1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه داستان

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏27/8/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    [HR][/HR] اصلا باورم نمیشه که توی ماه اخر سال هستیم و قراره کمتر از ۲۸ روز دیگه سال جدید دیگه ایی رو توی خونه مشترکمون اغاز کنیم . خونه مشترکی که برای ساختنش خیلی سختی ها کشیدیم . و حال از داشتن این خونه مشترک به خودمون میبالیم .
    هنوز کارای خونه رو شروع نکردم ولی یه لیست بلند بالا نوشتم از کارای خونه که همگی رو گذاشتم برای همون هفته اخر . آخه من یه اخلاق بدی که دارم اینه که دقیقا روز سال تحویل باید توی خونم بوی تمیزی و وایتکس و رافو*نه و از این چیزا بیاد دیگه .... ( مدیونین اگه فک کنین که وسواس دارم )
    یه لیست دیگه هم از مایحتاج مورد نیاز نوشتم که انشاا... تو هفته دیگه اونا تهیه میشن .
    و اما من و این همه مدت و نبودنم . از اون سرما خوردگیه بگم که تا چند وقت ادامه داشت شاید باورتون نشه ولی من هنوزم دارم سرفه میکنم . اواسط همون سرما خوردگیه بود که دیدم روی قفسه سی -*نم یه چیزی مثل جوش در اومده اولش گفتم شاد جوشه با اینکه سابقه نداشته تا حالا من توی تنم جوش بزنم . یکمی ضدعفونیش کردم و گفتم خوب میشه دیگه . چند روزی گذشتو یکی از دوستای دبیرستانم اومد خونمون و بعد از ناهار رفت . قرار بود بابایی بره سفر و مامی بهم خبر داد و منم وسیله هامو جمع کردم و برایاینکه شوشو چند روزی تنها باشه با دوستاش رفتم خونه مامی اینا . البته داداشی اومد دنبالم . روز اربعین هم خواب دیده بودم که دارم شیرکاکائو میدم بنابراین روز اربعین هم شیرکاکائو نذری دادم ..... دوباره حواسم معطوف همون جوشه شد و دیدم شده مثل یه تیکه سنگ بزرگ و سفت . و هراز گاهی که سمت چپم درد میگرفت من میزاشتم به حساب قلبم و قرصای قلب میخوردم ولی نگو از اون بوده . خلاصه با دوست مامی که کتره مشورت کردم و رفتم مطبش و معاینه و از این حرفا . کلی هم داره داده بهم تا یکماهی بگذره انشاا.. که خوب بشه و اگه نشه دوباره یه درمان دیگه .... و فکر کنین که چقدر اینا روحیه منو ریخته بود بهم . همون روزایی که خونه مامی اینا بودم زنگیدم به مامی شوشو که دیدم تا جایی که تونست گله و شکایت کرد بعدشم کلی حرف و اینا که چرا رفتی اونقدر که من بعد از تلفنشون دگرگون شده بودم و افسرده شدم . با شوشو هم حرفیدم و طبق قراری که از قبلش با شوشو داشتیم من فرداش برگشتم خونمون . راستی اینو یادم رفت بگم که یه هفته ایی رو هم رفتم برای یه تیم چی*نی مترجم همراه شدم و باهاشون بودم . خلاصه بابایی زنگید و گفت که داری با دایی اینا میایم شما هم بیایین خونه ما . من از خونه مامی اینا که برگشتم کلی سرما خورده بودم در اون حد که صدام در نمیاومد . چهارشنبه شب بعد از اینکه شوشو اومد رفتیم خونه مامی اینا و اون چند روز تعطیلی رو هم اونجا بودیم به جز یه شبش که من داداشی رو پا گشا کردم و تقریبا همه بودن تو مهمونی . برای شام زرشک پلو با مرف . فسنجون . قورمه سبزی و پلو رعفرونی و کشک بادمجون و سالادهای شیرازی و فصل و یه نوع دیگه سالاد و ژله دریایی و ژله بستی مخلوط و کیک مرغ درستیدم .
    دخی دایی بابام موند خونه ما و فرداش شوشو رفت سرکار یعنی یکشنبه و من و داداشی و دخی دایی بابایی رفتیم خرید . منم برای تولد ناناز کادو نخریده بودم که اون روز براش خریدم و همه کلی از پالتویی که برااش خریدم خوششون اومده بود .
    اینم از مهمونی داداشی اینا .
    * شبا وقتی میبینم شوشو اونقدر خستهاست که حال حرف زدن نداره کلی افسرده میشم . امیدوارم زودتر بتونم برم سرکار تا کمتر حرص بخوم .
    * یلدا جون تو هنوزم یکی از بهترین دوستای منی خانومی . در این شک نکن عزیزم .
    * عسلی جون از دعوتت و همچنین از تلفن هات و احوالپرسی هات خیلی ممنونم خانومی . امیدوارم لایق اینهمه مهربونی هات باشم .
    * از همه شما دوستای گلم هم معذرت میخوام که نگرانم شده بودین . برام دعا کنین که این مریضی چیزی نباشه . روحیه ام یکمی ضعیف شده .....
    * دوستان راستی برنامه هفت سین امسال چیه ؟ چه رنگی بیشتر مده ؟ رنگ مو چی ؟ من کلا عقب موندم چند وقتی . راهنمایی هاتون رو با جون دل میخرم .
    هوا هم که حال میده واسه بیرون رفتن ولی حیف که من پایه ندارم .
    مهربانی را گر قسمت کنیم یقین دارم که به ما هم میرسد . ادمی گر ایستد بربام عشق دستهایش تا خدا هم میرسد.
     
