1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حضرت ابراهیم (ع) و نشانه روز قیامت

شروع موضوع توسط MiTra ‏24/8/11 در انجمن احکام و روایات

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    از جمله ماجراهایى که در زندگى ابراهیم خلیل اتفاق افتاده و در قرآن کریم ذکر شده است، درخواست او از خداوند در نشان دادن کیفیت زنده کردن مردگان در روز قیامت است. خداوند به او وحى کرد: چهار پرنده بگیرد و آن ها را بکشد. بعد بدن هاشان را در هم بکوبد و به یک دیگر بیامیزد و سپس هر قسمت را سرکوهى بگذارد. سپس آن ها را بخواند و بنگرد چگونه هر جزیى به بدن اصلى باز مى گردد و زنده مى شود. ابراهیم نیز این کار را انجام داد و آشکارا زنده شدن مردگان را مشاهده کرد.
    مفسران اسلامی نقل می کنند که ابراهیم ازکناردریایی می گذشت، مرداری را دید که در کناردریا افتاده قسمتی از آن در دریا و قسمت دیگر در بیرون از آن است و حیوانات دریایی و خشکی از دو طرف به آن هجوم آورده آن را می خورند و اجزای بدن او متفرق می گردد. دیدن این منظره او را به فکر مسئله ی رستاخیز انداخت که چگونه انسان مرده که اجزای آن بسان این مردار در جهان متلاشی می گردد، بار دیگر زنده می شود. او فکر مى کرد که اگر نظیر این حادثه براى جسد انسانى رخ دهد و بدن او جزء بدن جانداران دیگر شود مساله رستاخیز که باید با همین بدن جسمانى صورت گیرد چگونه خواهد شد؟! اصل داستان در قرآن کریم چنین بیان شده است: « و إذ قال إبراهیم رب أرنی کیف تحی الموتى قال أ و لم تؤمن قال بلى و لکن لیطمئن قلبی قال فخذ أربعة من الطیر فصرهن إلیک ثم اجعل على کل جبل منهن جزءا ثم ادعهن یأتینک سعیا و اعلم أن الله عزیز حکیم» ترجمه: و چون ابراهیم گفت: پروردگارا به من بنما چگونه مردگان را زنده مى کنى؟ خداوند گفت: مگر ایمان نیاورده اى؟ ابراهیم (ع ) گفت: چرا،ولى مى خواهم (تا با مشاهده آن ) دلم آرام گیرد، فرمود:چهار پرنده را بگیر، و آن ها را (بکش و گوشتشان را) در هم بیامیز سپس بر سر هر کوهى قسمتى از آن ها را بگذار، آن گاه آن پرندگان را بخوان که شتابان به سوى تو آیند و بدان که خداوند نیرومند و فرزانه است(بقره، 260). ابراهیم (ع) گفت پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى کنى؟خداوند فرمود مگر ایمان به این مطلب ندارى؟او پاسخ داد: ایمان دارم لکن مى خواهم آرامش قلبى پیدا کنم. خداوند به او دستور داد که چهار پرنده را بگیرد و آنها را ذبح نماید و گوشتهاى آنها را در هم بیامیزد، سپس آنها را چند قسمت کند و هر قسمتى را بر سر کوهى بگذارد بعد آنها را بخواند تا صحنه رستاخیز را مشاهده کند او چنین کرد و با نهایت تعجب دید اجزاى مرغان از نقاط مختلف جمع شده نزد او آمدند و حیات و زندگى را از سر گرفتند!از جمله " أرنی کیف... " (به من نشان ده چگونه... ) به خوبى استفاده مى شود که او مى خواست با رؤیت و شهود، ایمان خود را قوى تر کند آن هم درباره چگونگى رستاخیز نه در باره اصل آن و لذا او با صراحت به نمرود گفت: " پروردگار من کسى است که زنده مى کند و مى میراند". به همین دلیل در ادامه این سخن، هنگامى که خداوند " فرمود: آیا ایمان نیاورده اى؟" او در جواب عرض کرد: " آرى ایمان آوردم ولى مى خواهم قلبم آرامش یابد" گویى خدا مى خواست این تقاضاى ابراهیم در نظر مردم به عنوان تزلزل ایمان محسوب نشود، لذا از او سؤال شد مگر ایمان نیاورده اى؟ تا او در این زمینه توضیح دهد و سوء تفاهمى براى کسى به وجود نیاید. شکی نیست که ابراهیم خلیل از طریق عقل و وحی، از وجود رستاخیز آگاه بود وبه آن کاملا ایمان و اعتقاد داشت، ولی برای رفع خطورهای ذهنی که گاهی اصحاب یقین را نیز زجر و آزارمی دهد ازخدا خواست که منظره ی احیای مردگان را با دیدگان خود مشاهده نماید تا یقین وی به صحت رستاخیزبه حداعلی برسد وبه اصطلاح « علم الیقین » او به « عین الیقین » تبدیل شود. ضمنا از این جمله استفاده مى شود که استدلال و برهان علمى و منطقى ممکن است یقین بیاورد، اما آرامش خاطر نیاورد، زیرا استدلال عقل انسان را راضى مى کند، و چه بسا در اعماق دل و عواطف او نفوذ نکند (درست مثل اینکه استدلال به انسان مى گوید: کارى از مرده ساخته نیست ولى با این حال بعضى از افراد. از مرده مى ترسند مخصوصا هنگام شب و تنهایى نمى توانند در کنار مرده بمانند، زیرا استدلال فوق در اعماق وجودشان نفوذ نکرده اما کسانى که دائما با مردگان سر و کار دارند و به غسل و کفن و دفن مشغول اند هرگز چنین ترسى را ندارند. به هر حال آنچه عقل و دل را سیراب مى کند، شهود عینى است، تعبیر به اطمینان و آرامش نشان مى دهد که افکار انسانى قبل از وصول به مرحله شهود دائما در حرکت و جولان و فراز و نشیب است، اما به مرحله شهود که رسید آرام مى گیرد و تثبیت مى شود. در اینجا به ابراهیم دستور داده مى شود که براى رسیدن به مطلوبش دست به اقدام عجیبى بزند، آن گونه که قرآن در ادامه این آیه، بیان کرده، خداوند فرمود:حال که چنین است چهار نوع از مرغان را انتخاب کن و آنها را (پس از ذبح کردن) قطعه قطعه کن (و در هم بیامیز) سپس بر هر کوهى قسمتى از آن را قرار بده، بعد آنها را بخوان به سرعت به سوى تو مى آیند" این را ببین" و بدان خداوند توانا و حکیم است؛ و اعلم أن الله عزیز حکیم. "هم تمام ذرات بدن مردگان را به خوبى مى شناسد، و هم توانایى بر جمع آنها دارد.

    انگیزه ابراهیم از طرح این سؤال
    در انگیزه طرح این سؤال اختلاف است و مفسران سخن ها گفته اند و حدیث هایى هم در این مورد از ائمه اطهار رسیده است. از جمله حدیثى است که صدوق و على بن ابراهیم از امام صادق (ع ) روایت کرده اند که آن حضرت فرمود: ابراهیم مردارى را در کنار دریا مشاهده کرد که درندگان صحرا و دریا از آن مى خوردند،سپس همان درندگان رادید که به یک دیگر حمله کردند و برخى از آنها برخى دیگر راخوردند و رفتند. ابراهیم که آن منظره رادید،به فکر افتاد چگونه این مردگانى که اجزاى بدنشان بایک دیگر مخلوط شده، زنده مى شوند؟ ودر شگفت شد. به همین سبب ازخداى تعالى درخواست کرد که چگونگى زنده شدن مردگان رابه وى نشان دهد. این قولى است که ازحسن، ضحاک و قتاده نیز در تفسیر آیه شریفه نقل شده است.
    قول دیگر که نظر جمعى از مفسران چون ابن عباس و سعیدبن جبیر و سدى است وبر طبق آن نیز باکمى اختلاف، حدیثى از امام هشتم رسیده، آن است که خداى تعالى به ابراهیم وحى کرد: میان بندگانم براى خود خلیل و دوستى انتخاب کرده ام که اکر از من درخواست کند،مردگان رابرایش زنده خواهم کرد. ابراهیم به دلش افتاد که آن خلیل اوست، ودر روایتى که ازابن عباس و دیگران نقل شده، فرشته اى به اوبشارت داد که خداوند اورا خلیل خود گردانیده و دعایش را مستجاب و مردگان رابه دعاى او زنده مى کند. در این وقت بود که ابراهیم براى آن که به این مژده دل گرم و مطمئن گردد و به یقین بداند که آن خلیل اوست وبه دعایش مردگان زنده مى شوند،ازخدا چنین درخواستى کرد و معناى این که گفت: « بلى ولکن لیطمئن قلبى» ترجمه: ولى از آن جهت که دلم مطمئن شود. (بقره، 260) این است که مى خواهم مطمئن شوم که آن خلیل من هستم.
