1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان بسیار زیبا و عاشقانه ی فرشته

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏13/9/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    [h=1][/h][h=1]
    [​IMG]​
    ننا همیشه از نبود پدرش رنج می برد ...وضع خواهرش جولیا ار اون بدتر بود...​
    آخه همه فکر می کردن اون بچه ی یه رابطه ی نامشروعه.​
    ومادر هم دربرابر تحقیرای دیگران وعلی الخصوص مادربزرگ کمرش خم شده بود​
    اما با این وجود همیشه​
    از جولیا دفاع می کرد.شب هنگام وقتی ننا از دانشگاه اومده بود​
    به همراه مادرش اشکای خواهر کوچولوشو پاک کرد و هر سه دستاشونو به​
    سمت آسمون بلند کردن​
    وبا هم این دعارو کردن:خدایا ما میدونیم فرشتمون​
    یه روزی میاد و زندگیمونو زیبا می کنه...​
    امیدواریم خیلی زود بیاد...الهی آمین

    در همون لحظه یه جوون پنجره ی اتاقشو که دقیقا روبه روی پنجره ی اتاق جولی
    ​
    بود باز کرد و اونارودید...​
    اون سه متوجه نشدند که چقدرزود دعاشون مستجاب شد

    از اون روز نیک وارد زندگیه اونا شد...نیک شده بود مرحم راز سوفی...
    ​
    و کاری کرده بود که همه شیفتش شده بودن...​
    ازاون روز قیافه ی ننا دیگه عبوس نبود...​
    اون یاد گرفته بود بخنده...​
    و اینو مدیون نیک بود...کم کم عشق نیک توی دلش جاباز کرد...​
    یه روز ننا تصمیم گرفت درمورد این عشق ب انیک صحبت کنه

    صبح جیمز که از خیلی پیشترها شیفته ی ننا بود اون رو دید اون می خواست
    ​
    به ننا بگه چقدر دوستش داره​
    و ننا که نیاز به دردو دل داشت نتونست جلوی خودشو بگیره​
    و همه چیزو به جیمز گفت...​
    تا اسم نیک اومد گرد غم به چهره ی جیمز نشست...

    شب هنگام ننا ... بادسته گلی که جیمز براش گرفته بود به خونه ی نیک رفت...
    ​
    قبل از اینکه بتونه چیزی بگه عکس نیکو با یه دخترخیلی زیبا که لباس​
    عروس به تن داشت دید...​
    از نیک پرسید این کیه؟؟؟و نیک باحرفاش کاخ آرزوهای ننا رو روی سرش خراب کرد...​
    نیک گفت:​
    اینو می گی...اوه معذرت می خوام ننا نمی دونم چرا​
    تا به حال درمورد همسرعزیزم باهات حرفی نزدم ...​
    این جورجیا همسر زیبا و مهربونمه...میدونی ما باهم یه دعوای اساسی​
    کردیم واون قهر کرد​
    و از نیویورک اومد اینجا...منم بعد یه مدت متوجه شدم بدون​
    اون نمیتونم یه ثانیه دووم بیارم...​
    اوه ننا اینا چیه ؟؟؟داری گریه می کنی؟؟؟من حرف بدی زدم؟؟؟​
    ننا درحالی که به خودش ناسزا می گفت اونجا رو ترک کرد...

    هوا هم مثل ننا بارونی بود...از اون طرف جیمز هم داشت اشک می ریخت
    ​
    و به نیک غبطه می خورد...​
    و ناگهان نیک در آغوش مادرش شروع کرد به ضجه زدن...

    ازاون روز نیک سعی کرد به جیمز نزدیک بشه ...
    ​
    اون تمام کارا و چیزایی که ننا دوست داشتو به جیمز گفت.​
    چندهفته بعد ننا احساس کرد عشق واقعیشو پیداکرده...​
    جیمز ازاینکه تونسته بود دل ننارو بدست بیاره​
    هر روز هزاران بار از نیک تشکر می کرد.و همیشه​
    برای اون و همسرش آرزوی خوشبختی می کرد.​
    جیمز دلو به دریا زد و از ننا خواستگاری کرد...اما ننا همواره دچار شک و تردید بود...​
    اینبار بازم نیک بود که به داد جیمز رسید و ننارو توجیه کرد که باید​
    به ندای قلبش گوش بده :​
    برای گفتن دوستت دارم همیشه وقت نداری پس بهش بگو اونقدر دوستش داری که​
    بتونی باهاش زندگیه جدیدی رو شروع کنی...شاید دیگه فردایی نباشه!!!​
    همون روز یه نامه از پدرننا رسید ...و سوفی با مادربزرگ یه​
    دعوای اساسی به خاطر جولیا کرد...​
    مادربزرگ علت تمام بدبختی هارو وجود نحس جولیا میدونست​
    چون یه بچه ی نامشروع بود...​
    ومادر از جولیا که درآغوشش اشک می ریخت دفاع می کرد...​
    بازم سرو کله ی فرشته پیداشد...​
    و مادربزرگو باگفتن واقعیت متعجب کرد: درست10سال پیش سوفی متوجه شد​
    پسرتو رابطه ی نامشروعی داشته...​
    وبدتر از اون بچه ای هم ازاین رابطه داره...پسربزدل توبا کمال​
    وقاحت این بچه رو به این زن سپرد...​
    زنی که سالها تحقیرش کردی... پسرت ازهمون روز ناپدید شد...​
    میدونی چرا؟؟؟​
    چون نمیتونست تو چشمای این زن نگاه کنه.واین زن توی این سالها داشت​
    تاوان گناه پسر تورو میداد.​
    این هم نامه ی پسرت ...اگه حرفامو قبول نداری بخونش...​
    مادربزرگ شوکه شده بود.

    ننا شب هنگام به کلیسا رفت وباکمال تعجب جیمزرو دید بایک حلقه...

    چندهفته بعد وقتی ننا وجیمز درحال خرید بودن همسر نیکو برای اولین باردیدن...اما...
    ​
    بایک مرد ناشناس.اونها شروع به صحبت باهم کردند .وقتی حرف نیک شد مرد گفت:​
    اوه نیک ...​
    قدر سلامتیمونو باید بدونیم...اصلا دوست ندارم جای نیک باشم ...​
    میدونید که 3 روزه بستریه؟؟؟​
    همسرمن دکتر معالجش هست.خیلی حالش وخیمه...​
    اون قلب دیگه براش قلب نمیشه...​
    دکترا ازش قطع امیدکردن...

    ننا و جیمز خشکشون زده بود...توی بیمارستان نیک درحالی که اشک می ریخت
    ​
    به مادرش می گفت:​
    چطوری می تونستم بااین قلب بیمار...بااین عمر کوتاهم زندگیشو نابود کنم...​
    اون تموم دنیای من بود...​
    نمیتونستم خراب شدن دنیامو ببینم...جیمز اونو خیلی دوست داره​
    حتی شاید بیشترازمن...​
    همین که خوشبخته برای من کافیه...

    ننا وجیمز وارد شدن...نیک تنها تونست اینو بگه:call ho naa ho(شایددیگه فردایی نباشه)

    اون حقیقتا یک فرشته بود.

    ❤ بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی
    ​
    و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.​

    ​




    [/h]