببرد . بلکه تیر کنار میله چوبی بر زمین افتاد . نداهای حیرت آلود از گلوی تماشاچیان بیرون آمد .