1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تهمت ها و اعتراضات قوم به نوح (ع) و پاسخ او به آنها

شروع موضوع توسط MiTra ‏19/8/11 در انجمن احکام و روایات

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    [​IMG]
    مجموع گفتگو های قوم نوح را می توان به دو بخش تقسیم نمود:
    1- اتهامها
    2- اعتراضها
    کلیه تهمت های چهارگانه ای که متوجه نوح ساخته اند، همگی حاکی از پیراستگی او از نقاط اجتماعی و اخلاقی است. اگر او نقطه ضعف اخلاقی و اجتماعی داشت، حتما آن را به رخ او می کشیدند، اما برگهای زندگانی او، به قدری پاک بود که نتوانستند او را به به این نوع تهمت ها متهم سازند، ناچار شدند سراغ یک رشته اتهاماتی بروند که هیچ مصلحی در جهان از آن بی نصیب نیست، تهمت هایی که اثبات و نفی آن، هر دو، مشکل است.

    الف: اتهامها
    نخستین پیامبر صاحب شریعت را به امور یادشده در زیر، متهم نمودند:

    1- تهمت جنون:
    خداوند می فرماید: « کذبت قبلهم قوم نوح فکذبوا عبدنا و قالوا مجنون و ازدجر» ترجمه: پیش از آن قوم نوح تکذیب کردند و بنده ى ما را دروغگو خواندند و گفتند: دیوانه اى طرد شده [از اجتماع ] است. ( قمر، 9). علامه طباطبایی می فرماید: در این آیه کلمه تکذیب دو بار آمده، اولى به منزله انجام دادن دومى است، و معنایش" فعلت التکذیب" است، و جمله" فکذبوا عبدنا" آن را تفسیر مى کند، و این تعبیر نظیر تعبیر در آیه" و نادى نوح ربه فقال" « سوره هود، آیه 45» است، که اول مى فرماید نوح پروردگار خود را صدا زد، و بار دوم مى فرماید پس بگفت ...بعضى از مفسرین گفته اند: مراد از تکذیب اول تکذیب مطلق پیامبران، و مراد از تکذیب دوم تکذیب خصوص نوح است، چون از آیه شریفه" کذبت قوم نوح المرسلین" « سوره شعراء، آیه 105» بر مى آید که قوم نوح مطلق پیامبران را تکذیب مى کردند، بنا بر این معناى آیه مورد بحث این است که قوم نوح همه رسولان را تکذیب مى کردند، و در نتیجه نوح را هم تکذیب کردند، و این سخن توجیه خوبى است. بعضى دیگر گفته اند: مراد از اینکه با حرف" فاء" تکذیب دوم را متفرع بر تکذیب اول کرد، این است که اشاره کند به اینکه تکذیب قوم نوح یکى پس از دیگرى و در تمامى طول زمان دعوت آن جناب بوده، هر قرنى که از آنان منقرض مى شد و قرنى دیگر روى کار مى آمد، آنها نیز وى را تکذیب مى کردند. لیکن این معنا از ظاهر آیه بعید است.نظیر این توجیه در دورى از ظاهر آیه گفتار بعضى دیگر است که گفته اند: مراد از تکذیب اول، قصد تکذیب، و از تکذیب دوم، خود تکذیب است.و اگر در چنین مقامى از جناب نوح تعبیر کرد به" بنده ما" و فرمود: " فکذبوا عبدنا" به منظور تجلیل از آن جناب و تعظیم امر او، و نیز اشاره به این نکته بود که برگشت تکذیب او به تکذیب خداى تعالى است، چون او بنده خدا بود و خودش چیزى نداشت، هر چه داشت از خدا بود.مراد از" ازدجار" در جمله " و قالوا مجنون و ازدجر" این است که: جن او را آزار رسانده و در او اثرى از جنون است، و معنایش این است که: قوم نوح تنها به تکذیب او اکتفاء نکردند، بلکه نسبت جنون هم به او دادند، و گفتند او جن زده اى است که اثرى از آزار جن در او هست، در نتیجه هیچ سخنى نمى گوید، مگر آنکه اثرى از آن حالت در آن سخنش هست، تا چه رسد به اینکه سخنش وحى آسمانى باشد.بعضى دیگر گفته اند: فاعل فعل مجهول" ازدجر" جن نیست، بلکه قوم نوح است، که آن جناب را از دعوت و تبلیغ زجر داده، با انواع اذیت ها و تخویف ها مانع کارش شدند، ولى معناى اول شاید روشن تر باشد.
    در جای دیگر آمده است: « إن هو إلا رجل به جنة فتربصوا به حتى حین » ترجمه: او نیست جز مردى که جنون دارد، پس تا چندى در باره اش منتظر بمانید(مؤمنون - 25). کلمه" به جنة" یا مصدر است، و به معناى مجنون است و یا اینکه مفرد جن است، و معناى" به جنة" این است که: فردى از جن در او حلول کرده، و این مرد با زبان آن جن حرف مى زند، براى اینکه چیزهایى مى گوید که عقل سلیم آن را قبول ندارد، و نیز چیزهایى مى گوید که جز دیوانگان آن را نمى گویند، پس ناگزیر مدتى صبر کنید شاید از این کسالت بهبودى یابد و یا بمیرد و شما از شرش راحت شوید.این چهار حجت و یا به اعتبار اینکه اولى تقسیم به دو تا مى شود این پنج حجت مختلف، حرفهایى بود که بزرگان قوم نوح در برابر عوام خود زدند و یا هر یک حجت طایفه اى از قوم بوده، و این حجتها هر چند حجتهاى جدلى، و داراى اشکال است، و لیکن بزرگان قوم نوح از آنها بهره مند مى شدند، چون عوام را از اینکه به گفته هاى نوح متوجه شوند و دل بدهند، با همین حرفها منصرف مى کردند و آنان را در ضلالت باقى مى گذاشتند.
    به هر حال این تهمت اختصاص به نوح ندارد، زیرا تهمت به جنون و سحر دامنگیر غالب پیامبران شده است، چنانکه می فرماید: « کذالک ما أتى الذین من قبلهم من رسول إلا قالوا ساحر أو مجنون » ترجمه: همچنین، براى کسانى که پیش از آنها بودند هیچ پیامبرى نیامد جز این که گفتند: ساحرى یا دیوانه اى است(ذاریات، 52). در آیه 39 همین سوره آمده که: « فتولى برکنه و قال ساحر أو مجنون » ترجمه: پس [فرعون ] با ارکان [و نیروى ] خود روى برتافت و گفت: این شخص ساحرى یا دیوانه اى است.فرعون در برابر دعوت موسى (ع) به سوى خداوند یکتا و ترک ظلم و بیدادگرى، موسى را متهم ساخت که او" ساحر" یا" مجنون" است، این نسبت که از سوى مشرکان به پیامبر اسلام (ص) نیز داده مى شد براى مؤمنان اندک نخستین، بسیار گران بود، و روح پاک پیامبر (ص) را آزرده مى ساخت.آیه مورد بحث براى دلدارى پیامبر (ص) و مؤمنان مى گوید: تنها تو نیستى که هدف این تیرهاى زهرآگین تهمت قرار گرفته اى" اینگونه است که هیچ پیامبرى قبل از اینها به سوى قومى فرستاده نشده مگر اینکه گفتند: او ساحر یا دیوانه است" .آنها را" ساحر" مى خواندند زیرا در برابر معجزات چشمگیرشان پاسخى منطقى نداشتند، و" مجنون" خطاب مى کردند چرا که همرنگ محیط نبودند و در برابر امتیازات مادى سر تسلیم فرود نمى آوردند.بنا بر این نگران نباش و غم و اندوه به خود راه مده، و بر استقامت و پایدارى و صبر و شکیبایى خود بیفزا که این گونه گفته ها و نسبتهاى بى اساس همیشه در برابر مردان حق بوده است. متهم ساختن پیامبر اسلام، به جنون در آیات متعددی وارد شده است و تاریخ گواهی می دهد که مصلحان جهان، پیوسته به یک نوع خبط دماغ و جنون متهم می شده اند، زیرا عقل و خرد در نظر آنان، هماهنگی با افکار جامعه است، خواه درست باشد خواه نادرست.کسی که برای دگرگونی افکار جامعه، آستین بالا زند و با ناملایمات بسازد، از نظر آنان دیوانه است.

    2- اتهام دروغگویی
    خداوند می فرماید: « «وما نرى لکم علینا من فضل بل نظنکم کاذبین» ترجمه: و نمى بینیم که شما را بر ما فضیلتى باشد، بلکه شما را دروغگو مى انگاریم. (هود - 27). اما چرا و به چه دلیل؟ چیزی در کنار آن ذکر نمی کردند. کلمه" بل" اعراض از مطالب قبل از خود را مى رساند، حاصل معناى این جمله این است که ما نه تنها در شما فضیلتى نمى بینیم که پیرویتان را بر ما واجب کند، بلکه مطلب دیگرى اینجا هست که ایجاب مى کند ما شما را پیروى نکنیم، و آن این است که ما شما را دروغگو مى دانیم.و معناى آیه، آن طور که از سیاق برمى آید این است که وقتى در شما- صاحبان دعوت دینى- چیزى که صحت دعوتتان را نشان دهد دیده نمى شود، و شما با اینکه از مزایاى حیات یعنى مال و جاه، تهیدست هستید، مع ذلک اصرار دارید که ما تسلیم شما شده و اطاعتتان کنیم، همین اصرار شما این گمان را در دل ما قوى مى سازد که شما در این ادعایتان دروغگو بوده و مى خواهید به این وسیله آنچه که از امتیازات دنیوى که در دست ما است از چنگ ما در آورید.و کوتاه سخن اینکه این اصرار شما نشانه و شاهدى است که عادتا این فکر را در دل آدمى مى اندازد که دعوت شما صرف یک دروغ، و نیرنگى براى جمع کردن و به دست آوردن ثروت مردم و به دنبالش آقایى و ریاست و حکومت بر مردم بیش نیست و این نظیر گفتار دیگرى است که خداى تعالى- در مثل این داستان- از کفار حکایت کرده و فرموده: " فقال الملأ الذین کفروا من قومه ما هذا إلا بشر مثلکم یرید أن یتفضل علیکم" ترجمه: سران قومش که به وى کفر ورزیدند، به مردم گفتند، این مرد جز یک فرد بشر مثل خود شما نیست که مى خواهد بر شما آقایى کند(سوره مؤمنون، آیه 24)و با این بیان روشن مى شود که چرا دروغگویى را مستند به ظن کردند نه به جزم (چون گفتند: ما مى پنداریم که شما دروغگوئید، و نگفتند: ما یقین داریم که شما دروغگویید، براى اینکه از اصرار نوح و یارانش این را حدس زدند) و نیز روشن مى شود که مراد از کذب، کذب مخبرى است نه کذب خبرى. یعنى خواسته اند بگویند شما دروغگوئید، نه اینکه بگویند خبرى که مى دهید دروغ است چون آن حضرات خبرى نداده بودند تا راست باشد یا دروغ.

