1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سجده فرشتگان بر آدم (ع) و مسائل پیرامون آن (1)

شروع موضوع توسط MiTra ‏19/8/11 در انجمن احکام و روایات

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113




    [​IMG]
    آموزش اسامی به آدم و اعتراف فرشتگان به قصور خود، برتری آدم را ثابت نمود. به دنبال این برتری مسلم، خدا با فرشتگان، دستور داد که بر آدم سجده کنند. در سوره های متعددی به این امر غیبی به طور مطلق اشاره شده، ولی در سوره بقره، این مطلب پس از تعلیم اسماء « و علم آدم الاسماء...» آمده و فرموده است: « و إذ قلنا للملئکة اسجدوا لادم فسجدوا إلا إبلیس أبى و استکبر و کان من الکافرین » ترجمه: و آن گاه که به فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده کنید، پس همه سجده کردند، جز ابلیس که ابا کرد و برترى جست و از کافران گردید( بقره، 34). در آیات دیگر نیز به این موضوع اشاره شده است از جمله:
    1- « و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملئکة اسجدوا لادم فسجدوا إلا إبلیس لم یکن من الساجدین*قال ما منعک ألا تسجد إذ أمرتک قال أنا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین » ترجمه: و همانا ما شما را خلق کردیم، سپس صورتتان بخشیدیم، آن گاه به فرشتگان گفتیم: فرمود: چه چیز تو را از سجده کردن بازداشت وقتى که به تو امر کردم؟ گفت: من از او بهترم مرا از آتش آفریدى و او را از گل.( اعراف، 11-12)
    2- « فإذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین * فسجد الملئکة کلهم أجمعون* إلا إبلیس أبى أن یکون مع السجدین * قال یإبلیس ما لک ألا تکون مع الساجدین*قال لم أکن لأسجد لبشر خلقته من صلصال من حمإ مسنون» ترجمه: پس وقتى آن را پرداختم و از روح خود در آن دمیدم براى او به سجده در افتید.پس فرشتگان همگى یکسره سجده کردند.جز ابلیس که سرباز زد از این که با سجده کنندگان باشد.گفت: اى ابلیس! تو را چه شده است که با سجده کنندگان نباشى؟گفت: من آن نیستم که براى بشرى که او را از گلى خشک، از لجن مانده ى بدبوى آفریده اى سجده کنم(حجر، 29-33).
    3- « فإذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین * فسجد الملئکة کلهم أجمعون*إلا إبلیس استکبر و کان من الکفرین*قال یإبلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدى أستکبرت أم کنت من العالین*قال أنا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین» ترجمه: پس چون او را [کاملا] نظام بخشیدم و از روح خویش در وى دمیدم براى او به سجده افتید.پس همه فرشتگان یکسره سجده کردند،مگر ابلیس که بزرگى فروخت و از کافران شد.گفت: اى ابلیس! چه چیز تو را بازداشت از این که براى چیزى که به دستان قدرت خود آفریدم سجده کنى؟ آیا خود را بزرگ پنداشتى یا [واقعا] از بلند پایگان بودى؟گفت: من از او بهترم، مرا از آتش و او را از گل آفریدى(ص، 72-76).

    بعضى بر این باورند که خداوند, قبل از خلقت آدم, از ملائکه خواسته بود که وقتى روح در کالبد آدم دمیده شد و مقام علمى او به اثبات رسید همگان به سجده افتند. بعضى سجده را به مفهوم شرعى آن و آدم را قبله تلقى کرده اند, و برخى مى گویند مراد حرکت ظاهرى سجده است که به قصد تحیت و سلام یا فروتنى و انقیاد در برابر آدم جامه عمل پوشید.احتمال وجیه و قانع کننده تر این است که سجده فرشتگان, سجده شرعى نبوده است, بلکه تواضع و کرنش آنان در برابر پدیده اى الهى بوده است که برترى وى بر آنان اثبات گشته است. و بازتاب خارجى و همیشگى آن به گفته (بیان السعادة) و (المیزان) و تفسیر ملاصدرا, این است که فرشتگان براى همیشه در جهت رستگارى انسان تلاش مى کند و ملائکه ارزاق, فرشته وحى, کاتبان اعمال و… , که در آیات قرآن بدانها اشاره شده است, همه انسان را در مسیر سعادت و کمال او مدد مى رسانند.بر پایه این فهم, سجده فرشتگان, اختصاص به آدم نداشته و به تمام انسانها تعلق دارد, همان گونه که خوددارى ابلیس از سجده و نیز خصومت او تنها به آدم مربوط نمى شده, بلکه تمام انسانها را هدف گرفته است.استفاده از عنوان بشر به جاى آدم (که مفهوم کلى و عام دارد) در سوره حجر آیه 29 ـ 28 و ص / 72 و نیز مخاطب قرار گرفتن عموم انسانها در آیه: (ولقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم… ) (اعراف/ 11), به عنوان مقدمه طرح سجده بر آدم, گویاى این است که آدم به عنوان فردى از انسانها و نخستین فرد آنها مسجود ملائکه قرار گرفت, نه به لحاظ برخوردارى اش از ویژگى هایى که در دیگر افراد بشر وجود ندارد.بر پایه این باور, تمام انسانها در نهاد خود شایسته گرامى داشت ملائکه هستند, فرشتگان با دیدن لیاقت نخستین انسان, کمر همت جهت تأمین سعادت و رفاه او و نسلش بسته و به خدمت گزارى براى صالح و فاسد آدمیان مشغولند و بر اساس دیدگاه انسان شناسانه که از داستان آدم به دست آورده اند, همه را خلفاى خداوند مى شناسند و در خور تعظیم!

    سجده براى خدا یا حضرت آدم(ع)؟
    بدون شک سجده به معناى «پرستش خاص خداست چرا که در جهان هیچ معبودى جز خدا نیست و معناى «توحید در عبادت» همین است که غیر خدا را پرستش نکنیم. بنابراین فرشتگان براى آدم(ع) سجده به معناى پرستش نکردند، بلکه سجده براى خدا بود، ولى به خاطر آفرینش چنین موجودى شگرف و احترام و تکریم او، و به عبارت دیگر سجده براى آدم کردند اما سجده به معناى «خضوع» [و تکریم ] نه پرستش. و به واقع اطاعت امر خدا کردند پس سجده براى خدا بود. و تکریم آدم، در طول سجده براى خدا مى باشد.

    سجده ملائکه براى جمیع بنى آدم وعالم بشریت
    در حقیقت سجده ملائکه براى جمیع بنى آدم و در حقیقت خضوع براى عالم بشریت بوده، و اگر حضرت آدم (ع) قبله گاه سجده ملائکه شده از جهت خصوصیت شخصیش نبوده، بلکه از این باب بوده که آدم (ع) نمونه کامل انسانیت بوده، و در حقیقت از طرف تمام افراد انسان به منزله نماینده بوده است، هم چنان که خانه کعبه از جهت اینکه حکایت از مقام ربوبى پروردگار مى کند قبله گاه مردم قرار گرفته است، و این معنا از چند جاى داستان آدم و ابلیس استفاده مى شود:
    اول: از قضیه خلافتى که آیات" 30- 33" سوره" بقره" متعرض آن است، چون از این آیات بر مى آید که مامور شدن ملائکه به سجده متفرع بر خلافت مزبور بوده، و خلافت مزبور مختص به آدم (ع) نبوده، بلکه در همه افراد بشر جارى است. پس سجده ملائکه سجده بر جمیع افراد انسان است.
    دوم: از آنجا که ابلیس گفت: " فبما أغویتنی لأقعدن لهم صراطک المستقیم ثم لآتینهم من بین أیدیهم و من خلفهم گفت: پس به خاطر این که مرا به بیراهه افکندى، من هم براى [گمراهى ] آنها حتما بر سر راه راست تو خواهم نشست.آن گاه از پیش روى و پشت سرشان به سراغ آنها مى آیم (سوره اعراف آیه 17- 16) چون قبل از این آیه ذکرى از بنى آدم به میان نیامده بود، و ابلیس ابتداء و بدون اینکه حرفى از بنى آدم در بین باشد متعرض اغواى بنى نوع بشر گردید.
    و در سوره" حجر" هم از او چنین حکایت شده که گفت: «رب بما أغویتنی لأزینن لهم فی الأرض و لأغوینهم أجمعین» ترجمه: پروردگارا بخاطر اینکه مرا گمراه کردى هر آینه در زمین لذات مادى و زمینى را در نظر آنان زینت مى دهم و بطور مسلم همه شان را گمراه مى کنم (سوره حجر آیه 39) و نیز در سوره" ص" گفته است: «فبعزتک لأغوینهم أجمعین» ترجمه: پس به عزت تو قسم تمام آنها را گمراه مى کنم (سوره ص آیه 82 ) و اگر جمیع افراد بشر مسجود ابلیس و ملائکه نبودند جا نداشت که ابلیس اینطور در مقام انتقام از آنان برآید.
    سوم: علاوه بر همه اینها خطاباتى که در سوره" بقره" و سوره" طه" خداوند با آدم داشته عین آن خطابات را در این سوره با جمیع افراد بشر دارد، و همه جا مى فرماید: " یا بنی آدم".

