1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه سیمین بهبهانی + اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    مباد عمر درین آرزو تباه کنم
    که بی رقیب به رویت دمی نگاه کنم
    تو دور از منی ای نازنین من ، بگذار
    به یاد چشم تو این نامه را سیاه کنم
    نیم چو پرتو مهتاب تا نخوانده ،‌شبی
    به کنج خوابگهت جست و جوی راه کنم
    ز عمر ،‌ صحبت اهل دلی ست حاصل من
    درین محاسبه ، حاشا کگه اشتباه کنم
    به غیر دوست که نازش به عالمی ارزد
    نیاز پیش کسی گر برم ، گناه کنم
    خمیده پشت ،‌ چو نگرس ،‌ نمی توانم زیست
    درین امید که از تاج زر کلاه کنم
    نخفت دیده ی سیمین ز تاب دوری دوست
    به صدق دعویش ای شب ! تو را گواه کنم


     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    وه !‌ که یک اهل دل نمی یابم
    که به او شرح حال خود گویم
    محرمی کو که ،‌ یک نفس ، با او
    قصه ی پر ملال خود گویم ؟
    هر چه سوی گذشته می نگرم
    جز غم و رنج حاصلم نبود
    چون به اینده چشم می دوزم
    جز سیاهی مقابلم نبود
    غمگساران محبتی !‌ که دگر
    غم ز تن طاقت و توانم برد
    طاقت و تاب و صبر و آرامش
    همگی هیچ نیمه جانم برد
    گاه گویم که : سر به کوه نهم
    سیل آسا خروش بردارم
    رشده ی عمر و زندگی ببرم
    بار محنت ز دوش بردارم
    کودکانم میان خاطره ها
    پیش ایند و در برم گیرند
    دست القت به گردنم بندند
    بوسه ی مهر از سرم گیرند
    پسرانم شکسته دل ،‌پرسند
    کیست آخر ، پس از تو ، مادر ما ؟
    که ز پستان مهر ، شیر نهد
    بر لب شیرخوار خواهر ما ؟
    کودکان عزیز و دلبندم
    زندگانی مراست بار گران
    لیک با منتش به دوش کشم
    که نیفتد به شانه ی دگران
     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    سنگ گور

    ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
    بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
    بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
    در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
    ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
    با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
    گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
    من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
    من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
    او در دل سودازده از عشق شرر داشت
    او در همه جا با همه کس در همه احوال
    سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
    من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
    در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
    وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
    مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
    من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
    دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
    اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
    مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
    بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
    آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
    او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
    چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
    من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
    افسردگی و سردی ی کافور نهادم
    او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
    سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
     
  4. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    نیمه شب در بستر خاموش سرد
    ناله کرد از رنج بی همبستری
    سر ، میان هر دو دست خور فشرد
    از غم تنهایی و بی همسری
    رغبتی شیرین و طاقت سوز و تند
    در دل آشفته اش بیدار شد
    گرمی خون ، گونه اش را رنگ زد
    روشنی ها پیش چشمش تار شد
    آرزویی ، همچو نقشی نیمه رنگ
    سر کشید و جان گرفت و زنده شد
    شد زنی زیبا و شوخ و ناشناس
    چهره اش در تیرگی تابنده شد
    دیده اش در چهره ی زن خیره ماند
    ره ، چه زیبا و چه مهر آمیز بود
    چنگ بر دامان او زد بی شکیب
    لیک رویایی خیال انگیز بود
    در دل تاریک شب ، بازو گشود
    وان خیال زنده را در بر گرفت
    اشک شوقی پیش پای او فشاند
    دامنش را بر دو چشم تر گرفت
    بوسه زد بر چهره ی زیبای او
    بوسه زد ،‌اما به دست خویش زد
    خست با دندان لب او را ، ولی
    بر لبان تشنه ی خود نیش زد
    گرمی شب ، زوزه ی سگ های شهر
    پرده ی رؤیای او را پاره کرد
    سوزش جانکاه نیش پشه ها
    درد بی درمان او را چاره کرد
    نیم خیزی کرد و در بستر نشست
    بر لبان خشک سیگاری نهاد
    داور اندیشه ی مغشوش او
    پیش او ، بنوشته ی مغشوش او
    پیش او ، بنوشته طوماری نهاد
    وندر آن طومار ، نام آن کسان
    کز ستم ها کامرانی می کنند
    دسترنج خلق می سوزند و ، خویش
    فارغ از غم زندگانی می کنند
    نام آنکس کز هوس هر شامگاه
    در کنار آرد زنی یا دختری
    روز ، کوشد تا شکار او شود
    شام دیگر ،‌ دلفریب دیگری
    او درین بستر به خود پیچید مگر
    رغبتی سوزنده را تسکین دهد
    وان دگر هر شب به فرمان هوس
    نو عروسی تازه را کابین دهد
    سردی ی تسکین جانفرسای او
    چون غبار افتاد بر سیمای او
    زیر این سردی ، به گرمی می گداخت
    اخگری از کینه ی فردای او
     