  2. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : مجموعه داستان

    نیمه‌ی تابستان [HR][/HR] نیمه‌ی تابستان تورنتو، نشسته روی صندلی کافه‌ای خیابانی، مات روبرویش را نگاه می‌کند. حاشیه‌ی جدول پیاده‌روی خیابان دراز، زیر نورماه تمام، مردی مست قیقاج می‌رود و تلوتلوخوران پیش می‌آید و پیش می‌آید و پیش می‌آید تا به ته راه می‌رسد و می‌ایستد. سر که بلند می‌کند آسمان را نگاه کند، دود می‌شود و هوا می‌رود. بعد آنی در آن سر خیابان، دوباره پیدا می‌شود تا باز حاشیه‌ی جدول پیاده‌رو، زیر نور ماه تمام، قیقاج برود و تلوتلوخوران پیش بیاید و پیش بیاید و پیش بیاید و همین که به ته راه رسید و ایستاد، دود بشود و هوا برود. بی جنبشی پلک می‌زند و پلک می‌زند تا مهتاب می‌پرد. باور نمی‌کنم! لب‌هایش جنبیده‌اند اما حرف، بالا آمده از ته گودترین چاه دنیا، به زبان نیامده محو شده است. پیاده‌روی دیگر خیابان دراز روبرو آفتاب است. زنی، زل گرمای بعدازظهر، گاهی تند و گاهی به دو، می‌رود و می‌رود و می‌رود تا در دورترین نقطه، در روشنای کورکننده‌ی ته راه، دود بشود و هوا برود. بعد آنی در این سر خیابان، دوباره پیدا می‌شود تا باز، زل گرمای بعدازظهر، گاهی تند و گاهی به دو، برود و برود و برود تا در دورترین نقطه، در روشنای کورکننده‌ی ته راه، دود بشود و هوا برود. باور نمی‌کند خیابان روبرو همان خیابانی باشد که بعدازظهر دیروز گاهی تند و گاهی به دو در پیاده روی آن می‌رفته تا به قرار برسد. سر یکی از چهارراه‌ها دیر و گرگرفته به او رسیده و به نیم‌خنده‌ای از درازی خیابان شکوه کرده بود؛ نگاهش که به نگاه پرخنده‌ی او گره خورده بود، خیابان و هر بهانه از یادش رفته بود. خیابان و پیاده‌روهایش را باور نمی‌کند. باور نمی‌کند مات شده باشد؛ آن هم وقتی که هیچ وقتش نبوده است. گلو و سینه‌اش از بس که سیگار کشیده است، می‌سوزند. چرا سفارش قهوه‌ی داغ داده است؟ کاش قهوه‌ی قجر می‌فروختند. لب‌هایش جنبیده‌اند؟ زهری که خورده، کار را یک‌سره نمی‌کند. ذره ذره ته‌نشین می‌شود و خون توی رگ‌هایش را سرب مذاب می‌کند. از دوار سر و کوب کوب شقیقه‌ها پیش رویش تار و روشن می‌شود. مهتاب می‌پرد، آفتاب می‌آید. آفتاب می‌رود، مهتاب می‌آید. مرد مست و ماه و زن مجنون و خورشید هی گم می‌شوند و هی پیدا می‌شوند. صدای بلند پیشخدمت که فنجان قهوه را روی میز می‌گذارد، تکانش می‌دهد. نگاهش روی میز پی زیرسیگاری می‌گردد و تا می‌یابدش، زیرلب می‌گوید که دیگر چیزی نمی‌خواهد. بند کیف دستی رها شده روی صندلی خالی کنارش را پیش می‌کشد تا پاکت سیگارش را از کیف بیرون بیاورد. چشمش روی روزنامه‌ی کهنه‌ی تا شده خیره می‌ماند. دو دل روزنامه را هم با پاکت سیگار و فندک بیرون می‌کشد. تای روزنامه را بازمی‌کند و آن را روی میز کوچک پایه لق می‌گذارد. سیگارش را که آتش می‌زند، دوباره به خیابان زل می‌زند. روزنامه را چرا مثل همیشه دور نینداخته بود؟ خبر کوتاه را بین آن همه خبر ریز و درشت دیگر دیده بود و از آن گذشته بود تا باورش نکند. اما روزنامه را نگه داشته بود. شاید به دلش افتاده بود به همین زودی وقتش می‌شود تا لابلای حروف ریز و سیاه و بدقواره‌ای که در جایی تنگ به اندازه‌ی دو سه خط ستونی باریک کنار هم چپیده‌اند، پی بهتی بگردد -- بهتی که از درازی این خیابان روبرو و برهوت آن بیابان ندیده هم دورتر می‌رود اما دود نمی‌شود. نگاهش را از خیابان برمی‌دارد و به روزنامه می‌دوزد. خط آخر خبر کوتاه را در دل می‌خواند، "ظهر امروز زانیه را در بیابانی حاشیه‌ی شهر سنگسار کردند." آب و تابی در کار نیست. این "زانیه" غریب‌تر از آن به گوش می‌آید که نشانی از زن داشته باشد. خاکستر سیگارش روی آن می‌ریزد. به تلنگر انگشت می‌پراکندش. پکی به سیگار می‌زند. دود را تا ته فرو می‌دهد. ناگهان صدایی سرد در کاسه‌ی سرش می‌پیچد، "ظهر امروز زانی زنگ می‌زند. " این "زانی" آن‌قدر غریب است که نشانی از مرد ندارد. آخر چرا نمی‌گوید "معشوق"؟ لب‌هایش مگر به هم دوخته نشده‌اند؟ مدعی‌العموم باقی داستان را می‌گوید، "...و به متهم می‌گوید که نزد همسر قانونی‌اش به داشتن رابطه‌ی نامشروع با او اعتراف کرده است..." چرا نمی‌گوید "عشق"؟ مهر به دهانش خورده است. حکم صادر می‌شود، "...در پی شکایت مدعی متهم به محاکمه خوانده می‌شود و پس از اقرار به گناه محکوم شناخته می‌شود." چرا نمی‌گوید "عاشق"؟ لب‌هایش می‌لرزند. حرفی از حنجره‌ی سوخته بیرون نمی‌زند. سیگار را در زیرسیگاری خاموش می‌کند. پلک می‌بندد و صورت گرگرفته را با کف دست‌های عرق کرده می پوشاند. نباید این طور بی پروا می‌رفت؟ صدایش شنیده نمی‌شود. داغی پوست تبدار و نمناک آزارش می‌دهد. سر میزی در کافه‌ای خلوت روبروی هم نشسته‌اند. مرد آبجویش را جرعه جرعه می‌نوشد و نگاهش نمی‌کند. کلافه از گرما و نیافتن کلمه‌های دلخواه هرچه را که به زبانش می‌آید، می‌گوید تا به او بفهماند که معنی نشانه‌های رد و بدل شده در میانشان را چه طور تفسیر کرده است. مرد معذب از رک‌گویی او هم‌چنان نگاهش را می‌دزد و سرآخر کوتاه می‌گوید که به هر حال گفته که آزاد نبوده است. ته مانده‌ی گیلاس شرابش را به یک جرعه می‌نوشد و شمرده می‌گوید که اما اولین نشانه را خیلی پیش از اعلام وضعیت دریافت کرده است. مرد یکه خورده سر بلند می‌کند و تا نگاهشان به هم گره می‌خورد، نشانه‌ی آشنا چنان پررنگ است که هر حرفی را بی معنا می‌کند. صدای پای زن را که دارد می‌دود، می‌شنود. دست‌هایش لخت پایین می‌افتند. پلک بازمی‌کند. قهوه‌ی ولرم را بی میل مزه مزه می‌کند. سرش را پایین می‌اندازد و آن‌قدر به حروف روزنامه زل می‌زند که سرگیجه‌اش به اوج برسد. صفحه‌ی روزنامه برهوتی می‌شود که از هرم آفتابی جهنمی می‌سوزد. زانیه بی اسم است، بی صورت است، بی صداست. وسط معرکه مانده است تا حلقه‌ی دورش، به پیچ و تاب جنون، دم به دم تنگ‌تر و تیره‌تر بشود. غرق سودای نشانه‌های آشنا، به فکر سنگ‌هایی که می‌خواهند کمانه کنند تا پوست سوخته و گوشت ملتهب را بدرند و به استخوان برسند، نیست. دستی به تردید به طرف سنگ‌ریزه‌ای می‌رود و دست‌هایی دیگر را با یقین به قلوه‌سنگ می‌رساند. زوزه‌ی هجوم پاره پاره‌اش می‌کند. دلش آشوب می‌شود. نگاهش را از روزنامه برمی‌دارد. نفسش تنگ می‌شود. رگ‌هایش از فشار سرب مذاب در عذابند. رو به خیابان می‌کند تا به سرابی دیگر پناه ببرد. سرخوش از خواب دم صبح آهنگی را زیر لب زمزمه می‌کند و در آشپزخانه می‌پلکد. دلش نمی‌خواهد از خانه بیرون برود. می‌داند که زنگ تلفن به صدا در می‌آید و صدای مرد از آن سوی گوشی شنیده می‌شود. ظرف‌های نشسته را می‌شوید. گلدان‌ها را آب می‌دهد. لکه‌های روی قفسه‌ها و پیشخان را پاک می‌کند و جام پنجره را برق می‌اندازد تا ظهر بشود و تلفن زنگ بزند و گرگرفته و سکندری خوران بدود و گوشی رابردارد. کلمه‌ها کند و سخت از گوشی بیرون می‌زنند و در سرش طنین می‌اندازند. تکیه به دیوار داده، در جا خشک شده است. مرد به شک می‌افتد نکند گوشی را رها کرده است. نکرده است. گوشی به دست به یک آن از روشنی گرم و خوش نیمه‌ی تابستان کنده شده و ته چاهی سرد و تاریک فرو رفته است. آخر چرا حالا؟ ناله از ته گودترین چاه دنیا بالا می‌آید. مرد آن را نمی‌شنود. تلفن نزده است که چیزی بشنود. می‌خواهد خودش را از مخمصه بیرون بکشد. طاقت سوال و جواب ندارد. خب وقتی باید به هر حال ماجرا را برای زنش می‌گفته و بعد یقین دیشب و وقت مستی دیشب همین را هم گفته است. اما زنش حالا دست برنمی‌دارد و می‌خواهد ماجرا را از زبان رقیبش بشنود. رقیب؟ کلمه در گلویش گره می‌خورد و به زبان نمی‌آید. تند تند پلک می‌زند. سر میزی در کافه‌ای شلوغ روبروی هم نشسته‌اند. مرد نرم گیلاسش را روی میز، سمت دست او می‌سراند و به خنده می‌گوید، "شریک نمی‌شوی؟" کلافه از سر و صدا و نیافتن کلمه‌های دلخواه سکوت می‌کند. مرد گیلاس را پیش‌تر می‌سراند، "پس تن به شراکت نمی‌دهی؟" خاموش نگاهش می‌کند. پایه‌ی گیلاس به نوک انگشت‌هایش ساییده می‌شود. نگاه خیره و خندان مرد جواب می‌خواهد. انگشت‌هایش دور پایه‌ی گیلاس حلقه می‌بندند. به خنده می‌گوید، "شراکت در این چرا." جرعه‌ای می‌نوشد و گیلاس را پس می‌سراند و بعد مکثی، محکم می‌گوید، "در نام خانوادگی و حساب بانکی و سقف و دستشویی نه!" مرد بلند می‌خندد و هرچه در گیلاس مانده را یک نفس می‌نوشد. نفسش سخت بالا می‌آید. آن طرف خط مرد مدام صدایش می‌کند. همه‌ی توانش را یک‌جا جمع می‌کند و می‌پرسد، "کدام رقیب؟" مرد بی حوصله می‌گوید که نمی‌داند، اما اگر دیشب به یقینی رسیده‌اند که او را به اعتراف واداشته، پس حالا نوبت اوست که اقرار کند. پس آن یقین به سودا بهایی دارد! از میان لب‌های لرزان حرفی بیرون نمی‌زند. نگاه از خیابان برمی‌دارد و روزنامه را پیش می‌کشد. دوباره خبر چند خطی را می‌خواند. عقوبت زانیه را دیگران مقرر کرده‌اند. مکافات او از جنس دیگری‌ست. روزنامه را دوباره پس می‌زند. قهوه‌ی از دهن افتاده را می‌مزد و سیگاری دیگر روشن می‌کند. گوشی تلفن را که سرجایش می‌گذارد، به حمام می‌رود و با وسواس تمام خودش را می‌شوید. پیراهنی را که می‌خواست سر قرار امشب بپوشد، می‌پوشد و سر فرصت آرایش می‌کند. از بهترین گلفروشی خیابان قشنگ‌ترین دسته گل را می‌خرد. با زانوهای به لرز افتاده پشت در خانه‌ا‌ی می‌ایستد که درآن مردی که سودایش هنوز دلش را به تپش می‌اندازد، چشم به راهش است. زنی هم که حالا خیال سایه‌اش عرق سرد روی پیشانی‌اش می‌نشاند، چشم به راهش دارد. پس باید در را بزند. در که بازمی‌شود، از ورای شانه‌ی زن یک آن صورت درهم مرد را می‌بیند. نگاهش را از او می‌دزد و رو به زن، به نیم‌خندی کم‌رنگ، گل را به دستش می‌دهد. زن که به آشپزخانه می‌رود تا گلدانی بیابد، پی‌اش می‌رود و با صدای آرامی که به گوشش آشنا نمی‌آید، به او می‌گوید که خیال می‌کند این آن گلی‌ست که به گفته‌ی مرد گل محبوب اوست. زن به تکان سر تایید می کند و به اشاره‌ی دست به حیاط راهنمایی‌اش می‌کند. مرد دو دل در ایوان ایستاده است. زنش از او می‌خواهد که برای مهمان نوشابه بیاورد و تنهایشان بگذارد. در حیاط کوچک پر گل و گیاه در سایه‌ی تنها درخت می‌نشینند. آب دهانش را به زحمت قورت می‌دهد و با همان صدای ناآشنای محکم می‌گوید که آماده است تا به سوال‌های زن جواب بدهد. زن هنوز آماده نیست. نمی‌داند از کجا شروع کند. از نگاه کردن به او طفره می‌رود. چشم‌های تیره‌اش در صورت کوچک پریده رنگ دودو می‌زنند. پشت سر هم پلک می‌زند. لب‌های نازکش را آن‌قدر می‌گزد تا خون بیفتند. انگشت‌های باریک لرزانش را دم به دم میان موی آشفته‌ی تابدار فرو می‌برد و بی قرار چنگه‌ای مو را میان مشت می‌فشرد و ناگهان رهایش می‌کند تا دو باره چنگ بزند. صدایی رسا در کاسه‌ی سرش طنین می‌اندازد، "پاک درهم ریخته." آن که ته چاه سردرگم و پریشان مانده، می‌خواهد دهان باز کند و چیزی بگوید. مجالش نمی‌دهد. بی آن که چشم از زن روبرویش بردارد، آهسته اما روشن می‌گوید، "رقابتی در کار نیست." مکث می‌کند تا زن این چند کلمه را هضم کند. با همان لحن ادامه می‌دهد، "یعنی قرار نیست کسی جای شما را بگیرد." از این همه آرامش در صدایی که از گلویش بیرون می‌آید، حیرت می‌کند. "یعنی نقشه‌‌ای در کار نبوده." زن دست‌هایش را بی اختیار پایین می‌اندازد و نگاه سرگردانش روی صورت آرام و آرایش کرده‌‌ای که پیش چشمش است، ثابت می‌ماند. طاقت این نگاه را نمی‌‌آورد و می‌گوید، "نیامده‌ام که انکار کنم." صورت زن چنان درهم شکسته است که تنهایی آن که ته چاه مانده را از یاد می‌برد. مرد بی صدا پیش می‌آید و لیوان لیموناد را روی میز می‌گذارد. هیچ‌کدام نگاهش نمی‌کنند. مرد که برمی‌گردد و دور می‌شود، زن انگشت‌های درهم چفت شده‌اش را روی شکم می‌فشرد و با صدایی خش‌دار می‌گوید، "باورم نمی‌شود بعد از این همه سال من را تنها بگذارد." از واماندگی صدای زن یکه می‌خورد. تند می‌گوید، "این را که نگفته، گفته؟" نیم‌خند تلخی روی لب‌های خون افتاده‌ی زن می‌نشیند و با صدایی خفه‌تر از پیش می‌گوید، "فقط گفته که عاشق شده." آن که ته چاه مانده، آنی از پریشانی درمی‌آید. بیش‌تر از این که نمی‌خواستم. لب‌هایش بی صدا می‌جنبند. ناگهان دلتنگ مرد می‌شود. خون به صورتش می‌دود و گر می‌گیرد. سیگاری آتش می‌زند. زن کند و کشدار کلمه‌هایی را به زبان می‌آورد. حواس پرت، حرف‌های زن را می‌شنود و نمی‌شنود. هوای رفتن و دویدن و رسیدن به مرد کلافه‌اش کرده است. نگاهش را پی کلاف دود که سست روی هوا می‌سرد و باز و ناپیدا می‌شود، می‌دواند و میان بوته‌های درهم حاشیه‌ی حیاط که در سایه‌ مانده‌اند، می‌ایستاند. آن بوته‌های دیشب هم حالا در سایه مانده‌اند؟ با کف دست دهانش را می‌پوشاند. وسوسه‌ی فرار از صدای غمگین زن و رسیدن به بوته‌هایی که نه دیشب، که انگار هزار سال پیش، پناهشان داده بودند، بی تابش می‌کند. مرد از خود بی خود و چشم بسته روی چمن نمناک دراز کشیده و به زمزمه‌ای پرخواهش صدایش می‌زند. کنارش، زانو به بغل گرفته، به تماشای صورت مهتابی نشسته و نوک انگشت‌ها را به نوازش روی پیشانی و پلک‌های بسته می‌سراند تا به لب‌ها برسند. کاش این شب صبح نشود! صدای پر حسرت ته چاه حبس می‌ماند. شب به صبح رسیده و از ظهر گذشته و به بعدازظهری تف زده ختم شده که رویای نیمه‌تمام را خاکستر را کرده است. نگاهش را از بوته‌ها می‌کند. سیگار را در زیرسیگاری خاموش می‌کند. لیوان لیموناد را برمی‌دارد و جرعه‌ای می‌نوشد. زن هم‌چنان حرف می‌زند و گذشته‌ای دراز را مرور می‌کند تا حالایش را باور نکند. آن که ته چاه مانده، ساکت می‌پایدش. شاید مرد هم از پشت پنجره می‌پایدش، یا بی قرار از اتاقی به اتاق دیگر می‌رود تا وقت حکم آخر بشود. سردرگم است که چه حکمی بدهد. رو به زن می‌گرداند و می‌پرسد، "از من چه می‌خواهید؟" زن یکه خورده از سوالی که رشته‌ی دراز ناله‌هایش را بریده، ساکت می‌شود. نگاهش ترسیده است. لب‌های نازک به خون افتاده و خشکش را با نوک زبان تر می‌کند. صدایی از دهان زن بیرون نمی‌آید. از خودش بدش می‌آید. نگاهش را از نگاه زن می‌دزد و زیرلب می‌گوید، "فکر کردم اینجا آمده‌ام تا جواب پس بدهم." زن تقلایی می‌کند و به زحمت می‌گوید، "گفتید که انکار نمی‌کنید." با پشت دست عرق پیشانی را خشک می‌کند. می‌خواهد بگوید که اعترافی هم در کار نیست. نمی‌گوید. با صدایی نرم و ناآشنا می‌گوید، "پرسیدم از من چه می‌خواهید؟" زن هنوز بهت‌زده است، اما ترس از نگاهش رفته است. صدایش را صاف می‌کند. چفت انگشت‌ها را از هم باز می‌کند. هر دو دست را با هم بالا می‌برد. انگشت‌های باریک لرزان را دندانه‌ی شانه می‌کند و در موی آشفته‌ی تابدار فرو می‌برد و ناگهان تند و عصبی دو چنگه‌ی مو را میان دو مشت می‌فشرد و می‌نالد، "کمکم کنید نگهش دارم." از این همه واماندگی زن وا می‌رود. زیرلب می‌پرسد، "آخر با چه؟" زن با یقین می‌گوید، "عادت از عشق قوی‌تر است. فقط اگر..." حرفش را می‌برد و می پرسد، "اگر بروم؟" زن همه‌ی یاًسش را در نگاهش می‌تاباند و چشم از او برنمی‌دارد. دیگر بس است! صدا را در گلو خفه کرده است. بلند می‌شود. دامنش را صاف می‌کند، "می‌بینید که دارم می‌روم." زهر در گلویش ماسیده است. زن بلند می‌شود تا خداحافظی کند. آن که ته چاه است، بی صدا گریه می‌کند. زن به آشپزخانه می‌رود. مرد تا دم در حیاط خانه بدرقه‌اش می کند و آهسته می‌گوید، "باور نمی‌کردم که بیایی." نه جوابش را می‌دهد، نه نگاهش می‌کند. از در که می‌گذرد، مرد صدایش می‌کند. برمی‌گردد و آنی به آن که پشت توری سیمی حریم خانه ایستاده و پر خواهش نگاهش می‌کند، خیره می‌شود. مرد می‌پرسد، "دو باره می‌بینمت؟" حالا از ته چاه صدای گریه را می‌شنود. مرد دو باره می‌پرسد، "نمی‌بینمت؟" آن ته یکی به دیواره‌ی چاه خنج می‌کشد. رو برمی‌گرداند. مدعی‌العموم اعتنایی به متهم و محکوم ندارد. حکمی داده شده و کار تمام شده است. "... زانی و زانیه به سزای عمل خود می‌رسند." از خانه دور می‌شود تابه خیابان دراز بر‌سد و راه رفته را برگردد. سر خیابان که می‌رسد، دیگر نشانی از مدعی‌العموم نمی‌بیند. حالا با آن که ته چاه سینه خراش می‌دهد، تنها مانده است. پوست خراش خورده جزجز می‌کند. چشمش سیاهی می‌رود. دیواره‌ی چاه به پیچ و تاب می‌افتد و تیره‌تر و تارتر می‌شود. پلک‌هایش را می‌بندد تا خیابان را که از جمعیت سیاهی می‌زند، نبیند. حلقه‌ی دورادورش دم به دم تنگ‌تر می‌شود. میان سیاهی جز چشم‌هایی که زل زده به او نگاهش می‌کنند، چیزی نمی‌بیند. برقی غریب از تخم چشم‌ها بیرون می‌جهد و کمانه کشان بر سر و رویش می‌بارد. وحشت‌زده چشم باز می‌کند. باور نمی‌کنم! لب‌ها جنبیده‌اند و صدای زخم‌خورده از ته گودترین چاه دنیا بالا آمده و در حنجره‌ی سوخته‌اش خفه شده است. روزنامه‌ی کهنه را از روی میز کوچک پایه لق کافه‌ی خیابانی برمی‌دارد و تا می‌کند و در کیف دستی‌اش جا می‌دهد. سیگاری دیگر آتش می‌زند و برای آخرین بار به خیابانی نگاه می‌کند که در آن تابستان به آخر نرسیده را سنگسار کرده‌اند. از این سنگسار نه مردی که حاشیه‌ی جدول پیاده‌رو، زیر نور ماه تمام، مستانه قیقاج می‌رود، خبر دارد؛ نه زنی که زل آفتاب بعد از ظهر بی تاب به راه رفته می‌رود.
     