    قول سوم که ازمحمدبن اسحاق بن یسارنقل شده، آن است که سبب این سوءال، همان بحثى بودکه آن حضرت بانمرود داشت که چون نمرود گفت: من، هم زنده مى کنم وهم مى میرانم و به دنبال آن محبوسى رااز زندان آزاد کرد و انسان بى گناه دیگرى رابه قتل رسانید تا گفته خود را ثابت کند،ابراهبم بدوگفت که این زنده کردن نیست و سپس از خدا خواست تاچگونگى زنده کردن مردگان رابه وى نشان دهد تانمرود بداند که زنده کردن مردگان چگونه است.
    قول چهارم آن است که ابراهیم بااین که ازراه استدلال و برهان، داناى به رستاخیز بود،اما مى خواست به روشنى برانگیختن مردگان راببیند و وسوسه هاى شیطانى رااز خاطر بزداید. ازاین رو سوال مزبور را از خداى تعالى کرد.
    مرحوم طبرسى (ره ) گفته است: قوى ترین گفته ها، همین قول است. البته بعید نیست منظور روایتى نیز که در بالا از صدوق و على بن ابراهیم نقل کردیم، همین قول باشد. هم چنین از آیه شریفه نیز استنباط مى شود که ابراهیم براى اطمینان خاطر یا براى مشاهده زنده شدن مردگان و یقین به این خلیل خدا کسى جز او نیست، این درخواست را کرد و انگیزه این سؤ ال همان یقین و آرامش خاطر بوده است.
    به هر حال درباره خواسته ابراهیم، به قولى، درخواست او مشاهده چگونگى احیا به معناى چگونگى تجمع اجزا در بازگشت به صورت اول و کیفیت پذیرش دوباره حیات بوده است. طبق این نظر، خواست ابراهیم فقط آگاهى از چگونگى انفعال حاصل در موجود، هنگام احیاى مجدد بوده، نه این که بخواهد با چگونگى فعل خداوند آشنا شود؛ به عبارت دیگر، او در پى آشنایى با سبب نبوده؛ بلکه فقط آشنایى با مسبب را خواستار شده است؛ ولى بنا به گفته اى، پرسش ابراهیم(علیه السلام)دو ویژگى دارد: نخست آن که او مشاهده چگونگى افاضه حیات ازسوى خداوند را خواستار شده. [این معنا، آشکارا از روایت امام صادق(علیه السلام)نیز قابل استفاده است. گواه این امر، تعبیر آیه است که چگونه مردگان را زنده مى کنى؟ و نپرسیده: چگونه مردگان زنده مى شوند؟ بنابراین، پرسش به کیفیت تأثیر سبب مربوط بوده که به گونه اى به ملکوت اشیا و نه ظهور مادى آن ارتباط دارد. [روایتى از امام صادق نیز بیان گر ارتباط این ماجرا به جریان ارائه ملکوت است. دوم آن که سؤال از مشاهده کیفیت احیاى مردگان (به لفظ جمع) است و ویژگى فراوانى و تعدد مردگان نیز در آن دخیل بوده؛ زیرا زنده کردن مرده مى تواند بر زنده کردن جسد سالمى بى روح انطباق یابد؛ اما زنده کردن مردگان، این ویژگى را مى رساند که اجزاى جسد، پراکنده شده و صورت نخستین تغییر و حالت تمیز و تشخص خود را از دست داده و به فراموشى سپرده شده است؛ در نتیجه نه در خارج و نه در ذهن، چیزى (یک واحد) وجود ندارد تا متعلق احیا قرار گیرد و او خواستار مشاهده کیفیت افاضه حیات از سوى خداوند در چنین وضعیتى بوده است. پاسخى که به ابراهیم(علیه السلام)ارائه شده، هر دو ویژگى را دربردارد. بر اساس ویژگى نخست، خداوند خود بدون واسطه، مرده اى را زنده نکرد تا ابراهیم فقط تماشاگر باشد و همین نشان مى دهد که جریان به آن سادگى که دیگران پنداشته اند، نبوده؛ بلکه متصدى احیا را خود ابراهیم قرار داد تا درخواست او اجابت شده، کیفیت احیا را شهود کند و پاسخ با پرسش منطبق باشد. نکته مهم آن است که خداوند، احیا را متفرع بر فراخوانى ابراهیم قرار داد: «ثم ادعهن یأتینک سعیا»؛ پس این فراخوانى سبب افاضه حیات بر پرندگان شده است و چون احیا بدون امر خداوند امکان ندارد، روشن مى شود فراخوانى ابراهیم به گونه اى با فرمان الهى «کن» که حیات را در موجودات پدید مى آورد، اتصال یافته و همین جا بوده که ابراهیم، چگونگى فیضان حیات از فرمان «کن» را مشاهده کرده است؛ بنابراین، احیاى مردگان، ناشى از اثرى نبوده که خداوند در لفظ قرار داده باشد؛ بلکه گونه اى اتصال باطنى به نیرو و قدرت نامتناهى الهى است که در حقیقت