  5. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    صدای تو

    صدای تو گرم است و مهربان
    چه سحر غریبی درین صداست
    صدای دل مرد عاشق است
    که این همه با گوشم آشناست
    صدای تو همچون شراب سرخ
    به گونه ی زردم دوانده خون
    چنین که مرا مست می کنی
    نشانی ی میخانه ات کجاست ؟
    به قطره ی شبنم نگاه کن
    نشسته به گلبرگ مخملی
    به مخمل آن نیمتخت سرخ
    اگر بنشانی مرا به جاست
    صدای تپش های قلب من
    به گوش تو می گوید این سخن
    که عاشقم و درد عاشقی
    چگونه ندانی که بی دواست ؟
    ز جک جک گنجشک های باغ
    تداعی صد بوسه می کنم
    بیا و ببین در خیال من
    چه شور و چه هنگامه یی به پاست
    چه بی دل و بی دست و پا منم
    چنین که شد از دست دامنم
    چرا به کناری نیفکنم
    ز چهره حجابی که از حیاست
    دلم همه شد آب آب آب
    که سر بگذارم به شانه ات
    مگر بنوازی و دل دهی
    که فاش کنم آنچه ماجراست
    به زمزمه گوید زمان عمر
    که پای منه در زمین عشق
    به غیر هوای تو در سرم
    زمین و زمان پای در هواست
     
  6. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    رقاصه
    در دل میخانه سخت ولوله افتاد
    دختر رقاص تا به رقص در آمد
    گیسوی زرین فشاند و دامن پر چین
    از دل مستان ز شوق ، نعره برآمد
    نغمه ی موسیقی و به هم زدن جام
    قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت
    پیچ وخم آن تن لطیف پر از موج
    آتش شوقی در آن گروه برانگیخت
    لرزه ی شادی فکند بر تن مستان
    جلوه ی آن سینه ی برهنه ی چون عاج
    پولک زر بر پرند جامه ی او بود
    پرتو خورشید صبح و برکه ی مواج
    آن کمر همچو مار گرسنه پیچان
    صافی و لغزنده همچو لجه ی سیماب
    ران فریبا ز چک دامن شبرنگ
    چون ز گریبان شب ، سپیدی ی مهتاب
    رقص به پایان رسید و باده پرستان
    دست به هم کوفتند و جامه دریدند
    گل به سر آن گل شکفته فشاندند
    سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند
    دختر رقاص لیک چون شب پیشین
    شاد نشد ، دلبری نکرد ، نخندید
    چهره به هم در کشید و مشت گره کرد
    شادی ی عشاق خسته را نپسندید
    دیده ی او پر خمار و مست و تب آلود
    مستی ی او رنگ درد و تلخی ی غم داشت
    باده در او می فروزد ، گرم و شرر خیز
    حسرت عمری نشاط و شور که کم داشت
    اوست که شادی به جمع داده همه عمر
    لیک دلش شادمان دمی نتپیده
    اوست که عمری چشانده باده ی لذت
    خود ، ولی افسوس جرعه یی نچشیده
    اوست که تا نالهاش غمی نفزاید
    سوخته اندر نهان و دوخته لب را
    اوست که چون شمع با زبانه ی حسرت
    رقص کنان پیش خلق ، سوخته شب را
    آه که باید ازین گروه ستمگر
    داد دل زار و خسته را بستاند
    شاید از این پس ، از این خرابه ی دلگیر
    پای به زنجیر بسته را برهاند
    بانگ بر آورد ای گروه ستمگر
    پشت مرا زیر بار درد شکستید
    تشنه ی خون شما منم ، منم آری
    گل نفشانید و بوسه هم نفرستید
    گفت یکی ،‌ زان میان که : دختره مست است
    مستی ی او امشب از حساب فزون است
    آه ببین چهره اش سیاه شد از خشم
    مست ... نه ، این بینوا دچار جنون است
    باز خروشید دخترک که : بگویید
    کیست ؟ بگویید از شما چه کسی هست ؟
    کیست که فردا ز خود به خشم نراند
    نقد جوانی مرا چو می رود از دست ؟
    کیست ؟ بگویید ! از شما چه کسی هست
    تا ز خراباتیان مرا برهاند ؟
    زندگیم را ز نو دهد سر و سامان
    دست مرا گیرد و به راه کشاند ؟
    گفته ی دختر ، میان مجمع مستان
    بهت و سکوتی عجیب و گنگ پرکند
    پاسخ او زان گروه می زده این بود
    از پی لختی سکوت .... قهقهه یی چند
     