    حکم سجده فرشتگان براى حضرت آدم
    از جمله " اسجدوا لآدم " در آیه " و إذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبلیس أبى و استکبر؛ و چون بفرشتگان فرمان دادیم که بر آدم سجده کنند همه سجده کردند جز شیطان که تکبر ورزید(سوره نساء آیه 34 ) استفاده می شود که سجده براى غیر خدا جائز است در صورتى که منظور از آن احترام و تکریم آن غیر خدا، و در عین حال خضوع و اطاعت امر خدا نیز بوده باشد، و نظیر این استفاده را از آیه: «و رفع أبویه على العرش، و خروا له سجدا و قال یا أبت هذا تأویل رءیای من قبل قد جعلها ربی حقا» ترجمه: پدر و مادر خود را بر تخت سلطنت نشانید، و ایشان و برادران همگى بمنظور تعظیم وى بسجده افتادند، یوسف بپدر گفت: پدرم این است تاویل آن رؤیایى که قبلا دیده بودم، پروردگارم آن رؤیا را محقق کرد (سوره یوسف آیه 100)، نیز میتوان کرد.و این خود اشکالى است که ممکن است به ذهن کسى خطور کند و خلاصه جواب این است که عبادت، عبارت از آن است که بنده، خود را در مقام عبودیت در آورد، و عملا بندگى و عبادت خود را اثبات هم بکند، و همواره بخواهد که در بندگى ثابت بماند.بنابراین فعل عبادى باید فعلى باشد که صلاحیت براى اظهار مولویت مولى، و یا عبدیت عبد را داشته باشد، مانند سجده و رکوع کردن و یا جلو پاى مولا بر خواستن، و یا دنبال سر او راه رفتن، و امثال آن، و هر چه این صلاحیت بیشتر باشد، عبادت بیشتر، و عبادیت متعین تر میشود، و از هر عملى در دلالت بر عزت مولویت، و ذلت عبودیت، روشن تر و واضح تر، دلالت سجده است، براى اینکه در سجده بنده بخاک مى افتد، و روى خود را به خاک مى گذارد.

    سجده عبادت ذاتى نیست
    و اما اینکه بعضى چه بسا گمان کرده اند: که سجده عبادت ذاتى است، و به جز عبادت هیچ عنوانى دیگر بر آن منطبق نیست، صحیح نیست، و نباید بدان اعتناء کرد، براى اینکه چیزى که ذاتى شد، دیگر تخلف و اختلاف نمى پذیرد، و سجده اینطور نیست، زیرا ممکن است کسى همین عمل را به داعى دیگرى غیر داعى تعظیم و عبادت بیاورد، مثلا بخواهد طرف را مسخره و استهزاء کند، و معلوم است که در این صورت با اینکه همه آن خصوصیاتى را که سجده عبادتى دارد واجد است، مع ذلک عبادت نیست، بله، این معنا قابل انکار نیست، که معناى عبادت در سجده از هر عمل دیگرى واضح تر و روشن تر به چشم مى خورد.خوب، وقتى معلوم شد که سجده عبادت ذاتى نیست، بلکه قصد عبادت لازم دارد، پس اگر در سجده اى مانعى تصور شود، ناگزیر از جهت نهى شرعى، و یا عقلى خواهد بود، و آنچه در شرع و یا عقل ممنوع است، این است که انسان با سجده خود براى غیر خدا، بخواهد براى آن غیر اثبات ربوبیت کند، و اما اگر منظورش از سجده صرف تحیت و یا احترام او باشد، بدون اینکه ربوبیت براى او قائل باشد، بلکه صرفا منظورش انجام یک نحو تعارف و تحیت باشد و بس، در اینصورت نه دلیل شرعى بر حرمت چنین سجده اى هست، و نه عقلى.چیزى که هست ذوق دینى، که مردم متدین آن را از انس ذهن بظواهر دین کسب کرده اند، اقتضاء مى کند که بطور کلى این عمل را به خدا اختصاص دهند، و براى غیر خدا هر چند از باب تعارف و تحیت باشد، به خاک نیفتند، این ذوق قابل انکار نیست، و لکن چنین هم نیست که هر عملى را که به منظور اظهار اخلاص درباره ی خدا مى آوریم، آوردن آن عمل درباره غیر خدا ممنوع.

    محذورتشریعی یا تکوینی بودن امربه سجده
    باید بررسی نمود که آیا فرمان خداوند به سجده فرشتگان بر آدم، همانند فرمانی که خداوند درباره ی نماز و روزه به انسانها داده، امری مولوی و تشریعی است یا امری است تکوینی؟ مراد از امر تکوینی همان ایجادی است که خداوند با آن، اشیاء را پدید می آورد و چون امر حقیقی از این دو قسم بیرون نیست باید درباره ی هر یک جداگانه بحث کرد؛ اگر منظور از امر به سجود فرشتگان، امر حقیقی باشد نه تمثیل، از این دو قسم خارج نخواهد بود و اراده ی هریک از دو قسم (تشریعی و تکوینی) نیز دارای محذور است. و اگر این محذور قابل رفع نباشد آیا ممکن است امری نه تشریعی باشد و نه تکوینی، و بیرون از این دو قسم فرض صحیح دارد یا نه؟

    محذورتشریعی بودن امربه سجده
    اگر امر، تشریعی و مولوی باشد، محذورش این است که فرشتگان اهل تکلیف نیستند و برای آنها امر و نهی مولوی و وعده بهشت و وعید جهنم نیست؛ آنها اطاعت در مقابل عصیان ندارند، زیرا اگر موجودی معصوم محض بود گناه در او امکان راهیابی نداشت، اطاعتش ضروری است و اگر اطاعت برای موجودی ضروری بود، کفر و استکبار و معصیت از او ممتنع است. موجودی که بالضروره مطیع است و عصیان برایش امکان ندارد، تکلیف، رسالت، وعده، وعید، ثواب و عقاب نیز ندارد و برای او تبشیر و انذار و نظایر آن، که در اوامر و نواهی تشریعی و اعتباری مطرح است، نخواهد بود. از این رو در قرآن کریم برای فرشتگان قوانین اعتباری و دستورهای تشریعی و ارسال پیامبران و انزال کتابهای آسمانی و مانند آن ذکر نشده است.گرچه ظاهر بعضی از آیات نشانه ی وجود تشریع برای فرشتگان است، ولی قراینی وجود دارد که آنان اوامر تشریعی و مولوی ندارند مانند این که آنها در مقابل جن و انس قرار می گیرند. دیگر این که آیه ی " وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون؛ و ما جن و انس را نیافریدیم مگر براى اینکه مرا بیکتایى پرستش کنند. سوره ی ذاریات، آیه ی 56. فرشتگان را ذکر نمی کند، و این که اگر آنها هم مانند انسانها مکلف بودند، باید درباره ی آنها نیز وحی و رسالت و قصه های اطاعت، معصیت، تنبیه، تشویق، حساب ونظایر آن بازگو شود؛ درحالی که اصلا در این زمینه، قرآن سخنی ندارد. اما ابلیس، گرچه جزو جن و پریان بشمار می رود و قابل تکلیف است، لیکن امر جداگانه ای در جریان سجود به آدم، متوجه او نشده است و ظاهرا یک امر بوده که متوجه فرشتگان و ابلیس شده است. پس، اگر مراد از امر به سجده امر تشریعی باشد، چنین امری در مورد فرشته، که تکلیفی چون تکلیف انسان ندارد، فرض صحیح ندارد، زیرا امر تشریعی در موردی است که امکان اطاعت و عصیان باشد؛ در حالی که فرشته مطیع محض است. و زمینه ی عصیان در او نیست