همان نیرو کارساز است. بر اساس ویژگى دوم، به او فرمان داده شد تا چهار پرنده گوناگون را گرفته، به طور کامل شناسایى، آن ها را ذبح و اجزاى آن ها را کاملا با هم مخلوط کند؛ سپس آن ها را تقسیم و هر بخشى را بر کوهى نهد تا هر گونه تمیز و تشخص از میان برود؛ آن گاه آن ها را فرا خواند تا به سوى او بشتابند. در پرتو این تجربه عملى براى او آشکار شد که تمیز و تشخص موجود و بازگشت به زندگى، بر فراخوانى نفس و روح موجود زنده متفرع است؛ یعنى بدن تابع روح است، نه برعکس. میان روح و اجزاى ماده، رابطه خاصى وجود دارد که فقط خداوند از آن آگاه است و براى بشر، احاطه علمى به آن میسور نیست؛ به همین دلیل، با فرا خوانى روح، اجزاى جسد از روح پیروى کرده، حاضر مى شوند؛بنابراین، چکیده پاسخ به دغدغه ابراهیم، آشکار ساختن تبعیت بدن از روح بوده است. چنان که امام صادق (ع ) طبق حدیثى که صدوق (ره ) در معانى الاخبار از آن حضرت نقل کرده و از آیه شریفه هم ظاهر مى شود، درخواست ابراهیم از چگونگى زنده کردن مردگان به قدرت الهى بود، نه از اصل برانگیخته شدن آن ها در قیامت، و او مى خواست تا از نزدیک چگونگى آن را ببیند و اطمینان قلب بیشترى در این باره پیدا کند، اگر چه در اصل مسئله رستاخیز هیچ تردیدى نداشت و یقینش در آن مورد کامل بود. خداى تعالى نیز دستورى با آن ویژگى ها به وى داد که با انجام آن آرامش دل بیشترى پیدا کند و بینشش در این باره افزون گردد و به گفته امام صادق (ع) چنین سؤالى موجب عیب سؤ ال کننده نمى شود و نشانه آن نیست که در یگانه پرستى وى نقصى وجود دارد.

    حادثه مرغان در زندگی ابراهیم (ع) یک امر خارق العاده
    بى شک این حادثه که در مورد مرغان روى داد، یک امر کاملا خارق العاده بود، همانگونه که جریان قیامت و رستاخیز نیز خارق العاده است، و مى دانیم که خدا حاکم بر قوانین طبیعت است نه محکوم آنها، بنا بر این انجام چنین کارهاى خارق العاده اى براى او مساله پیچیده اى نیست. و همانگونه که قبلا اشاره کردیم اصرار بعضى از مفسران روشنفکر، بر اینکه تفسیر مشهور را در اینجا رها کنند و بگویند مطلقا نه ذبحى واقع شده و نه قطعه قطعه کردن، بلکه منظور این است که مرغان را در حال زنده بودن، به خود مانوس و متمایل ساز، و سپس آنها را صدا زن تا به سوى تو آیند، سخن بسیار ضعیف و سستى است که هیچ تناسبى نه با مساله معاد دارد و نه داستان ابراهیم ع و مشاهد صحنه کنار دریا، و سپس تقاضاى مشاهده صحنه رستاخیز. قابل توجه اینکه به گفته" فخر رازى" تمام مفسران اسلام، در مورد تفسیر مشهور اتفاق نظر دارند جز ابو مسلم که آن را انکار کرده است. برخلاف اجماع مفسران، ابو مسلم اصفهانى براین باور بوده که ابراهیم به ذبح پرندگان مأمور نشده؛ بلکه آیه فقط مثلى براى حضرت ارائه داده و گفته: همان گونه که اگر تو پرندگانى را به خود مأنوس کنى و بعد هر یک را سر کوهى قرار داده، آن ها را بخوانى، نزد تو خواهند آمد، مثال زنده کردن مردگان نزد خداوند نیز چنین است که آن ها را با کلمه «کن» فرا خوانده، دوباره زنده خواهند شد. این نظر از مجاهد نیز نقل شده است. از متأخران نیز عبده در المنار آن را پذیرفته است؛ولى سایر مفسران آن را رد کرده اند. از ادله رازى در رد این نظریه، مخالفت آن با اجماع مفسران است. علت روى کرد ابومسلم به این نظریه آن بوده که اگر ابراهیم را مأمور به ذبح مرغان بدانیم، جمله «ثم ادعهن» در آیه بى معنا خواهد شد؛ زیرا اگر مقصود، فراخوانى آنان پس از زنده شدن است، خواندن بهیمه، امرى ناپسند و اگر مراد، فراخوانى اجزاى متفرق آنان باشد، ناپسندى آن آشکارتر است؛ غافل از این که امر یاد شده، فرمانى تکوینى است و نه تشریعى تا در گرو وجود (عینى) مخاطب باشد؛گذشته از آن که درخواست ابراهیم(علیه السلام)مشاهده کیفیت احیا بوده و بنا بر نظر ابومسلم، درخواست ابراهیم اجابت نشده است.

