1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان عشق مادری و باران احمق !!

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏11/9/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    [h=1][/h][h=1]
    [​IMG]​
    WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN​
    وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
    BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”​
    برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
    SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”​
    خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
    DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.​
    پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
    BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”​
    اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
    “STUPID RAIN”​
    [h=3]باران احمق
    THAT’S MOM!!![/h]





    [/h]