    3- اتهام به گمراهی
    خداوند می فرماید: « «قال الملأ من قومه إنا لنرئک فى ضلال مبین » ترجمه: سران قومش گفتند: به راستى ما تو را در ضلالتى آشکار مى بینیم (اعراف - 60). البته نوع افراد، مخالفان خود را به ضلالت و گمراهی متهم می کنند. اما آنجا سخن پذیرفته می شود که اتهام خود را با دلیل همراه سازند. علامه طباطبایی می فرماید: کلمه" ملأ" به معناى اشراف و بزرگان قوم است، و این طبقه از افراد اجتماع را از این نظر ملأ گفته اند که هیبت آنان دل ها، و زینت و جمال شان چشم ها را پر مى کند، و اگر با این تاکید شدید نسبت ضلالت به او داده اند، براى این است که این طبقه هرگز توقع نداشتند که یک نفر پیدا شود و بر بت پرستى آنان اعتراض نموده، صریحا پیشنهاد ترک خدایان شان را کند و از این عمل انذارشان نماید، لذا وقتى با چنین کسى مواجه شده اند تعجب نموده، او را با تاکید هر چه تمامتر گمراه خوانده اند، این هم که گفته اند: ما به یقین تو را گمراه مى بینیم، مقصود از" دیدن" حکم کردن است، یعنى به نظر چنین مى رسد که تو سخت گمراهى. عین این تهمت را تحت عنوان سفاهت قوم هود به حضرت هود (ع) وارد نمودند که: « إنا لنراک فى سفاهة وإنا لنظنک من الکاذبین» ترجمه: گفتند: بى تردید ما تو را در سفاهت مى بینیم و جدا تو را از دروغگویان مى پنداریم (اعراف - 66). قوم هود از آنجایى که بر سنت بت پرستى خو کرده بودند، و بت ها در دلهایشان، مقدس و محترم بود، و با این حال کسى جرأت نداشت سنت غلط آنان را مورد اعتراض قرار دهد لذا از کلام هود خیلى تعجب کرده، با تاکید هر چه بیشتر (یعنى با بکار بردن لام در" لنراک" و استعمال لفظ" ان" در" انا" و لام در" لنظنک") اولا او را مردى سفیه و کم عقل، و رأى او را رأیى غلط خوانده، و ثانیا او را به ظن بسیار قوى از دروغگویان پنداشتند.

    4- تهمت برتری طلبی
    خداوند می فرماید: « و ما نرى لکم علینا من فضل» ترجمه: و نمى بینیم که شما را بر ما فضیلتى باشد( هود، 27). سخن دیگر قوم نوح (ع) در برابر آن جناب و مؤمنین به او، این بود که گفتند: برترى و امتیازى در شما نمى بینیم .منظور از اینکه بطور مطلق فضیلت نوح را نفى کردند، تنها فضیلت هاى مادى نیست، یعنى خواسته اند بگویند: تو از متاع دنیا چه دارى که ما نداریم؟ و نیز تو چیزى از امور غیبى از قبیل علم غیب و یا تایید به نیرویى ملکوتى ندارى، که این عمومیت نفى، از وقوع نکره- فضل- در سیاق نفى استفاده مى شود. کفار در این سخن خود، مؤمنین را نیز شریک نوح (ع) در دعوت او دانسته و همه را مخاطب قرار دادند که: " ما فضیلتى براى شما بر خود نمى بینیم" و نگفتند: " ما براى تو که نوح هستى فضیلتى نمى بینیم" و از این تعبیر بر مى آید که مؤمنین، کفار را دعوت و تشویق مى کردند به اینکه شما نیز نوح را پیروى کنید و طریقه ما را بپذیرید.و معناى آیه این است که این دعوت شما از ما- که این همه مزایاى حیات دنیوى از قبیل مال و فرزندان و علم و نیرو داریم- وقتى عمل درستى بود و اثر خود را مى بخشید که شما حد اقل یک مزیت بر ما مى داشتید، یا علمتان بیشتر بود، یا از غیب آگاه مى بودید و یا نیروى ملکوتیتان بیشتر بود که قهرا ما را در برابر شما خاضع مى کرد، ولى ما هیچ یک از این فضائل را در شما نمى بینیم، پس چه علتى ایجاب مى کند که ما پیرو شما شویم؟ و اگر ما کلام کفار را عمومیت داده و گفتیم که همه جهات فضل را شامل مى شود،- چه جهات مادى و چه جهات معنوى از قبیل علم غیب و نیروى ملکوتى- بر خلاف بیشتر مفسرین که کلمه" فضل" را تنها بر برتریهاى مادى، مانند اموال و نفرات و غیره تفسیر کرده اند، براى این بود که ما از گفتار کفار که کلمه" فضل" را بدون الف و لام در سیاق نفى قرار دادند عمومیت فهمیدیم.همچنین می گفتند: « فقال الملؤا الذین کفروا من قومه ما هاذا إلا بشر مثلکم یرید أن یتفضل علیکم و لو شاء الله لأنزل ملئکة ما سمعنا بهاذا فى ءابائنا الأولین » ترجمه: و اشراف قومش که کافر بودند گفتند: این جز بشرى همانند شما نیست، مى خواهد بر شما برترى جوید، و اگر خدا مى خواست قطعا فرشتگانى مى فرستاد. ما در میان پدران گذشته خود چنین چیزى نشنیده ایم(مومنون، 24). آنها گفتند: نوح یک فرد بشر است مثل خود شما، اگر او در ادعاى وحى الهى خود راست مى گفت و راستى با عالم غیب اتصال داشت، شما هم باید مثل او اتصال مى داشتید، چون شما در بشریت و لوازم آن هیچ دست کمى از او ندارید و چون چنین اتصالى در شما نیست پس او در ادعاى خود کاذب است؟. زیرا ممکن نیست کمالى در خور طاقت بشر باشد، ولى در میان تمامى افراد بشر فقط بک نفر به آن کمال برسد و بدون هیچ شاهدى مدعى آن گردد، پس دیگر هیچ وجهى براى عمل او نمى ماند، مگر اینکه بخواهد بر شما برترى یافته و ریاست کند. دلیلش هم همین است که به بانگ بلند مى گوید: همه باید از من پیروى نموده و مرا اطاعت کنید، که در حقیقت حجتى که آورده اند منحل به دو حجت مى شود.

    ب: اعتراضها و خرده گیریهای قوم به نوح (ع)
    این اعتراض ها و خرده گیریها را می توان تحت سه عنوان در آیات مختلف جمع نمود:
    1- بشر بودن 2- پیروان تهی دست و گمنام 3- عدم فضیلت نوح بر آنها