    محذورتکوینی بودن امربه سجده
    اما اگر امر به سجده، تکوینی باشد، محذورش این است که امر تکوینی قابل عصیان نیست و لازمه ی آن، اطاعت است. خصوصیت امر تکوینی آن است که اگر خداوند چیزی را اراده کند و فرمان ایجاد آن را بدهد، آن شیء موجود می شود: "إنما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون سوره ی یس، آیه ی 82. کـن (باش)، لفظ و کلمه و صوت نیست، بلکه ایجاد است. سخن خدا صوت یا ندایی که با گوش شنیده شود، نیست، بلکه کلام او همان فعل اوست: » لا بصوت یسمع ولا نداء یقرع انما کلامه.سبحانه.فعل.منه» خطاب تکوینی مخاطب آفرین است، به طوری که خطاب، اصل است و مخاطب فرع، بر خلاف خطاب تشریعی و مولوی، که خطاب، فرع بر وجود مخاطب است؛ یعنی اول باید موجود عاقل و هشیاری باشد تا به او خطاب شود. اگر کسی اصلا موجود نبود و یا عاقل، بالغ و هشیار نبود، خطاب متوجه وی نخواهد شد. امتیاز بین خطاب تکوینی و مخاطب آن، همان امتیاز بین ایجاد و وجود است که خطاب قبل از مخاطب است، و این تقدم زمانی نیست، چنانکه تقدم ایجاد بر وجود زمانی نیست. ایجاد و وجود، در خارج یک واقعیت است و این واقعیت از آن جهت که به فاعل منسوب است، "ایجاد" و از آن جهت که به قابل ارتباط دارد، "وجود" نامیده می شود و ایجاد از نظر رتبه قبل از وجود است. البته خطاب به معدوم محض درست نیست گرچه خطاب تکوینی باشد و از این رو در موارد خطاب تکوینی نیز گفته می شود که مخاطب به خطاب تکوینی اگرچه در خارج وجود ندارد ولی در علم متکلم موجود است و همان معلوم متکلم مورد اراده و خطاب.تکوینی.قرارمی گیرد.

    خطاب تکوینی وعصیان و کراهت
    در خطابهای تکوینی راه برای عصیان نیست، یعنی چیزی که فرمان تکوینی خداوند متوجه او شد، فرض سرپیچی او درست نیست. نه خودش سرپیچی می کند، زیرا وجود علمی خداوند می خواهد عینی شود، و نه علل و عوامل دیگری مانع نفوذ آن است، چون چیزی در جهان نیست که جزو سپاهیان حق نباشد: « لله جنود السموات والارض» (سوره فتح،آیه 4) پس نه عصیان داخلی فرض دارد، نه امتناع خارجی. هرگاه خدای سبحان اراده کرد امری واقع شود، اراده خداوند همان و تحقق آن چیز همان. نظیر آنچه نفس در حیطه ی خود اراده می کند؛ نفس اگر اراده کند که معنایی جزئی را در تصور آورد یا صورتی خاص در خیال نقش ببندد، اراده ی نفس همان و ترسیم آن در خیال و وهم همان. همان گونه که نفس اگر خواست چیزی را ببیند، یا بشنود، اراده ی نفس همان و اطاعت باصره و سامعه همان. البته این مثال با ممثل در همه ی جهات یکسان نیست، زیرا ممکن است نفس، چیزی را بخواهد و قوا بر اثر نقصی که دارند، اطاعت نکنند، مثلا چشم نابینا، نبیند و گوش ناشنوا، نشنود، ولی این فرض درباره ی خداوند صحیح نیست؛ چون اراده ی او هستی و مقتضی هستی را می آفریند؛ و مانع را برطرف می کند: «وهو القاهر فوق عباده» (سوره انعام، آیه 18)خداوند را چیزی عاجز نمی کند چون چیزی از قلمرو قدرت او بیرون نیست: «وما کان الله لیعجزه من شیء » (سوره فاطر، آیه 44)«وما أنتم بمعجزین» (سوره هود، آیه 33). کفار نیز گرچه از نظر تشریع نافرمانند، لیکن از نظر تکوینی از دسترس خداوند خارج نیستند آنها تحت قدرت خدایند: «ولا یحسبن الذین کفروا سبقوا » (سوره انفال، آیه 59). در نظام انسانی و غیر انسانی، چیزی از قلمرو قدرت خداوند بیرون نیست و او هرگز مسبوق نیست: «وما نحن بمسبوقین»(سوره واقعه،آیه 60) از آن جا که خدا رب العالمین است، اراده، خطاب و امر تکوینی او همان ایجاد است. اصولا در نظام تکوینی جا برای هیچ گونه تمرد نیست. خداوند می فرماید: ما به کل نظام امکانی، امر کردیم که مطیع حق باشید و آنها فرمان حق را پذیرفتند: «فقال لها وللارض ائتیا طوعا او کرها قالتا أتینا طائعین» (سوره فصلت، آیه 11) خداوند به آسمانها و زمین فرمود خواسته یا ناخواسته باید مطیع فرمان من باشید. آسمانها و زمین گفتند: همراه دیگر اطاعت کنندگان با طوع و رغبت آمدیم. آنها نگفتند، "أتینا طائعین" (به فتح عین، تا تثنیه باشد) بلکه گفتند: "أتینا طائعین" (به کسر عین، تا جمع باشد) یعنی همان طور که همه ی موجودات با طوع و رغبت امر تکوینی تو را اطاعت می کنند، ما هم با رغبت امر تکوینی تو را اطاعت می کنیم. در کل نظام هستی، کراهت راه ندارد، گرچه در مقایسه امور با یکدیگر رغبت و کراهت مطرح می شود و از این رو در قرآن کریم می فرماید: « وله أسلم من فی السموات والأرض طوعا وکرها» ( سوره آل عمران، آیه 83) اما در مجموع نظام آفرینش،زجروتحمیل و ناهماهنگی راه ندارد.رغبت و کراهتی که از مقایسه و سنجش برخی امور با یکدیگر انتزاع می شود بدین معناست که در مشاهده ی بعضی از شرایط و اسباب ناقصه می توان ناهماهنگی انتزاع کرد، مثلا وقتی تندبادی می وزد و خوشه ی گندم یا شاخه ی درختی، آسیب می بیند، هریک از آنها گرچه با بی میلی به این رخداد طبیعی تن می دهند، لیکن به لحـاظ مجموع نظام که یک واحد هماهنگ است، اطاعت به میل است نه به کراهت.همان طور که در نظام آفرینش شری وجود ندارد و مسئله ی شر، قیاسی و نسبی است: «الذی أحسن کل شیء خلقه» (سوره سجده، آیه 7).در کل نظام هم اجبار و کراهت نیست و کراهتی که در برخی مواضع مشهود است، کراهت نسبی است، نه نفسی. پس در نظام هستی، کراهت به صورت امر نفسی راه ندارد تا برای یک ذات، اطاعت اجباری باشد. امر تکوینی، حتما اطاعت پذیر و عصیان ناپذیر است. در امر تکوینی، کراهت یعنی اطاعت از روی بی میلی و اجبار فرض ندارد، چه رسد به عصیان و تمرد.خلاصه آن که، از قرآن کریم استفاده می شود که امر تکوینی خدا، نه تنها عصیان بردار نیست، بلکه کراهت بردار هم نیست و همگان با میل و رغبت آن را امتثال می کنند و اصلا میلشان در هستی و کمال هستی آنهاست. میل یک موجود به آفریننده خود و گرایش او به عامل هستی بخش خویش است. در این صورت چگونه می شود گرایش به کمال با کراهت باشد؟ قرآن سراسر جهان امکان را مسلمان می داند: «وله أسلم من فی السموات ومن فی الأرض»(سوره آل عمران، آیه 83 ). آیاتی که تسبیح موجودات را بیان می کند نیز نشانه ی انقیاد همگانی است. نتیجه آن که: امتثال امر تکوینی و تحقق مأمور به، یقینی است که نه عصیان در آن راه دارد و نه کراهت. و چون در خطابهای تکوینی، عصیان راه ندارد، و ابلیس، در جریان سجده عصیان کرد، معلوم می شود که امر ابلیس به سجده، امر تکوینی نبوده است و چون بیش از یک امر در بین نبوده پس امری که به فرشتگان و ابلیس تعلق گرفت تکوینی نیز نبوده است.