  3. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : مجموعه داستان

    شاید یک داستان طولانی باشد…اما شاید به خواندنش بیارزد… [HR][/HR] شاید یک داستان طولانی باشد…اما شاید به خواندنش بیارزد… شاید برای ” آنها” که فکر می کنند همه چیز را می شود آسان بدست آورد یک نشانه باشد…و فقط یک ” نشانه” !
    درست همان سه شنبه عصر که عصبانی و غمگین از طبقه سوم مرکز تحقیقات دانشکده پایین می آمدم با خودم تصمیم گرفتم…و درست قبل از اینکه پایم را از آخرین پله پایین بگذارم، بعد از همه دشنام ها و تلخی هایی که نثار خودم کردم سوگند یاد کردم که گره اخم آلود “آن صورت جوان زیبا” را آینه هر روز زندگی خود کنم.
    می خواستم برای یک مدت کوتاه هم که شده هیچ چیز و هیچ کس را نبینم…و آنقدر بگذارم که بگذرد تا بلکه زمان این گره اخم آلود جوانی ام را باز کند. در را پشت سرم بستم تا خودم را حتی از خودم پنهان کنم و مجبور نباشم حتی خودم را در مقابل آیینه ببینم… اما خوب می دانستم که این آخرین ترفند هم اثر نخواهد کرد… پس بر آن شدم که سفر کنم تا بلکه خودم را با همه آنچه در اطرافم می گذشت پشت سر گذارم…
    آن شب وقتی پدرم موهای پریشان شانه نشده ام را دید، با آن چشمانی که از فرط گریه مثل وزغ باد کرده بود در جا ماند… و وقتی به او گفتم که “می خواهم به سفر بروم، همین امروز و تنها!” نمی دانست که چه پاسخم گويد. خواهرم سرش را با نا امیدی تکان می داد و مادرم از پشت سایه پدر اشک می ریخت…شاید برای اولین بار بود که پدر روح لجوج و مصمم مرا از پشت چشمان باد کرده دید و دانست که مقاومت بی فایده است، که با چنین طوفانی مدارا کردن و رها کردن بهترین راه نجات است…آرام پرسید کجا و من گفتم : ” هر جایی که آدمهایش کمتر باشند و آسمانش بیشتر … به برهوت… به کویر!”
    فردا عصر تهران را به مقصد کاشان ترک کردم…به جایی که پدرم راضی شد مرا بفرستد… وقتی اتوبوس حرکت می کرد نگرانی را در چشمانش خواندم…می دانم خیلی دلش می خواست با او صحبت کنم …اما همین قدر که توانست ذات لجباز و غد مرا راضی کند تا مادرم را همراهم بفرستد یک پیروزی بزرگ کسب کرده بود…برای همین هیچ وقت از من نپرسید و من هم هیچ وقت نگفتم که چرا می خواهم دور از همه باشم…
    تمام راه آن روبرو درست در برابر شیشه بزرگ جلو اتوبوس نشسته بودم… با مادرم شرط کرده بودم که در همه سفر با من سخن نگوید و او هم با بوسه مهربانش پذیرفته بود…آمده بود تا در کنارم باشد حتی اگر تمام طول سفر مجبور شود با من یک کلمه سخن نگوید…. تمام راه دیده از جاده بر نداشتم… گنگ و مبهوت به خطوط سپید و بی پایان جاده خیره شدم… غروب بود و من از حس عجیبی که این سفر به من می داد سرشار می شدم…. حس اینکه هر چه جلو می روم از آن التهاب کشنده دور تر می شوم و آن درد غیر قابل تحمل را پشت سر می گذارم…درازای سپید خطوط جاده مخدر قویی بود که ذره ذره در وجودم جریان می یافت آنقدر که حتی متلک های گاه و بی گاه شاگرد راننده هم باعث نمی شد که از نگاه کردن به جاده بگریزم….
    وقتی رسیدیم شب شده بود و من این را از حرکت شب پره های ریزی که دور چراغهای شهر می گشتند دریافتم…خوابِ خستگی بر کجا بود که بیاید؟ خوابِ خاطره ریز کجا بود که بر تنم ریزد؟…. صبح هنوز مادرم خواب بود که برخاستم… یعنی شاید هنوز هم صبح نشده بود…. برای من فرقی هم نمی کرد…! از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم…از آن پایین گنبدهای دوار بازار کاشان در نگاهم بازی می کرد…همه چیز ساده و گلی بود از خشت و آجر ، و بسیار متفاوت از بناهای بلندِ دود آلودِ نفس گیر ِ شهر من…همه چیز آسان و قابل حل می نمود درست بر خلاف گره پر پیچ و خم این عشق عجیب!… انحنای زیبای گنبدها مرا به یاد انحنای لطیف ابروانش می انداخت، آنوقت که نگران به چشمانم خیره می شد و اطمینان را از وجود من می خواست… مادرم گفت “سلام”… برگشتم و با خنده شرطمان را به یادش آوردم…
    کمتر آدمی آنوقت سال در میان باغ فین قدم می زد…شاید یک نفر … شاید دو نفر! چشمه ها پر بود از صدای غلغل آب…و کاشی های فیروزه ای جوی ها پر از گذران آب…جریان جوی را گرفتم و درست مخالف آن قدم بر داشتم…سر چشمه شمالی پر بود از ماهی های کوچک و بزرگ قرمزی که درون چشمه می رفتند و دوباره باز می گشتند…کف فیروزه ای چشمه پر بود از سکه هایی که مردمان در آب انداخته بودند… یادم آمد سالیان پیش وقتی کوچک بودم از پیرمردی کنار همان چشمه شنیدم که اگر وقتی سکه ای می اندازم نیت کنم و ماهی کوچکی همان موقع از چشمه بیرون بیاید آرزویم بر آورده می شود…به وقت کودکی سکه های زیادی انداختم و ماهی های فربه زیبایی از چشمه بیرون آمدند… اما آنروز…. سکه ای نیانداختم چون اعتقادی به این باورهای زیبا نداشتم…یا شاید هم چون واهمه داشتم و نمی خواستم ببینم که ماهی کوچکی برای من از میان چشمه بیرون نمی آید… دستانم را به میان آب سرد چشمه فرو بردم تا خودم را بیازمایم… که از میان من و این عشق کدام لجباز تریم…طاقت دستان کبود من در میان سرمای آب؟ یا عشق مسحور کننده یخ بندان من؟
    آنروز ساعت ها روبروی عمارت مرکزی باغ نشستم و انگشتانم را میان کاغذ و مداد سیاه رها کردم… طرح عمارت در میان درختان کهن سال آرامشی عمیق در چشمانم می ریخت و من بازی انگشتانم را در مغازله میان کاغذ و مداد دوست داشتم …شاید خش خش بوسه سیاه مداد بر گونه کاغذ راهی نشانم می داد… شاید سکوت سرد و سپید کاغذِ پذیرنده طرحی به ذهنم می آورد…همه آن مکالمه ها به یادم می آمد…همه آن بگو مگو ها…آن مشاجره های دل پذیر دوست داشتنی…آن لحظه های عجیب تلاقی نگاه ها …از من خواستن ها و از او رمیدن ها… از من التماس کردن ها و از او پیروزمندانه خندیدن ها…عشق سختی بود! من این را از ابتدا می دانستم. با خود می اندیشیدم اکنون ” او ” چه می کند؟ سر کلاس مشغول نوشتن و گوش دادن است؟ نمی پرسد من کجا هستم؟ سراغ من را از دوستانم یا از خواهرم نمی گیرد؟ … اصلا برایش فرقی می کند که به خاطر نگاه قهر آلودش سرگشته این بیابان گشته ام؟…سرما سخت آزارم می داد … بهمن ماه بود و نشستن در فضای باز باغ کویری طاقت از دل هر رهگذری می برد… دستانم تقریبا منجمد شده بود اما دلم دست از طراحی بر نمی داشت… هر چه می کشیدم آن نقشی که می خواستم در نمی آمد… هر چه سعی می کردم آن تصویر زیبایی که می خواستم روی کاغذ سپید نقش نمی بست… مداد را با اندوه رها کردم و مطمئن بودم که هر چه این رنج طولانی شود بازگشتن من طولانی تر خواهد شد…
    باز هم صبح و همان گنبد های نرم و دایره وار… باز صبح و همان بازی زیبای نور در میان ابرهای پراکنده در میان آسمان…نمی دانستم روز را به چه امیدی شروع کنم. حس می کردم بعد از او زمان برای من خواهد ایستاد…حس می کردم بعد از او دنیا برای من دیگر معنی نخواهد داشت… …نمی فهمیدم این درنگ “او” را… این خواستن و راندنش را … این بازی عذاب آورش را …روز آخر در میان پله ها با خودم عهد بستم که دیگر دل به این بازی نسپارم… بازیچه این بازی نباشم… یک بار هم که شده من بازی کنم و او به قاعده بازی تن دهد… فکر می کردم اگر به سفری نامعلوم بروم نگرانش خواهم کرد…فکر می کردم اگر رها کنم او به دنبالم خواهد آمد، همه جا را زیر و رو خواهد کرد و سر انجام به این تردید درونش پایان خواهد داد…. که همه جنگ میان من و آن چشمان قهوه ای زیبا در “تردید” میان انتخاب کردن بود…و من فکر می کردم که این “تردید” را در درونش خواهم شکست… عشق سختی بود و من این را از آغاز می دانستم…