    اعتراضها و خرده گیریهای قوم به نوح (ع) در سوره هود
    خداوند در سوره هود می فرماید: « فقال الملأ الذین کفروا من قومه ما نراک إلا بشرا مثلنا و ما نراک اتبعک إلا الذین هم أراذلنا بادی الرأی و ما نرى لکم علینا من فضل بل نظنکم کاذبین» ترجمه: پس سران قومش که کافر شدند، گفتند: ما تو را جز بشرى مثل خود نمى بینیم، و نمى بینیم کسى جز فرومایگان ما بدون تأمل از تو پیروى کرده باشد، و نمى بینیم که شما را بر ما فضیلتى باشد، بلکه شما را دروغگو مى انگاریم(هود، 27). حرف" فاء" که بر سر این جمله آمده مى فهماند که این جواب متفرع است بر کلام نوح (ع) و در این تفریع کردن اشاره اى است به اینکه (قوم نوح) در رد و انکار سخن نوح (ع) شتاب کرده و در این باره هیچ فکر نکردند که رد دعوت او برایشان بهتر است یا قبول آن.آیه مورد بحث مى فرماید: جواب دهندگان، سران قوم و اشراف و ریش سفیدان قوم بودند، و این سران در متن پاسخ خود اصلا دلیلى که نوح (ع) بر مساله توحید آورده بود را متعرض نشده و از دستپاچگى حرف خود را زدند که آن نفى رسالت نوح (ع) و تکبر و گردن کشى خود از اطاعت آن جناب بود.
    در دو آیه قبل از این آیه آمده: « و لقد أرسلنا نوحا إلى قومه إنى لکم نذیر مبین* أن لا تعبدوا إلا الله إنى أخاف علیکم عذاب یوم ألیم » ترجمه: و به راستى نوح را به سوى قومش فرستادیم، [که بگوید] من براى شما بیم رسانى آشکارم،که جز خدا را نپرستید همانا من از عذاب روزى دردناک بر شما بیمناکم ( هود، 25-26). نوح (ع) در سخن خود که از جمله" إنی لکم نذیر مبین" آغاز شده و تا آخر دو آیه ادامه دارد، دو ادعا مطرح کرد، یکى ادعاى رسالت، و دیگرى ادعاى اینکه مردم باید او را متابعت کنند، البته ادعاى دوم را در آیه مورد بحث بطور اشاره آورده، ولى در کلمات دیگرش که قرآن از آن جناب حکایت کرده به آن تصریح نموده و فرمود: " یا قوم إنی لکم نذیر مبین أن اعبدوا الله و اتقوه و أطیعون"ترجمه: اى قوم محققا من براى شما بیم رسانى آشکارم، سخنم این است که خدا را بپرستید و از او بترسید، و مرا اطاعت کنید (سوره نوح، آیه 3) و حاصل پاسخى که خداى تعالى از آنان حکایت کرده این است که (گفتند): هیچ دلیلى نیست بر اینکه اطاعت کردن از تو بر ما واجب باشد، بلکه دلیل بر خلاف آن هست. پس در حقیقت پاسخ کفار منحل به دو حجت مى شود که به طریق اصطلاحى" اضراب و ترقى" ردیف شده، و به همین جهت جمله" بل نظنکم کاذبین" در آخر ذکر شد.
    دلیل اول توانگران و اشراف قوم نوح (ع) این بود که در رد دعوت آن حضرت استدلال کردند به اینکه او نیز چون آنان بشر است. مدلول حجت اول این است که دلیلى بر وجوب متابعت کردن از تو نیست، و این حجت به سه طریق بیان شده:
    اول اینکه گفتند: « ما نراک إلا بشرا ...» نمى بینیم تو را به جز یک بشر معمولى ....
    دوم اینکه گفتند: «و ما نراک اتبعک ...» نمى بینم کسى- به جز اراذل- تو را پیروى کند ....
    و سوم اینکه گفتند: «و ما نرى لکم علینا ...» نمى بینیم شما بر ما فضیلتى داشته باشید ...
    و این حجت که گفتیم، داراى سه جزء است، اساس و زیربنایش انکار هر چیزى است که محسوس نباشدو دلیل این معنا این است که در هر سه جزء حجت و دلیل، کلمه" نمى بینى و نمى بینیم" را آورده اند.پس جمله" ما نراک إلا بشرا مثلنا" آغاز پاسخ کفار از ادعاى رسالتى است که نوح (ع) کرده، و در این جمله به مقابله به مثل تمسک کرده اند. و این سنخ مقابله بطورى که قرآن کریم فرموده و نمونه هایى نیز حکایت کرده عادت و سیره همه امتها در برخورد با پیغمبرانشان بوده، قرآن کریم مى فرماید: نوعا امتها در پاسخ پیغمبران خود مى گفتند: تو نیز در بشریت مثل مایى و اگر به راستى فرستاده خدا به سوى ما مى بودى اینطور نبودى، و ما اصلا از تو چیزى جز این مشاهده نمى کنیم که بشرى مثل خود ما هستى، و چون تو بشرى مثل خود ما هستى (پس) هیچ سبب و موجبى نیست که پیروى کردن از تو را بر ما واجب کند.بنابر این، در این گفتار کفار تکذیب رسالت و ادعاى نوح (ع) است به اینکه او بجز یک بشر معمولى نیست، و به همین جهت دلیلى نیست که پیروى کردن از او را واجب کند، و دلیلش (نیز) گفتار خود نوح (ع) است که خداى تعالى از آن جناب حکایت مى کند که گفت: «یا قوم أ رأیتم إن کنت على بینة من ربی ...» ترجمه: اى، قوم! شما چه مى گویید که اگر ببینید من از ناحیه پروردگارم داراى بینه و بصیرتى باشم ...؟ (سوره هود، آیه 28).اعتراض به بشر بودن ناشی از یک طرز تفکر خاصی بود. زیرا تصور می کردند که پیامبر الهی، باید فرشته باشد نه بشر و این اعتراض نیز مانند تهمت جنون، مخصوص نوح نبود، بلکه دیگران نیز از آن بی نصیب نماندند. چنانکه می فرماید: « و ما منع الناس أن یؤمنوا إذ جاءهم الهدى إلا أن قالوا أ بعث الله بشرا رسولا» و مانع ایمان آوردن مردم- هنگامى که هدایت سویشان آمد- جز این نبود که گفتند: آیا خداوند بشرى را به رسالت مبعوث کرده است؟! ( اسراء، 94). این کوته نظران، غافل از آن بودند که باید میان هدایتگر و هدایت شونده و آموزگار و شاگرد، یک نوع سنخیت خاکم باشد، تا یکدیگر را درک کنند و جذب نمایند.
    استدلال دوم قوم نوح (ع) در رد دعوت آن جناب این بود که افراد پا برهنه و مستمند و پست به تو ایمان آورده اند! آنها گفتند: " و ما نراک اتبعک إلا الذین هم أراذلنا بادی الرأی"- راغب در مفردات گفته: کلمه" رذل"- (به فتحه راء- و نیز کلمه" رذال"- به کسره راء)- به معناى هر چیز و هر کسى است که به خاطر پستیش مورد تنفر باشد، و در قرآن کریم آمده که: " منکم من یرد إلى أرذل العمر" ترجمه: بعضى از شما تا پست ترین مراحل زندگى برگردانده مى شوید (سوره نمل، آیه 70) و نیز آمده که" إلا الذین هم أراذلنا بادی الرأی" ترجمه: مگر مشتى از افراد- که هر کس آنها را ببیند در همان نظر اول مى فهمد- که افراد پست ما هستند (سوره هود، آیه 27) و نیز آمده که: " قالوا أ نؤمن لک و اتبعک الأرذلون" ترجمه: گفتند آیا به تو ایمان بیاوریم در حالى که پست ترها پیرو تو شدند؟ (سوره شعراء، آیه 111)، و کلمه" ارذلون" جمع" ارذل" است. و در مجمع البیان آمده که کلمه" رذل" به معناى پشیز و حقیر از هر چیز است و جمع آن" ارذل"- با ضمه ذال- به معناى رذلها است.صاحب مجمع گفته است: کلمه" رأى" به معناى رؤیت (دیدن) است، در جمله" یرونهم مثلیهم رأی العین"، معناى" یرونهم مثلیهم رؤیة العین" را مى دهد، یعنى جمعیت آنان را در چشم خود به اندازه دو برابر خویش مى دیدند.معناى دیگر این کلمه، نظریه اى است که آدمى در باره امرى مى دهد، که در این صورت جمع آن" آراء" مى آید .و راغب در مفردات خود کلمه" بادى الرأى" را به معنى رأى ابتدایى و یا به عبارت دیگر نظریه بدوى و خام گرفته است، بعضى آیه را به صورت" بادى"- بدون همزه، بر وزن شادى- قرائت کرده اند که معناى ظاهر را مى دهد، و کلمه" بادى الرأى" معنایش نظریه دادن بدون تفکر است.
    و در جمله" بادى الرأى" دو احتمال هست:
    احتمال اول اینکه قید باشد براى جمله" هم أراذلنا"، که در این صورت معناى دو جمله چنین مى شود: " ما به جز افراد پستى که رذالتشان در ظاهر نظر یا در اول نظر پیدا است نمى بینیم کسى تو را پیروى کرده باشد."
    احتمال دوم اینکه قید باشد براى جمله" اتبعک" که در این صورت معناى جمله چنین مى شود: " پیروى کسانى که تو را در ظاهر رأى یا در اولین برخورد پیروى کردند، بدون اینکه در کار خود تعمق و تفکرى کرده باشند بوده است که اگر دعوت تو را مورد بررسى قرار داده بودند هرگز پیرویت نمى کردند."، و بنا بر این احتمال باید جمله" اتبعوک" ى دیگرى در تقدیر گرفت و گفت: " و ما نراک اتبعک الا الذین هم اراذلنا اتبعوک بادى الرأى"، و گرنه اگر کلمه" اتبعوک" تکرار نشود معناى آیه مختل مى شود.بعضى دیگر گفته اند: تقدیر آیه" ما نراک اتبعوک فى بادى الرأى الا الذین هم اراذلنا" ترجمه: نمى بینیم کسى تو را به نظر ابتدایى پیروى کرده باشد مگر آنهایى که اراذل ما هستند. مى شود.
    و سخن کوتاه اینکه خواسته اند بگویند: ما مى بینیم که پیروان تو همه افرادى بى سر و پا و پست از این مردمند، و اگر ما نیز تو را پیروى کنیم مثل آنها خواهیم شد، که این با شرافت ما منافات داشته و از قدر و منزلت اجتماعى ما مى کاهد، و در این گفتار اشاره اى هست به بطلان رسالت نوح (ع)، و این اشاره از راه دلالت التزامى است، به این معنا که لازمه گفتار آنان این است که رسالت آن جناب باطل باشد، چون عقیده عوام مردم این است که هر سخنى اگر حق و نافع باشد اول پولدارها و اشراف و نیرومندان آن را مى پذیرند، و اگر این طبقه سخنى را رد کنند و طبقه پست جامعه یعنى بردگان و مستمندان که بهره اى از مال و جاه و مقام اجتماعى ندارند آن را بپذیرند، آن سخن خیرى ندارد.
    این اعتراض در جای دیگر نیز چنین بازگو شده است: « قالوا أ نؤمن لک و اتبعک الأرذلون» ترجمه: گفتند آیا به تو ایمان بیاوریم در حالى که پست ترها پیرو تو شدند؟ (سوره شعراء، آیه 111) کلمه" ارذلون" جمع مصحح" أرذل" است و ارذل اسم تفضیل از رذالت است. و رذالت به معناى پستى و دنائت است. مقصود مردم از اینکه به نوح (ع) گفتند: پیروان تو افراد پستند، این بوده که شغل پست و کارهاى کوچک دارند. ظاهرا قوم نوح (ع) ملاک شرافت و احترام را اموال و فرزندان و پیروان بیشتر مى دانستند، هم چنان که از دعاى نوح (ع) که عرضه داشت: " رب إنهم عصونی و اتبعوا من لم یزده ماله و ولده إلا خسارا" ترجمه: پروردگارا آنان سر از فرمان من برتافتند، و کسى را پیروى کردند که زیادى مال و فرزندانش جز بر خسرانش نمى افزاید(سوره نوح، آیه 21)، این معنا به خوبى بر مى آید، یعنى استفاده مى شود که مرادشان از ارذلین، بردگان و فقراء و صاحبان مشاغل پست و خلاصه کسانى است که اشراف و اعیانشان ایشان را سفله و فرومایه مى خواندند و از مجالست و معاشرت با آنان ننگ داشتند.
    سومین سخن قوم نوح (ع) در برابر آن جناب و مؤمنین به او، این بود که گفتند: برترى و امتیازى در شما نمى بینیم ]." و ما نرى لکم علینا من فضل"کفار در این سخن خود، مؤمنین را نیز شریک نوح (ع) در دعوت او دانسته و همه را مخاطب قرار دادند که: " ما فضیلتى براى شما بر خود نمى بینیم" و نگفتند: " ما براى تو که نوح هستى فضیلتى نمى بینیم" و از این تعبیر بر مى آید که مؤمنین، کفار را دعوت و تشویق مى کردند به اینکه شما نیز نوح را پیروى کنید و طریقه ما را بپذیرید.و معناى آیه این است که این دعوت شما از ما- که این همه مزایاى حیات دنیوى از قبیل مال و فرزندان و علم و نیرو داریم- وقتى عمل درستى بود و اثر خود را مى بخشید که شما حد اقل یک مزیت بر ما مى داشتید، یا علمتان بیشتر بود، یا از غیب آگاه مى بودید و یا نیروى ملکوتیتان بیشتر بود که قهرا ما را در برابر شما خاضع مى کرد، ولى ما هیچ یک از این فضائل را در شما نمى بینیم، پس چه علتى ایجاب مى کند که ما پیرو شما شویم؟
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : تهمت ها و اعتراضات قوم به نوح (ع) و پاسخ او به آنها