    امربه سجده تمثیل تکوینی است
    پس از تبیین محذور امر واقعی تشریعی و امر حقیقی تکوینی، اکنون یا باید محذورهای یادشده را با حفظ واقعی بودن امر مرتفع کرد، یا باید راه سومی را پیمود تا بتوان هم اصل امر و تحقق آن را توجیه کرد، و هم چیزی را که بیرون از تشریع و تکوین باشد و حقیقتا امر الهی محسوب شود، تصویر کرد، ولی چون امر، منحصر به تکوینی و تشریعی است و محذور هیچ یک قابل رفع نیست، راه سوم را طی می کنیم، بدین صورت که از واقعی بودن امر صرف نظر می کنیم. و آنرا بر تمثیل حمل می کنیم. تشریع و تکوین گرچه باهم ناسازگار است، لیکن نقیض یکدیگر نیست تا ارتفاع آنها محال باشد؛ بنابر این می توان فرض کرد که هیچ یک نبوده و مقسم آنها که امر واقعی است محقق نگردیده است، بنابرا ین آنچه را آیه بیان می کند تمثیل امر است نه امر واقعی. البته این بدان معنا نیست که اصل جریان واقع نشده و به عنوان داستان تخیلی بازگو شده است، بلکه به معنایی دقیقتر از امر اعتباری واقع شده است و نباید توهم شود که اصل این جریان عظیم الهی و واقعیت مهم دینی تحقق خارجی نداشته است.استاد علامه طباطبایی (قدس سره) نیز می گوید: قصه ی آدم، فرشته و ابلیس گرچه به صورت تشریع و امر مولوی بیان شده است، لیکن تمثیل تکوینی است که به صورت قصه بیان شده است و استفاده از تمثیل در تشریح حقایق و توضیح معارف، به این معنا نیست که قصه ای ساخته و پرداخته ذهن باشد و مطابق واقعینداشته باشد؛ بلکه به این معناست که، حقایق معقول و معارف غیبی به صورت محسوس و مشهود بازگو شود. نظیر آنچه در سوره ی حشر آمده است که: اگر ما قرآن را بر کوه نازل کنیم، کوه متلاشی می شود(سوره حشر، آیه 21) و منظور از آن این است که نزول قرآن را کوهها نمی توانند تحمل کنند و گرنه، قرآن بر کوه نازل نشده و کوه هم متلاشی نشده است.از این رو در ذیل آیه ی مذکور می فرماید: این مثلی است که ما بیان می کنیم تا مردم از این راه به اهمیت قرآن پی ببرند. در پایان سوره ی احزاب نیز می فرماید: «إنا عرضنا الأمانة علی السموات والأرض والجبال فأبین أن یحملنها وأشفقن منها وحملها الإنسان إنـه کان ظلوما جهولا»(سوره احزاب، آیه 72). ما امانت را بر آسمانها، زمین و کوهها عرضه کردیم و آنها نتوانستند تحمل کنند و این یک مثل است، نه این که واقعا امانت معهود را خداوند بر آنها عرضه کرده باشد و آنها فرو مانده باشند. "آسمان بار امانت نتوانست کشید" نیز به همین معناست و عصاره آن تمثیل این است که آن امانت و یا اصل ادای امانت، به قدری وزین است که آسمانها از حمل آن عاجزند و انسان که از آسمانها و زمین و کوهها بالاتر است توان تحمل آن را دارد. این یک تمثیل است، نه این که امری در خارج واقع شده باشد تا بحث شود آیا عرض امانت به نحو تکوینی بود یا تشریعی و فرض سومی نداشته باشد؛ بلکه ترسیم یک حقیقت است به صورت مثل. زیرا واقعا چنین نبوده که خداوند چیزی را بر آنها عرضه کرده و آنها از پذیرفتن آن اجتناب کرده باشند. اگر چنین می بود، آنها معصیت کرده بودند. درحالی که قرآن بر اطاعت جهان هستی صحه می گذارد، و می فرماید: همه مسلم، مطیع، منقاد و مسبح اند. پس، اگر خداوند، چیزی را به آسمانها و زمین و کوهها عرضه می کرد، حتما آنها اطاعت می کردند، اما خداوند امانت را بر آنها عرضه نکرد، چون هر چیزی در جهان امکان، به مقدار و اندازه آفریده شده: "کل شیء عنده بمقدار" و به همان اندازه پذیرش دارد و آسمانها و زمین را آن قدرت نیست که معرفة الله و ولایت را هضم و حمل کنند. از این رو این امانت به آنها داده نشده است و "لا یکلف الله نفسا الا وسعها (سوره بقره، آیه 286) (هم محدوده تشریع و هم تکوین را دربر می گیرد. آسمانها و زمین اگر مأمور حفظ امانت نشدند برای این بود که نمی توانستند آن را تحمل کنند.

    خوددارى شیطان از سجده بر آدم
    شیطان پیش از آفرینش آدم, مقام و موقعیت فرشتگان را داشت و فرمان سجده بر آدم که متوجه ملائکه بود, شامل او نیز مى شد, ولى او با مخالفت خود, منزلتش را از دست داد.ابلیس, در پى سرپیچى آگاهانه از فرمان الهى و آشکار شدن شخصیت غیرتوحیدى او, از مقام و مرتبه اى که داشت محروم گردید و در عمل از صف فرشتگان که اینک به دستور خدا در خدمت آدم درآمده بودند طرد گردید, طردى که برگشت ناپذیر بود, این نکته واقعیت هبوط را در این بخش از داستان تشکیل مى دهد. زیرا از بهشت و آسمان سخن به میان نیامده است تا مقصود از (فاهبط منها) و (فاخرج منها) رانده شدن شیطان از آنها باشد, آن گونه که بعضى ازمفسران گفته اند!به هر حال ابلیس پس از سرپیچى, بى درنگ محکوم به هبوط گردید: «قال فاهبط منها فمایکون لک أن تتکبر فیها فاخرج إنک من الصاغرین» (اعراف/ 13)گفت: از آن (مقام و مرتبه ات) فرود آى, تو حق ندارى در آن (مقام) تکبر کنى! بیرون رو, تو در گروه افراد پست قراردارى.« قال فاخرج منها فانک رجیم. و إن علیک اللعنة الى یوم الدین» (حجر / 35 ـ 34)فرمود: از صف آن [فرشتگان] بیرون رو که رانده شده اى و لعنت ((و لعنت من) ص / 78) تا روز قیامت بر تو خواهد بود.از آیات قرآن (اعراف / 18 ـ 11 و حجر / 44 ـ 30 و ص / 73) چنین استفاده مى شود که شیطان از افزایش نسل بشر, وجود راه مستقیم خدا (= دین و برنامه هدایتى) بین آنها, فلسفه آفرینش انسان یعنى شکرگزارى و بندگى در برابر پروردگار, زمینه هاى قابل استفاده جهت گمراه کردن آنها, مرگ و حیات برزخى بشر و معاد و قیامت; آگاهى داشته و آرزوى گمراه ساختن تمامى اولاد آدم را در سر مى پرورانده است, و چه بسا چون سجده بر آدم را سجده بر همه بشر به معناى تلاش در جهت کمال آنها مى دانست, تصمیم گرفت که با چنین فرمانى نه تنها مخالفت نماید که براى گمراهى و سقوط ایشان نیز تلاش ورزد, به همین دلیل تقاضاى زنده ماندن تا قیامت را کرد که با پاسخ مثبت الهى روبه رو گردید, یعنى خداوند از همان لحظه به تقاضاى او جواب مثبت داده, تداوم حیات او را تا روز معین و نه تا قیامت, مقدر فرمود, یا این که خداوند خبر داد که تو از کسانى هستى که تا زمانى معین (تا روزى که با اصطلاح آسمانى, گناه ریشه کن شود) زنده مى مانى, به عبارت دیگر تداوم حیات ابلیس چون فرشتگان خدمت گزار, از قبل مقدر شده بود, ولى شیطان از آن آگاهى نداشت, به هر حال این برداشت با جمله خبرى (فانک من المنظرین) سازگارى روشن ترى دارد.پس از اطمینان به زنده ماندن تا زمان معین, شیطان به زمینه ها و روشهاى مورد استفاده خود جهت گمراهى نسل آدم در روى زمین اشاره مى کند, ولى از خصومت و وسوسه خود جهت اضلال شخص آدم سخن نمى گوید, بدین دلیل که در بهشت, زمینه گناه شرعى و اصطلاحى وجود نداشت و در زندگى زمینى, آدم, هم تجربه کسب کرده بود و هم در پناه مقام پیامبرى و عصمت مى زیست؟ یا این که این برخورد او نیز نوعى شیطنت بود و مى خواست با این ادعا که وى فقط با ذریه آدم دشمن است, خود او و حوا را غافلگیر کند! ولى خداوند آن دو را از خصومت و عداوت شیطان آگاه کرد: « فقلنا یا آدم ان هذا عدو لک و لزوجک فلایخرجنکما من الجنة» سپس گفتیم: اى آدم! بى گمان، این براى تو و همسرت دشمنى [خطرناک ] است، زنهار تا شما را از بهشت به در نکند که تیره بخت شوى. ( طه / 117)

    زمان دستور سجده فرشتگان برآدم(ع)
    اگرچه در آغاز چنین به نظر مى آید که مسئله سجده بعد از آزمایش فرشتگان و تعلیم اسماء به آدم(ع) بوده، ولى دقت در دیگر آیات نشان مى دهد که سجده بلافاصله بعد از آفرینش انسان و تکامل خلقت او و قبل از آزمایش فرشتگان بوده است چنان که مى فرماید: «فاذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعواله ساجدین»(52) همین عبارت در آیه 72 سوره ص نیز ذکر شده به علاوه، اگر دستور سجده بعد از روشن شدن مقام آدم بود چندان افتخارى براى ملائکه محسوب نمى شد.