  7. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113


    آنان که خاک را


    تمام دلم دوست داردت
    تمام تنم خواستار توست
    بیا و به چشم قدم گذار
    که این همه در انتظار توست
    چه خوب و چه خوبی ، چه نازنین
    تو خوب ترینی ، تو بهترین
    چه بخت بلندی ست یار او
    کسی که شبی در کنار توست
    نظر نه به سود و زیان کنم
    هر آنچه بگویی همان کنم
    بگو که بمان ، یا بگو بمیر
    اراده ی من اختیار توست
    به گوشه ی چشمی نگاه کن
    ببین چه به پایت فکنده ام
    مگر به نظر کیمیا شود
    دلی که چنین خکسار توست
    خموشی ی شب های سرد من
    چرا نشود پر ز شور عش
    که لغزش آن دست های گرم
    به سینه ی من یادگار توست
    ز میوه ی ممنوع حیف و حیف
    که ماند و به غفلت تباه شد
    وگرنه تو را م یفریفتم
    که سابقه یی در تبار توست
    چنین که ملنگم ، چنین که مست
    که برده حواس مرا ز دست ؟
    بدین همه جلدی و چابکی
    غلط نکنم ،‌ کار کار توست
    به دار و ندارم نگاه کن
    که هیچ به جز عاشقی نماند
    تمام وجودم همین دل است

    تمام دلم بی قرار توست
     
  8. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    ستاره در ساغر

    صفحه ی خیالم را نقش آن كمان ابروست
    این سر بلاكش را كج خیالی از این روست
    چشم و روی او با هم سازگار و ، من حیران
    كاین سپیدی بخت است آن سیاهی ی جادوست
    عقل ، ره نمی جوید در خیال مغشوشم
    این كلاف سر در گم یادگار آن گیسوست
    چون ستاره در ساغر ، چون شراره در مجمر
    برق عشق سوزانش در دو دیده ی دلجوست
    همچو گل مرا بینی ،‌ سرخ روی وخندان لب
    گرچه هر دمم از غم ، نیش خار در پهلوست
    شوخ پر گناهش را ، مست فتنه خواهش را
    چشم دل سیاهش را عاشقانه دارم دوست
    با خیال آن لبها ، گفته این غزل سیمین
    لطف و شور و شیرینی در ترانه اش از اوست

     
  9. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    اگر دردی نباشد

    اگر دستی کسی سوی من آرد
    گریزم از وی و دستش نگیرم
    به چشمم بنگرد گر چشم شوخی
    سیاه و دلکش و مستش نگیرم
    به رویم گر لبی شیرین بخندد
    به خود گویم که : این دام فریب است
    خدایا حال من دانی که داند ؟
    نگون بختی که در شهری غریب است
    گهی عقل اید و رندانه گوید
    که : با آن سرکشی ها رام گشتی
    گذشت زندگی درمان خامی ست
    متین و پخته و آرام گشتی
    ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه
    که : از این پختگی حاصل چه دارم ؟
    به جز نفرت به جز سردی به جز یأس
    ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟
    مرا بهتر نبود آن زندگانی
    که هر شب به امیدی دل ببندم ؟
    سحرگه با دو چشم گریه آلود
    بر آن رؤیای بی حاصل بخندم ؟
    مرا بهتر نبود آن زندگانی
    که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟
    مرا بهتر نبود آن زندگانی
    که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟
    مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟
    کجا شد آن دل خوش باور من ؟
    چه شد آن اشک ها کز جور یاران
    فرو می ریخت ، از چشم تر من ؟
    چه شد آن دل تپیدن های بیگاه
    ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی ... ؟
    چرا دیگر مرا آشفتگی نیست
    ز تاب گردش چشم سیاهی ؟
    خداوندا شبی همراز من گفت
    که : نیک و بد در این دنیا قیاسی ست
    دلم خون شد ز بی دردی خدایا
    چو می نالم ،‌ مگو از ناسپاسی ست
    اگر دردی در این دنیا نباشد
    کسی را لذت شادی عیان نیست
    چه حاصل دارم از این زندگانی
    که گر غم نیست شادی هم در آن نیست
     
  10. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    سنگ صبور

    امشب به لوح خاطر مغشوشم
    یادی از آن گذشته ی دور اید
    از قصه های دایه به یاد من
    افسانه یی ز سنگ صبور اید
    زان دختری که قصه ی نکامی
    بر سنگ سخت تیره فرو می خواند
    یاران دل سیاه ، کم از سنگند
    زین رو فسانه ،‌ در بر او می خواند
    لیکن مرا چو دختر پندارم
    هم صحبتی و سنگ صبوری نیست
    سنگ صبور پیشکش دوران
    سنگ سیاه خانه ی گوری نیست
    یاری چه چشم دارم از این یاران ؟
    کاینان هزار صورت و صد رنگند
    در روی من به یاوریم کوشند
    پنهان ز من ،‌ به خصم هماهنگند
    اشکم ز دیده رفت و نمی دانم
    کاین اشک ها نثار که م یباید
    وین نیمه جان خسته ز نکامی
    بر لب به انتظار که می باید