    [​IMG]
    اعتراضها و خرده گیریهای قوم به نوح (ع) در سوره مومنون
    خداوند می فرماید: « فقال الملؤا الذین کفروا من قومه ما هاذا إلا بشر مثلکم یرید أن یتفضل علیکم و لو شاء الله لأنزل ملئکة ما سمعنا بهاذا فى ءابائنا الأولین * إن هو إلا رجل به جنة فتربصوا به حتى حین» ترجمه: و اشراف قومش که کافر بودند گفتند: این جز بشرى همانند شما نیست، مى خواهد بر شما برترى جوید، و اگر خدا مى خواست قطعا فرشتگانى مى فرستاد. ما در میان پدران گذشته خود چنین چیزى نشنیده ایم. او نیست جز مردى که جنون دارد، پس تا چندى در باره اش منتظر بمانید(مومنون، 24-25). کلمه" ملأ" به معناى بزرگان و اشراف قوم است، و اگر آنان را در این آیه به وصف" الذین کفروا من قومه" توصیف فرموده، این توصیف براى توضیح است نه احتراز، براى اینکه اصلا از اشراف قوم نوح کسى به او ایمان نیاورده بود، به دلیل اینکه بنا به حکایت قرآن کریم به او گفتند: " و ما نراک اتبعک إلا الذین هم أراذلنا بادی الرأی" « سوره هود، آیه 27». سیاق دلالت مى کند بر اینکه ملأ و بزرگان قوم نوح، مطالب این دو آیه را در خطاب به عموم مردم مى گفته اند تا همه را از نوح روى گردان نموده علیه او تحریک، و بر آزار و اذیتش تشویق کنند، تا شاید به این وسیله ساکنش سازند. مطالبى که این دو آیه از گفته هاى آنان حکایت کرده اگر تجزیه و تحلیل شود برگشت به چهار یا پنج اشکال مى کند که یا جنبه افتراء دارد، یا مغالطه.
    اول اینکه گفتند: " ما هذا إلا بشر مثلکم یرید أن یتفضل علیکم" و حاصلش این است که نوح یک فرد بشر است مثل خود شما، اگر او در ادعاى وحى الهى خود راست مى گفت و راستى با عالم غیب اتصال داشت، شما هم باید مثل او اتصال مى داشتید، چون شما در بشریت و لوازم آن هیچ دست کمى از او ندارید و چون چنین اتصالى در شما نیست پس او در ادعاى خود کاذب است؟. زیرا ممکن نیست کمالى در خور طاقت بشر باشد، ولى در میان تمامى افراد بشر فقط بک نفر به آن کمال برسد و بدون هیچ شاهدى مدعى آن گردد، پس دیگر هیچ وجهى براى عمل او نمى ماند، مگر اینکه بخواهد بر شما برترى یافته و ریاست کند. دلیلش هم همین است که به بانگ بلند مى گوید: همه باید از من پیروى نموده و مرا اطاعت کنید، که در حقیقت حجتى که آورده اند منحل به دو حجت مى شود.
    دوم اینکه گفتند: " و لو شاء الله لأنزل ملائکة" که حاصلش این است که اگر خدا خواسته باشد ما را به دعوت غیبى خود بخواند، باید یکى از ملائکة مقرب خود، و یکى از شفعایى که واسطه میان ما و خدا است براى این کار انتخاب کند، و به سوى ما گسیل بدارد نه یک بشرى که هیچ نسبت و ارتباطى با او ندارد، علاوه بر این، اگر آن ملائکه را که گفتیم بفرستد، و آنها بشر را به سوى یکتاپرستى دعوت کنند، و بگویند که نباید شما، ما ملائکه را ارباب و معبودهاى خود بگیرید، بشر بهتر گفته آنان را مى پذیرد و زودتر تصدیق مى کند، چون خود آنان مى گویند که غیر خدا را نباید پرستید.و اگر از ارسال ملائکه تعبیر به انزال کرد، ارسال با انزال تحقق و خارجیت پیدا مى کند. و اگر به لفظ جمع تعبیر کرد نه مفرد، شاید به این جهت باشد که مرادشان از این ملائکه همان ملائکه اى باشد که مشرکین آلهه خود گرفتند، و این گونه فرشتگان در نظر مشرکین بسیارند.
    سوم اینکه گفتند: " ما سمعنا بهذا فی آبائنا الأولین" و حاصلش این است که اگر دعوت او حق بود، نظیر و مانندى برایش پیدا مى شد و تاریخ گذشتگان مانندى براى او سراغ مى داد و قطعا پدران و نیاکان ما از ما بهتر و عاقل تر بودند و در اعصار آنان چنین دعوتى اتفاق نیفتاده، پس این دعوت نوظهور و دروغى است.
    چهارم اینکه گفتند: " إن هو إلا رجل به جنة فتربصوا به حتى حین" فردى از جن در او حلول کرده، و این مرد با زبان آن جن حرف مى زند، براى اینکه چیزهایى مى گوید که عقل سلیم آن را قبول ندارد، و نیز چیزهایى مى گوید که جز دیوانگان آن را نمى گویند، پس ناگزیر مدتى صبر کنید شاید از این کسالت بهبودى یابد و یا بمیرد و شما از شرش راحت شوید.
    این چهار حجت و یا به اعتبار اینکه اولى تقسیم به دو تا مى شود این پنج حجت مختلف، حرفهایى بود که بزرگان قوم نوح در برابر عوام خود زدند و یا هر یک حجت طایفه اى از قوم بوده، و این حجتها هر چند حجتهاى جدلى، و داراى اشکال است، و لیکن بزرگان قوم نوح از آنها بهره مند مى شدند، چون عوام را از اینکه به گفته هاى نوح متوجه شوند و دل بدهند، با همین حرفها منصرف مى کردند و آنان را در ضلالت باقى مى گذاشتند.

    مخالفان نوح پس از اتهام و اعتراض، گام را فراتر نهاده اورا تهدید به مرگ نمودند.قرآن تهدید آنان را چنین نقل می کند: « قالوا لئن لم تنته یانوح لتکونن من المرجومین » ترجمه: گفتند: اى نوح! اگر دست برندارى، قطعا از جمله سنگسار شدگان خواهى شد. ( شعراء، 116) مقصود از اینکه قوم نوح گفتند: " اگر اى نوح منتهى نشوى" این است که اگر دعوتت را ترک نکنى مرجوم خواهى شد. و مرجوم از رجم است که به معناى سنگسار کردن کسى است، بعضى دیگر گفته اند: " به معناى ناسزا است". ولى بعید است و این سخن را در اواخر دعوت نوح گفتند و او را تهدیدى قطعى کردند، چون کلام خود را به چند وجه تاکید نمودند، (یکى لام در لئن، دوم لام در لتکونن، و سوم نون تاکیدى که در آخر لتکونن است).

    پاسخ آرام و منطقى نوح به تهمت ها و اعتراضهای قوم خود
    خلق و خوى پیامبرى اقتضا مى کند که در هر حال، مهر و عاطفه بر برخوردهاى نوح حاکم باشد. او نه تنها در بیان عقاید، بلکه در پاسخ تهمت ها و شبهه هاى بى دلیل سرکردگان قومش، هرگز محبت و شفقت را فراموش نکرد و با آرامش و بیان استدلالى و منطق سلیم و ادب وافر به ارایه واقعیت ها و کذب مدعاى آنان مى پرداخت.