     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : سجده فرشتگان بر آدم (ع) و مسائل پیرامون آن (1)

    [​IMG]
    علت تکلیف ابلیس و ملائکه به سجده بر آدم
    خداى تعالى اگر ابلیس را امر به سجده کرد براى این بود که یا با امتثال آن امر صفت عبودیتش تمام شود، و یا با تمرد از آن، صفت استکبارش تکمیل گردد، پس در هر صورت خداوند کار خود را که تکمیل بندگان است انجام داده و ابلیس هم وظیفه عبودیت خود را که استکمال است عملى کرده، الا اینکه ابلیس که مى باید در جانب سعادت تکامل یابد، به اختیار خود در طرف شقاوت تکامل یافته است. علاوه بر اینکه تکلیف ابلیس و ملائکه به سجده بر آدم فایده دیگرى هم داشت، و آن این بود که خداوند به همین وسیله خط مشى آدم و نسل او را تعیین فرمود، زیرا صراط مستقیمى که خداوند براى بنى نوع بشر مقدر کرده بود هرگز پیموده نمى شد مگر اینکه بیرون از ذات او کسانى باشند که او را به سوى صراط مستقیم هدایت کنند، و نیز دشمنانى باشند که او را به سوى انحراف ازصراط مستقیم دعوت نمایند. و داستان تکلیف ابلیس و ملائکه به سجده بر آدم این غرض را تامین نموده، ملائکه در هدایت و شیطانها در ضلالت کمک کار آدمى شدند.و اما شبهه دیگری که می گوید " پس از آنکه من زیر بار نرفتم و با ترک سجده نافرمانیش کردم.

    علت لعنت و عقاب شیطان
    آن حقیقتى که در لعنت و عقاب است از لوازم گناه است، و استکبار بر خداى تعالى ریشه و مولد جمیع گناهان است، و با این حال ابلیس نباید توقع داشته باشد که بر خداى تعالى استکبار بکند و دچار لعنت و عقاب هم نشود. مساله سود و زیان در کارهاى خداى تعالى جریان ندارد، زیرا هیچیک از کارهاى خداوند نفع و فایده اى براى او ندارد تا بگویى کارهایى که براى او نفعى ندارد صدورش از وى ممتنع است. خلاصه اینکه اعتراض ابلیس شبیه اعتراض کسى است که درباره شخصى که سمى را خورده و خود را به اختیار خود هلاک کرده بگوید:" چرا خداوند این سم را شفا و غذایى لذیذ و یا شربتى گوارا نکرد با اینکه هلاکت او براى خداوند کمترین سودى نداشته و براى شخص مسموم بزرگترین ضررها را داشت؟" و معلوم است که صاحب این اعتراض تا چه اندازه در باره علل و اسبابى که خداوند در عالم صنع و ایجاد به کار انداخته جاهل است. بطور کلى هیچ حادثه اى در عالم وجود رخ نمى دهد مگر اینکه حدوث آن مربوط به علتى از سلسله علل است، و تخلف آن حادثه از آن علت محال است، گناه هم عینا مانند سمومات اثر غیر قابل تخلفى دارد، اگر سمومات اعتدال مزاج را از بین مى برد و مجارى جهاز هاضمه را آلوده نموده از کار مى اندازد گناه هم روح گنهکار را آلوده مى سازد، و همانطورى که توقع اثر نکردن سم در مزاج توقعى است بی جا، همچنین انتظار اینکه اثر گناه بدون شفاعت و یا توبه و یا کار نیکى که باعث آمرزش آن باشد خنثى گردد، انتظارى است بى مورد، و در حقیقت ابطال قانون علیت است که آن نیز مستلزم انکار همه چیز است.

    علت مسلط کردن شیطان بر فرزندان آدم
    هدایت و عمل حق و اطاعت و امثال آن وقتى محقق مى شود که ضلالت و باطل و معصیت و امثال آن نیز وجود داشته باشد، و همچنین وقتى دعوت به حق تمام مى گردد که دعوت به باطل هم بوده باشد، وقتى صراط مستقیمى بوجود مى آید که غیر صراط مستقیمى باشد و سالک را بغیر آنچه که صراط مستقیم میرساند برساند. پس تا زمانى که در روى زمین از جنس بشر افرادى باقى هستند باید کسانى باشند که آنان را به باطل و بسوى عذاب سعیر دعوت کنند و چنین داعیانى که همان ابلیس و لشکریان اویند از خدمتگزاران نوع بشرى هستند که خداوند آنان را تنها به مقدار دعوت شان مسلط نموده و فرموده:«إن عبادی لیس لک علیهم سلطان إلا من اتبعک من الغاوین» ترجمه: بندگان من فریب تو را نمى خورند و دست تو از اغواى آنان کوتاه است، تو تنها گمراهانى را مى توانى فریب دهى که به پاى خود بدنبال تو راه بیفتند.(سوره حجر آیه42 )و از خود ابلیس هم حکایت کرده که در قیامت خطاب به مردم مى گوید:«و ما کان لی علیکم من سلطان إلا أن دعوتکم» ترجمه: من در دنیا سلطنتى بر شما نداشتم تا در گمراهى مجبورتان کرده باشم، من تنها شما را دعوت کردم.( سوره ابراهیم آیه 22).

    علت مخالفت ابلیس و عدم سجده او بر آدم
    " شیطان" اسم جنس است شامل نخستین شیطان و همه شیطانها مى شود ولى" ابلیس" اسم خاص است و اشاره به همان شیطانى است که اغواگر آدم شد، او طبق صریح آیات قرآن از جنس فرشتگان نبود، بلکه در صف آنها قرار داشت او از طائفه جن بود که مخلوق مادى است، در سوره کهف آیه 50 مى خوانیم« فسجدوا إلا إبلیس کان من الجن» ترجمه: همگى سجده کردند جز ابلیس که از طائفه جن بود. انگیزه او در این مخالفت کبر و غرور و تعصب خاصى بود که بر فکر او چیره شد، او چنین مى پنداشت که از آدم برتر است، و نمى بایست دستور سجده بر آدم بر او داده شود، بلکه او باید مسجود باشد و آدم بر او سجده کند، که شرح این و علت کفر او نیز همین بود که فرمان حکیمانه پروردگار را نادرست شمردنه تنها عملا عصیان کرد از نظر اعتقاد نیز معترض بود، و به این ترتیب خودبینى و خودخواهى، محصول یک عمر ایمان و عبادت او را بر باد داد، و آتش به خرمن هستى او افکند، و کبر و غرور از این آثار بسیار دارد!. تعبیر" کان من الکافرین" در آیه«و إذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبلیس أبى و استکبر و کان من الکافرین» ترجمه: و آن گاه که به فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده کنید، پس همه سجده کردند، جز ابلیس که ابا کرد و برترى جست و از کافران گردید(سوره بقره آیه 34) نشان مى دهد که او قبل از این فرمان نیز حساب خود را از مسیر فرشتگان و اطاعت فرمان خدا جدا کرده بود و در سر فکر استکبار مى پروراند، و شاید به خود مى گفت اگر دستور خضوع و سجده به من داده شود قطعا اطاعت نخواهم کرد، ممکن است جمله" ما کنتم تکتمون" آنچه را کتمان مى کردید اشاره اى به این معنى باشد. در حدیثى که در تفسیر قمى از امام عسکرى ع نقل شده نیز همین معنى آمده است.
    علامه طباطبایی می فرماید: ابلیس قبل از به وجود آمدن صحنه خلقت آدم کافر بوده است تقید جمله: «و أعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون» ترجمه: و مى دانم آنچه را آشکار مى کنید و آنچه را پنهان مى داشتید؟(سوره بقره: 33 ) به قید (کنتم)، به این معنا اشعار دارد: که در این میان در خصوص آدم و خلافت او، اسرارى مکتوم و پنهان بوده، و ممکن است این معنا را از آیه بعدى هم، که مى فرماید: « فسجدوا إلا إبلیس، أبى و استکبر و کان من الکافرین» استفاده کرد.چون از این جمله بر مى آید که ابلیس قبل از بوجود آمدن صحنه خلقت آدم، و سجده ملائکه، کافر بوده (چون فرموده کان من الکافرین، از کافرین بود) و سجده نکردنش، و مخالفت ظاهریش، ناشى از مخالفتى بوده که در باطن، مکتوم داشته.و از همین جا روشن می شود که سجده ملائکه، و امتناع ابلیس از آن، یک واقعه اى بوده که در فاصله فرمایش خدا: «إنی أعلم ما لا تعلمون»، و بین فرمایش دیگرش: «أعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون»، واقع شده و نیز از آن استفاده می شود که به خاطر چه سرى جمله: إنی أعلم ما لا تعلمون، را بار دوم مبدل کرد به جمله: «إنی أعلم غیب السماوات و الأرض» ترجمه: من نهان آسمان ها و زمین را مى دانم (سوره بقره: 33).
    به هر حال دلیل مخالفت شیطان را با توجه به آیات قرآن کریم می توان اینگونه مشخص نمود:

    الف) شیطان خود را از نظر «سنخ جنس بالاتر» از آدم مى دانست. چنانچه قرآن مى فرماید: «قال انا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین» ترجمه: شیطان گفت من از او بهترم که مرا از آتش (نورانى سرکش) و او را از گل (تیره پست) آفریدى(ص / 76). و نیز آیه «.. قال ء اسجد لمن خلقت طینا» ترجمه: شیطان گفت آیا من سجده کنم براى کسى که تو او را از گل خلق کردى؟ (اسرى/61).و در آیه دیگر آمده « قال أنا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین» ترجمه: گفت: من از او بهترم مرا از آتش آفریدى و او را از گل (سوره اعراف آیه 12) ( وآتش به خاطر نورانیت وفعالیت، برگل تیره که فقط پذیرنده است، برتری دارد).درآیه دیگری می فرماید: «قال لم أکن لأسجد لبشر خلقته من صلصال من حمإ مسنون» ترجمه: گفت: من آن نیستم که براى بشرى که او را از گلى خشک، از لجن مانده ى بدبوى آفریده اى سجده کنم (سوره حجر،آیه 33 ).

    ب) کبر و غرور مانع سجده شد. چنانچه قرآن مى فرماید: «فسجد الملائکة کلهم اجمعون الا ابلیس استکبرو کان من الکافرین» ترجمه: پس به فرمان خدا تمام فرشتگان بدون استثناء سجده کردند، مگر شیطان که غرور و تکبر ورزیده و از زمره کافران گردید(ص / 73 – 74). و در آیه دیگر می فرماید: «فسجدوا إلا إبلیس أبى و استکبر و کان من الکافرین» پس همه سجده کردند، جز ابلیس که ابا کرد و برترى جست و از کافران گردید.(سوره بقره آیه 34 ).

    ج) و یا بگوییم روحیه کفر گرایى و فسق جویى او سبب شد اطاعت امر خدا نکند در نتیجه از کافرین و فاسقین محسوب و سبب اخراجش از درگاه ایزدى نیز شده. «ففسق عن امر ربه»( کهف / 5، ص - / 74).

    د) سوء اختیار سبب شد که اطاعت از پروردگارش نکند، چون او جن بود و جن نیز مانند انسان از اختیار برخوردار است. «فسجدوا الا ابلیس کان من الجن ففسق عن امر ربه...» ترجمه: آنها همگى سجده کردند جز ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش بیرون شده...» (کهف / 50).
    تکبر بر خدا بود یا برآدم؟

    اکنون باید دید، سرکشی واستکبار ابلیس دربرابر خدا بود یا دربرابر آدم؟ظاهر آیات این است که او نسبت به آدم تکبر ورزید و فرزونی فروخت و آفرینش خود را برتر از آفرینش آدم دانست و اگر داستان آدم نبود، او به عبادت و پرستش خدا ادامه می داد. امیر مؤمنان -علیه السلام - عبادت او را چنین توصیف می کند:« فاعتبروا ما کان من فعل الله بإبلیس إذأحبط عمله الطویل وجهده الجهید وکان قد عبد الله سته آلاف سنةلایدری أمن سنی الدنیا أم من سنی الآخرةعن کبر ساعةواحدة» ترجمه: از کار ابلیس عبرت بگیرید، خدا عمل بزرگ و کرنش ممتد او را بی ارزش ساخت، وی خدا را شش هزار سال پرستش کرد و کسی نمی داند که این سالها از سالهای این جهان (365روز) بوده یا ازسالهای آخرت، ولی به خاطر یک لحظه تکبر ورزیدن، عمل طولانی او بی نتیجه ماند.ظاهر گفتار امام، حاکی است که او نسبت به خدا تکبری نورزید، بلکه تکبر او نسبت به آدم بود که خدا فرمان داد، به او سجده کنند.در حدیث دیگری از امام صادق - علیه السلام- وارد شده است که می فرمود: « آنگاه که خداوند به ابلیس فرمان سجده داد؛ درپاسخ گفت: پروردگار من! سوگند به عزتت اگرمرا ازسجده برآدم معذور بداری، تو را عبادتی می کنم که احدی تاکنون نظیر آن را انجام نداده است. نکته دیگری که قابل ذکر است اینکه: تا دردرون ابلیس یک نوع انانیت و خود خواهی نباشد، هرگز آفرینش خود را از آتش و آفرینش آدم را از گل، بهانه ی سرپیچی از فرمان حق قرار نمی دهد. درست است که او تکبر خود را نسبت به آدم ابراز کرد، ولی روح این تکبر، و استکبار در برابر خدا بود از این رو آنگاه که ازخد ا درخواست کرد که او را ازسجده ی به آدم معذور دارد و در برابر آن، عبادت بی نظیری انجام خواهد دهد، خطاب آمد: « أنی أحب أن أطاع من حیث أرید؛ من اطاعتی را که خود می خواهم می پسندم.اگر دراو روح تسلیم در برابر خدا بود، می بایست فرمان الله را بی چون و چرا انجام دهد؛ زیرا بی اعتنایی به آدم، نوعی اهانت به خداست. ازاین جهت قرآن تکذیب پیامبران و امامان را تکذیب خدا می داند. اگرچه تکذیب کننده، تکذیب خود را متوجه خدا نمی سازد، ولی سرانجام بازگشت آن، به تکذیب خداست. چنانکه قرآن می فرماید:«قد نعلم إنه لیحزنک الذی یقولون فإنهم لا یکذبونک و لکن الظالمین بآیات الله یجحدون» ترجمه: ما نیک مى دانیم که آنچه ایشان مى گویند تو را [سخت ] غمگین مى کند ولى در واقع آنها تو را تکذیب نمى کنند، بلکه ظلم پیشگان آیات خدا را انکار مى کنند(سوره انعام آیه 33 ) از آیات مربوط به مسئله سجده برای آدم و امتناع ابلیس ازآن، نیز شواهدی به دست می آید که ثابت می کند تکبر او نسبت به مقام کبریایی بوده است.