    منظور از آرامش قلبى ابراهیم(ع)
    مطابق ظاهر آیه و برداشت بسیارى از مفسران، آرامش قلبى مطلوب ابراهیم(ع)«لیطمئن قلبى» (بقره/260) درباره معاد بوده؛ ولى نه به این معنا که حضرت در این زمینه تردید داشته است؛ زیرا «أولم تؤمن» استفهام تقریرى است؛ یعنى تو که ایمان آورده اى، چرا این را مى پرسى؟و اگر احتمال تردید ابراهیم وجود داشت، تعبیر آیه باید این مى بود که «الم تؤمن» تا حاکى از عتاب باشد یا اصولا این استفهام به منظور ثبت پاسخ ابراهیم(علیه السلام)ایراد شده تا همگان بدانند که پرسش او از سر تردید نبوده است؛برخى مفسران آرامش مطلوب ابراهیم(علیه السلام)را امور دیگرى چون اطمینان به خلت (از آن جا که احیا به وسیله شخص، نشانه خلت بوده است) یا نشان دادن قدرت الهى به نمرود یا اطمینان به رهایى از دست نمرود یا زدودن تردیدهاى مردم دانسته اند. رازى پس ازذکر دوازده احتمال، این نظر را برگزیده که هدف، اطمینان یافتن از نبوت بوده تا بداند با فرشته وحى مواجه است و کلامى را که مى شنود، کلام خداوند است، نه شیطان. این نظر بر فرض پذیرش، مبتنى بر آن است که ماجرا را به ابتداى نبوت حضرت مربوط بدانیم؛ ولى به نظرى، از آن جا که سرزمین بابل، دشتى هموار است و در آن کوهى وجود ندارد، این ماجرا پس از هجرت به سوریه بوده است. در سخنى از ابن عباس نیز زمان واقعه، پیش از فرزند دار شدن ابراهیم و نزول صحف بر وى دانسته شده پس ماجرا دست کم مدتى نسبتا طولانى پس از نبوت بوده است؛ اما مفسرانى که هدف ابراهیم را اطمینان قلب درباره زنده کردن مردگان دانسته اند، در توضیح «لیطمئن قلبى» وجوهى را ذکر کرده اند که عبارت است از: ازدیاد یقین یا ایمان، یا رهایى از دغدغه و تفکر در زمینه چگونگى زنده ساختن که آن را اعتقاد داشته یا آرامش قلبى ناشى از علم العیان و زوال خواطر و وساوس شیطانى و به عبارتى، پایان دادن به خطورات قواى وهمى که به دلیل انس این قوا با حس، در برابر پذیرفته هاى عقلى انسان مقاومت کرده، موجب ایذاى نفس مى شود و گرچه با ایمان منافاتى ندارد، آرامش نفس را سلب مى کند. در روایتى از معصوم(علیه السلام)تصریح شده که پرسش ابراهیم(علیه السلام)نه از سر تردید، بلکه درحال یقین و براى ازدیاد ایمان و یقین بوده است. در روایتى از امام صادق(علیه السلام)آمده که ابهام ابراهیم فقط در زمینه چگونگى فعل خداوند بوده؛ لذا با ایمان منافاتى نداشته و در توحید ابراهیم(علیه السلام)نقصى نبوده است.