    بار ها به خواهرم تلفن زدم تا بلکه از او سراغی بگیرم… می پرسیدم : “خبری؟” …. و او مکثی می کرد و آهی عمیق می کشید!… باورم نمی شد…باورم نمی شد من این زمان طولانی نباشم و او سراغم را نگیرد… باورم نمی شد من اینهمه دور باشم و او هیچ در دل صدایم نکند…باورم نمی شد که او اینهمه بی اعتنا باشد… اینهمه سنگ دل … اینهمه خونسرد!
    دیگر حتی گنبدهای دایره ای هم نجاتم نمی داد…مادرم در سکوتش مثل سرکه می جوشید… به صورت زرد بیمارم می نگریست و خون می خورد… به ساعتهایی که پشت پنجره می نشستم و نگاه می کردم نگاه می کرد و هر لحظه بی تاب تر می شد…بحران وجودم را می دید اما دم بر نمی آورد… عجیب صبور بار آورده بودندش عجیب! درست مخالف من!…به خودم لعنت می فرستادم… ازین سفر بی پاداش.. ازین سرمای جگر سوز و ازین دستان یخ بسته خالی…
    روزها پیاده راه می رفتیم…به هر کجا و هیچ جا…گمان می کنم از تمام کوچه های کاشان گذشتم… از کنار تمام خانه ها و تمام آن درهای قدیمی چوبی با دق الباب های مردانه و زنانه…گاهی بچه های کوچه با تعجب چند کوچه ای دنبالمان می کردند، گاهی زنان چادری با بد گمانی نگاهمان می کردند و گاهی مردان با یک چشم غره مرموز همه هستیمان را زیر سوال می بردند…آنقدر راه رفته بودیم که پاهایمان از درد و تاول باد کرده بود… به چهره خسته مادر می نگریستم و از صبر طولانی اش تعجب می کردم . از این مهر بی شائبه ای که به من داشت و من ِ مجنون را تا انتهای جنون رها نمی کرد…در دل به خودم دشنام می دادم. از خودخواهی های خودم… از اینکه پاهای تاول زده اش را شب ها می بینم و باز به دیوانگی ام ادامه می دهم… اما بحران درونم عمیق تر از آنها بود که به خواهش بی کلام مادر پاسخ گوید یا با صدای مضطرب پدر فرو نشیند…
    یک روز سرد و ابری ، این گشت زنی های مداوم مرا به نزدیک مسجد آقا بزرگ کشاند… چند بار از جلوی آن گذشته بودیم؟ نمی دانم…دربی بزرگ در انتهای یک کوچه تنگ در برابرم ظاهر شد. در زدم. انگار سالها کسی در آن نماز نخوانده بود… انگار مدت های طولانی بشری به درون مسجد پا نگذاشته بود…آخرین بار که در زدم موهای آشفته کودکی از میان دو لنگه در مسجد بیرون آمد. زنی به دنبال کودک در را گشود…مادرم از زن خواست که به درون مسجد راهمان دهد و بگذارد که دمی در کنار مسجد بیاساییم…زن نگاه عجیبی به ما کرد اما نتوانست خواهش مادر را بر زمین بیندازد…در را گشود و در را پشت ما بست….
    هیچ کس نبود…مسجدی خالی با حیاطی بزرگ و شبستانی مشوش!… مدرسه ای که تنها یک سرایدار با بچگان خردش در آن زندگی می کرد…در شبستان تاریک و بی صدای مسجد هیچ فرشی گسترده نبود…تنها نور بی جان یک روز ابری زمستانی از میان سوراخهای طاق های نیم دایره شبستان به درون می تابید…همه جا پر بود از سکوت بی نمازی!… دلم تاب نیاورد…به حیاط خالی مسجد قدم گذاشتم و همانجا درست مشرف به مدرسه مسجد که در گودال پایین حیاط مسجد بنا شده بود نشستم…
    تا به حال لذت خوابیدن روی حیاط خالی یک مسجد بزرگ را تجربه نکرده بودم… آسمان ، بدون هیچ مانعی درست بالای سر من بود و زمین با همه سرمایش درست در انحنای ستون مهره هایم… نه هیچ پرنده ای پر می زد، نه صدای هیچ قدم زدنی سکوت سرد مرا می آشفت… تنها گاهی صدای گریه زیر کودک سرایدار امتداد این سکوت را بر هم می زد و یا صدای بر هم خوردن دستان زن در میان تشت رخت . آیا نجات از تردید شایسته این همه درد و سرما بود؟… آیا او هم برای این تصمیم، همسان من رنج کشیده بود؟ … از کجا معلوم که این ریاضت خودخواسته قفل شک او را می شکست؟ چه کس می توانست بگوید که سفر ِ بدون پایان من، پایان تردید های او بود؟… دلم درد گرفته بود…نفسم بالا نمی آمد… سرما از میان تک تک مهره هایم به قلبم رخنه می کرد…و این عشق هم چنان در قلب من با همه لجاجت تن من می جنگید… از قلبم بیرون نمی رفت… مهار نمی شد…
    اولین قطره های درشت اشک جایی در میان آن آسمان پهناور و سرمای دردناک کف مسجد زاده شد. اشک گزافی بود . خون بهای همه لجاجت تنم و به قیمت تمام عشقم! …کف خاک آلود کاشی های مسجد از اشک من گل آلوده شد و چشمان سنگین من سبک بار…تا آسمان رخصت می داد گریستم و تا زمین می پذیرفت اشک ریختم .تا وجودم از سرما سرریز نشد برنخاستم و با همه وجود دریافتم که میان لجاجت من و این عشق ، این من هستم که برای همیشه باخته ام….
    وقتی برخاستم خورشید حتما غروب کرده بود. مادرم به من چون مردگانی که از قبر بر می خیزند با وحشت نگاه می کرد. فکر می کرد، شاید هم مطمئن بود که من عقلم را از دست داده ام و شاید اگر ساعتی دیگر روی کف سرد حیاط دراز می کشیدم طاقت نمی آورد و شرطمان را می شکست…روسری پشمی بزرگش را دور تنم پیچید و دردمندانه در آغوشم گرفت… با همه دیوانگی هایم!
    دیگر سیراب شده بودم…دیگر آن ذات مشوش پر اضطراب همراهی ام نمی کرد. انگار همانجا میان آسمان و زمین مسجد جا مانده بود یا جایی میان دریای خاک آلود اشک های من… هر چه بود آن من ِ طوفانی رفته بود، “منی” آرام و آبی جانشینش گشته بود…نمی دانستم چه بلایی بر سرم آمده است. شاید سرمای بی حد و مرز آن ساعت های عصر فلجم کرده بود. شاید گیرنده های درد را از میان برده بود. و درست مثل سرمازده ای که قبل از انجماد اعضایش، حس آن اعضا را از دست می دهد من هم بی حس شده بودم…یک بی حسی رخوت آلود پر رمز و راز…
    قبل از ترک کاشان تصمیم گرفتم که سفر را از فراز گنبدهای نیم دایره ای بازار فرود آورم و به درون گرم بازار خوش رنگ و بو بکشانم…از مرد عطاری در میانه بازار یک شیشه گلاب خریدم بی آنکه بدانم چرا و برای کدامین دل سودایی گلاب به ارمغان می برم….
    وقتی که به خانه بر گشتم زبانم چند گرم لاغر تر شده بود، قلبم چند طپش آرام تر و چشمانم یک لایه به کاسه چشم نزدیک تر!…پدر تغییر حالت چشمانم را باور نمی کرد و چرایش را از مادر می پرسید. مادر خوشحال از اینکه مرا از اوج دیوانگی به خانه باز گردانده است با اشاره به او وعده می داد که بعدا خواهد گفت … اما همه نگاههای من متوجه خواهرم بود و جواب پرسشی که بارها در میان سفر از او پرسیده بودم…” خبری؟ “
    باور نمی کردم که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد. باور نمی کردم که من اینهمه وقت رفته باشم و “او” هیچ خبری از من نگرفته باشد… اگر آسمان آسمان بود و اگر زمین سرد مسجد زمین ، باید اتفاقی می افتاد، باید چیزی جابجا می شد. در تمام طول سفر هیچ وقت دعا نکردم… آنقدر بیچاره بودم که کلام از یادم رفته بود، همه حرف ها ، سکون ها و مکث ها…اما تمام وجودم گواهی می داد که بوسه خاک آلود زمین بر پشت خسته ام بی پاسخ نخواهد ماند و این سفر بی پایان به ” تردید ” پایان خواهد داد…
    بعدها شرح حیرانی اش را از زبان خودش شنیدم. داستان آوارگی اش را در کوچه پس کوچه های خانه مادر بزرگ به جستجوی من و آن “سفری ” که برایش از هر رنجی بزرگ تر بود…آن سفری که پایان شک بود و آغاز یک تصمیم…آن سفری که تنها یک نقطه کوچک شد در ابتدای خط زندگی…
    وقتی که دوباره بعد از آن سفر دیدمش یک روز برفی آخر بهمن بود… ژاکت سفید پوشیدم و شیشه گلابی را که از بازار گرم کاشان خریدم به او هدیه دادم… نگفتم که در لحظه لحظه سفر بیادش بودم. نخواستم بداند چند ساعت روی زمین سرد مسجد چون مردگان تازه جان بدر رفته دراز کشیدم. نخواستم بگویم که در جنگ میان من و سرمای این عشق سخت من بازنده بودم و نخواستم که بفهمد “چقدر” و تا به “کجا ” عاشقش بودم …تنها به این کلام بسنده کردم که: “مادرم به یادم انداخت گلابی به ارمغان آرم”!
     
