1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ما و خدا (داستان)

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏11/9/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    [h=1][/h][h=1] خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

    بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

    خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

    بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

    خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

    بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

    خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

    بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

    خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

    بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

    خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

    بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

    خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم



    بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد



    خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

    ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

    خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

    ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

    خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

    ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

    خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...


    بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری







    [/h]