    چهار مرغ مختلف
    شکى نیست که مرغان چهارگانه مزبور از چهار نوع مختلف بوده اند زیرا در غیر این صورت هدف ابراهیم ع که بازگشت اجزاى هریک به بدن اصلى خود بوده است تامین نمى شد و طبق بعضى از روایات معروف این چهار مرغ" طاووس"،" خروس"،" کبوتر" و" کلاغ" بوده اند که از جهات گوناگون با هم اختلاف فراوان دارند و بعضى آنها را مظهر روحیات و صفات مختلف انسانها مى دانند، طاووس مظهر خودنمایى، زیبایى و تکبر، خروس مظهر تمایلات شدید جنسى، و کبوتر مظهر لهو و لعب و بازیگرى، و کلاغ مظهر آرزوهاى دور و دراز! به هر حال روایات در مشخص کردن نام پرندگان، با هم اختلاف دارند. در حدیثى است که آن ها طاووس، خروس، کبوتر و کلاغ بود. در روایت دیگرى طاووس، باز، مرغابى و خروس آمده که جمعى از مفسران نیز همین قول را اختیار کرده اند. در تفسیر عیاشى در حدیثى آمده است که آن ها طاووس، هدهد، کلاغ و صرد بوده اند. در حدیث دیگرى است که شترمرغ، طاووس، مرغابى و خروس بود. در روایات اهل سنت نیز اختلاف درباره آن چهار پرنده بسیار است و به نظر مى رسد در همه آن ها نام طاووس ذکر شده است. روایات شیعه و اهل سنت درباره طاووس از چهار پرنده مذکور در آیه، متفق بوده و در تعیین سه پرنده دیگر از خروس، کبوتر و کلاغ،عقاب، مرغابى، هدهد،ورکاک(صرد) شترمرغ و غرنوق (کرکى) نام برده شده است. در روایتى از امام صادق(علیه السلام)پس از بیان این که ابراهیم(علیه السلام) چهار مرغ را گرفته، سر برید و ... ، آمده است: تفسیر باطنى آیه چنین است که ابراهیم(علیه السلام)مأمور بوده تا چهار انسان لایق را علم آموزد و آن ها را براى تبلیغ از طرف خود اعزام کند و هرگاه خواهان حضور آنان شد، با اسم اکبر خداوند، آنان را فرا خوانده، نزد او آیند. صدوق در ذیل روایات اظهار داشته که ابراهیم(علیه السلام)به هر دو امر (ذبح مرغان و اعزام مبلغان) مأمور بوده است.

    اختلاف در مورد تعداد کوه ها
    موضوع دیگرى که باز مورد بحث واقع شده، تعداد کوه هایى است که ابراهیم مأمور شد اجزاى درهم و گوشت هاى کوبیده بدن پرندگان را بالاى آن ها بگذارد. تعداد کوه هایى که ابراهیم اجزاى مرغان را بر آنها گذارد در قرآن صریحا نیامده است ولى در روایات اهل بیت ع ده عدد معرفى شده اند و به همین دلیل در روایات مى خوانیم: اگر کسى وصیت کند جزئى از مال او را در موردى مصرف کنند و مقدار آن را معین نسازد دادن یک دهم کافى است. برخى از مفسران آن ها را هفت تا و بعضى دیگر چهار کوه ذکر کرده اند. مجاهد و ضحاک هم گفته اند که عدد معینى ندارد و منظور از کوه، کوه خاصى نیست.

    زمان اتفاق این حادثه
    نکته اى که بعضى از مفسران گفته اند این است که این موضوع پس از هجرت ابراهیم از سرزمین بابل و ورود آن حضرت به شام اتفاق افتاد، زیرا در سرزمین بابل کوهى وجود ندارد و شام و سوریه است که مکان هاى مرتفع و کوه دارد. در حدیثى که عیاشى از امام باقر(ع ) روایت کرده، مکان آن کوه ها را در اردن (که در آن روز با سوریه و فلسطین یکى و همگى به شامات معروف بوده است ) تعیین و تعداد آن ها را نیز ده تا ذکر فرموده است.

    معاد جسمانى
    بیشتر آیاتى که در قرآن مجید در باره رستاخیز وارد شده توضیح و تشریحى براى" معاد جسمانى" است، اصولا کسانى که با آیات معاد در قرآن سر و کار دارند مى دانند معاد در قرآن جز به شکل" معاد جسمانى" عرضه نشده است، به این معنى که به هنگام رستاخیز هم این" جسم" باز مى گردد و هم" روح و جان"، و لذا در قرآن از آن به" احیاء موتى" (زنده کردن مردگان) تعبیر شده است و اگر رستاخیز تنها جنبه روحانى داشت زنده کردن اصلا مفهومى نداشت. آیه مورد بحث نیز با صراحت تمام موضوع بازگشت اجزاى پراکنده همین بدن را مطرح مى کند، که ابراهیم (ع) با چشم خود نمونه آن را دید.

