1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان درخت بخشنده و مهربان

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏11/9/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    [h=1][/h][h=1]
    [​IMG] ​
    روزی روزگاری درختی بود …. ​
    و پسر کوچولویی را دوست می داشت . ​
    پسرک هر روز می آمد ​
    برگ هایش را جمع می کرد ​
    از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد . ​
    از تنه اش بالا می رفت ​
    از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد ​
    و سیب می خورد ​
    با هم قایم باشک بازی می کردند . ​
    پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید . ​
    او درخت را خیلی دوست می داشت ​
    خیلی زیاد ​
    و در خت خوشحال بود ​
    اما زمان می گذشت ​
    پسرک بزرگ می شد ​
    و درخت اغلب تنها بود ​
    تا یک روز پسرک نزد درخت آمد ​
    درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، ​
    ​
    سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . » ​
    پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست . ​
    می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم . ​
    من به پول احتیاج دارم ​
    می توانی کمی پول به من بدهی ؟ ​
    درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم » ​
    من تنها برگ و سیب دارم . ​
    سیبهایم را به شهر ببر بفروش ​
    آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد . ​
    پسرک از درخت بالا رفت ​
    سیب ها را چید و برداشت و رفت . ​
    درخت خوشحال شد . ​
    اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت … ​
    و درخت غمگین بود ​
    تا یک روز پسرک برگشت ​
    درخت از شادی تکان خورد ​
    و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش » ​
    پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ، ​
    زن و بچه می خواهم ​
    و به خانه احتیاج دارم ​
    می توانی به من خانه بدهی ؟ ​
    درخت گفت : « من خانه ای ندارم ​
    خانه من جنگل است . ​
    ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری ​
    و برای خود خانه ای بسازی ​
    و خوشحال باشی . » ​
    آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد ​
    و درخت خوشحال بود ​
    اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت ​
    و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد ​
    با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت : ​
    « بیا پسر ، بیا و بازی کن » ​
    پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم . ​
    قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟ ​
    درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز
    آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی ​
    و خوشحال باشی . ​
    پسر تنه درخت را قطع کرد ​
    قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد . ​
    و درخت خوشحال بود ​
    پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین ​
    درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم ​
    اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو ​
    پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام ​
    و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟ ​
    درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند ​
    و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند … ​
    ​
    دوستان خوبم ، آیا شرح داستان ، چیزی به یاد ما نمیآورد ؟ ​
    اکثر ما شبیه پسرک داستان هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم ​
    درخت همان والدین ماست ، تا وقتی کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم
    ​
    تنهایشان میگذاریم و دوباره زمانی به سویشان بر میگردیم که نیازمند هستیم و گرفتار ​
    برای والدین خود وقت نمیگذاریم ، آیا تا به حال به این فکر کرده ایم که پدر و مادر برای ما ​
    همه چیز را فراهم میکنند تا ما را شاد نگه دارند و با مهربانی چاره ای برای رفع مشکل ما پیدا میکنند ​
    و تنها چیزی که در عوض از ما می خواهند این است که ​
    تنهایشان نگذاریم ​
    به والدین خود عشق بورزیم ، فراموششان نکنیم ​
    برایشان زمان اختصاص دهیم ​
    همراهیشان کنیم ​
    شادی آنها در دیدن ماست ​
    هر انسانی میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد ​
    ولی پدر و مادر فقط یک بار ….​

    ​




    [/h]