1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان عاشقانه حس عاشقی

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏13/9/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    [h=1][/h][h=1]
    مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد​
    .
    هیچ کس اونو نمی دید​
    .
    همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن​
    همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود​
    .
    از سکوت خوششون نمیومد​
    .
    اونم می زد​
    .
    غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد​
    .
    چشمش بسته بود و می زد​
    .
    صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود​
    .
    بدون انتها , وسیع و آروم​
    .
    یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد​
    .
    یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود​
    .
    تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده​
    .
    چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه​
    .
    چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو​
    .
    احساس کرد همه چیش به هم ریخته​
    .
    دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد​
    .
    سعی کرد به خودش مسلط باشه​
    .
    یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن​
    .
    نمی تونست چشاشو ببنده​
    .
    هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد​
    .
    سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون​
    .
    دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید​
    .
    و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد​
    .
    یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست​
    .
    چشاشو که باز کرد دختر نبود​
    .
    یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد​
    .
    ولی اثری از دختر نبود​
    .
    نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو​
    .
    چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه​
    .
    ....​
    شب بعد همون ساعت​
    وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید​
    .
    با همون مانتوی سفید​
    با همون پسر​
    .
    هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن​
    .
    و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو​
    ,
    مثل شب قبل با تموم وجود زد​
    .
    احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه​
    .
    چقدر آرامش بخشه​
    .
    اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه​
    .
    دیگه نمی تونست چشماشو ببنده​
    .
    به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد​
    .
    شب های متوالی همین طور گذشت​
    .
    هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه​
    .
    ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد​
    .
    ولی این براش مهم نبود​
    .
    از شادی دختر لذت می برد​
    .
    و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود​
    .
    اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت​
    .
    سه شب بود که اون نیومده بود​
    .
    سه شب تلخ و سرد​
    .
    و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده​
    .
    دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد​
    .
    اونشب دختر غمگین بود​
    .
    پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت​
    .
    سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود​
    .
    دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه​
    .
    ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد​
    .
    نمی تونست گریه دختر رو ببینه​
    .
    چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو​
    به خاطر اشک های دختر نواخت​
    .
    ...​
    همه چیشو از دست داده بود​
    .
    زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود​
    .
    یه جور بغض بسته سخت​
    یه نوع احساسی که نمی شناخت​
    یه حس زیر پوستی داغ​
    تنشو می سوزوند​
    .
    قرار نبود که عاشق بشه​
    ...
    عاشق کسی که نمی شناخت​
    .
    ولی شده بود ... بدجورم شده بود​
    .
    احساس گناه می کرد​
    .
    ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد​
    .
    ...​
    یک ماه ازش بی خبر بود​
    .
    یک ماه که براش یک سال گذشت​
    .
    هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت​
    .
    چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت​
    .
    و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود​
    .
    ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده​
    ...
    آرزوش فقط یه بار دیگه​
    دیدن اون دختر بود​
    .
    یه بار نه ... برای همیشه​
    .
    اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر​
    با همون پسراز در اومد تو​
    .
    نتونست ازجاش بلند نشه​
    .
    بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش​
    .
    بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره​
    .
    دلش می خواست داد بزنه ... تو کجاییآخه​
    .
    دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون​
    و برای خود اون بزنه​
    .
    و شروع کرد​
    .
    دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن​
    .
    و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد​
    .
    نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد​
    .
    یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین​
    .
    چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد​
    .
    سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت​
    .
    سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد​
    .
    -​
    ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
    صداش در نمی اومد​
    .
    آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه​
    :
    -​
    حتما ..
    یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش​
    فقط برای اون​
    مثل همیشه​
    فقط برای اون زد​
    اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد​
    نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه​
    پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره​
    دختر می خندید​
    پسر می خندید​
    و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید​
    آروم و بی صدا​
    پشت نت های شاد موسیقی​
    بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد​

    ​




    [/h]