  4. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : مجموعه داستان

    داستان:فقط با یک نگاه عاشقش شده بودم [HR][/HR] فهمیدم حالت عاشق شدنه ،بله من فقط با یک نگاه عاشقش شده بودم.
    همیشه فکر میکردم این جور چیزا توی فیلماست ولی برای من اتفاق افتاده بود و من عاشق اون فرشته شده بودم چون به اندازه فرشته های خدا زیبا بود .ولی افسوس که بعد از اون نگاه اول دیگه نتونستم ببینمش توی بد وضعیتی گیر کرده بودم نمیدونستم چکار کنم از کجا شروع کنم،میخواستم برم پیش بروبچ شهرک تا از زیر زبون اونا بکشم ببینم اونا طرفو میشناسن یا نه ولی گفتم این عملی نیست چون اگه حرفی بزنم اونا بعدا سریشم میشن و نمیشه بپرونمشون ، باید خودم دست به کار میشدم اما چه جوری....
    از فردای همون روز پیگیرش شدم تا آمارشو بگیرم ،هر روز دم غروب میرفتم همون جایی که برای اولین بار دیده بودمش به امید اینکه بازم بیاد و من عاشق برای یک بار دیگه هم که شده حتی لحظه ای کوتاه دوباره روی مثل ماهشو ببینم.ولی افسوس که دنیا به من پشت کرده بود هر روز صبح به امید اینکه امروز دیگه میبینمش از خواب بلند میشدم و شب نا امید از بازی روزگار میخوابیدم تا لااقل توی خواب و رویا ببینمش .
    روزها همین طور جلو میرفت ومن به هیچ عنوان ناامید نمیشدم چون یک حسی درونم بود و به من امیدواری میداد که یک روز دوباره میبینمش همین حس عجیب به من آرامش میداد .تا اینکه یک روز خیلی اتفاقی موقعی که داشتم ماشینو پارک میکردم دیدمش...
    اول فکر کردم که اشتباه میکنم اما کمی که دقت کردم دیدم خودشه،درست همون فرشته ای که مدتی ازش خبری نبود و یکباره اونم بعد از حدودا یک ماه پیداش شده بود،ولی چون پدرش همراهش بود نمیشد جلو برم و حرف دلم رو بهش بزنم،تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که تعقیبشون کنم ببینم توی کدوم ساختمون میشینن،دنبالشون رفتم دوتا ساختمان بغل ساختمان ما خونشون بود و یه جورایی با ما همسایه می شدن از این بابت خوشحال بودم.
    دیگه کم کم داشت اول مهر می شد و مدرسه ها باز می شدن،منم چون میبایستم برای کنکور درس بخونم زیاد نمی تونستم فکرمو مشغول اون بکنم تنها کارم انتظار کشیدن و صبر کردن بود و این انتظار عجب لذتی برای من داشت.توی این مدت که اون مدرسه میرفت و من مشغول درس خواندن برای کنکور بودم خیلی دلم برایش تنگ می شد .کم کم فهمیدم که چه موقع از مدرسه شون تعطیل میشه و میاد به سمت خونشون همین دل خوشی من بود ،موقعی که از درس خوندن خسته میشدم یا دلتنگش میشدم منتظر می موندم تا مدرسه شون تعطیل بشه و بیاد به سمت خونه شون تا منم بتونم از پشت شیشه ساختمون خودمون جوری که دیده نشم و اون نفهمه یه دل سیر نگاهش کنم و باز به امید اینکه یه روزی اون مال من میشه به زندگی و آینده امیدوار میشدم.
    گاهی اوقات هم اتفاقی اونو توی شهرک می دیدمش ولی فقط با نگاه هایی که بین ما رد و بدل می شد از کنار هم می گذشتیم نمی دونستم اونم به من علاقه داره یا نه ،و این مسئله برای من خیلی سخت و دشوار بود .
    ولی من برای خودم در زندگی هدفی قرار داه بودم اونم این بود که بعد از قبول شدن در دانشگاه هر جوری هست به معشوقم برسم و به اون بگم که چقدر دوستش دارم و فقط به عشق دیدن او این همه مدت صبر کردم ،این هدف به من امید و آرامش میداد.
    ماه ها گذشت و بلاخره بعد از مدتها لحظه ای که منتظرش بودم یعنی روز کنکورفرا رسید ، با یاری و توکل بر خدا هر چی بلد بودم رو نوشتم، سر جلسه ی امتحان هم مدام فکرم پیش کسی بود که من حتی اسم اونم نمی دونستم ولی او همه چیز من شده بود.
    بلاخره هر جور که بود امتحان رو دادم حالا دیگه همه چیز برای دوستی ما فراهم بود، نمی دونستم چیکار کنم از کجا شروع کنم فقط باید هرچه زودتر دست به کار می شدم چون دیگه طاقت نداشتم شوخی نبود انگار حدودا یک سال تمام منتظر این لحظه بودم .از فردای اون روز پیگیرش شدم تا آمارشو در بیارم ولی انگار همه چیزبرای من طلسم شده بود هر عصر از ساعت 6 تا 8:30 بعضی وقتها هم تا 9 شب روبروی در ساختمونشون قدم میزدم بعضی وقتها هم می نشستم تا اون فرشته ی نازنین من از خونشون بیاد بیرون و من بتونم باهاش صحبت کنم ولی انگار شانس با من نبود مثلا جوری شده بود که من 2-3 ساعت توی شهرک منتظرش می موندم،در آخر نا امید و خسته می رفتم به سمت خونه و یکدفعه دادشم که بیرون بود می آمد خونه،می گفت همین الان فلانی رو دیدم و منم تا به خودم می جنبیدم دیگه دیر شده بود و اون رفته بود.
    گیج شده بودم هر وقت که می دیدمش یا همراه باباش بود یا همراه مامانش داشت می رفت بیرون.روزهای تابستون تند تند می گذشت و نمی تونستم کاری بکنم این مسئله تاثیر بدی در من گذاشته بود چون من هر چیزی رو که می خواستم بدست می آوردم.دیگه اینجاشو نخونده بودم ، فکر می کردم بعد از دادن کنکور دیگه همه چیز خود به خود درست می شه و هیچ عاملی جلودار من نیست.اما انگار چیزی بود که واقعا مانع سر گرفتن این دوستی می شد یک عامل غیر طبیعی ، عاملی که نمی خواست من به مقصود اصلیم برسم متوجه این جریان شده بودم چون همیشه توی بدترین موقعیت ممکن می دیدمش یا سر و وضع من مناسب نبود یا کسی همراه اون بود که نمی شد جلو برم، کم کم افسرده شده بودم ، آخه این چه دنیایه اونی رو که دوست داری نمی تونی بهش برسی.کسایی که حالت منو تجربه کرده باشن می فهمن من چی می گم . توی روزهای سختی که داشتم برای امتحان درس می خواندم و اونم مدرسه میرفت می دیدمش ولی حالا که می خواستم جلو برم و باهاش حرف بزنم یه عامل غیر طبیعی مانعم می شد. حالت نا امیدی و افسردگی در من شدیدتر شده بود شبها خوابشو می دیدم که همانند فرشته ای زیبا در کنار من است، دلم به همین رویاها خوش بود رویاهایی که بلاخره یک روز او در کنار من است.
    ولی من هدفم مشخص بود من باید به اون می رسیدم هر جوری که شده.
    تابستونی که فکر می کردم خیلی کارها می تونم بکنم به سرعت گذشت و تموم شد.همش حسرت اینو می خوردم که ای کاش همون سال قبل که گهگاهی می دیدمش می بایستی برم جلو و حرف دلم رو بهش بزنم ولی افسوس خوردن فایده ای نداشت ،این رسم روزگار بود و کاریشم نمی شد کرد.
    نتایج کنکور اومد و من با یاری خدا قبول شده بودم از این بابت که وضعیتم مشخص شده بود خوشحال بودم ،ولی هیچ چیز به اندازه ی حضور او در زندگیم نمی تونست منو خوشحال کنه.انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من به اون نرسم .
    در کنار رفتن به دانشگاه در جایی هم مشغول به کار شدم تا یه جورایی از فکر اون بیام بیرون و فراموشش کنم ، اما نمی تونستم اون دیگه جزئی از زندگی من شده بود . پس باید چه کار میکردم...
    باورم نمی شد که تا این حد به او وابسته شده باشم،از طرفی هم هر چه که برای رسیدن به او تلاش کرده بودم فایده ای نداشت.تا اینکه یک روز اتفاقی موقعی که داشتم دوروبر شهرک چرخ می زدم،ماشینو نگه داشتم تا یک آهنگ باحال پیدا کنم و گوش بدم توی این فاصله که حواسم به ضبط بود ناگهان متوجه شدم که یک سمند زرد رنگ درست جلوی ماشین من نگه داشت و چیزی رو که اصلا انتظارشو نداشتم دیدم... بله خود خودش بود همون لیلی من ، انگار که از مدرسه تعطیل شده بود و اون سمند زرد رنگ هم به عنوان سرویس اون بود.سریع نگاهی به ساعت کردم 12:15 بود، چون توی ماه رمضون بودیم ساعات تعطیلی مدارس عوض شده بود و فکر کنم 12تعطیل می شدن، دستپاچه شده بودم . کاری نمی تونستم بکنم چون دوستشم همراه اون از سرویس پیاده شد
     