    دیدگاه علامه طباطبایی
    علامه طباطبایی می فرماید: آیه:" أرنی کیف تحی الموتى "، بر چند نکته دلالت دارد.
    نکته اول اینکه: ابراهیم خلیل (ع) از خداى تعالى درخواست دیدن زنده نمودن را کرد، نه بیان استدلالى، زیرا انبیاء ع و مخصوصا پیغمبرى چون ابراهیم (ع) مقامشان بالاتر از آن است که معتقد به قیامت باشند، در حالى که دلیلى بر آن نداشته و از خدا درخواست دلیل کنند، چون اعتقاد به یک امر نظرى و استدلالى احتیاج به دلیل دارد، و بدون دلیل، اعتقاد تقلیدى و یا ناشى از اختلال روانى و فکرى خواهد بود در حالى که نه تقلید لایق به ساحت پیغمبرى چون آن جناب است، و نه اختلال فکرى، علاوه بر اینکه ابراهیم ع سؤال خود را با کلمه "کیف" ادا کرد، که مخصوص سؤال از خصوصیات وجود چیزى است، نه از اصل وجود آن، وقتى شما از مخاطب خود مى پرسید که "آیا زید را همراه ما دیدى؟" سؤال از اصل دیدن زید است و چون مى پرسى"زید را چگونه دیدى؟" سؤال از اصل دیدن نیست، بلکه از خصوصیات دیدن و یا به عبارت دیگر دیدن خصوصیات است، پس معلوم شد که ابراهیم ع درخواست روشن شدن حقیقت کرده، اما از راه بیان عملى، یعنى نشان دادن، نه بیان علمى به احتجاج و استدلال.
    نکته دوم اینکه: آیه شریفه دلالت مى کند بر اینکه ابراهیم (ع) درخواست کرده بود که خدا کیفیت احیا و زنده کردن را به او نشان دهد، نه اصل احیا را، چون درخواست خود را به این عبارت آورد: " چگونه مرده را زنده مى کنى؟"، و این سؤال مى تواند دو معنا داشته باشد، معناى اول اینکه چگونه اجزاى مادى مرده، حیات مى پذیرد؟ و اجزاى متلاشى دوباره جمع گشته و به صورت موجودى زنده شکل مى گیرد؟ و خلاصه اینکه چگونه قدرت خدا بعد از موت و فناى بشر به زنده کردن آنها تعلق مى گیرد؟.
    معناى دوم اینکه: سؤال از کیفیت افاضه حیات بر مردگان باشد، و اینکه خدا با اجزاى آن مرده چه مى کند که زنده مى شوند؟ و حاصل اینکه سؤال از سبب و کیفیت تاثیر سبب است، و این به عبارتى همان است که خداى سبحان آن را ملکوت اشیاء خوانده و فرموده:" إنما أمره إذا أراد شیا أن یقول له کن فیکون * فسبحان الذى بیده ملکوت کل شى ء و إلیه ترجعون ": فرمان او هرگاه چیزى را اراده کند، تنها این است که به آن بگوید: باش، پس مى شود. پس منزه است خدایى که مالکیت و حاکمیت هر چیزى به دست اوست و به سوى او بازگردانده مى شوید(سوره یس آیه 82). و منظور ابراهیم (ع)، سؤال از کیفیت حیات پذیرى به معناى دوم بوده، نه به معناى اول، به چند دلیل، دلیل اول، اینکه گفت:" کیف تحی الموتى " بضم" تاء" که مضارع از مصدر" احیاء" است یعنى مردگان را چگونه زنده مى کنى؟ پس از کیفیت زنده کردن پرسیده، که خود یکى از افعال خاص خدا و معرف او است، خدایى که سبب حیات هر زنده اى است و به امر او هر زنده اى زنده مى باشد، و اگر گفته بود:" کیف تـحی الموتى " به فتح" تاء" یعنى چگونه مردگان زنده مى شوند، در این صورت سؤال از کیفیت حیات پذیرى به معناى اول یعنى کیفیت جمع شدن اجزاى یک مرده و برگشتنش به صورت اول و قبول حیات بوده.
    تکرار مى کنم که اگر سؤال از کیفیت حیات پذیرى به معناى اول بود، باید عبارت آن" کیف تحی الموتى " به فتح" تاء" بود نه به ضم آن.
