1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حکایتهایی از امام محمد باقر (ع)

شروع موضوع توسط سجاد.اروميه ‏3/9/11 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/11
    ارسال ها:
    4,021
    تشکر شده:
    408
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    بماند
    تیرانداز پیر​


    دستور خلیفه بود آن دو را دستگیر کرده بودند و به شام آورده بودند. حالا پدر و پسر را نزد هشام می بردند.

    امام آهسته قدم برمیداشت. پسرش، جعفر کنارش راه میرفت. باغ قصر بزرگ و زیبایی بود. از پشت پرچین سبز صدای خنده می آمد.

    خلیفه روی تخت نشسته بود.درباریان تیراندازی میکردند. عقابی روی دستش بود. پرهای عقاب را نوازش میکرد. منتظر بود. با آمدن امام نیم خیز شد. پیشوای علویان چهره ای مصمم داشت. برخاست. چند روز فکر کرده بود تا چه طور باقر و پسرش را بکشد. همه چیز آماده بود. کمانی را که از قبل آماده گذاشته بود، برداشت. جلو آمد و گفت: (( شنیدم خاندان علی، شجاع و ماهر هستند. ولی نمیدانم درست است یا نه.))

    لحظه ای ساکت شد. کمان را دراز کرد و ادامه داد: (( ای باقر! دوست داری با بزرگان دربار تیر بیندازی؟))
    چند نفر هدف را نشانه گرفته بودند. امام دستی به ریش سفیدش کشیده و گفت: (( من پیر شده ام. این کار از من گذشته است)).

    هشام جلوتر آمد. اصرار کرد.کمان را به امام داد و گفت: (( بزرگان دربار منتظر هنرنمایی شما هستند)).
    امام وقتی دید هشام پافشاری میکند، عبایش را به جعفر، پسرش داد. پیش رفت.

    خلیفه از درباریان خواست کنار بایستند. امام رو به هدف ایستاد. پیر بود، ولی دستانش نمیلرزید. تیری برداشت و در چله کمان گذاشت. کمان را بالا آورد و کشید. بعضی به کمان نگاه میکردند. عده ای چشم به هدف داشتند.
    امام نشانه گرفت و تیر را رها کرد. تیر پرواز کرد و درست وسط هدف نشست. چند نفر با تعجب فریاد زدند. هشام با ناراحتی جا به جا شد، باور نمیکرد.

    امام دوباره تیری برداشت و هدف را نشانه گرفت. تیر خورد به دنباله تیر اول. امام تیر سومی برداشت. با هر تیری که به هدف میخورد، درباریان بیشتر تعجب میکردند. هرگز چنین تیراندازی ندیده بودند.

    هشام که خشمگین شده بود، لیوان آبی نوشید. نمی توانست قبول کند که پیشوای پیر شیعیان به این خوبی تیراندازی کند.هشت تیر پشت سر هم به هدف خورده بودند.

    امام کمان را روی سبزه ها گذاشت و به فرزندش نزدیک شد. جعفر آرام ایستاده بود. تبسمی بر لب داشت.
    هشام خود را خوشحال نشان میداد. بلند شد. پیش آمد و گفت: (( آفرین بر تو! تیراندازی را به این خوبی از چه کسی آموخته ای؟))

    درباریان درباره مهارت امام حرف میزدند. امام صبر کرد، ساکت شوند. سپس گفت: (( در جوانی مدتی تیراندازی میکردم. بعد آن را رها کردم تا امروز که تو خواستی تیر بیندازم.))

    هشام به فرزند امام اشاره کرد و گفت: (( جعفر چه طور؟ او هم به خوبی تو تیر می اندازد؟))

    - ما کمال را، از همدیگر به ارث می بریم.

    هشام نمی دانست چه کند. آن دو را آورده بود. خواسته بود هر دو را بکشد. حالا با این کار، درباریان هم از آن دو تعریف می کردند.اگر در شام می ماندند، مردم دورشان جمع می شدند. فکر کرد اشتباه بزرگی کرده که آن ها را از مدینه آورده است. باید آن دو را زودتر باز می گرداند.


    بحارالانوار، ج46، ص 306. ​