    پاسخ نوح در رد تهمت دروغگویی و اعتراض به بشر بودن
    نوح(ع) در رد تهمت دروغگویی و اعتراض به بشر بودن پاسخ جامعی گفته است. چنانکه می فرماید: « قال یاقوم أ رءیتم إن کنت على بینة من ربى و ءاتئنى رحمة من عنده فعمیت علیکم أ نلزمکموها و أنتم لها کارهون » ترجمه: گفت: اى قوم من! به من بگویید اگر از پروردگارم حجتى روشن داشته باشم و مرا از نزد خود رحمتى داده باشد که بر شما پوشیده است، [باز هم مرا انکار مى کنید؟] آیا [مى توانیم ] شما را به [پذیرفتن ] آن مجبور سازیم، در حالى که از آن اکراه دارید؟ (هود، 28). این آیه شریفه و سه آیه بعدش پاسخى را که نوح (ع) به استدلال کفار داده بیان مى کند، و کلمه" عمیت" ماضى مجهول از باب تفعیل، یعنى تعمیه است، و تعمیه به معناى پنهان کردن است، مى فرماید: اى قوم اگر من فرضا داراى بصیرتى از ناحیه پروردگارم باشم و او رحمتى از ناحیه خود به من داده و آن را بر شما مخفى کرده باشد، و شما به خاطر جهل و بى رغبتى تان نسبت به پذیرفتن حق، آن رحمت را درک نکرده باشید، آیا مى توانم شما را در درک آن مجبور بسازم؟بنا بر قرائت کلمه" عمیت" بدون تشدید، معناى کلمه مذکور" آن رحمت بر شما مخفى شده" خواهد بود.چون که اساس و پایه حجت کفار منحصر کردن حقایق در محسوسات و انکار غیر محسوسات بوده، از این طرز فکر خود نخست این نتیجه را گرفتند که: دلیلى بر لزوم پیروى کردن از نوح (ع) و وجوب اطاعت از او وجود ندارد، و سپس قدمى فراتر نهاده این نتیجه را گرفتند که بلکه دلیل بر عدم وجوب هست، باز قدمى از این فراتر نهاده گفتند بلکه دلیل داریم بر اینکه واجب است اطاعت نکنیم.و چون اساس استدلال کفار این بود لذا نوح (ع) در صدد بر آمد تا اولا آنچه آنها مى خواستند نفى کنند اثبات کند، و آن رسالت و توابع رسالت خود بود، و ثانیا آنچه آنها مى خواستند اثبات کنند که همان اتهام او و پیروانش به دروغگویى بود را نفى کند.چیزى که هست قبل از هر سخنى اول با خطاب: " یا قوم"- با اضافه به ضمیر تکلم- یعنى اى قوم من، اى هموطنان من، و امثال آن، عواطف آنان را تحریک نمود، و این خطاب را مکرر و در آغاز هر سخنى تکرار کرد تا بدان وسیله دل ایشان را به سوى خود جلب کرده و در نتیجه خیرخواهى هایش مورد قبول آنان واقع گردد. آیات کریمه مورد بحث در میان حجت نوح (ع) تقریر و بیانى زیبا و بدیع آورده، به این معنا که حجت کفار را فصل فصل و قطعه قطعه کرده و از هر فصلى به دو وجه پاسخ داده، یکى از این جهت که از دلیل خود نتیجه گرفتند که دلیلى بر وجوب اطاعت نوح نیست، و دیگرى از این جهت که نتیجه گرفتند دلیل بر خلاف آن هست. اما پاسخ نوح از جهت اول حجت کفار که گفتند: " تو بجز بشرى مثل ما نیستى" جمله" یا قوم أ رأیتم إن کنت على بینة ..." است. و پاسخش از اینکه گفتند: " نمى بینیم کسى به جز اراذل ما پیرویت کرده باشد" جمله" و ما أنا بطارد الذین آمنوا ..." است. و پاسخش از اینکه گفتند: " ما هیچ فضیلتى در شما نمى بینیم" جمله" و لا أقول لکم عندی خزائن الله ..." است. آن گاه قرآن کریم از هر حجت سابق چیزى نظیر خلاصه گیرى ضمیمه حجت بعدى کرده و آن را در آغاز آن حجت قرار داده، در نتیجه حجت ها در عین اینکه هر یک براى خود مستقل و کامل است به هم آمیخته شده است.پس پاسخ آن حضرت از گفتار کفار مشتمل است بر سه حجت تمام که بر سر هر حجتى خطاب: " یا قوم" را آورده و فرموده است: " یا قوم أ رأیتم إن کنت على بینة ..."، و" و یا قوم لا أسئلکم علیه مالا ..."، و" و یا قوم من ینصرنی من الله إن طردتهم ..."، و این به عهده خواننده است که در این سه حجت تدبر کند.پس اینکه فرمود: " یا قوم أ رأیتم إن کنت على بینة من ربی" جواب از این گفته کفار است که گفتند: " ما نراک إلا بشرا مثلنا" منظور کفار این بوده که در نوح چیزى بجز بشریت نیست، و بشریت او نیز هیچ فرقى با بشریت ما ندارد، پس به چه ملاکى ادعا مى کند که همه بشرها تابع او شوند؟ پس قطعا او در ادعاى نبوت کاذب بوده و مى خواهد با این رسالت ادعائیش مردم را به دام انداخته اموالشان را ربوده و بر آنها ریاست کند. و چون این قسمت از کلام کفار متضمن نفى رسالت آن جناب بود، دلیلشان در این گفتار این بود که آن جناب بشرى معمولى است، و چیزى که دلالت بر رسالتش و اتصالش به عالم غیب بکند با او نیست، لذا لازم بود نوح (ع) آنان را متوجه به چیزى کند که آن چیز صدق گفتار و ادعاى رسالتش را ظاهر سازد و آن چیز غیر از معجزه اى که بر صدق رسول در ادعاى رسالت باشد نمى توانست باشد. رسالت، نوعى اتصال به عالم غیب است، اتصالى غیر معمولى و خارق العاده و مردم نمى توانند یقین کنند به اینکه فلان مدعى رسالت به راستى چنین اتصالى را دارد مگر به اینکه یک امر خارق العاده دیگرى از او ببینند، امرى که براى آنان یقین بیاورد بر اینکه او در ادعاى رسالت صادق است، به همین جهت نوح (ع) در جمله" یا قوم أ رأیتم إن کنت على بینة من ربی" اشاره کرد به اینکه همراه او بینه و آیت و نشانه معجزه آسایى از ناحیه خداى تعالى هست که بر صدق او در ادعایش دلالت مى کند. از همین جا روشن مى شود که مراد از بینه و آیت، معجزه اى است که بر ثبوت رسالت صاحبش دلالت مى کند. این معنا آن معنایى است که سیاق کلام به کلمه" بینه" مى دهد، پس نباید به گفته آن مفسرى گوش داد که گفته: مراد از بینه در این آیه علم ضرورى و بدیهى و مسلمى است که یک پیامبر پیدا مى کند به اینکه پیامبر است. چون این معنا از سیاق آیه بیگانه و بدور است. ظاهرا نوح (ع) در جمله" و آتانی رحمة من عنده فعمیت علیکم" به کتاب و علمى اشاره کرده که خداى تعالى به وى داده بود، و در قرآن کریم مکرر آمده که نوح (ع) داراى کتاب و علمى بوده، و همچنین در جاى دیگر قرآن نیز از" علم و کتاب" به" رحمت" تعبیر شده، آنجا که فرموده: «و من قبله کتاب موسى إماما و رحمة» ترجمه: قبل از قرآن کتاب موسى بود که امام و رحمت بود(سوره هود، آیه 17)، و نیز فرمود: « و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شی ء و هدى و رحمة» ترجمه: ما این کتاب راى بر تو نازل کردیم در حالى که بیانگر هر چیز، و هدایت و رحمت است (سوره نحل، آیه 89)، و نیز فرموده: " فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا" ترجمه: موسى و همسفرش بنده اى از بندگان ما راى یافتند که ما به او رحمتى از ناحیه خود داده بودیم(سوره کهف، آیه 65)، و نیز فرموده: " ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة"ترجمه: راسخین در علم و دانایان به علم کتاب مى گویند: پروردگارا دلهاى ما را بعد از آنکه هدایت فرمودى بار دیگر از راه منحرف مساز، و از ناحیه خود رحمتى به ما ارزانى بدار(سوره آل عمران، آیه 8) و اما اینکه در کلامش گفت: " فعمیت علیکم" ظاهرا ضمیر مؤنث در" عمیت" به رحمت برمى گردد، و مراد این است که آن علم و معرفتى که من دارم جهل شما و کراهتتان از حق، آن را بر شما پوشانده، با اینکه من تذکرش را به شما داده و آن را در بین شما منتشر ساختم.
    منظور از اینکه پرسید" أ نلزمکموها و أنتم لها کارهون"" آیا من مى توانم آن رحمت را به شما الزام کنم با اینکه شما از آن کراهت دارید؟" این است که" آیا من مى توانم شما را به قبول آن و یا به عبارت دیگر به ایمان آوردن به خدا و آیات او اجبار کنم؟ و آیا مى توانم شما را به زور وادار سازم که آثار معارف الهى یعنى نور و بصیرت را دارا شوید؟".و معناى آیه این است که شما مردم به من خبر دهید آیا اگر نزد من آیت و نشانه اى به صورت معجزه باشد که رسالتم را با اینکه بشرى مثل شما هستم تصدیق کند، و نیز نزد من همه آن چیزهایى که رسالت نیازمند به آن است یعنى کتاب و علمى که شما را به سوى حق هدایت کند موجود باشد- و لیکن عناد و تکبر شما وادارتان کرد به اینکه بدون درنگ و بدون اینکه در کار من تحقیق و فکر کنید دعوتم را رد کنید و در نتیجه آن کتاب و علم بر شما پوشیده ماند،- آیا در چنین وصفى باز هم بر ما واجب است که شما را به قبول آن دعوت مجبور کنیم؟. و خلاصه کلام اینکه جناب نوح خواسته است بفرماید نزد من همه چیزهایى که رسالت از ناحیه خدا بدان نیازمند است موجود است و من شما را به آن چیزها آگاه کردم اما شما از در تکبر و طغیان، به آن ایمان نیاوردید، و دیگر بر من لازم نیست که شما را در قبول آن مجبور سازم چون در دین خداى سبحان هیچ اجبارى نیست.در این کلام حضرت نوح (ع) تعریضى است به کفار به اینکه حجت بر شما تمام شد و حقیقت امر برایتان معلوم و روشن گردید اما با این حال ایمان نیاوردید، و تازه دارید دنبال چیزى مى گردید که به خاطر آن ایمان بیاورید، و آن چیز غیر از اجبار و الزام چیز دیگرى نیست، پس اینکه گفتید: " ما نراک إلا بشرا مثلنا" در حقیقت درخواست اجبار از شما است، و در دین خدا اجبار نیست.و این آیه از جمله آیاتى است که اکراه را در دین خدا نفى کرده و دلالت مى کند بر اینکه مساله اجبار نکردن، خود یکى از احکام دینى است که در همه شرایع و حتى قدیمى ترین آنها که شریعت نوح (ع) است تشریع شده و تا به امروز نیز به قوت خود باقى بوده و نسخ نگردیده است. در هر حال نوح در پاسخ آنها یادآور می شود که چگونه مرا متهم به دروغگویی می کنید، در حالی که من از جانب خدا با بینه و معجزه که به روشنی ارتباط مرا با غیب روشن می کند، آمده ام. درست است که من بشری مانند شما هستم، اما اگر بشری با رحمت و نبوت، از جانب خدا به سوی شما آمد و برای نبوت خود، برهانی در دست داشت و شما از طریق عناد و لجاج به آن توجه نکردید، گواه بر دروغگویی او نیست. شما باید به دلیل و برهان او بنگرید و داوری کنید. اگر این راه را نپیمودید، بدانید که ما شما را بر ایمان نمی توانیم اجبار کنیم، زیرا ایمان یک حقیقت قلبی است و برای خود مبادی خاصی داردو با اجبار انجام نمی گیرد. خلاصه اتهام من به دروغگویی و دستاویز بشر بودن، گواه حقانیت شما نیست، در حالی که گواه بر حقانیت من بینه و معجزه من است. اگر راست می گویید درباره آن اظهار نظر کنید.
    و در آیه دیگر می فرماید: « أو عجبتم أن جاءکم ذکر من ربکم على رجل منکم لینذرکم و لتتقوا و لعلکم ترحمون »آیا تعجب کردید که بر مردى از خودتان تذکارى از جانب پروردگارتان آمده که شما را هشدار دهد و براى این که پرهیزکار شوید و شاید مورد رحمت قرار گیرید؟ ( اعراف، 63).یعنی بشر بودن نه تنها با پیامبری منافات ندارد، بلکه از شرایط آن است و شاید جمله «رجل منکم» ناظر به همین مطلب است.