    دلیل دوم اینکه: اگر سؤال آن جناب از کیفیت حیات پذیرى اجزا بود، دیگر وجهى نداشت که این عمل به دست ابراهیم (ع) انجام شود، و کافى بود خداى تعالى در پیش روى آن جناب حیوان مرده اى را زنده کند.
    دلیل سوم اینکه: اگر منظورش سؤال از کیفیت حیات پذیرى به نحو اول بود جا داشت در آخر کلام بفرماید:" أعلم أن الله على کل شی ء قدیر"، نه اینکه بفرماید:" و اعلم أن الله عزیز حکیم"، چون روش قرآن کریم این است که در آخر هر آیه از اسماء و صفات خداى تعالى، آن صفتى را ذکر کند که متناسب با مطلب همان آیه باشد، و مناسب با زنده کردن مردگان، صفت قدرت است نه صفت عزت و حکمت، چون عزت و حکمت (که اولى عبارت است از دارا بودن ذات خدا هر آنچه را که دیگران ندارند، و مستحق آن هستند، و دومى عبارت است از محکم کارى او) با دادن و افاضه حیات از ناحیه او تناسب دارد نه با قابلیت ماده براى گرفتن حیات و افاضه او. پس ابراهیم( ع) از خدا علمى را که ایمان مشروط بر آن است طلب نکرده، به دلیل اینکه سؤال خود را با لفظ" کیف" آورده و همه مى دانیم که این کلمه در مورد سؤال از حال استعمال مى شود، نظیر اینکه کسى بپرسد" کیف یحکم زید فى الناس، زید در میان مردم چگونه قضاوت مى کند؟" که پرسش کننده در اینکه زید قضاوت مى کند، شک ندارد بلکه در کیفیت آن شک دارد، و گرنه اگر در اصل قضاوت شک مى داشت مى پرسید:" أ یحکم زید فى الناس"، آیا زید در بین مردم قضاوت مى کند؟". و اگر خداى تعالى در پاسخ ابراهیم(ع)از او پرسید:" مگر ایمان نیاورده اى؟" براى این بوده که هر چند ظاهر کلمه" کیف" سؤال از چگونگى احیاء است، لیکن از آنجایى که گاهى این کلمه در تعجیز هم استعمال مى شود، مثلا وقتى کسى ادعا مى کند که من مى توانم وزنه سى منى را بردارم، به او مى گویى بردار ببینم چگونه بر مى دارى؟ و منظورت این است که به او بفهمانى تو نمى توانى بردارى. و نیز از آنجایى که خداى تعالى مى دانست ابراهیم ع چنین توهمى نمى کند، و به پروردگارش نمى گوید زنده کن ببینم چگونه زنده مى کنى، خواست این احتمال را از کلام او دور کند، و ایمان خالص او در نظر مردم مشوب نشود، و سخنش طورى باشد که هر کسى که آن را مى شنود بدون شک پى به خلوص ایمانش ببرد، لذا پرسید:" مگر تو ایمان ندارى، به اینکه من مى توانم مرده زنده کنم؟" او هم در پاسخ عرضه داشت:" چرا، ایمان دارم، لیکن مى خواهم ایمان خود را بیشتر کنم". و کلمه "طمانینة"، بنابراین معنا عبارت مى شود از آرامش قلب به وسیله مشاهده و اینکه قلب در کیفیت احیا، هزار جا نرود، و احتمالات گوناگون ندهد، البته نداشتن این آرامش قبل از مشاهده، منافاتى با ایمان ندارد، چون ممکن است آن جناب قبل از دیدن احیا، عالى ترین درجه ایمان را به قدرت خدا بر" زنده کردن و احیا" داشته باشد، و مشاهده زنده شدن مرغان ذره اى بر ایمانش نیفزاید، بلکه فایده دیگرى داشته باشد که داشتن آن، شرط ایمان نیست. علاوه بر اینکه زنده کردن مردگان به دست خود ابراهیم (ع)، خود دلیل بر گفته ما است و اگر سؤال از چگونگى زنده شدن مردگان بود، کافى بود خداوند پیش روى ابراهیم ع مرده اى را زنده کند و دیگر احتیاج نداشت زنده کردن مردگان را به دست خود آن جناب اجرا کند. از آنچه گذشت فساد گفتار بعضى از مفسرین روشن می شود، که گفته اند: ابراهیم (ع) در جمله" رب أرنی" از خداى تعالى درخواست علم به کیفیت احیا را کرده، نه دیدن آن را، و پاسخى هم که در آیه شریفه آمده بر بیش از این دلالت ندارد.