1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

آنكه عاشق می شود خدائی دارد

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏12/9/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    [h=1][/h][h=1] [​IMG]
    آنكه عاشق می شود خدائی دارد ​
    ​
    [​IMG]​

    ​

    ​
    بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . ​

    ​
    فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار ​

    ​
    و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد ​

    ​
    [​IMG]​

    ​

    ​
    و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . ​

    ​
    پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند
    ​

    ​
    و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت . ​

    ​
    ​
    ​
    [​IMG]​


    ​

    ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت
    ​

    ​
    و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد .
    ​

    ​
    و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت . ​

    ​
    ​
    [​IMG]​

    ​
    ​
    و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است ​

    ​
    و آن که عاشق است ، دعا می کند
    ​

    ​
    و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت . ​

    ​
    ​
    [​IMG]​
    ​

    ​
    دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ، ​

    ​
    درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد
    ​

    ​
    و کود داد و هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک . ​
    ​
    ​
    [​IMG]​

    ​
    ​
    و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است
    ​

    ​
    و آن که امید دارد ، حتما عاشق استو آن که عاشق است ، ، دعا می کند
    ​

    ​
    و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت .
    ​
    ​
    ​
    [​IMG] ​


    ​
    و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، ​

    ​
    با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ،
    ​

    ​
    پس برای من هم خدایی است . ​

    ​
    ​
    [​IMG]​

    ​
    ​
    و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .​
    ​







    [/h]