    پاسخ نوح در رد تهمت ضلالت و گمراهی
    نوح (ع) در رد خصوص اتهام به ضلالت می فرماید: «قال یا قوم لیس بى ضلالة ولکنى رسول من رب العالمین*أبلغکم رسالات ربى و أنصح لکم و أعلم من الله ما لا تعلمون(اعراف، 61-62)ترجمه: گفت: اى قوم من! هیچ گونه گمراهى در من نیست، بلکه من فرستاده اى از جانب پروردگار عالمیانم پیام هاى پروردگار خویش را به شما مى رسانم و اندرزتان مى دهم و از خدا چیزها مى دانم که شما نمى دانید(اعراف - 61). نوح (ع) در جواب آنان گمراهى را از خود نفى نموده و در جمله" و لکنی رسول من رب العالمین" خود را پیغمبرى مبعوث از طرف خداى سبحان معرفى مى کند، و اگر خدا را به وصف" رب العالمین" ستوده، براى این است که نزاع بر سر ربوبیت بوده، آنان به غیر از خدا براى هر شانى از شؤون عالم مانند آسمان و زمین و انسان و غیر آن ارباب دیگرى داشتند، و آن جناب با ذکر این وصف ربوبیت را منحصر به خداى تعالى نمود، و در این جواب هیچ گونه تاکیدى به کار نبرد- تا بفهماند مطلب یعنى رسالت وى و گمراه نبودنش آن قدر روشن است که هیچ احتیاجى به قسم یا تاکید دیگرى ندارد." أبلغکم رسالات ربی و أنصح لکم و أعلم من الله ما لا تعلمون" در این چند جمله اوصاف خود را مى شمارد، نخست مى فرماید: من از آنجایى که رسولى از ناحیه پروردگار هستم، به مقتضاى رسالتم پیام هایى را به شما مى رسانم، و رسالت و پیغام را به صیغه جمع ذکر کرد تا بفهماند که او تنها مبعوث به توحید و معاد نشده، بلکه احکام بسیار دیگرى نیز آورده، چون نوح (ع) از پیغمبران اولى العزم و صاحب کتاب و شریعت بوده است.سپس مى فرماید: من خیرخواه شمایم، و با شما نصیحت هایى دارم که شما را به خداوند و اطاعت او نزدیک و از استنکاف از پرستش او دور مى سازد. آن گاه مى فرماید: و من چیزهایى مى دانم که شما نمى دانید، و مقصودش از آن چیزها معارفى است که خداوند از سنن جارى در عالم و از آغاز و انجام عالم به وى آموخته است، مانند وقایع قیامت، جزئیات مساله ثواب و عقاب، اطاعت و معصیت بندگان، رضا و غضب و نعمت و عذابش.
     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : تهمت ها و اعتراضات قوم به نوح (ع) و پاسخ او به آنها

    پاسخ نوح در رد تهی دست و بی نام و نشان بودن پیروان او
    نوح در پاسخ به اینکه پیروان او را افراد تهی دست و بی نام و نشان، تشکیل می دهند، سه پاسخ می گوید:
    1- من پیامبر مال و ثروت نیستم که ثروتمندان را بپذیرم و تهی دستان را طرد کنم. من پیامبر الهی هستم و برای همه طبقات آمده ام، به همین دلیل از شما اجر و پاداش نمی طلبم، از این رو درخواست شما، نشانه جهلتان به اهداف رسالت است. قرآن به این پاسخ چنین اشاره می کند:« و یقوم لا أسلکم علیه مالا إن أجرى إلا على الله و ما أنا بطارد الذین ءامنوا إنهم ملاقوا ربهم و لاکنى أرئکم قوما تجهلون » ترجمه: و اى قوم من! بر این [رسالت ] مالى از شما درخواست نمى کنم، مزد من فقط با خداست، و کسانى را که ایمان آورده اند از خود نمى رانم [و] آنها قطعا خداى خویش را ملاقات خواهند کرد، و لیکن من شما را مردمى نادان مى بینم. (هود، 29).منظور نوح (ع) در این جمله این است که از تهمتى که به وى زده و دروغگویش خواندند پاسخ دهد، چون لازمه تهمت آنان این بود که دعوت آن جناب وسیله و طریقه اى باشد براى جلب اموال مردم و ربودن آنچه دارند به انگیزه طمع، و وقتى نوح (ع) در طول دعوتش چیزى از مردم نخواهد، و اعلام کند که چیزى از شما نمى خواهم، دیگر کفار نمى توانند او را متهم کنند.جمله " و ما أنا بطارد الذین آمنوا إنهم ملاقوا ربهم و لکنی أراکم قوما تجهلون" پاسخ از آن گفتار مشرکین است که گفته بودند:" و ما نراک اتبعک إلا الذین هم أراذلنا بادی الرأی"، و در این پاسخ، تعبیر زشت کفار از مؤمنین را که آنان را به عنوان تحقیر و تنقیص، اراذل خواندند مبدل کرد به تعبیر محترمانه" الذین آمنوا" تا در مقابل تحقیر کفار، ایمان مؤمنین را تعظیم نموده، به ارتباطى که مؤمنین با پروردگار خود دارند اشاره کرده باشد. آنها توقع داشتند که نوح (ع) افراد بى بضاعت را که به وى ایمان آورده بودند از خود براند، ولى ایشان در پاسخ فرمود: هرگز این کار را نخواهم کرد.نوح (ع) در این پاسخش، طرد مؤمنین را نفى کرده و فرمود: این کار را نمى کنم، و علت آن را چنین ذکر کرد که:" مؤمنین پروردگار خود را دیدار مى کنند" و با ذکر این علت اعلام داشت که خود کفار نیز روزى را در پى دارند که در آن روز به پروردگار خود رجوع نموده، پروردگارشان به حساب اعمالشان مى رسد و طبق کرده هایشان به آنان جزا مى دهد،پس حساب این مؤمنین با پروردگارشان است، و غیر او هیچ کس هیچ اختیارى ندارد، و لیکن قوم نوح به علت نادانیشان توقع داشتند که فقراء و مساکین و ضعفاء از مجتمع خیر دینى طرد و از نعمت دین که در حقیقت شرافت و کرامت آدمى است محروم باشند.پس مراد آن جناب از جمله" إنهم ملاقوا ربهم" این بوده که اشاره کند به اینکه خود آن کفار نیز مانند مؤمنین به سوى خداى سبحان برمى گردند، و خداى تعالى نیز به حساب آنان رسیدگى خواهد کرد، و نظیر این اشاره در آیه زیر نیز آمده که مى فرماید:" و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداة و العشی یریدون وجهه ما علیک من حسابهم من شی ء و ما من حسابک علیهم من شی ء فتطردهم فتکون من الظالمین" ترجمه: کسانى را که صبح و شام به منظور رضاى خدا، پروردگارشان را مى خوانند از خود مران، نه چیزى از حساب آنان بر تو است و نه از حساب تو چیزى بر آنان است، تا به بهانه سبک شدن حسابت آنان را از خود برانى، که اگر برانى از ستمکاران خواهى بود( سوره انعام، آیه 52).