    1- از اینکه او ازآن جایگاه «قدس » و رفیع ملائکه ندای (أنا خیر منه) سرداد و در مقابل آن نور مطلق، دم ازخود خواهی زد، به خوبی برمی آید که تکبر او در برابر خدا بوده است وگرنه شایسته بود، هر نوع «انانیت » را از خود محو کرده و تسلیم نور مطلق شود. و لذا قرآن به هنگام نکوهش او، یاد آور می شود: کسی که در آن مقام قدس جای دارد، نباید کبر ورزد. از این رو او را از درگاه خویش راند:« قال فاهبط منها فما یکون لک أن تتکبر فیها فاخرج إنک من الصاغرین» ترجمه: گفت: از آن جا فرو شو، که تو را نرسد در آن تکبر نمایى پس بیرون شو که تو از فرومایگانى(سوره اعراف آیه 13).
    2- قرآن به هنگام امر به سجده ومخالفت ابلیس، دونکته را یاد آور می شود:
    الف- خدافرمان سجده راموقعی صادر می کند که قبلاازدمیدن روح خود درآدم سخن گفته است؛چنانکه می فرماید:« فإذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین» ترجمه: پس چون او را [کاملا] نظام بخشیدم و از روح خویش در وى دمیدم براى او به سجده افتید(سوره ص، آیه 72) .درحقیقت روح دمیده شده درآدم را، منتسب به خود می داند وبدین طریق ،به او کرامت می بخشد.
    ب- درمقام نکوهش ابلیس ،آدم رامصنوع خویش معرفی می کندومی فرماید: « قال یإبلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدى أستکبرت أم کنت من العالین» ترجمه: گفت: اى ابلیس! چه چیز تو را بازداشت از این که براى چیزى که به دستان قدرت خود آفریدم سجده کنى؟ آیا خود را بزرگ پنداشتى یا [واقعا] از بلند پایگان بودى؟(سوره ص/75).کلمه (خلقت بیدی)اشاره به این است که این موجود، مستقیما مخلوق خود من و وابسته ی به من بود و سرپیچی تو از سجده بر او، یک سرپیچی از من و اظهار تکبر در برابر کبریایی من است. سرانجام شیطان مخالفت خود را با فرمان خداوند چنین تفسیر کرد: « قال لم أکن لأسجد لبشر خلقته من صلصال من حمإ مسنون» ترجمه: گفت: من آن نیستم که براى بشرى که او را از گلى خشک، از لجن مانده ى بدبوى آفریده اى سجده کنم(سوره حجر/ 33) و در آیه دیگری به ریشه وجود خود و آدم اشاره می کند و برتری خود را از این راه توجیه نموده ومی گوید: «خلقتنی من نار و خلقته من طین » مرا ازآتش واورا ازگل آفریده ای (سوره اعراف /12)این خیره سر، با چنین اعترضی کفر ورزید و از طریق افتخار به ریشه، راه تعصب پیمود و خود را نخستین عاصی و تکبر را اولین گام عصیان خود معرفی کرد. در کلام خداوند رد واضحی بر گفتار او وارد نشده است، اما این نه به آن معناست- نعوذ بالله - که او در منطق خود راستگو بوده، بلکه در آیات قرآن به گونه ای اشاراتی در رد گفتاراو هست؛ زیرا علت امر به سجده برآدم، ریشه ی آفرینش او نبود، بلکه به خاطر ویژگیهای خاصی بود که آدم آن را دارا شد:
    1- خدا در کالبد او روحی ازخود دمید و فرمود: «ونفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین» (ص/72)
    2- آفرینش او مورد عنایت خدا بود، چنانکه می فرماید: (ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدی).(ص/75).
    3- به خاطر آموزش «اسماء» و یا مبدئیت او برای انسانهای والا، شرافت خاصی پیدا کرد و مسلما از این جهت بر فرشتگان و ابلیس برتری یافت.
    گذشته از این، هیچگاه ریشه ها ملاک برتری نبوده، بلکه باید هرموجودی را نسبت به فعلیت او سنجید و قضاوت کرد. ریشه مشک، همان خون و الماس، کربن زغال و میوه های معطر، مرهون کودهاست و اگر ملا ک این باشد، مسلما آدم برتر از ابلیس و فرشتگان بود.

    آیا ابلیس از فرشتگان بود؟
    خدا به فرشتگان فرمان داد که برآدم سجده کنند و درعین حال، یاد آور می شود که ابلیس،ازانجام این عمل امتناع ورزید، از این رو او را ازسجده کنندگان استثنا فرمود: و آن گاه که به فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده کنید، پس همه سجده کردند، جز ابلیس که ابا کرد و برترى جست و از کافران گردید(سوره بقره آیه 34). در اینجا این سؤال، مطرح می شود که آیا ابلیس نیز موضوعا در خطاب داخل بود یا نه؟ در صورت نخست باید جزء فرشتگان باشد، در حالیکه برخی از آیات او را از «اجنه» می شمارند، چنانکه می فرماید: «و إذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبلیس کان من الجن ففسق عن أمر ربه»(سوره کهف / 50)و اگر موضوعا داخل در خطاب نبود، چگونه امر به سجده شامل حال او شد؟
    آنچه می توان از آیات قرآن استظهار کرد، این است که ابلیس از ملائکه نبوده،زیرا به تصریح قرآن او از جن بوده است: «کان من الجن». گذشته از این، آیات دیگری نیز می تواند گواه براین مطلب باشد. قرآن در جایی فرشتگان را چنین توصیف می کند: « بل عباد مکرمون *لا یسبقونه بالقول وهم بأمره یعملون» ترجمه: هرگزآنان فرزندان خدا نیستند ،بلکه بندگان گرامیند که درگفتار برخدا پیشی نمی گیرند وبه فرمان او عمل می کنند(سوره انبیاء/ 26)و در آیه ای دیگر می فرماید: « یخافون ربهم من فوقهم و یفعلون ما یؤمرون»ترجمه: فرشتگان از پروردگار خویش خائف بوده وبه آنچه که فرمان داده شود، عمل می کنند(سوره نحل /50 ) و باز می فرماید: « یسبحون اللیل والنهار لا یفترون» ترجمه: شب وروز خدا را تسبیح می کنند وسستی نمی ورزند(سوره انبیاء/20).این آیات بیانگر ویژگی فرشتگان است و لسان آنها به گونه ای است که قابل تخصیص نمی باشد.
    مؤید دیگر این که: ابلیس دارای ذریه است که نتیجه تلاقی مذکر و مؤنث می باشد، چنانکه می فرماید:« أفتتخذونه و ذریته أولیاء من دونی» ترجمه: آیا شیطان و فرزندان او را به جای من، دوستان خود قرار می دهید ؟(سوره کهف /50 ) و آیه ی دیگری آنها را به مرد و زن تقسیم می کند و می فرماید:« و أنه کان رجال من الإنس یعوذون برجال من الجن » ترجمه: مردانی ازآدمیان به مردانی ازجن پناه می بردند(سوره جن /6 ) و ما می دانیم در ملائکه مسأله ی مذکر و مؤنث و همچنین تلاقی آن دو به هم مطرح نیست، و طبعا ذریه نیز نخواهند داشت، چنانکه می فرماید: « و جعلوا الملائکة الذین هم عباد الرحمن إناثا أ شهدوا خلقهم ستکتب شهادتهم و یسئلون» ترجمه: و فرشتگانى را که بندگان رحمانند، مؤنث پنداشتند. آیا در آفرینش آنها حضور داشته اند؟ زودا که گواهى ایشان نوشته شود و بازخواست شوند(سوره زخرف: 19)این آیات به گونه ای درباره شیطان، داوری می کند که نقطه ی مقابل ملائکه قرارمی گیرند. اکنون این سؤال پیش می آید که: اگر ابلیس از ملائکه نبود، چگونه فرمان خداشامل او شد؟ درحالی که خطاب متوجه ملائکه بود. دراین جا دو پاسخ می توان گفت: یکی اینکه ابلیس، در کنار ملائکه، امر بخصوصی داشته است،چنان که ظاهر آیه برآن گواهی می دهد: " ما منعک ألا تسجد إذ أمرتک؛ چه چیز تورا از سجده برآدم ،آنگاه که امر کردم ،باز داشت ؟(سوره اعراف / 12 ) و شیطان نیز وجود این امر را پذیرفت، آنگاه در مقام اعتذار بر آمد.دیگری آنکه: خطاب، به فرشتگان درحالی متوجه شد که آنها دجایگاه خاصی (جایگاه قدس) مشغول تسبیح و تنزیه بودند و شیطان نیز، در میان آنان قرار داشت و مشغول تنزیه خدابود و خطاب الهی به گونه ای بوده که همه ی آنان را که در آن جایگاه قرار داشتند، شامل می شد.کسانی که نظریه دوم را پذیرفته اند، درتفسیرظاهر آیه که شیطان از جن بود، دست به تأویلهای غیر صحیحی زده اند. مثلا گفته اند: مقصود از جن موجود نامرئی است؛ نه گروه خاصی به نام جن. فرشتگان نیز دارای این ویژگی نامرئی می باشند. و گاهی هم گفته اند که جن نیز گروهی از فرشتگان بودند، درحالی که متبادر ازجن در قرآن، همان موجودات مقابل ملائکه است، نه چیزی مستور از دیدگان، به گونه ای که ملائکه را نیز شامل گردد و نه گروه خاصی ازآنها. ازاین جهت نظر نخست متین و استوار است.