  5. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : مجموعه داستان

    داستان تخیلی [HR][/HR] بیهوده تن میسایید به تخته سنگی که صاف افتاده بود در میانه ی راه تا او را له کند. میتوانست راحت تخته سنگ را دور بزند و به راهش ادامه بدهد، اما این کار را نکرد. کنار تخته سنگ چمباتمه زد و به راهی که آمده بود خیره ماند، چشمش را تنگ کرد و سعی کرد آن ته جاده را نگاه کند، به نظرش آمد که سایه ای آن دورها میجنبد، شاید مسافر دیگری بود که قدم در راه درازی گذاشته بود که تخته سنگی جایی وسط آن، همینطور بی هوا سقوط کرده بود. شاید هم باد بود که شاخه ی درختی را میلرزاند، یا بوته ی خاری را میسراند توی راه. یا شاید ماده روباهی بود که جفتش را میجست، یا شاید گوسفندی که از گله جدا مانده و یا شاید همه اینها سراب بود. با خودش فکر کرد که تمام این ها را همین طور بی هوا پشت سر گذاشته و حالا وسط راه این تخته سنگ یکهو او را به خودش آورده است. برای همین بود که نمیتوانست از این وضعیتی که تویش بود دل بکند و راه را ادامه دهد. چون حس میکرد که اول باید حقیقت وجودی این تخته سنگ را درک کند، باید بفهمد که چرا این سنگ صاف داشت میخورد توی سرش. بالاتر از همه ی اینها او نمیدانست که به کجا دارد میرود. نه پایان راه میدانست کجاست، و نه میدانست که چرا دارد میرود و نه اینکه اینها برایش مهم بودند. میخواهم بگویم که در واقع هیچ چیزی برایش مهم نبود و وقتی که آدم هیچ چیز برایش مهم نیست، تازه چیزهای کوچک و کم اهمیت، اهمیت ژرفناک خودشان را باز می یابند.
    حالا این سنگ که صاف داشت میخورد توی سرش و بفهمی نفهمی خورد هم، یک دفعه او را از راه رفتن نگه داشت و وادارش کرد که به پشت سرش نگاه کند. و اینکه اگر از راهی که در پیش است هیچ خبری ندارد، در عوض میداند که راهی که آمده چه کیفیتی داشته. و میتواند به آن فکر کند و حتی برگردد یک جایی اطراق کند، چرا که در این روزهایی که همه چیز انقدر یکنواخت میگذشت، و آفتاب زمخت تابستان صاف میخورد توی سرش، و پشه ها پرواز ممتد خودشان را گرد او تمام نمیکردند و در تمام طول راه چیزی نبود به جز مشتی مجسمه های پریده رنگ و اجساد خون آلود درختان، و حصارهای از هم دریده، و پرنده های کوکی، در تمام طول این راه تنها چیزی که میتوانست او را نجات بدهد همین فکر کردن بود،
    این شد که وقتی آن تخته سنگ افتاد، یکهو ایستاد و به همه ی این چیزها فکر کرد. نمیدانست به کجا دارد میرود، پس در رفتن حرکتی نبود، و در ماندن هم سکونی نبود. این جا پشت این تخته سنگ حالا خودش را میسایید به آن تا با آن یکی شود و درد و رنجی که از این راه در تن او جمع شده بود از جان به در کند.
    حالا دیگر او جزیی از آن تخته سنگ شده، با شانه های استوار همین جا وسط راه دل خوش کرده و سالهاست که دیگر از جایش تکانی نخورده، همین تخته سنگی را میگویم که دیروز درست داشت روی فرق سرت فرود می آمد و تو بی هوا جستی از زیر آن و به راهی که میروی ادامه دادی، ...
     
  6. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : مجموعه داستان

    قهقهه و رقص [HR][/HR]
    وقتی نخواهم به چیزی فکرکنم ازاین دواستفاده می کنم هنوزپزشکها مثل مشروب و تریاک نتواتنستندعوارضی برایش پیدا کنند،لازم هم نیست بنشینی، کف دستهایت را به هم بچسبانی، نفس عمیقی بکشی و... یادم نیست استاد یوگا می گفت. به شما هم توصیه می کنم ،مسکن خوبی هستند: قهقهه و رقص.
    «آخ یواش دختر»، عکس پاسورفیلم شو...، مغازه ها،سینما،در خیابان ولیعصرم،کسی با ابروهای گره کرده لبانش را تند تند تکان می دهد«ببخشید جلوی پام ُ ندیدم».
    واقعاً این را می گوید یا بعد از ادای این جمله، آواها به مغزم رفته با تحلیل این طور درک می شوند؟
    تمرکز می کنم فقط با گوش بشنوم «عوضی جلوی پاتُ نگاه کن»، بی اختیار بغلش می کنم و هرجا گل،آسفالت خشک نشده و سیمان تلنبار شده می بینم پاهایم را محکم فرو می کنم و بعداز دیدن جای کفشهایم به تک تک آدمها من واقعی ام می گویم.

    هقهه و رقص
    وقتی نخواهم به چیزی فکرکنم ازاین دواستفاده می کنم هنوزپزشکها مثل مشروب و تریاک نتواتنستندعوارضی برایش پیدا کنند،لازم هم نیست بنشینی، کف دستهایت را به هم بچسبانی، نفس عمیقی بکشی و... یادم نیست استاد یوگا می گفت. به شما هم توصیه می کنم ،مسکن خوبی هستند: قهقهه و رقص.
    «آخ یواش دختر»، عکس پاسورفیلم شو...، مغازه ها،سینما،در خیابان ولیعصرم،کسی با ابروهای گره کرده لبانش را تند تند تکان می دهد«ببخشید جلوی پام ُ ندیدم».
    واقعاً این را می گوید یا بعد از ادای این جمله، آواها به مغزم رفته با تحلیل این طور درک می شوند؟
    تمرکز می کنم فقط با گوش بشنوم «عوضی جلوی پاتُ نگاه کن»، بی اختیار بغلش می کنم و هرجا گل،آسفالت خشک نشده و سیمان تلنبار شده می بینم پاهایم را محکم فرو می کنم و بعداز دیدن جای کفشهایم به تک تک آدمها من واقعی ام می گویم.
    چرا؟ برای اینکه به من می خورند آدرس یا ساعت می پرسند و در یک تلاش دسته جمعی سعی دارند به دنیای بیرو ن پیوندم بزنند، درست برعکس وقتی که به آنها فحش می دهم . وقتیکه از پله های مترو بالا می روم شاید به عمد با ریتمی دسته جمعی، تق تق می خواهند مرا به دنیای آواها بکشانند مثل آدمی که مست می شود همه تصویرها از بین می رود.
    درپارک هستم، حوالی این خیابان پارکی نبود، شاید شب شده و خوابیده ام، این پارک و مردی که روی نیمکت نشسته را هم خواب می بینم. نمی شناسمش! به شناسنامه و اسنادو مدارک هم دسترسی ندارم تا به حال خوابشان را ندیده ام از این خواب به خوابی دیگر می روم.
    در اتاقی هستم با دیوارهای آیینه کاری لباسهایم عوض شده،« پیراهن و دامن چین دار بلند پوشیده ام روی پیشانی نواری به طول چهارانگشت که چند رشته مروارید از آن آویزان است،بسته ام».1
    بی آنکه بخواهم هندی می رقصم، این حرکات را کی یاد گرفته ام؟ اینکه با سرعت روی پنجه پا از یک طرف اتاق به طرف دیگر بروم.
    مردتوی پارک با ریشی به طول نیم متر نزدیک می آید شعر سروده ام گوش کن دختر:

    وصال با من خونین جگر چه خواهد کرد؟ به تلخ کامی دریا شکر چه خواهد کرد؟
    نزدیک می آید تا مرا ببوسد،از در فرار می کنم و به خوابی دیگر پرت می شوم.
    اینجا قصری مجلل است،همان لباس را به تن دارم فقط دامن کوتاه تر شده،« قلیانها را جمع کنید» من می گویم. مردتوی پارک، سبیل کلفتی گذاشته چیزی می پرسد و ناخود آگاه جوابش را می دهم «همان کسیکه مرا به تو حلال کرده قلیان را به ما حرام کرده».2
    دستم را می گیرد و به اتاقی می برد نه! لباسهایش را در می آورد از پنجره خودم را پرت می کنم. چه کسی این خواب را دیده زن یا مرد؟
    «دوست دارم،دوست دارم» کتفم درد می کند، حتماً دوباره به چیزی یا کسی خورده ام. اتاق تاریک است، چیزی روی تنم سنگینی می کند، حشره ای دارد از گردنم بالا می رود،چراغ را روشن می کنم، نیم تنه با دامن کوتاه دارم ومرد توی پارک نوازشم می کند،نمی توانم فرار کنم از جایی پرت شوم یا... چراغ را خاموش می کنم، دوباره قهقهه،رقص.
     
  7. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : مجموعه داستان

    امتحان دامادها!!!!!! [HR][/HR] زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
    یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
    دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
    داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    نوبت به داماد آخرى رسید.
    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
    امّا داماد از جایش تکان نخورد.
    او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
    همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
    فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
     
  8. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : مجموعه داستان

    مثلا ترسناک [HR][/HR]
    اين داستان رو دوستم برام تعريف كرده و قسم ميخورد كه واقعيه:
    دوستمتعريف ميكرد كه يك شب موقع برگشتن از ده پدري تو شمال طرف شهرشون، به جاي اينكه از جاده اصلي بياد، ياد باباش افتاده كه مي‌گفت:جاده قديمي با صفا تره و از وسط جنگل رد ميشه!
    اينطوري تعريف ميكنه:

