1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان زندگی با بهترین عشق در دنیا

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏13/9/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    [h=1][/h][h=1]
    [​IMG]​
    این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم​
    دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت:​
    «عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.»​
    از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم:​
    «عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟»​
    دوستم با همدردی به من گفت:​
    «چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی.​
    غذا می پزی، لباس می شوری، بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری،​
    چه روز بارونی چه آفتابی ، کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه.​
    از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.»​
    دوستم آهی کشید و باز گفت:​
    «بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره.​
    عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.»​
    از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم:​
    «درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.»​
    دوستم خندید و گفت:​
    «خوشحالی؟ داری خودتو فریب می دهی؟»​
    جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره ی پسرم براش تعریف کردم. گفتم:​
    چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد،​
    در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد.​
    خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد.​
    اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد.​
    چون می خواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم.​
    هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد​
    و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده​
    و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.»​
    دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم:​
    پریروز، برای معالجه ،پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت:​
    پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه.​
    پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه، درسته؟​
    دکتر جواب داد: آره پسر باهوش.​
    پسرم بی درنگ به من گفت:​
    مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی.​
    با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند:​
    با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید.​
    حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است.​
    به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم.​
    تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی.​
    اما عزیزم باور کن که​
    زندگی با بچه ها زندگی​
    با بهترین عشق در دنیاست.»
    ​




    [/h]