    2- در مکتب الهی ارزش انسان به ایمان اوست. کسانی را که شما با دیده حقارت به آنها می نگرید، به دلیل ایمانشان در نزد خدا، مقام و پاداش دارند و خدا از باطن آنها آگاه است. قرآن به این پاسخ چنین اشاره دارد: « و لا أقول للذین تزدرى أعینکم لن یؤتیهم الله خیرا الله أعلم بما فى أنفسهم إنى إذا لمن الظلمین » ترحمه: و در باره ى کسانى که در چشم شما خوار مى آیند، [مثل شما] نمى گویم که خدا هرگز خیرشان نخواهد داد. خدا به آنچه در ضمیر آنهاست آگاه تر است. [پس اگر طردشان کنم ] من در آن صورت قطعا از ستمکاران خواهم بود( هود، 31). راغب در مفردات مى گوید: وقتى گفته مى شود" زریت علیه" معنایش این است که من فلانى را به خاطر فلان عملى که کرد تنقیص و توبیخ و تحقیر کردم، و وقتى گفته مى شود:" ازریت به- و یا- ازدریت به" معنایش این است که تصمیم گرفتم او را تحقیر کنم، و اصل کلمه" أزریت"" ازتریت" از باب افتعال بوده، در قرآن کریم هم که آمده:" تزدرى اعینکم" یعنى چشمان شما ایشان را حقیر و اندک مى بیند، و تقدیر جمله مذکور" تزدریهم اعینکم" است، یعنى چشمان شما حقیرشان مى بیند و خوارشان مى شمارد.و این قسمت از پاسخ نوح (ع) اشاره است به خطایى که سران کفار از قومش مرتکب شدند، و بر اساس سنت اشرافیت و طریقه آقا نوکرى، به اعتقادى باطل معتقد شدند، و آن این بود که افراد بشر دو قسمند: یکى اقویا و دیگرى ضعفاء، اقویا به خاطر داشتن مال و نفرات مردمى نیرومند و مقتدرند، و اما ضعفاء، سایر طبقات مختلف مردمند، اقویا در مجتمع بشرى آبرومند بوده و داراى سیادت و سرورى هستند، نعمت و احترام دارند، و اصلا انعقاد مجتمع به خاطر آنها است، و غیر آنان از ازل به خاطر آنان خلق شده اند و مقصود از خلقت ضعفاء این بوده که اقویا آسایش داشته و کارشان لنگ نماند، و جان کلام اینکه ضعفاء قربانیان منافع اقویایند نظیر رعایا نسبت به تخت سلطنت (البته در سلطنت استبدادى، که رعایا نیز قربانیان منافع صاحب تختند) و باز نظیر بردگان نسبت به موالیشان، و خدام و کارگران نسبت به کارفرمایانشان، و زنان نسبت به مردان که همه آن طبقات ضعیف، قربانیان منافع این طبقات زورمند جامعه هستند. و کوتاه سخن اینکه سران کفار قوم نوح معتقد بودند به اینکه طبقه ضعیف در مجتمع انسانى، به عنوان انسانى منحط و یا حیوانى به صورت انسان است، و اگر به درون مجتمع انسانها داخل شده و در زندگى شریک آنها مى شود براى این است که انسانهاى واقعى یعنى طبقه اشراف از نیروى کارى او بهره مند شده و کارهاى دشوارى را که در زندگى دارند به دوش او بگذارند، و معلوم است که عکس این قضیه هرگز رخ نمى دهد، یعنى طبقه اشراف هیچگاه خدمتى به طبقه ضعیف نمى کنند، بلکه این طبقه از هر کرامت و احترامى محروم، و از حظیره شرافت مطرود، و از رحمت و عنایت مایوس هستند.این است آن دیدگاهى که سران قوم کافر داشته و آن را زیربنا و تکیه گاه همه مسائل مجتمع خود قرار داده بودند، و نوح (ع) به مبارزه با این طرز فکر برخاسته و خطاب به ایشان گفت:" و لا أقول للذین تزدری أعینکم لن یؤتیهم الله خیرا- من به طبقه ضعیف که به من ایمان آورده و در نظر شما خوار و حقیر مى آیند هرگز نمى گویم که خدا هیچ خیرى به آنان نخواهد داد.آن گاه به منظور اینکه سران کافر را به اشتباهشان و به بطلان اعتقادشان متذکر کند، فرمود:" الله أعلم بما فی أنفسهم- خدا بهتر مى داند که در دلهاى آنان چه ارزشها و یا ضد ارزشهایى وجود دارد." یعنى از دیدگاه شما، طبقه مؤمن به علت ضعفى که در ظاهر حال آنان مشاهده مى شود طبقه اى خوار و بى مقدار مى آیند، و براى آنان هیچ ارزش و احترامى قائل نیستید، در حالى که ملاک در احراز خیر واقعى و داشتن کرامت و حرمت، ظاهر حال افراد نیست، بلکه ملاک در این باب و مخصوصا در داشتن خیرات و کرامات الهى نفوس بشر است که اگر به زیور فضائل درونى و مناقب معنوى آراسته باشد داراى کرامت هست، و گرنه، نه، و در تشخیص این که این مؤمنین چگونه باطنى دارند، و خفایاى دلهایشان چیست، نه من راهى دارم و نه شما، تنها کسى که از باطن دلها آگاه است خداى تعالى است، پس من و شما حق نداریم به محرومیت آنان از خیر و سعادت حکم کنیم.نوح (ع) بعد از بیان آن حقیقت با جمله" إنی إذا لمن الظالمین- در این صورت- که اگر آنها را از خود برانم- از ستمکاران خواهم بود." سبب دورى گزیدن و اجتنابش از داورى در باره طبقه مؤمن و ضعیف را بیان نمود، و معناى این قسمت از کلام آن جناب این است که داورى در باره باطن دل مردم، بى مدرک حرف زدن است، و من نمى توانم به گزاف و بدون دلیل خیر را بر کسانى که ممکن است مستحق آن باشند تحریم کنم، زیرا این عمل ظلم است، و بر هیچ انسانى نمى سزد که حتى قصد ظلم کرده و خود را در زمره ستمکاران قرار دهد. و این معنا همان معنایى است که خداى تعالى در کلامى که از اهل اعراف در روز قیامت حکایت کرده که به اقویاى قوم خود خطاب مى کنند، اشاره نموده، مى فرماید:" و نادى أصحاب الأعراف رجالا یعرفونهم بسیماهم: قالوا ما أغنى عنکم جمعکم و ما کنتم تستکبرون، أ هؤلاء الذین أقسمتم لا ینالهم الله برحمة" ترجمه: اصحاب اعراف، رجالى را که به سیمایشان مى شناسند خطاب کرده و گفتند: دیدید که جمع و عده و عده شما به دردتان نخورد، و دیدید که آن تکبرها که مى کردید سودى به حالتان نداد، آیا این فقراى داراى ایمان- که اینک در بهشت منزل گرفته اند- بودند که سوگند مى خوردید هرگز خدا مورد رحمت خود قرارشان نمى دهد؟!(سوره اعراف، آیه 48 و 49) و در این کلام یعنى گفتار نوح (ع) که گفت:" و لا أقول للذین تزدری أعینکم ..." تعریضى است بر کفار که آنها همانگونه که ضعفاء را جزء مجتمع خود ندانسته و آنان را از مزایاى زندگى محروم کرده اند، از کرامت دینى نیز محروم دانسته و مى گویند: ضعفاء حتى به وسیله گرایش و ایمان دینى نیز روى سعادت را نمى بینند، و تنها طبقه اشراف و مخصوصا اقویاى آنان هستند که مى توانند از کرامت و شرافت دینى برخوردار شوند. در گفتار نوح (ع) علاوه بر آن تعریض، این تعریض نیز هست که کفار را ستمکار خوانده است.نوح (ع) بعد از آنکه توهم هاى کفار در مورد خود را انکار و نفى کرده و فرمود:" من به شما نمى گویم که خزائن خداى تعالى نزد من است، و علم غیب هم ندارم و نمى گویم که من فرشته ام"، دنبالش فرمود:" و در باره کسانى که در چشم شما خوار و بى مقدار آمده اند- یعنى مؤمنین- نمى گویم که هرگز خدا خیرى به آنان نمى دهد ..." با اینکه این جمله مربوط به مؤمنین بود که ضعفاى اجتماع بودند، و این به خاطر آن بود که کفار در کلام خود مؤمنین به نوح را با خود نوح مورد خطاب قرار داده و گفته بودند:" و ما نرى لکم علینا من فضل".و توضیح کلام کفار و پاسخ نوح (ع) این است که معناى پیروى کردن ما از تو و از این اراذل که به تو ایمان آورده اند وقتى صحیح است که شما فضیلتى بر ما داشته باشید، و داشتن آن فضیلت، مسلم و مورد اتفاق باشد، و حال آنکه شما چنین فضیلتى ندارید.اما تو اى نوح! فضیلتى بر ما ندارى، براى اینکه چیزى از مختصات یک رسول با تو نیست، نه قدرتى ملکوتى دارى و نه علمى به غیب و نه فرشته اى هستى که از پلیدیهاى ماده و طبیعت منزه باشى، و اما مؤمنین به تو فضیلتى بر ما ندارند براى اینکه آنان مشتى سر و پا برهنه و اراذل و مایوس از کرامت انسانیت و محروم از رحمت و عنایت جامعه اند.و نوح پاسخى داد که معنایش این است که: اما خود من که ادعاى هیچ فضیلتى از آن فضائل که شما توقعش را از رسالت من دارید نکرده ام، چون نه من و نه هیچ رسولى دیگر جز رسالت چیزى ندارد، و اما این مؤمنین و ضعفا که به خاطر نداشتن زر و زور در نظر شما خوارند ممکن است خداى تعالى که از سویدا و باطن دل آنان با خبر است خیرى در دل آنان سراغ داشته باشد، و به پاداش آن خیر، خیر و فضلى به آنان کرامت بفرماید، پس خداى سبحان داناتر به دلهاى ایشان است، و ملاک کرامت دینى و رحمت الهى هم همان فضائل نفسانى یعنى پاک بودن دل و سلامت قلب است، نه ظاهرى که چشم شما آن را حقیر و بى مقدار مى بیند، و به همین جهت است که من نمى گویم خداى تعالى هرگز خیرى به آنان نمى دهد چون گفتن این حرف ظلم است و مرا در زمره ظالمان قرار مى دهد.

    3- اگر این گروه در گذشته پیش از ایمان به من از نظر شما کارهای ناروایی انجام داده باشند، سبب نمی شود اکنون که در جرگه مومنان قرار دارند، آنان را طرد نمایم. گویا نوح با این پاسخ به همان سنخی که از رسول گرامی نقل شده است، اشاره دارد که فرمود:« الاسلام یجب ما قبله » اسلام رابطه انسان را با ماقبل قطع می کند. قرآن به این پاسخ نوح چنین اشاره می کند: « قال و ما علمى بما کانوا یعملون * إن حسابهم إلا على ربى لو تشعرون * و ما أنا بطارد المؤمنین * إن أنا إلا نذیر مبین » ترجمه: وح گفت: مرا بدانچه آنها مى کردند چه دانشى است؟حسابشان جز بر پروردگار من نیست، اگر مى فهمیدید.و من طرد کننده ى مؤمنان نیستم.من صرفا هشدار دهنده اى آشکار هستم ( شعراء، 112-115). مقصود از جمله" قال و ما علمی بما کانوا یعملون" این است که بفرماید:" به اعمالى که ایشان قبل از ایمان آوردن به وى داشته اند علمى ندارد" و معنای قبل از ایمان آوردن به وى، از عبارت" بما کانوا یعملون- به آنچه که عمل مى کرده اند" استفاده می شود.مقصود از" ربى" در " إن حسابهم إلا على ربی لو تشعرون" همان رب العالمین است، چون تنها فردى که از بین جمعیت به دعوت به سوى رب العالمین اختصاص داشت آن جناب بود و کلمه" لو" که باید عمل کند و فعل شرط و جزاء شرط را جزم دهد، در اینجا عمل نکرده و در نتیجه معناى جمله چنین مى شود که:" اگر شعورى مى داشتید". بعضى گفته اند: جزاى آن در تقدیر است و معنایش این است که: اگر شعور مى داشتید این مطلب را مى فهمیدید. ولى این گفتار صحیح نیست.و از نظر حصرى که در صدر آیه بود، معناى جمله مورد بحث چنین مى شود: من اطلاعى از اعمال سابق ایشان ندارم و حسابشان هم بر من نیست، تا به آن خاطر تجسس کنم که تا کنون چه مى کرده اند، زیرا حسابشان تنها و تنها بر پروردگار من است، اگر شعورى داشته باشید، پس همو بر حسب اعمالشان مجازاتشان مى کند." و ما أنا بطارد المؤمنین إن أنا إلا نذیر مبین" جمله دومى به منزله تعلیل جمله اولى است و هر دو جمله متمم بیان سابق است و معنایش این است که: من هیچ پست و ماموریتى ندارم مگر انذار و دعوت، در نتیجه کسى را که رو به من بیاورد و دعوتم را بپذیرد هرگز طردش نمى کنم و نیز از اعمال گذشته اش تجسس نمى نمایم، تا به حساب کرده هایشان برسم، چون حسابشان بر پروردگار من است، که پروردگار همه عالم است، نه بر من. از آیات قرآن استفاده می شود که مومنان دست اول پیامبران، غالبا طبقه ضعیف و ناتوان و فقیر و گمنام بوده اند. ثروت و مکنت اگر مهار نشود مایه فساد و زورگویی می گردد، طبعا چنین افرادی، با اصلاحات پیامبران، مخالف می شوند و هرگز دست از مقام شیطانی خود بر نمی دارند. در طبقه فقیر به خاطر نبودن زمینه های فساد، روح گرایش به پیامبران بیشتر است. از این جهت هر نوع ندایی می شنیدند، دور آن گرد می آمدند و اتفاقا مترفین زمان پیامبر اسلام و سایر پیامبران، از آنها همان را درخواست می کردند که از نوح درخواست می نمودند.خدا در نقد چنین درخواست ها و پیشنهادهایی متضاد با اهداف رسالت چنین می فرماید: « و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغدوة و العشى یریدون وجهه ما علیک من حسابهم من شى ء و ما من حسابک علیهم من شى ء فتطردهم فتکون من الظلمین * و کذالک فتنا بعضهم ببعض لیقولوا أ هؤلاء من الله علیهم من بیننا أ لیس الله بأعلم بالشکرین» ترجمه: و کسانى را که بامداد و شامگاه پروردگار خود را مى خوانند و رضاى او را مى جویند طرد مکن، نه از حساب آنها چیزى بر توست و نه چیزى از حساب تو بر آنهاست که طردشان کنى و از ستمکاران شوى.و بدین گونه آنها را به یکدیگر آزمودیم، تا سر انجام [در باره ى مؤمنان ] بگویند: آیا اینانند که خدا از میان ما موهبتشان داده است؟ مگر نه این است که خدا شاکران را بهتر مى شناسد؟ ( انعام، 52-53).