    شیطان و مقایسه خود با حضرت آدم (ع)
    آفرینش انسان کامل، امتحانی است تا درونها آشکار شود. این اطاعتها و تمردها، بازتاب خصیصه های درونی است خدای سبحان از ابلیس پرسید: چرا در برابر آدم سجده نکردی؟ گفت: من از او برترم مرا از آتش آفریدی و او را گل: "قال ما منعک الا تسجد إذ أمرتک قال أنا خیر منه خلقتنی من نار وخلقته من طین" و آتش از گل لطیف تر و بهتر است.خدای سبحان درباره ی خلقت جن می فرماید:"والجان خلقناه من قبل من نار السموم» (سوره حجر، آیه 27) ما جن را قبل از انسان و از آتش آفریدیم. در سوره ی کهف هم آمده است که شیطان از جن است؛ نتیجه آن که پریان از آتشند. خداوند خود این سخن را تأیید کرد که شیطان از آتش و انسان از گل است؛اما انسان حقیقت دیگری دارد که شیطان از آن بی خبر است. آن حقیقت روح الهی است؛ ابلیس تنها جنبه ناسوتی و بدنی آدم را دید ولی به مقام تعلیم اسماء جاهل بود، خداوند نفرمود: وقتی آدم را از گل خلق کردم، بر او سجده کنید، بلکه فرمود: وقتی او را ساختم و از روح الهی در او دمیدم و او را به مقام انسان کامل رساندم، بر او سجده کنید:«فإذا سویته ونفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین» (سوره حجر، آیه 29).پس در حقیقت، روح الهی مسجود است، نه تن خاکی. شیطان از این حقیقت بی خبر بود و از علوم انسـان هم آگاه نبود. گذشته از آن، وظیفه ی بندگی خود را نیـز در بـرابر خـداوند رها کرد و خود را مستقل دید. یک کودک وقتی خود را از ولی خویش مستقل ببیند و بخواهد دستش را از دامن او رها کند؛ رها کردن دست از دامن ولی همان، و افتادن همان. شیطان وقتی خود را مستقل دید، از آن مقام سقوط کرد. خداوند فرمود: از این منزلت پایین برو.هر دروغی راستی را دربر دارد؛ یعنی اگر تکبر کسی دروغ بود، تذلل و کوچکی او درست است و در قیامت که واقعیتها ظهور می کند، چنین کسی ذلیل، حقیر و صغیر خواهد بود. در سوره ی جاثیه آمده است که متکبر، در روز قیامت، ذلیل محشور می شود؛ زیرا درون استکبار دروغین او ذلت راستین است. خداوند درباره ی شیطان فرمود این منزلت و مقام از آن خاضعان است، نه مستکبران، استکبار سبب سقوط از این مقام است. پس فرشتگان در آن مقام ماندند و شیطان برای همیشه از آن پایین آمد و دیگر راه برای بالا رفتنش نیست.

    شیطان، دشمن انسانیت
    چون عداوت شیطان با آدم به عنوان الگوی انسانیت است، نه عداوت شخصی، خداوند انسانها را از این دشمنی باخبر می کند. همان طور که درباره ی سجده، گاهی می فرماید: ما آدم را خلق کردیم و به فرشتگان گفتیم سجده کنید، و گاه می فرماید: ما همه ی شما را آفریدیم و بعد به فرشتگان گفتیم، سجده کنید، درباره ی عداوت و دشمنی هم گاه می فرماید، شیطان دشمن آدم است، و گاه می فرماید، شیطان دشمن همه ی شماست. پس عداوت بین شیطان و انسانیت است، نه بین شیطان و شخص آدم. برای تفهیم همین نکات است که تعبیر قرآن در سور متعدد گوناگون است؛ مثلا در سوره طه می فرماید: « وإذ قلنا للملئکة اسجدوا لادم فسجدوا إلا إبلیس أبی * فقلنا یا ادم إن هذا عدو لک ولزوجک فلا یخرجنکما من الجنة فتشقی» (سوره طه، آیات 116 ـ 117) ما به فرشتگان گفتیم: در برابر آدم سجده کنید؛ همه سجده کردند، مگر ابلیس. آنگاه به آدم گفتیم: تحقیقا این دشمن تو و همسر توست. در همین عبارت نیز چنانکه اشاره شد، شاهدی دیگر نهفته است، و آن این که فرمود: شیطان دشمن تو و دشمن همسر توست. مگر همسر آدم مسجود و خلیفة الله بود؟ این که قرآن کریم گاه می فرماید: شیطان دشمن آدم است و گاه می فرماید: شیطان دشمن آدم و همسر اوست و گاهی نیز به همه ی انسانها خطاب می کند که شیطان دشمن شماست: « قال رب بما أغویتنی لأزینن لهم فی الأرض ولأغوینهم أجمعین * إلا عبادک منهم المخلصین» (سوره حجر، آیه 39 ـ 40) معلوم می شود که او دشمن مقام انسانیت است.در سوره اعراف نیز می فرماید:« یا بنی ادم لا یفتننکم الشیطان کما أخرج أبویکم من الجنة ینزع عنهما لباسهما لیریهما سوءتهما إنه یریکم هو وقبیله من حیث لا ترونهم» (سوره اعراف، آیه 27). ای بنی آدم! مراقب باشید شیطان فتنه نکند و شما را از بهشت انسانیت بیرون نبرد. چنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند. تلاش شیطان این است که آبروی انسان را ببرد و زشتی او را آشکار کند. وقتی انسان آبرویش ریخت، انسانیتش را باخته است و دیگر از هیچ چیز باکی ندارد.

    سقوط شیطان از منزلت عبادت
    امر به سجده متوجه مقامی بلند است؛ هرکسی در آن مقام بود، اطاعت کرد؛ و شیطان که اطاعت نکرد، خداوند سبحان به او فرمود: «فاهبط منها فما یکون لک أن تتکبر فیها» (سوره اعراف، آیه 13) از این مقام پایین برو که این مقام جای تکبر نیست، بلکه جای خضوع و عبادت است. متکبر هرگز به مقام فرشته راه پیدا نمی کند، چه رسد به این که از حد آنان بالاتر برود. خداوند به شیطان نفرمود: چـرا تکبر کـردی؟ بلکه فـرمود: نباید در آن مقـام تکبر کنی. و از این جا معلـوم می شود که هرکس در این مقام والاست، مأمور است تا در برابر انسان کامل خضوع کند. حقیقت انسان کامل، مقـام بالاتر و حقیقت فرشتـه ها مقام متوسط و حقیقت شیـطان و جنود او مقام پایین و نازل است: " فاخرج إنک من الصاغرین". ابلیس که مدعی عزت دروغین بود در واقع صاغر و کوچک بود چنانکه اگر کسی به دروغ ا دعای عزت کرد، ذلت او راست است.خداوند فرمود: چون ادعای بزرگی تو درست نیست پس تو کوچکی، و چون کوچکی، این مقام بلند جای تو نیست، این منزلت، مقام بزرگان است؛ نه جای مستکبران. بزرگی در اطاعت است نه در استکبار و بزرگ کسی است که مطیع فرمان حق باشد. خدای سبحان می فرماید: «یرفع الله الـذین امنوا منکم والـذین أوتوا العلم درجات» (سوره مجادله، آیه 11) خدا مؤمن غیر عالم را یک درجه بالا می برد؛ اما مؤمن عالم را به چندین درجه بالا می برد. خدای "ذوالعرش"، انسان را به جایی می رساند که قلب او "عرش الرحمن" شود و از آن هم بگذرد.سخن خداوند، متوجه آن منزلت و مقام است؛ کسی که مطیـع خـداست در آن مقام می ماند و کسی که در برابر خداوند داعیه ی استقلال دارد، نـه تنها به آن مقام نمی رسد، بلکه اگر در آن مقام هم باشد، تنزل می کند. اگر انسان نمی بود و خلق نمی شد، و اگر خلیفة الله در عالم نبود، سخن از تمیـز بین فـرشتـه و شیطـان و تواضع و تکبـر نبود. انسان میزانی است که به وسیلـه ی آن مقام فـرشتـه ها از مقـام شیاطین و تواضع از تکبـر ممتـاز می گـردد. اگر آفـرینش انسـان نبـود، شیطان در بین فرشته ها سرگرم عبادت بـود و کفر درونیش بارز نمی شد.