    من احمق حرف بابام روباور كردم و پيچيدم تو خاكي. 20كيلومتر از جاده دور شده بودم كه يهو
    ماشينمخاموش شد و هركاري كردم روشن نميشد.وسط جنگل، داره شب ميشه، نم بارون هم گرفت.
    اومدم بيرون يكمي با موتور ور رفتم ديدم نه ميبينم،نه از موتور ماشين سر در ميارم!!
    راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاكي رو كرفتم ومسيرم رو ادامه دادم.
    ديگه بارون حسابي تند شده بود.
    با يه صدايي برگشتم، ديدم يه ماشينخيلي آرام وبي صدا بغل دستم وايساد.
    من همبي معطليپريدم توش.
    اينقدر خيس شده بودم كه به فكر اينكه توي ماشينو نيگا كنم هم نبودم.
    وقتي روي صندلي عقب جا گرفتم، سرم روآوردم بالا واسه تشكرديدم هيشكي پشت فرمون و صندلي جلو نيست!!
    خيلي ترسيدم!
    داشتم به خودم ميومدم كه ماشين يهو همونطور بي صدا راه افتاد.
    هنوز خودم رو جفت و جور نكرده بودم كه تو يه نور رعدو برق ديدم يه پيچ جلومونه!
    تمام تنم يخ كرده بود
    نميتونستم حتي جيغ بكشم، ماشين هم همينطور داشت ميرفت طرف دره.
    تو لحظه‌هاي آخر خودم رو به خدا اينقدر نزديك ديدم كه بابا بزرگ خدا بيامرزم اومد جلو چشمم.
    تو لحظه‌هاي آخر، يه دست از بيرون پنجره،اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده
    نفهميدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
    ولي هر دفعه كه ماشين به سمت دره يا كوه ميرفت،يه دست ميومد و فرمون رو ميپيچوند.
    از دور يه نوري رو ديدم و حتي يك ثانيه هم ترديد به خودم راه ندادم.
    در رو باز كردم و خودم رو انداختم بيرون.
    اينقدر تند ميدويدم كه هوا كم آورده بودم.
    دويدم به سمت آبادي كه نور ازش ميومد رفتم توي قهوه خونه و ولو شدم رو زمين
    بعد از اينكه به هوش اومدم جريان رو تعريف كردم، وقتي تموم شد، تا چند ثانيه همه ساكت بودند
    يهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خيس اومدن تو، يكيشون داد زد:
    ممد نيگا! اين همون احمقيه كه وقتي ما داشتيم ماشينو هل ميداديم
    سوار شده بود!!!؟
    ​
     
  9. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,395
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    پاسخ : مجموعه داستان

    حرفای این پسر داستان نیست واقیته


    سلام من محسن ربیعی هستم 24 سالمه ساکن کرج از بچگی​

    با خودم عهد بستم هیچوقت نترسم برای همین از همان بچگی​

    ترسناکترین فیلمها از قبیل جن گیر و طالع نحس و..رو میدیدم و ​

    احظار روح میکردم.حدود دو هفته پیش دختر جوان همسایه بغلی ما ​

    یکشب در حالی که آتش گرفته بود از پشت بام خانه شان به حیات پرید ​

    و تا سر حد مرگ سوخت.پدر پیرش هم دیوانه شد و در تیمارستان بستری شد.​

    پلیس نتوانست علت مرگشو بفهمه و خونشون هم فعلا متروک مانده تا ​

    یکی بیاد بخترش.خلاصه یکی از روزهای آخر هفته مادرم اینا​

    چون حال مادربزرگم بد بود به تهران رفتند و گفتند شب می مانند​

    منم برای اینکه تنها نباشم به دوستم مهرداد زنگ زدم و گفتم​

    بیاد خونه ما اونشب ما در مورد همه چیز صحبت کردیم تا بحث رسید​

    به ترس و وحشت مهرداد با لحنی از تمسخر گفت: اگه من الان اینجا ​

    نبودم تو از ترس شلوارتو خیس میکردی نه و بعد هرهر خندید.​

    گفتم: اگه یه نفر تو دنیا باشه که از هیچ چیزی نترسه اونم منم خودت خوب​

    میدونی .مهرداد با بی حوصلگی گفـت: برو بابا اینا همش حرفو دروغه ​

    منم با عصبانیت گفتم: چرند نگو هیچم دروغ نیست​

    من از بچگی با جن و روح بزرگ شدم اصلا هم از هیچی نمیترسم​

    مهرداد گفت: اگه راست میگی خوب ثابت کن​

    چرا همیشه حرفش رو میزنی؟​

    منم گفتم: خیلی خوب با احضار روح چطوری؟​

    مهرداد گفت: خوب از هیچی بهتره!​

    ساعت 12 نصفه شب بود و من و مهرداد داخل حیاط شروع به احضار روح کردیم​

    برق هم قطع شده و سکوت فضا رو پر کرده بود هنوز چیزی از فراخوندن​

    روح نگذشته بود که صدایی از داخل خونه متروک آمد.​

    هردو نگاهی به داخل خانه کردیم و بعد نگاهمون بهم گره خورد​

    مهرداد گفت: من به این چرت و پرتا اعتقاد ندارم اگه راست میگی همین الان ​

    برو داخل خونه بقلی و بعد لبخندی شیطنت آمیز زد و گفـت: چیه میترسی؟​

    راستش کمی میترسیدم اما برای کم کردن روی مهرداد سریع پاسخ دادم: عمرا​

    سپس نردبون رو روی دیوار گذاشتم و در حالی که ازش بالا رفتم گفتنم ​

    اگه داخل شدم و بهت ثابت شد اونوقت چی بهم میدی ؟​

    مهرداد گفت: تا یک هفته هرکاری تو بگی میکنم​

    گفتم: خوبه و از دیوار به حیاط خانه دخترک پریدم​

    مهرداد از نردبون و بالا آمد و در حالی که کنجکاوانه داخل حیاطو نگاه میکرد​

    گفت: باید بری داخل اتاق دختره بعد از پشت پنجره وقتی دیدمت​

    حرفت ثابت میشه گفتم : باشه و بسمت داخل رفتم​

    چراغ قوه ضعیف و کم نورو داخل خانه انداختم و به آرامی از پله های​

    سنگی خانه بالا رفتم تا به در بسته اتاق دخترک رسیدم.​

    مونده بودم کلیدش کجاست؟ که نور چراغ قوه روی پله های پشت بام افتاد​

    و کلید زنگ زده نمایان شد آن را داخل قفل انداختم و درو باز کردم​

    در با صدایی ناله کنان باز شد نور ضیف ماه کمی داخل اتاق خوف دختر ​

    را روشن کرد فکر اینکه دوهفته پیش یکی اینجا سوخته و مرده​

    مثل خوره مغرم را میخورد همین که قدم داخل اتاق گذاشتم​

    در بسته شد و عرق سردی از پیشانیم سرازیر شد با احتیاط قدم برداشتم​

    و بسمت آینه قدی و بزرگ دخت رفتم و داخلش به چهره ی رنگ پریده خودم​

    نگاه انداختم یک لحظه یک نور سفید با حاله آتشین داخل آینه افتاد که باعث شد ​

    قلبم یکدفعه بایسته سریع برگشتم اما چیزی پشتم نبود دوباره به ​

    آینه نگاه کردم خبری از آن نبود با خیالی آسوده گفتم: چه خیالاتی​

    سپس به سمت پنجره رفتم اما پنجره هم باز نمیشد ​

    محکم به شیشه کوبیدم تا توجه مهردادو جلب کنم اما انگار نه انگار​

    فریاد زدم : مهرداد صدامو میشنوی اما خبری نبود!​

    مهرداد من گیر افتادم میخوام بیام بیرون اما نمیشه سپس بسمت​

    در رفتم و هرچی مشت و لگد زدم خبری نشد​

    تا اینکه صدایی روح مانند و زمخت گفت:تازه اومدی به این زودی میخوای بری​

    با سرعت برق برگشتم و یکدفعه سر جام خشک شدم​

    انگار یک پارچ آب یخ روی سرم ریخته باشند تنم مثل بید شروع به لرزیدن کرد​

    لبم بسته و دهانم قفل شده بود روی تخت دختر روحی جسد گونه و سوخته​

    با هاله ای آتشین بصورت وحشتناکی بهم نگاه میکرد و لبخند میزد​

    و گفت: تو منو احضار کردی همین چند دقیقه ی پیش​

    میخواستی بدونی چطوری مردم هان؟​

    منم مثل تو یک روحو احظار کردم یک روح خبیث از اعماق جهنم​

    ازاون خواستم تا از آنجا برایم بگه اما چیزی نگفت همینطور ادامه دادم​

    تا اینکه عصابانی شد و با حرارت جهنم من آتیش زد و از پشت بوم به پایین انداخت​

    سپس خنده شیطانی کرد و از تخت بلند شد و طوری که در​

    هوا پرواز میکرد بسمت من اومد و به حرفش ادامه داد : خوب آقای نترس​

    حالا نوبت تو که با من بیایی بعد فریادی کشید و آتش تمام خونه رو پر کرد!​

    از شدت درد به خودم پیچیدم تمام وجودم آتیش بود​

    منو با خودش به پشت بام برد و همین که بسمت لبه پشت بوم رسیدیم​

    نا پدید شد و گفت بیا دنبالم منم با سرعت به حیاط افتادم و همه جا سیاه شد!​

    یکدفعه با صدای مهرداد از جا پریدم​

    مهرداد:چیه چت شده چرا داد بیداد میکنی پاشو ​

    هیکلم خیس عرق شده بود و داشتم یخ میزدم​

    در حالی که قلبم تند تند میزد و نفس نفس میزدم گفتم : چی شده ؟​

    مهردادگفت: از من میپرسی ؟​

    هی داشتی میگفتی آتیش آتیش سوختمو.......​

    سریع گفـتم: دیشب چی شد؟​

    مهرداد گفـت: بابا مثلینکه حالت خیلی بده​

    یادت نیست قرار شد برای رو کم کنی احظار روح کنی که بهونه کردی ​

    و گفتی بزار باسه فردا حالا هم باید احظار کنی مگه نگفتی نمیترسم​

    سریع سرش داد زدم: دروغ گفتم نمیترسم!​

    همه میترسن دیگه هم احظار روح نمیکنم مهرداد خنده ی پیروزمندانه کرد ​

    و گفت: میدونستم چاخان میکنی​

    کنارش زدمو گفتم: هر طور دوست داری فکر کن حالا برم صبحانه حاظر کنم​

    تا از گشنگی نمردیم.
    ​