    پاسخ نوح در رد اتهام برتری جویی
    نوح در رد اتهام برتری جویی، از طریق دعوی نبوت، فرموده است: ملاک برتری جویی یکی از این سه چیز است:
    1- آفرینش خود را، جدا از آفرینش دیگران بداند و بگوید من فرشته ام و شما بشرید.
    2- خود را آگاه از مغیبات و اسرار آفرینش معرفی کند، به گونه ای که این آگاهی از درون بجوشد. خود را مالک ثروت های الهی بداند و بگوید همگی نزد من است. در حالی که من هیچ یک از این ها را مدعی نیستم.
    قرآن منطق نوح را چنین نقل می کند: « و لا أقول لکم عندى خزائن الله و لا أعلم الغیب و لا أقول إنى ملک » ترجمه: و به شما نمى گویم خزاین الهى نزد من است، و غیب هم نمى دانم و نمى گویم من فرشته ام ( هود، 31). این جمله پاسخى است از این قسمت گفتار کفار که گفتند:" و ما نرى لکم علینا من فضل" و این چنین گفتار آنان را رد مى کند که شما گویا به خاطر اینکه من ادعاى رسالت کرده ام انتظار دارید من ادعاى فضیلتى بر شما بکنم، و مى پندارید بر هر پیغمبرى لازم است که خزائن رحمت الهى را مالک و کلیددار باشد، و مستقیما و مستقلا هر فقیرى را که خواست غنى کند، و هر بیمارى را که خواست شفا دهد، و هر مرده اى را که خواست زنده کند، و در آسمان و زمین و سایر اجزاى عالم به دلخواه خود و به هر نحوى که خواست تصرف نماید. و نیز مى پندارید که پیغمبر آن کسى است که علم غیب داشته و بر هر چیزى که از نظر دیگران پنهان است آگاه باشد، و بتواند آن چیزها را به طرف خود جلب کند، و نیز بر هر شرى که دیگران از آن بى خبرند با خبر باشد، و آن را از خود دفع نماید. و کوتاه سخن اینکه پیغمبر باید داراى خیرات بوده و از شرور مصون باشد. و نیز مى پندارید که یک پیغمبر باید از رتبه بشریت تا مقام فرشتگان بالا برود، به این معنى که مانند فرشتگان از لوث هایى که لازمه بشریت و طبیعت است منزه بوده و از حوائج بشریت و نقائص آن مبرا باشد، نه غذا بخورد، نه آب بنوشد، نه ازدواج بکند، و نه براى کسب روزى و تهیه لوازم و اثاث زندگى خود را به تعب بیندازد.آیا به نظر شما جهات فضل اینها است که مى پندارید یک پیامبر باید داشته و در مالکیت آنها مستقل باشد؟ در حالى که اشتباه مى کنید و رسول به غیر از مسئولیت رسالت، هیچ یک از این امتیازات را ندارد، و من نیز هیچ ادعایى در این باره نکرده ام، نه ادعا کرده ام که خزائن خدا نزد من است، و نه گفته ام که من فرشته ام.و خلاصه کلام اینکه من ادعاى داشتن هیچ یک از آن چیزهایى که به نظر شما فضل است را نکرده ام، تا شما تکذیبم کرده و بگویید که تو هیچ یک از این فضل ها را ندارى و در ادعایت دروغگویى.تنها ادعایى که من دارم این است که از ناحیه پروردگارم داراى بینه و دلیلى بر صدق رسالتم هستم، و خداى تعالى از ناحیه خود رحمتى به من ارزانى داشته است.و مراد از جمله" خزائن الله" همه ذخیره ها و گنجینه هاى غیبى است که مخلوقات در آنچه در وجود و بقایشان بدان محتاجند از آن ارتزاق مى کنند، و به وسیله آن، نقائص خود را تکمیل مى نمایند.اینها آن چیزهایى است که عوام الناس معتقدند که کلیدهایش به دست انبیاء و اولیاء است، و مى پندارند که آن حضرات مالک مستقل آنها و در نتیجه صاحب قدرتى هستند که هر کارى بخواهند مى توانند بکنند، و هر حکمى که بخواهند مى رانند، هم چنان که نظیر این توقعات را از نبى گرامى اسلام (ص) داشتند و خداى تعالى آن را در آیه زیر حکایت کرده که گفتند:" لن نؤمن لک حتى تفجر لنا من الأرض ینبوعا أو تکون لک جنة من نخیل و عنب فتفجر الأنهار خلالها تفجیرا أو تسقط السماء کما زعمت علینا کسفا أو تأتی بالله و الملائکة قبیلا أو یکون لک بیت من زخرف أو ترقى فی السماء و لن نؤمن لرقیک حتى تنزل علینا کتابا نقرؤه قل سبحان ربی هل کنت إلا بشرا رسولا" ترجمه: ما هرگز به تو ایمان نمى آوریم تا وقتى که از زمین چشمه اى برایمان بجوشانى، و یا باغى از خرما و انگور داشته باشى که در بین آنها نهرها جارى باشد، و تو آن نهرها را از این سو و آن سو جارى کنى، و یا آن طور که مى پندارى با آسمان رابطه دارى قطعاتى از آسمان را بر سر ما بیفکنى، و یا خدا و ملائکه را رو در روى ما حاضر کنى، و یا خانه اى از طلا داشته باشى، و یا به طرف آسمان بالا بروى، و ما هرگز به افسون تو ایمان نمى آوریم تا کتابى بر ما نازل کنى که خود، آن را بخوانیم. بگو سبحان الله، مگر من به جز بشرى که به رسالت مبعوث شده، چیز دیگرى هستم (سوره اسراء، آیات 90- 93).نوح (ع) در این سخنش در باره همه آنچه از خود نفى کرد اینطور تعبیر کرد که من نمى گویم چنین و چنانم، ولى در نفى علم غیب فرمود:" و لا أعلم الغیب- و من غیب نمى دانم" دیگر نگفت:" و لا اقول انى اعلم الغیب- من نمى گویم غیب مى دانم" و این بدان جهت بوده که علم غیب از اسرارى است که هر کس داراى آن باشد به آسانى اظهارش نمى کند، بلکه تا بتواند از اظهار آن خوددارى مى نماید، و اگر کسى بگوید:" من نمى گویم غیب مى دانم" براى شنونده دلیل نمى شود بر اینکه او به راستى نمى داند، (چون ممکن است علم غیب داشته باشد و در عین حال بگوید من نمى گویم غیب مى دانم) ولى اگر بگوید" غیب نمى دانم" دلیل مى شود بر اینکه نمى داند، به خلاف آن امور دیگرى که از خود دفع کرده و گفت:" لا أقول لکم عندی خزائن الله" و یا گفت:" و لا أقول إنی ملک" که در آنها کلمه" نمى گویم"، شنونده را به تردید نمى اندازد.نکته دیگرى که در این آیه است این است که در سه فقره اى که جمله" لا اقول" آمده کلمه" لکم" فقط یک بار در فقره اول آمده، ولى در دو فقره دیگر نیامده، و این بدان جهت بوده که آوردن یک بار کافى بوده است.خداى تعالى رسول گرامى خود را نیز دستور داد تا همان جوابى را که نوح (ع) به قوم خود داد به قوم خود داده و بگوید:" لا أقول لکم عندی خزائن الله و لا أعلم الغیب و لا أقول إنی ملک" و سپس دنباله اى به آن اضافه کرد که به وسیله آن، منظور روشن شود، و آن دنباله این است" إن أتبع إلا ما یوحى إلی قل هل یستوی الأعمى و البصیر أ فلا تتفکرون" ترجمه: من پیروى نمى کنم مگر آنچه را که به من وحى شده، بگو آیا کور و بینا یکسانند؟ پس چرا تفکر نمى کنید؟!(سوره انعام، آیه 50).
    بنابراین در مجموع مى توان اذعان داشت: در قصه نوح پاسخ دادن سفاهت با حلم و بردبارى بسیار عبرت آموز است؛ او را به گمراهى نسبت دادند، پاسخ او این بود که در گمراهى نیست بلکه پیامبر خداست. اما اتهام آنها هرگز او را خشمگین نساخت. او با خیرخواهى و انذار و هشدار بجا نشان داد که تنها وظیفه او ابلاغ رسالت هاى الهى است و هیچ عاملى از جمله تهمت ها، بدگویى ها و الفاظ تند نمى تواند او را از دعوت منصرف کند و عکس العمل هاى نادرست مخاطبان را جز نتیجه کورى دل آنها نمى داند.