نتيجه صبر و بزرگواري مردي يهودي در مدينه كه از هيچ موقعيت اجتماعي خوبي در جامعه اسلامي برخوردار نبود و اصلا به حساب نمي آمد، در گذرگاهي نزد پيغمبر(ص) آمد و گفت: آقا من از شما طلبكارم. پولم را بدهيد. پيامبر(ص) فرمود: من به شما بدهكار نيستم. ولي براي اين كه تو را راضي كرده باشم مي دهم. اما الان پول همراهم نيست. صبر كن به منزل كه رسيدم مي دهم. گفت: نمي شود، همين الآن بايد بدهيد. هر چه رسول گرامي(ص) مماشات و مدارا كرد كه آقا من اصلا به شما بدهكار نيستم، بر فرض هم كه باشم، الآن ندارم كه بدهم، او اصرار كرد. حتي نوشته اند كه عباي پيامبر(ص) را گرفته بود و اصرار مي كرد. اصحاب خواستند او را تنبيه كنند، آقا فرمود: «شما كارتان نباشد. اين مرد با من كار دارد و با شخص من طرف است.» به اينجا كه رسيد خود آن مرد دگرگون شد و خم شد دست مبارك آن حضرت را بوسيد و گفت: (اشهدان لااله الاالله و اشهد انك رسول الله). 1- صفير هدايت. انفال 42، آيت الله ضياءآبادي